uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

Z

Z

Відкрити в Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
918
Підписники
-2224 години
-737 днів
-14830 днів
Архів дописів
Z
918
Repost from خــلاء ؛
طبق عادت، نگاهی به بیرون انداخت و به روی لب خزید به لابه لای دندان ها چشمی انداخت و آرام در جای خوابید تا برای جست و خیز کردن به خوبی استراحت کرده باشد آخر به قلب قول داده بود، تا اینبار جواب گلولهٔ پیشین را کوبنده تر بدهد تا چیزی درونش باقی نماند که دردش را، بیش از اینها کند.. دلشوره امانش را بریده بود! تا نکند اینبار هم قفل کند و باز به سرزنش قلب و مغز درآید.. در همین میان صدایی از گوش‌ها درآمد که با فریاد از دیده شدن دشمنی ، مغز را فرا می‌خواندند چشم‌ها به سرعت تمام تنفر را چون سپری به روی گرفتند همه‌به سکوت درآمده بودند تا گوش خودش را تیز کند و باز تمام امیدها به زبان بود و او چون بیدی به خود می‌لرزید به لب‌ها مینگرید که هر لحظه آمادهٔ باز شدن از هم بودند در همین فکرها بود که ناگهان قلب و مغز به احاطه‌ش درآمدند و هرکدام گوشه‌ای از گریبانش را آویزان شدند تا خواستار تیری خلاص به دشمن شوند لب‌ها هرکدام به بالا و پایین رفتند و دهان به روی میدان جنگ، از هم باز شد.. در آن طرف میدان درست برعکس خود زبانی تند و تیز را به چشم دید که بی درنگ میجست و به قلب شلیک میکرد.. قلب از درد و خونریزی به سکوت پیوسته بود و زیر لب همچنان، آهسته حرف‌هایش را زمزمه میکرد با سیلی‌ای از مغز به خود آمد و تمام حرف هایشان را پس از مدت‌ها.. به خود آورد قلب را دید که دستانش را بر زمین زده بود و سعی به برخاستن میکرد دیگر بدون ترس به همراهی مغز درآمد و به گفتن ادامه داد.. چیزی نگذشته بود که ناگهان صدای فریادی ز درد از گوش‌ آمد که دودی اطرافش را فرا گرفته بود و پاسخ دشمن را به دیده میگذاشت با سرعت نگاهی به قلب انداخت، تازه به روی زانوهایش درآمده بود که همان لحظه جثه نحیف‌اش با شتابی بر زمین افتاد.. از چشم ها کمک خواست تا بتواند مغز را ببیند اما اشک قبل از آن آنجا بود و جلوی دیدشان را گرفته بود.. ناگهان تن به خروش آمد دست ها به روی گوش‌ها نشستند تا دودشان را نهان کنند و چشم ها بسته شدند تا قطره اشکی سرازیر نشود که به دشمن اندک بهایی بدهند تمامی اعضا از درد قلب به فریاد درآمدند و در راه گلو طوفانی شدید به وجود آمد..! با تمام استقامت به جای ایستاد و از لب‌ها خواست تا با تمام توان به روی هم بسته بمانند و تا خودش قصد گفتار نکرده، باز نشوند. آخر مغز واژگان را به کمک فراخوانده بود پس باید منتظر فرمانش میماند و جلویشان را میگرفت تا دشمن فکر تسلیم آنها را از سر بیرون کند به ناگه خبر آمد که واژگان به پشتیبان دشمن درآمدند پس از آن همگان توانشان را برای ادامه از دست دادند ، قلب ضربانش را از صد رد کرد و طوفان از راه گلو خارج شد زبان سرش را دزدید و در جای خود خوابید تا طوفان اورا از جای نکند خود را مقصر همه چیز میدانست.. و پس از سرزنش خود از آن پس قصد کرد تا خودش را به دام دندان‌ها بیندازد.. تن به رعش افتاد و تمامیت وجود از این طوفانِ فریاد ، به اهتزاز درآمده بودند.. طوفان ، با خاموشی مغز پایان یافت و چشم ها پس از مدتی، رقت انگیز به روی سفیدی سقفی از هم گشوده شدند ...

Z
918
شروع کنیم بنویسیم...

Z
918
قهوه چشمان تو، در هیچ فنجانی نبود
قهوه چشمان تو، در هیچ فنجانی نبود

Z
918
Repost from سور؛🧣
از نمره کامل، موی اتوکشیده، خونه های مینیمال، بچه‌های ترتمیز، صبحونه‌هایِ مرتبِ اینستاگرامی، تولد های با تم خاص، جواب های همیشه درست، کتابخونه های رنگ‌بندی شده، جزوه های بی‌نقص، حرف هایِ حساب شده، سفرهایی که هیچی توشون خراب نمیشه، کفش های جفت، موفقیت های پشت سر هم بدون شکست، کشوهای تفکیک شده، گوشی های بی‌نوتیفیکیشن، گلدون های بی‌برگِ زرد، بدن یا صورت های بی‌نقص، خانواده‌های بدون بحث و زندگی های برنامه‌ریزی شده خستم، چرا انقدر دارید زندگی رو صیقل میدید؟ چرا انقد از نقص فرار میکنید؟ نقص بخشی از داستانِ انسان بودنه.

Z
918
این پیامو فور کن، اینجا جوین باش بزارمت فولدری+۱۰۰ جذب بهت بدم🫪🍓 شات جوین بودنت توی این چنل +لینکت رو بفرست بات واسم: @Delbakhtebot اینجا رو هم داشته باش از تایم فولدری جا نمونی💋
این پیامو میتونید بعد از ۱۲ ساعت پاک کنید ولی جوین چنل بمونید!
به کسانی که توی این چنل جوین باشن و توی فولدری شرکت کنن به چند نفر استارز و گیفت هدیه میدم⭐️💝 بهترین دیلیِ تلگرام. گپ حمایتی.

Z
918
Repost from N/a
گاهی فکر می‌کنم اگر خاطره‌ها جان داشتند، باید جایی باشد برای نگهداری‌شان؛ موزه‌ای دور از هیاهوی شهر، با راهروهایی بلند و اتاق‌هایی که هرکدام بوی یک روزِ دور را می‌دهند. در موزه‌ی خاطرات، پشت هر شیشه چیزی置 مانده؛ یک خنده‌ی نصفه، یک نامه‌ی ناتمام، عطر کسی که سال‌هاست نیست، صدای قدم‌هایی که دیگر در هیچ خانه‌ای شنیده نمی‌شوند. بعضی ویترین‌ها پر از آدم‌اند و بعضی، فقط جای خالیِ یک نفر را به نمایش گذاشته‌اند. آنجا می‌توانی کنار تابلوی «تابستانِ فلان سال» بایستی و خودت را ببینی؛ همان آدمی که هنوز بلد نبود بعضی رفتن‌ها برگشتنی نیستند. می‌توانی دستت را روی شیشه بگذاری و به روزهایی نگاه کنی که آن‌قدر ساده از کنارت گذشتند که نفهمیدی بعدها دلت برایشان تنگ خواهد شد. عجیب‌ترین بخش موزه اما اتاقی‌ست که هیچ تابلویی ندارد. اتاقِ آدم‌هایی که دیگر در زندگی‌مان نیستند. نه مرده‌اند، نه لزوماً دشمن شده‌اند؛ فقط یک روز، آرام‌آرام از قاب زندگی بیرون رفته‌اند و ما مانده‌ایم و چند خاطره که هنوز نمی‌دانیم با آن‌ها چه کنیم. گاهی هم خودت را آنجا پیدا می‌کنی؛ در گوشه‌ای از یک عکس قدیمی، میان آدم‌هایی که دیگر نمی‌شناسی‌شان. می‌ایستی و با تعجب به خودت نگاه می‌کنی و می‌فهمی چقدر از آن آدم فاصله گرفته‌ای. شاید موزه‌ی خاطرات همین ذهن ماست؛ جایی که هیچ‌کس بلیت نمی‌فروشد و با این حال، هر شب بی‌اجازه واردش می‌شویم. و من فکر می‌کنم غم‌انگیزترین اثرِ این موزه، آن خاطره‌ای نیست که تمام شده؛ خاطره‌ای‌ست که هنوز زنده است، هنوز بوی کسی را می‌دهد، هنوز صدایی در آن می‌خندد، اما دیگر هیچ راهی برای برگشتن به آن وجود ندارد. فقط می‌توانی روبه‌رویش بایستی، لبخند کوچکی بزنی و زیر لب بگویی: «چه روزهای قشنگی بودند... کاش می‌دانستم آخرین بار است.»
ز.ش

Z
918
Repost from پوست
تقدیم به شما.
تقدیم به شما.

Z
918
Repost from آ س ا 🕊🤍
‏بزرگسالی داره بهم آسیب میزنه، دیگه نمیخوام بزرگ‌تر از این بشم.

Z
918
اگر روزی دلت گرفت، خودت را سرزنش نکن. آدم‌ها گاهی زیر بار خاطره‌هایی خم می‌شوند که هیچ‌کس از سنگینی‌شان خبر ندارد. بگذار زمان، آرام‌آرام گردِ دلت را بتکاند. بعضی زخم‌ها قرار نیست فراموش شوند؛ فقط یاد می‌گیری با آن‌ها آرام‌تر زندگی کنی.🩵🖤 :)

Z
918
:)))))) از دید یه بچه که هیچ کدوم از این شرایط رو ندیده و تو دنیای بچگی خودش واقعا بچگی کرده و بزرگتر از سنش غمی رو تجربه نکرده مینویسید؟!

Z
918
عزیزان دل، فردا همه رو می‌نویسم ممنونم ازتون... 🕊⚘️

Z
918
عزیزان دل، فردا همه رو می‌نویسم...🕊⚘️

Z
918
سلام مکان دردناکی را خلق کنید که خود درد برای ساکنان آنجا دردناک است اما درد انتخاب شده یا گزارده شده؟ یا شاید همانند هر عمقی بی انتها درد نیز مسیری پرپیچ و خم ای است که انتهایش نیز بی انتهاست! ارزانی علتی است برای تشنه تر گشتن گرسنگان. اما گرسنه گانی شوخ خودیت را در وجودیت پنهان کرده اند💔

Z
918
امکانش هست از ذکاوت دروغین در قلب رنجیده شده که حتی (احساس)خودش رو هم گم کرده بنویسی؟

Z
918
سلام سلامم🙂🌱 احوال شما؟ من یکیو خیلی خیلی خیلی دوست دارم🙂و اونم همینطور اما متاسفاته از هم دوریم، نمیتونیم همو ببینیم( همون لانگ دیستنس که اصلا کلمه جالب‌انگیزی نیست🫩) میشه برام یه متن کوچولو موچولو با این موضوع بنویسی بی زحمت؟🙂 دوست دارم بهش هدیه بدمش✨️

Z
918
Repost from پوست
این پیام رو فور کنید، تا از چنل شما یک پست فور کنم. به ده‌تا چنلِ کاملا رندوم با توجه به وایب، یک آرت قدیمی تقدیم‌ می‌کنم. اگ
این پیام رو فور کنید، تا از چنل شما یک پست فور کنم. به ده‌تا چنلِ کاملا رندوم با توجه به وایب، یک آرت قدیمی تقدیم‌ می‌کنم. اگر پست مشخصی برای فور شدن مد نظر دارید، ریپلای کنید.
اجباری بر جوین بودن نیست عزیزانم، اما قطعاً حضور شما باعث خرسندی بنده خواهد بود.

Z
918
موضوع: سفر واژه: جاده در سفر هوای تو بی‌خبرم به جان تو نیک مبارک آمده‌ست این سفرم به جان تو
مولانا

Z
918
موضوع:غروب واژه:هنوز بیت:«هنوزم زنده‌ام، گرچه ز هجران دلم خون شد، تنم فرسود و جانم» مولانا

Z
918
یه خونه می‌تونه همون خونه‌ی قبلی باشه، ولی بعد رفتن یه نفر دیگه مثل سابق به نظر نرسه؛ صندلی‌ای که هر روز روش می‌نشست همون‌جا باشه، ولی اون شخص نباشه. فنجونی که باهاش چایی می‌خورد داخل همون کابینت باشه، ولی اون شخص دیگه نباشه. تابلوها، وسایل، همه و همه سر جاشون باشن، ولی خودش نباشه. بعد رفتن عزیزامون، فقط دلتنگی نیست که باقی می‌مونه؛ جای خالیشون تو هر لحظه خودش رو نشون می‌ده. زمانی که خاطره‌ها رو یادآوری می‌کنیم، وقتی عطری شبیه عطرشون به مشاممون می‌خوره، توی هر دورهمی و جمع خانوادگی، موقع ورق زدن آلبوم عکس‌ها، حتی گاهی وسط یه اتفاق معمولی که قبلاً بارها کنار همون آدم تجربه‌اش کرده بودیم. عجیبه که نبودن یه نفر می‌تونه یه خونه‌ی پر از شادی و سر و صدا رو تبدیل کنه به خونه‌ای ساکت و آروم. خیلی وقت‌ها بودن یه شخص توی هر جایی برامون عادیه؛ انقدر عادی که شاید حتی متوجه حضورش هم نباشیم. اما وقتی می‌ره، جای خالیش رو توی تک‌تک لحظه‌ها حس می‌کنیم. شاید برای همینه که بعضی خونه‌ها بعد رفتن یک نفر فقط خونه نیستن؛ تبدیل می‌شن به صندوق خاطرات. خاطراتی که با دیدن عکس‌های روی دیوار، ظرف و ظروف‌های توی بوفه، وسایل خاک‌گرفته‌ی اتاق و هر گوشه‌ای از خونه دوباره زنده می‌شن. انگار هر کدوم از اون گوشه‌ها چیزی از اون آدم رو برای ما نگه داشتن؛ یه صدا، یه بو، یه لبخند، یه خاطره. و ما می‌مونیم و خونه‌ای که هنوز همه‌چیزش سر جاشه، جز اون آدمی که جای خالیش از همیشه بیشتر به چشم میاد؛ و دلتنگی‌ای که انگار توی تک‌تک دیوارهای اون خونه جا مونده.

Z
918