Leila.Psychotherapist
رفتن به کانال در Telegram
لیلا ثابت رواندرمانگر،مشاور تخصصی رابطهعاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : @Leila7560
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 752
مشترکین
-324 ساعت
-397 روز
+37330 روز
آرشیو پست ها
گاهی نجاتدهنده بودن، یک زخم قدیمی است
بعضی آدمها همیشه آمادهاند دیگران را نجات بدهند؛ مشکلاتشان را حل کنند، دردهایشان را بشنوند و حتی وقتی خودشان خستهاند، تکیهگاه همه باشند.
از بیرون، این رفتار شبیه مهربانی بیحدوحصر به نظر میرسد، اما گاهی در لایههای عمیقتر روان، با این باور گره خورده است که «من زمانی ارزشمندم که به درد کسی بخورم».
شاید این آدم در کودکی یاد گرفته باشد برای دریافت محبت، باید مفید باشد، حال دیگران را خوب کند یا باری از دوش خانواده بردارد.
در بزرگسالی هم ممکن است ناخودآگاه به سمت رابطههایی برود که در آنها همیشه نقش مراقب را دارد.
مهربانی زمانی سالمتر میشود که انتخابی آزادانه باشد، نه راهی برای اثبات ارزشمندی.
تو میتوانی دوستداشتنی باشی، حتی وقتی مشکلی را حل نمیکنی، کسی را نجات نمیدهی و فقط برای استراحت کردن به خودت اجازه میدهی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی زندگی شبیه همین تصویر میشه...
مردی که در مسیری خشک و دشوار دوچرخهسواری میکنه و انبوهی از بادکنکهای رنگارنگ رو با خودش حمل میکنه.
تصور کن این مرد یک بادکنکفروشه؛ بادکنکها وسیلهی امرار معاششن. چیزی که برای دیگران شاید فقط مجموعهای از بادکنکهای رنگارنگ باشه، برای او سرمایهی کار و بخشی از زندگیشه.
حالا بهش بگو: «خب، اینهمه بادکنک رو رها کن تا راحتتر حرکت کنی!»
اما اگر رها کردنشون به معنای از دست دادن درآمدش باشه، آیا این توصیه واقعاً به دردش میخوره؟
گاهی ما هم در زندگی با چنین موقعیتهایی روبهرو میشیم.
مسئولیتهایی داریم که خستهمون میکنن، اما نمیتونیم بهسادگی ازشون دست بکشیم.
روابطی داریم که برای حفظشون تلاش میکنیم، چون هنوز برامون ارزشمندن.
مسیرهایی رو انتخاب کردیم که دشوارن، اما میدونیم برای رسیدن به چیزی که میخوایم، باید ازشون عبور کنیم.
و درست همینجاست که باید میان دو مفهوم تفاوت قائل بشیم:
دشوار بودن یک مسیر، لزوماً به معنای اشتباه بودن اون مسیر نیست.
گاهی در مواجهه با خستگیهای زندگی، خیلی زود به خودمون یا دیگران میگیم:
«رهاش کن!»
«از این رابطه بیا بیرون!»
«این مسئولیت رو قبول نکن!»
«به خودت سخت نگیر!»
اما واقعیت زندگی همیشه به این سادگی نیست.
ما در خلأ زندگی نمیکنیم. انتخابهامون تحت تأثیر شرایط اقتصادی، مسئولیتهای خانوادگی، نیازهای عاطفی، محدودیتها و ارزشهایی قرار دارن که برامون مهمن.
گاهی چیزی که از بیرون یک بار اضافی به نظر میرسه، برای ما معنای امنیت، عشق، استقلال یا آینده رو داره.
بااینحال، این به معنای تحمل بیپایان هر سختیای هم نیست.
قرار نیست چون چیزی برامون ارزشمنده، به هر قیمتی حفظش کنیم. قرار نیست برای اثبات مسئولیتپذیریمون فرسوده بشیم. و قرار نیست هر رنجی رو به اسم عشق، تعهد یا موفقیت توجیه کنیم.
شاید بلوغ روانی دقیقاً از جایی آغاز میشه که بهجای انتخابهای صفر و صدی، بتونیم پیچیدگی زندگی رو ببینیم.
بهجای اینکه فقط بپرسیم:
«چطور از شر این بار خلاص بشم؟»
از خودمون بپرسیم:
«چرا این بار رو حمل میکنم؟»
«چه چیزی در این مسیر برای من ارزشمنده؟»
«آیا میتونم راهی پیدا کنم که ادامه دادن رو برام قابلتحملتر کنه؟»
«آیا همهی این مسئولیت واقعاً به عهدهی منه؟»
و مهمتر از همه:
«هزینهای که برای حفظ این چیز میپردازم، هنوز با ارزشش تناسب داره؟»
شاید نتونیم همهی بادکنکهامون رو زمین بذاریم؛ شاید هم نخواهیم.
اما میتونیم یاد بگیریم چطور اونها رو بهتر حمل کنیم. کمک بگیریم، مسئولیتها رو تقسیم کنیم، روشهامون رو تغییر بدیم، استراحت کنیم و گاهی هم بپذیریم که بعضی چیزها، با وجود تمام ارزشی که دارن، دیگه قابل حفظ کردن نیستن.
قدرت واقعی همیشه در رها کردن نیست؛ گاهی در پیدا کردن راهی برای ادامه دادنه، بدون اینکه در این مسیر خودمون رو از دست بدیم.
زندگی همیشه از ما نمیخواد سبکبار باشیم؛ گاهی از ما میخواد یاد بگیریم چه چیزی رو با خودمون حمل کنیم، چرا حملش میکنیم و چطور میتونیم در کنار حفظ چیزهای ارزشمند زندگیمون، مراقب خودمون هم باشیم.
حالا میخوام ازت بپرسم:
این روزها چه چیزی رو در زندگیات با خودت حمل میکنی که با وجود سختیهاش، هنوز برات ارزشمنده؟ و آیا راهی هست که بتونی حمل کردنش رو برای خودت آسانتر کنی؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
شاید بتوان گفت توجه دیگران در اصل به این دلیل برای ما مهم است که ذاتاً راجع به ارزش خودمان دچار تردیدیم.
در نتیجهی این تردید، آنچه دیگران درباره ما فکر میکنند نقش تعیین کنندهای در نحوه نگرش ما به خودمان ایفا میکند.
هویتمان اسیر قضاوتهای کسانی میشود که در میانشان زندگی میکنیم.
اگر آنها از شوخیهایمان خوششان بیاید، از تواناییمان در سرگرم کردن دیگران مطمئن میشویم. اگر تحسینمان کنند، احساس شایستگی میکنیم.
و اگر وقتی وارد جایی میشویم نگاهمان نکنند، یا اگر بعد از اینکه گفتیم شغلمان چیست قیافهشان در هم رود، به خودمان شک میکنیم و دچار حس بیارزشی میشویم.
#آلن_دوباتن
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
گاهی حسادت، بیشتر از اینکه دربارهی زندگی دیگران باشه، دربارهی خواستههای فراموششدهی خودته.
وقتی موفقیت کسی ناراحتت میکنه، قبل از اینکه خودت رو بابت این احساس سرزنش کنی، از خودت بپرس: «اون چه چیزی داره که من مدتهاست دلم میخواد تجربهاش کنم؟»
شاید حسادتت داره از یک آرزو، یک نیاز یا یک حسرت قدیمی خبر میده.
لازم نیست از احساساتت خوشت بیاد، اما میتونی ازشون چیزی یاد بگیری.
گاهی پشت چیزی که در دیگری نمیتونی تحمل کنی، خواستهای از خودت پنهان شده که هنوز جرئت نکردی جدیاش بگیری.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی از شرایطی که دوستشان نداریم بیرون نمیآییم، نه چون خوباند، بلکه چون آشنا هستند.
حتی یک زندگی ناخوشایند میتواند برای روان قابل پیشبینیتر از یک زندگی تازه باشد. به همین دلیل ممکن است کسی سالها در رابطهای بماند که میداند برایش مناسب نیست، یا شغلی را ادامه دهد که دیگر معنایی برایش ندارد. تغییر فقط ترس از آینده نیست؛ سوگِ چیزی هم هست که قرار است پشت سر بگذاریم.
برای تغییر باید با بخشی از خودمان خداحافظی کنیم که به آن زندگی عادت کرده بود.
شاید شجاعت همیشه احساس نکردن ترس نباشد؛ گاهی یعنی بپذیری که میترسی و با این حال، قدمی را برداری که میدانی برایت لازم است.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی اضطراب کاری میکند که فراموش کنیم واقعیت همیشه بهاندازهی چیزی که ذهنمان پیشبینی میکند، ترسناک نیست.
ذهن مضطرب معمولاً تلاش میکند ما را از خطر محافظت کند؛ اما گاهی آنقدر درگیر پیشبینی اتفاقات بد، تحلیل نشانهها و تصور بدترین سناریوها میشود که احتمال را با واقعیت اشتباه میگیرد.
فکری مثل «حتماً اتفاق بدی میافتد» فقط یک فکر است، نه پیشبینی قطعی آینده.
احساس ترس، بهخودیخود، به معنای وجود خطر نیست.
و تجربهی اضطراب، به این معنا نیست که از پسِ موقعیت پیش رو برنمیآییم.
یکی از مهمترین مهارتهای سلامت روان این است که یاد بگیریم بین احساسمان و واقعیتی که در حال وقوع است، تفاوت بگذاریم.
وقتی از چیزی میترسیم، اجتنابکردن ممکن است در کوتاهمدت آراممان کند؛ اما اگر هر بار فقط برای فرار از اضطراب عقبنشینی کنیم، ذهنمان فرصت یادگیری این حقیقت را پیدا نمیکند که میتوانیم با بعضی از موقعیتهای ترسناک روبهرو شویم و از پسشان بربیاییم.
گاهی لازم است به خودمان یادآوری کنیم:
من قبلاً هم روزهای سختی را پشت سر گذاشتهام.
لازم نیست برای هر اتفاقی از قبل آماده باشم.
میتوانم احساس ناراحتی داشته باشم و همچنان تصمیم درستی بگیرم.
و این لحظه، هرچقدر هم دشوار باشد، تمام زندگی من نیست.
قرار نیست همیشه آرام باشیم تا بتوانیم زندگی کنیم؛ گاهی باید زندگیکردن را یاد بگیریم، حتی وقتی کمی مضطربیم.
اضطراب ممکن است بیاید و مدتی بماند، اما قرار نیست تمام تصمیمها، روابط و انتخابهای ما را هدایت کند.
یک تمرین کوچک:
دفعهی بعد که مضطرب شدی، از خودت بپرس:
«الان چه چیزی واقعاً اتفاق افتاده و چه چیزی فقط در ذهن من در حال پیشبینیشدن است؟»
همین مکث کوتاه میتواند کمک کند بهجای واکنش نشاندادن به ترسهایت، آگاهانهتر به موقعیت پاسخ بدهی.
تو مجبور نیستی هر چیزی را که ذهنت میگوید، باور کنی؛ همانطور که مجبور نیستی برای حرکتکردن در زندگی، منتظر ناپدیدشدن تمام ترسهایت بمانی.
تو بیشتر کدام را تجربه میکنی؟ نگرانی دربارهی اتفاقاتی که هنوز نیفتادهاند، یا ترس از موقعیتهایی که ترجیح میدهی از آنها دوری کنی؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
ترس مانع مردن نمیشه، ولی میتونه مانع زندگیکردن بشه.
پاندای بزرگ گفت: «ما باید بریم سفر، بریم اون طرف رودخونه.» اما متوجه شد که انگار اژدهای کوچک نگران است.
«چیه، کوچولو؟»
اژدهای کوچک سرش را بالا آورد و آرام گفت: «میترسم، من نمیخوام از رودخونه رد بشم.»
پاندای بزرگ گفت: «ترسیدن طبیعیه، ولی خب گاهی درهرحال باید ادامه بدیم. ترس مانع مردن نمیشه، ولی میتونه مانع زندگیکردن بشه.»
آنها بالاآمدن خورشید از فراز کوههای تاریک را تماشا کردند. پاندای بزرگ گفت: «یه چیزی باید تغییر کنه، دوست کوچیک من. ولی خب اگه ایجاد تغییر آسون بود، احتمالاً اون موقع دیگه خیلی کار مهمی نبود. تغییر بزرگ تلاش زیاد میخواد.»
اژدهای کوچک گفت: «حق با توئه. قطعاً ردشدن از رودخونه من رو میترسونه و خب موقع ردشدن ازش هم میترسم، ولی درهرصورت انجامش میدم.»
#جیمز_نوربری
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
امنیت عاطفی یعنی بتوانی در یک رابطه حرفی بزنی، مخالفتی کنی یا از چیزی ناراحت شوی، بدون اینکه دائماً از تحقیر شدن، تهدید شدن یا طرد شدن بترسی.
یعنی بدانی اختلاف نظر لزوماً به معنای پایان رابطه نیست.
در رابطهی امن، قرار نیست هیچوقت دعوا نکنید یا یکدیگر را نرنجانید.
قرار است بتوانید دربارهی رنجشها حرف بزنید، مسئولیت رفتارهایتان را بپذیرید و برای ترمیم رابطه تلاش کنید.
عشق فقط احساسی نیست که به کسی داری؛ کیفیت رابطهای هم هست که در کنار او تجربه میکنی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
یکی از سختترین چیزها این است که یاد بگیری ارزشمندیات را از عملکردت جدا کنی.
ممکن است امروز موفق باشی، مورد تحسین قرار بگیری و احساس کنی کافی هستی؛ و فردا با یک شکست کوچک، همان احساس فرو بریزد.
وقتی ارزش خودمان را به نتیجهها گره میزنیم، زندگی تبدیل میشود به امتحانی که هر روز باید در آن ثابت کنیم ارزشمندیم.
اما انسان بودن، پروژهای برای اثبات کردن نیست. تو حتی در روزهایی که کمحوصلهای، اشتباه میکنی، عقب میمانی یا نمیتوانی بهترین نسخه خودت باشی، همچنان ارزشمند باقی میمانی.
رشد واقعی از جایی شروع میشود که تلاش میکنی بهتر شوی، نه برای اینکه بالاخره «کافی» شوی؛ بلکه چون از همین حالا خودت را شایسته مراقبت میدانی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
مهم نیست که چه کاری میخواهید انجام دهید، لازم نیست باهوشترین، سریعترین یا بااستعدادترین فرد باشید تا به اهدافتان برسید. تنها کافی است بیشترین مداومت را داشته باشید.
#راب_دایل
@LeilaPsychotherapist
مهم نیست که چه کاری میخواهید انجام دهید، لازم نیست باهوشترین، سریعترین یا بااستعدادترین فرد باشید تا به اهدافتان برسید. تنها کافی است بیشترین مداومت را داشته باشید.
#راب_دایل
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
بین اینکه بگویی «من اشتباه کردم» و اینکه بگویی «من خودم اشتباهم» تفاوت بزرگی وجود دارد.
اولی دربارهی یک رفتار است؛ دومی دربارهی تمام هویت تو.
شرم گاهی باعث میشود به جای اصلاح یک اشتباه، از خودمان متنفر شویم و بخواهیم پنهان شویم.
اما هیچ انسانی با بینقص بودن رشد نمیکند.
میتوانی مسئولیت رفتارت را بپذیری، برای جبرانش تلاش کنی و همچنان باور داشته باشی که شایستهی احترام و فرصت تغییر هستی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
لازم نیست از هر زخمی درس بگیریم
گاهی وقتی درباره رنج حرف میزنیم، آنقدر بر رشد کردن از دلِ درد تأکید میکنیم که فراموش میکنیم بعضی تجربهها واقعاً ناعادلانه، فرساینده و آسیبزا هستند.
کسی که رنج کشیده، وظیفه ندارد از آن رنج معنایی زیبا بسازد یا ثابت کند که قویتر شده است.
ممکن است از تجربهای دشوار چیزی یاد بگیریم، اما ممکن هم هست فقط بخواهیم دیگر آن را تجربه نکنیم.
قرار نیست هر زخم، هدیهای پنهان داشته باشد و قرار نیست برای ارزشمند شدن زندگیمان، مجبور باشیم از درد عبور کنیم.
گاهی رشد یعنی یاد بگیریم از خودمان مراقبت کنیم، کمک بخواهیم، مرز بگذاریم و اجازه ندهیم آسیب بیشتری به ما وارد شود.
رنج کشیدن بهخودیخود انسان را عمیقتر نمیکند؛ آنچه اهمیت دارد، فرصتی است که برای فهمیدن، حمایت گرفتن و دوباره ساختن زندگی در اختیارمان قرار میگیرد.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
تمرین یکدقیقهای برای توقف چرخه نشخوار فکری
هر وقت متوجه شدی داری یک فکر رو بارها تکرار میکنی، مکث کن و از خودت بپرس:
۱. الان دقیقاً به چی فکر میکنم؟ فکرت رو بدون قضاوت نامگذاری کن.
۲. آیا کاری از دستم برمیاد؟ اگر بله، یک قدم کوچک برای حل مسئله بردار. اگر نه، فعلاً لازم نیست به دنبال پاسخ قطعی باشی.
۳. توجهم رو به زمان حال برگردون. سه چیزی رو که میبینی، دو صدایی رو که میشنوی و یک حسی رو که در بدنت تجربه میکنی، شناسایی کن.
قرار نیست با این تمرین همه فکرها ناپدید بشن؛ قراره یاد بگیری هر فکری ارزش دنبالکردن نداره.
یادت باشه: تو افکارت نیستی؛ تو کسی هستی که میتونه انتخاب کنه چطور به اونها پاسخ بده.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
اگر شما نیز مثل بسیاری از کسانی که از نظر عاطفی مورد بی اعتنایی و آزار قرار گرفته اند در سامان دادن به عواطفتان مهارت ندارید سهم بسیار بزرگی در پرهیز از به کارگیری عواطف تان دارید.
این اجتنابگری باعث می شود برای زندگی کردن خطر نکنید و از نگریستن به درون تان نیز بپرهیزید و موجب می شود که گستره عواطف تان کوچک بماند و اساساً در افکارتان زندگی کنید. نیاز به اجتنابگری می تواند اعتیادها را نیز تغذیه کند.
#جاسمین_لی_کوری
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
گاهی فکر میکنی چون نمیتوانی از یک رابطه بیرون بیایی، پس حتماً خیلی عاشقی.
اما ماندن همیشه فقط از عشق نمیآید؛ گاهی از ترس تنهایی، ترس شروع دوباره یا ترس از اینکه دیگر کسی تو را نخواهد میآید.
برای فهمیدن تفاوت این دو، لازم نیست عشقت را انکار کنی.
فقط از خودت بپرس: «اگر مطمئن بودم که میتوانم بدون این رابطه هم زندگی کنم، باز هم ماندن را انتخاب میکردم؟»
گاهی وقتی ترس کمتر میشود، تازه میتوانیم انتخاب واقعی خودمان را ببینیم.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
شجاعتِ ندانستن
ما اغلب تصور میکنیم آدمهای قوی کسانی هستند که پاسخ همه سؤالها را میدانند و همیشه مطمئن تصمیم میگیرند.
اما بخش بزرگی از زندگی در شرایطی اتفاق میافتد که اطلاعات کافی نداریم؛ نمیدانیم یک رابطه به کجا میرسد، یک انتخاب چه نتیجهای خواهد داشت یا آینده چه چیزی برایمان کنار گذاشته است.
تلاش برای حذف کاملِ عدمقطعیت، گاهی ما را در چرخهای از نگرانی و تصمیمگیریهای فرساینده گرفتار میکند.
شاید شجاعت واقعی این نباشد که هیچ تردیدی نداشته باشیم؛ بلکه این باشد که با وجود تردید، بتوانیم فکر کنیم، انتخاب کنیم و مسئولیت انتخابمان را بپذیریم.
زندگی به ما تضمین نمیدهد که همیشه درست انتخاب خواهیم کرد؛ اما میتوانیم به توانایی خودمان برای یادگیری، اصلاح مسیر و مواجهه با پیامدها اعتماد بیشتری پیدا کنیم.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی چیزی که ما را خسته میکند، اتفاقی نیست که در زندگیمان افتاده؛ بلکه گفتوگوهای بیپایانی است که بعد از آن اتفاق، در ذهنمان ادامه میدهیم.
چرا آن حرف را زد؟
اگر آن روز جور دیگری رفتار میکردم چه میشد؟
نکند تصمیم اشتباهی گرفته باشم؟
اگر در آینده اتفاق بدی بیفتد چه؟
ذهن ما با تکرار این سؤالها تلاش میکند به احساس امنیت برسد؛ انگار اگر همهچیز را بهاندازه کافی تحلیل کنیم، میتوانیم جلوی درد، شکست، طردشدن یا اتفاقات پیشبینینشده را بگیریم.
اما اینجاست که یک تفاوت مهم را فراموش میکنیم: فکر کردن برای حل یک مسئله با نشخوار فکری تفاوت دارد.
وقتی فکر میکنیم تا مسئلهای را بفهمیم، معمولاً به بینش، تصمیم یا راهحلی میرسیم.
اما در نشخوار فکری، بارها به همان نقطه برمیگردیم؛ همان سؤالها، همان نگرانیها و همان سناریوها را مرور میکنیم، بدون اینکه لزوماً به پاسخ تازهای برسیم.
ذهن مشغول است، اما مسئله حل نمیشود.
انگار در یک اتاق دور خودمان میچرخیم و تصور میکنیم چون مدام در حرکتیم، حتماً داریم به جایی میرسیم.
نشخوار فکری چه چیزهایی را از ما میگیرد؟
🔸 خوابمان را: چون بدن میخواهد استراحت کند، اما ذهن هنوز درگیر گفتوگوهای ناتمام و سناریوهای احتمالی است.
🔸 لحظه اکنون را: در کنار آدمها هستیم، غذا میخوریم، قدم میزنیم یا به طبیعت نگاه میکنیم؛ اما بخش بزرگی از ذهنمان جایی دیگر، در گذشتهای تغییرناپذیر یا آیندهای هنوز اتفاقنیفتاده، گرفتار شده است.
🔸 زمانمان را: ساعتها صرف مرور اتفاقاتی میکنیم که شاید دیگر امکان تغییرشان وجود نداشته باشد، درحالیکه میتوانستیم بخشی از این زمان را به زندگیکردن اختصاص دهیم.
🔸 اعتمادبهنفسمان را: بارها رفتارها و تصمیمهایمان را زیر سؤال میبریم، اشتباهاتمان را بزرگ میکنیم و بهتدریج به توانایی خودمان برای انتخابکردن شک میکنیم.
🔸 آرامش روانمان را: چون هر فکر نگرانکننده میتواند فکر دیگری را فعال کند و ذهن را وارد چرخهای کند که پایان مشخصی ندارد.
اما چرا بعضی از ما بیشتر درگیر نشخوار فکری میشویم؟
گاهی چون در گذشته تجربههایی داشتهایم که در آنها غافلگیر شدهایم، آسیب دیدهایم یا احساس کردهایم کنترل اوضاع از دستمان خارج شده است.
در چنین شرایطی، ذهن ممکن است یاد بگیرد که برای جلوگیری از تکرار درد، همهچیز را بارها بررسی کند؛ حرفها، رفتارها، تصمیمها و حتی واکنشهای دیگران را.
انگار ذهن با خودش میگوید: «اگر بهاندازه کافی فکر کنم، این بار آسیب نمیبینم.»
پس نشخوار فکری همیشه نشانه ضعف یا ناتوانی نیست؛ گاهی تلاشی آموختهشده برای محافظت از خودمان است که بهمرور، بهجای محافظت، فرسودهمان میکند.
راه رهایی، جنگیدن با فکرها یا مجبورکردن خودمان به مثبتاندیشی نیست.
قرار نیست ذهنمان را کاملاً خاموش کنیم. قرار است یاد بگیریم هر فکری را دنبال نکنیم و هر سؤالی را بارها از خودمان نپرسیم.
وقتی متوجه میشویم دوباره در چرخه تکرار افتادهایم، میتوانیم از خودمان بپرسیم:
«آیا این فکر به من کمک میکند چیزی را بفهمم یا تغییری ایجاد کنم؟ یا فقط دارم همان درد را دوباره تجربه میکنم؟»
اگر کاری از دستمان برمیآید، یک قدم کوچک و واقعی برداریم.
اگر مسئلهای فعلاً راهحل ندارد، تمرین کنیم که بلاتکلیفی را بدون تلاش بیپایان برای رسیدن به قطعیت تحمل کنیم.
و اگر ذهنمان به گذشته برگشته، آرامآرام توجهمان را به بدن، تنفس و چیزی که همین حالا در حال تجربهکردنش هستیم برگردانیم.
یادمان باشد:
قرار نیست برای زندگیکردن، اول به تمام سؤالهای ذهنمان پاسخ بدهیم.
گاهی زندگی دقیقاً از همان لحظهای دوباره آغاز میشود که دست از تلاش برای حلکردن تمام احتمالات برمیداریم و به خودمان اجازه میدهیم در زمان حال حضور داشته باشیم.
شما هم تجربه کردهاید که ساعتها فکرکردن به یک مسئله، بهجای حلکردنش، حالتان را بدتر کند؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
