240
Suscriptores
-1024 horas
-147 días
-2530 días
Archivo de publicaciones
240
یعنی من با این مغز چه کار کنم؟! ای خودا! اونمو روزی که باید زود بیدار شوم، شب خوابم نمیبرد. مه رفتم خود را از کلکین بیندازم.
240
مه باز یک خرابی میکنم خا؟
باخبر باشید اگر رفتم، برمیگردم.
زوووود در پی انتقام نبرآیید. 💔😂
#موقت
240
Repost from TheGandomin
پنج سال از سقوط جمهوریت در افغانستان میگذرد؛ رویدادی که زندهگی میلیونها نفر را بهگونهای مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر قرار داد. برای برخی، آن روزها با از دستدادن فرصتهای آموزشی، شغلی و اجتماعی همراه بود؛ برای برخی دیگر با مهاجرت، جدایی، ناامنی، تغییر مسیر زندهگی یا آغاز تجربهای کاملاً تازه. هر فرد، روایت و خاطرهٔ ویژهٔ خود را از آن روزها و پیامدهایش دارد.
هدف این فراخوان، ثبت و ماندگار ساختن تجربهها و روایتها و خاطرههای شخصی زنان و دختران افغانستان است که زندهگیشان در زمان حکومت طالبان دستخوش تغییر شد. ما باور داریم که تاریخ تنها از خلال رویدادهای بزرگ سیاسی نوشته نمیشود، بلکه از میان تجربهها و روایتهای فردی و خاطرههای انسانی نیز شکل میگیرد.
میخواهیم در شمارهٔ تازهٔ مجلهٔ «گندمین»، مجموعهای از روایتها و خاطرههای واقعی و شخصی را گرد هم بیاوریم؛ روایتها و خاطرههایی که نشان دهند دو دورهٔ حاکمیت طالبان چه تأثیرات و دگرگونیهایی را در زندهگی مردم افغانستان بر جای گذاشته است. این دگرگونیها میتواند در هر زمینهای باشد: آموزش، کار، خانواده، مهاجرت، امنیت، روابط اجتماعی، امیدها، آرزوها یا نگاه شما به آینده. همچنین میتوانید از تأثیر این رویداد بر زندهگی روزمرهٔ خود در داخل خانه، نقشها و مسوولیتهای خانوادهگی، روابط خانوادهگی، محدودیتها، نگرانیها و تغییراتی که در فضای خانه و زندهگی شخصی شما ایجاد شده است نیز بنویسید.
اگر تجربهای از آن روزها و پیامدهای آن دارید، آن را برای ما بنویسید و بفرستید.
شرایط ارسال:
• این فراخوان ویژهٔ زنان و دختران افغانستان است.
• نوشته باید بر پایهٔ تجربه و روایت شخصی شما باشد.
• نوشته باید در قالب روایت یا خاطره تنظیم شود.
• نوشته باید عنوان داشته باشد.
• حجم نوشته: حدود ۸۰۰ تا ۱۵۰۰ واژه.
• ذکر نام نویسنده در پایان نوشته.
• در صورتی که میخواهید نام تان مستعار باشد، در پایان نوشته ذکر کنید.
• ارسال عکسهای مرتبط با روایتها و خاطرهها نیز اختیاری است؛ اما اگر عکس یا عکسهایی در پیوند با نوشتهٔ خود دارید و برای ما بفرستید، بسیار خوشحال خواهیم شد.
آخرین مهلت ارسال نوشتهها: 28 سرطان 1405 خورشیدی / 19 جولای 2026 میلادی
نوشتههای خود را به این آدرس ارسال کنید:
ایمیل: rewayat@gandomin.com
واتساپ/تلگرام: +4917621710675
بیصبرانه منتظر خواندن روایتها و خاطرههای شما هستیم؛ روایتها و خاطرههایی که میتوانند بخشی از حافظهٔ جمعی ما را برای آینده حفظ کنند.
240
منم!
اینجا خانم عاطفه مظفری گفتهاند این موضوع فارغ از جنسیت است؛ ولی برای من "تو" خطاب شدن از طرف یک مرد، ناراحتکنندهتر است. بهخصوص اگر در نخستین ملاقات یا گفتگو و یا مکان رسمی باشد. من و خوارزمی و کوثر بیشتر پنج سال میشود با هم رفیق هستیم و هنوز مرا "شما" میگویند و اینگونه بودن را دوست دارم و ربطی هم به احترامِ خریده شده و بهزور ندارد.
240
آن روز یک میدهگلهگک از یک دوست خوب کردیم و در پاسخ گفتند: "حس میکنم فرستادن آهنگ برای دیگری، خیانت به اوست." چند روز قبل از آن هم روی همین موضوع حرف زده بودیم و گفت: "فلانی فلان جمله را هم برای فلانی گفته و هم برای فلانی. چطور ممکن اس؟" در پاسخ گفتم: من هم در برابر واژهها و شکلکها و ترانهها عذابوجدان دارم. برای همین همیشه گفتهام که باید زبان و حروف و واژههای تازه خلق کنیم. چون حس میکنم تکرار همان حرفها برای دیگری، خیانت به خاطرههاست. باز یک نکتهی باریکتر از مو اینجاست و آن اینکه هر حرف نوعیتش فرق میکند. ممکن است فلانی فلان جمله را هم برای فلانی گفته باشد و هم برای فلانی؛ ولی ممکن هردوی آن آدمها، یک بخش جدا از روح فلانی را دیده باشد و منظور طرف، همان بخشِ دیدهگی نفر باشد. یعنی، ما میتوانیم یک جمله را به دو نفر بگوییم و دو حس متفاوت را بیان کرده باشیم. چرا؟ چون ما واژهی تازه برای بیان آنچه حس میکنیم، نداریم؛ ولی احساس، تجربه، تفکر و هر چه به انسان ربط داشته باشد جدید و بیسابقه بوده میتواند.
چه گفتم؟
اگر فهمیدید به من هم بگویید.
240
- متوجه میشوم که شما مزاریها بیمعرفتی در خونتان بوده، حتا منحیث غایب از تو نام نبردن؟
- نه.
پ.ن: بله. در خونمان هست!
240
مردم کوکجر و ایبک و در کل مردم سمنگان یک عادت خوب دارند که وقتی از راه دور مهمان داشته باشند، در و همسایه را بیا میگویند و همه دور هم جمع شده از مهمان پذیرایی میکنند. دیشب ساعت دوازده به مقصد رسیده بودیم و مردم کوکجر -با وجود کار زیاد و عادتِ سحرخیزیشان- همه منتظر ما بودند و همانگونه که همیشه دوست داشتهام، خوشآمد گفتند و خوش گذشت. امشب هم وقتی خسته و کوفته از سفرِ خرم و سارباغ به شهر ایبک رسیدیم، جایی مهمان شدیم و اینجا هم شبیه دیشب در کنار صاحبخانه، دیگر دوستانشان هم هستند. همه منظم، مرتب و آراسته با لباسهای زیبا. سر سفره هستیم که ناهید میگوید: الا اینا چطور خوبش چادر پوشیدهاند.
سعادت گفت: ها بهخدا ما همی رقم بیچادر.
ناهید: چطور صحیحگک فیشن کرده و با سلیقه پیش مهمانهای مزاری آمدهاند. ما ره سیل کنین سیاه دود کردهگی.
من: به ما مردم کی برسد دیگه؟ ما اونمو آدمهایی هستیم که اگر همین لحظه یک نفر بیاید و بخواهد ناز ما را کشیده بگوید: "دستهایم را لای موهایت ببرم و چطور و چنان.." بوخودا همی دستهایش لای موهای گرهخورده و خاکپُر ما گیر میکند. نان تان ره بخورید که گشنهگی را مُردم.
