خونهی روشن.
رفتن به کانال در Telegram
من بندهی خانههای روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بیحرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 536
مشترکین
+2924 ساعت
+947 روز
+9430 روز
آرشیو پست ها
1 531
تو را ببینم و خواهم که خاک پای تو باشم
مرا ببینی و چون باد بگْذری که ندیدم.
- شیخ سعدی شیرازی.
1 531
از این پر باد خانه هم بآخر
برون باید شدن ناچار با باد
- پر باد خانه؛ کنایه از پوچ و بیحاصل.
1 531
«یا خیلی زیاد دوستم بدارید
یا از خانهتان
بیرونم کنید.
من
تحمّل هیچ اتفاق معمولی را ندارم»
- اُعوز آتای؛ فارسیِ سیامک تقیزاده.
1 531
و پرسیدند از صبر، گفت «آن است که دست و پای او ببرند و از دار درآویزند.»
- تذکرةالاولیا.
1 531
«و عشق
خانهایست که آدمها
از کنار هم گذاشتن زخمهایشان میسازند»
- بیرحان کِسکین؛ فارسیِ سیامک تقیزاده.
1 531
«شما خانهی من هستید. سوی شما رفتن، سوی خانه رفتن است. هر لحظه این را میدانم.»
- نامهی مارینا تسوتایوا به پاسترناک.
1 531
Repost from ندانستم
یک جایی در اعماق وجود هر آدمی هست که خودش ازش خبر داره و فقط خودش میتونه واردش شه و فقط خودش میدونه چه خبره اونجا. نمیدونم اسمش نقطه امنه یا خونه، نمیدونم میشه بهش گفت پناهگاه یا چیز دیگه، اما جاییه که آدم حس میکنه خیلی خودشه. نمیدونم کار درستی کردم یا نه اما من مدتها اونجا زندگی کردم، اونقدر که بهش خو گرفتم. اونقدر که وقتی از اونجا میام بیرون، آفتابِ این بیرون چشمم رو میزنه و دوست دارم زود برگردم همونجا و دوباره در رو ببندم. گاهی حس میکنم جای من هیچجا این بیرون نیست. نه اینکه تافته جدا بافته باشم، نه؛ صرفا اونجا راحتترم، خودمترم.
1 531
غمخوار من به خانهی غمها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ میزنند
میبینمت برای تماشا خوش آمدی
راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای من و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیریام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی!
- فاضل نظری
1 531
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار
ای یگانه ترین یار
آن شراب مگر چند ساله بود؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجَوَند،
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
- فروغ فرخزاد
1 531
زمستان دلبندم کناره میگزیند،
یک ماهی در میان ماهیها، و گنگ.
سختکوش بر آبها موج میاندازد،
با تکانِ نهفتِ متینِ بالهایش.
بر کرانه میایستم و پایین را نگاه میکنم
تا هنگامی که تختههای یخ مرا به دور میکشانند،
و غوطهزدن و پیچخوردنش را پنهان کند.
لاابالیهای دالان خیزران، اینگهبرگ باخمن، سرزمینمه
1 531
خیالِ من، قاتلِ من است.
والا ممکن نبود من به این زودی ها این طور از پای در آمده و از دست بروم.
مرا خیال کشت.
نامهی عارف قزوینی به زندخت شیرازی ۱۳۱۰ همدان
