Leila.Psychotherapist
الذهاب إلى القناة على Telegram
لیلا ثابت رواندرمانگر،مشاور تخصصی رابطهعاطفی،زوج، خانواده،رفتارباکودک،رشد و توسعه فردی پروانه اشتغال تخصصی عضو انجمن روانشناسی ایران و آمریکا آشنایی بیشتر با من : https://ghahremanedaroon.ir/consultant/3 ارتباط با من : @Leila7560
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
2 751
المشتركون
-324 ساعات
-397 أيام
+37330 أيام
أرشيف المشاركات
ما از همون سالهای اول زندگی، کمکم یاد میگیریم که برای پذیرفته شدن، گاهی باید بخشهایی از خودمون رو پنهان کنیم.
یاد میگیریم وقتی ناراحتیم، لبخند بزنیم.
وقتی میترسیم، خودمون رو شجاع نشون بدیم.
وقتی خستهایم، بگیم «من خوبم».
و وقتی چیزی برخلاف میلمونه، سکوت کنیم تا مبادا کسی رو از خودمون برنجونیم.
کمکم ممکنه چهرهای بسازیم که دیگران دوستش دارن؛
آدم همیشه مهربون، همیشه قوی، همیشه منطقی، همیشه فداکار و همیشه بینیاز.
اما یک سؤال مهم وجود داره:
اگر برای دوستداشتنی بودن مجبور باشیم خودمون نباشیم، واقعاً چه کسی داره دوست داشته میشه؟
از نظر روانشناختی، چیزی که بهش نقاب میگیم، همیشه نشانهی فریبکاری یا دورویی نیست.
گاهی نقاب، راهیه که ما برای محافظت از خودمون یاد گرفتهایم.
کودکی که وقتی گریه میکنه با بیتوجهی روبهرو میشه، ممکنه یاد بگیره احساساتش رو پنهان کنه.
کسی که به خاطر اشتباه کردن تحقیر شده، ممکنه همیشه در تلاش باشه بینقص به نظر برسه.
کسی که محبت رو فقط وقتی دریافت کرده که مطابق انتظار دیگران رفتار کرده، ممکنه بزرگ بشه و حتی در بزرگسالی هم برای نه گفتن احساس گناه کنه.
در چنین شرایطی، نقش بازی کردن ممکنه زمانی به ما کمک کرده باشه که احساس امنیت نمیکردیم؛ اما چیزی که در گذشته از ما محافظت کرده، لزوماً در تمام مراحل زندگی به نفع ما نیست.
گاهی همون نقابی که زمانی به ما کمک کرده پذیرفته بشیم، بعدها مانع میشه که دیگران ما رو واقعاً بشناسن.
چون وقتی همیشه نقش آدم قوی رو بازی میکنیم، کسی متوجه نیازمون به حمایت نمیشه.
وقتی همیشه موافقیم، کسی از خواستههای واقعی ما باخبر نمیشه.
و وقتی همیشه لبخند میزنیم، ممکنه حتی نزدیکترین آدمهای زندگیمون هم نفهمن که درونمون چه میگذره.
و اینجاست که تنهایی میتونه شکل عجیبی پیدا کنه:
آدمهایی اطرافمون هستن، ما رو دوست دارن، باهامون حرف میزنن؛ اما گاهی احساس میکنیم هیچکس واقعاً ما رو نمیشناسه.
شاید چون بخش زیادی از خودمون رو پشت تصویری پنهان کردهایم که فکر میکنیم برای دوست داشته شدن ضروریه.
اما رهایی از نقاب، به معنای این نیست که هر چیزی رو به هر کسی بگیم یا تمام مرزهای شخصیمون رو کنار بذاریم.
ما حق داریم در موقعیتهای مختلف، بخشهای متفاوتی از خودمون رو نشون بدیم. قرار نیست در برابر همه آسیبپذیر باشیم یا هر احساسی رو بدون ملاحظه بیان کنیم.
تفاوت مهم اینجاست: آیا آگاهانه انتخاب میکنیم چه چیزی رو نشون بدیم، یا از ترسِ پذیرفته نشدن، احساس میکنیم مجبوریم نقش بازی کنیم؟
خودِ واقعی بودن یعنی بتونیم احساساتمون رو بشناسیم، نیازهای خودمون رو جدی بگیریم، محدودیتهامون رو بپذیریم و بدون شرم، دربارهی خواستههامون حرف بزنیم.
یعنی بفهمیم که میتونیم مهربون باشیم، بدون اینکه همیشه موافقت کنیم.
میتونیم قوی باشیم، بدون اینکه آسیبپذیریمون رو انکار کنیم.
میتونیم اشتباه کنیم، بدون اینکه خودمون رو بیارزش بدونیم.
و میتونیم دوستداشتنی باشیم، حتی وقتی مطابق انتظار همه رفتار نمیکنیم.
شاید مهمترین بخش رشد روانی این باشه که کمکم از این سؤال فاصله بگیریم که:
«چطور رفتار کنم تا همه من رو دوست داشته باشن؟»
و بهجاش از خودمون بپرسیم:
«چطور زندگی کنم که برای دوست داشته شدن، مجبور نباشم خودم رو انکار کنم؟»
شاید وقتش رسیده باشه بعضی از نقابهایی رو که سالها با خودمون حمل کردهایم، با آگاهی زمین بذاریم.
نه برای اینکه آدم دیگری بشیم؛
برای اینکه بالاخره فرصت پیدا کنیم خودمون باشیم.
تو در کدوم بخش از زندگیات هنوز نقشی رو بازی میکنی که دیگه نمیخوای ادامهاش بدی؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
ناتوانی از زندگی در زمان حال، ناشی از هراس رهاکردن پناهگاه امن «چشمانتظاری برای آینده» یا «غرق شدن در خاطرات گذشته» است، و بهتبع آن، ترس از اعتراف به این حقیقت است که این زندگی — بهجز در فرض مداخلهای آسمانی — تنها زندگیای است که آدمی چهبسا بخت زیستن آن را خواهد داشت.
#آلن_دوباتن
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
گاهی چیزی که جلوی پیشرفتت رو میگیره، ترس از شکست نیست؛ ترس از اتفاقاتیه که بعد از موفقیت ممکنه بیفته.
شاید بترسی بیشتر دیده بشی، بیشتر ازت انتظار داشته باشن یا دیگه نتونی پشت جملهی «من هنوز آماده نیستم» پنهان بشی.
گاهی موفق شدن یعنی وارد مرحلهای بشی که هنوز بلد نیستی چطور در اون زندگی کنی.
پس اگر بارها نزدیک شروع کردن میشی و عقب میکشی، فقط از خودت نپرس: «چرا اینقدر میترسم شکست بخورم؟»
بپرس: «اگر واقعاً موفق بشم، چه چیزی در زندگیام تغییر میکنه که ازش میترسم؟»
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی نجاتدهنده بودن، یک زخم قدیمی است
بعضی آدمها همیشه آمادهاند دیگران را نجات بدهند؛ مشکلاتشان را حل کنند، دردهایشان را بشنوند و حتی وقتی خودشان خستهاند، تکیهگاه همه باشند.
از بیرون، این رفتار شبیه مهربانی بیحدوحصر به نظر میرسد، اما گاهی در لایههای عمیقتر روان، با این باور گره خورده است که «من زمانی ارزشمندم که به درد کسی بخورم».
شاید این آدم در کودکی یاد گرفته باشد برای دریافت محبت، باید مفید باشد، حال دیگران را خوب کند یا باری از دوش خانواده بردارد.
در بزرگسالی هم ممکن است ناخودآگاه به سمت رابطههایی برود که در آنها همیشه نقش مراقب را دارد.
مهربانی زمانی سالمتر میشود که انتخابی آزادانه باشد، نه راهی برای اثبات ارزشمندی.
تو میتوانی دوستداشتنی باشی، حتی وقتی مشکلی را حل نمیکنی، کسی را نجات نمیدهی و فقط برای استراحت کردن به خودت اجازه میدهی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی زندگی شبیه همین تصویر میشه...
مردی که در مسیری خشک و دشوار دوچرخهسواری میکنه و انبوهی از بادکنکهای رنگارنگ رو با خودش حمل میکنه.
تصور کن این مرد یک بادکنکفروشه؛ بادکنکها وسیلهی امرار معاششن. چیزی که برای دیگران شاید فقط مجموعهای از بادکنکهای رنگارنگ باشه، برای او سرمایهی کار و بخشی از زندگیشه.
حالا بهش بگو: «خب، اینهمه بادکنک رو رها کن تا راحتتر حرکت کنی!»
اما اگر رها کردنشون به معنای از دست دادن درآمدش باشه، آیا این توصیه واقعاً به دردش میخوره؟
گاهی ما هم در زندگی با چنین موقعیتهایی روبهرو میشیم.
مسئولیتهایی داریم که خستهمون میکنن، اما نمیتونیم بهسادگی ازشون دست بکشیم.
روابطی داریم که برای حفظشون تلاش میکنیم، چون هنوز برامون ارزشمندن.
مسیرهایی رو انتخاب کردیم که دشوارن، اما میدونیم برای رسیدن به چیزی که میخوایم، باید ازشون عبور کنیم.
و درست همینجاست که باید میان دو مفهوم تفاوت قائل بشیم:
دشوار بودن یک مسیر، لزوماً به معنای اشتباه بودن اون مسیر نیست.
گاهی در مواجهه با خستگیهای زندگی، خیلی زود به خودمون یا دیگران میگیم:
«رهاش کن!»
«از این رابطه بیا بیرون!»
«این مسئولیت رو قبول نکن!»
«به خودت سخت نگیر!»
اما واقعیت زندگی همیشه به این سادگی نیست.
ما در خلأ زندگی نمیکنیم. انتخابهامون تحت تأثیر شرایط اقتصادی، مسئولیتهای خانوادگی، نیازهای عاطفی، محدودیتها و ارزشهایی قرار دارن که برامون مهمن.
گاهی چیزی که از بیرون یک بار اضافی به نظر میرسه، برای ما معنای امنیت، عشق، استقلال یا آینده رو داره.
بااینحال، این به معنای تحمل بیپایان هر سختیای هم نیست.
قرار نیست چون چیزی برامون ارزشمنده، به هر قیمتی حفظش کنیم. قرار نیست برای اثبات مسئولیتپذیریمون فرسوده بشیم. و قرار نیست هر رنجی رو به اسم عشق، تعهد یا موفقیت توجیه کنیم.
شاید بلوغ روانی دقیقاً از جایی آغاز میشه که بهجای انتخابهای صفر و صدی، بتونیم پیچیدگی زندگی رو ببینیم.
بهجای اینکه فقط بپرسیم:
«چطور از شر این بار خلاص بشم؟»
از خودمون بپرسیم:
«چرا این بار رو حمل میکنم؟»
«چه چیزی در این مسیر برای من ارزشمنده؟»
«آیا میتونم راهی پیدا کنم که ادامه دادن رو برام قابلتحملتر کنه؟»
«آیا همهی این مسئولیت واقعاً به عهدهی منه؟»
و مهمتر از همه:
«هزینهای که برای حفظ این چیز میپردازم، هنوز با ارزشش تناسب داره؟»
شاید نتونیم همهی بادکنکهامون رو زمین بذاریم؛ شاید هم نخواهیم.
اما میتونیم یاد بگیریم چطور اونها رو بهتر حمل کنیم. کمک بگیریم، مسئولیتها رو تقسیم کنیم، روشهامون رو تغییر بدیم، استراحت کنیم و گاهی هم بپذیریم که بعضی چیزها، با وجود تمام ارزشی که دارن، دیگه قابل حفظ کردن نیستن.
قدرت واقعی همیشه در رها کردن نیست؛ گاهی در پیدا کردن راهی برای ادامه دادنه، بدون اینکه در این مسیر خودمون رو از دست بدیم.
زندگی همیشه از ما نمیخواد سبکبار باشیم؛ گاهی از ما میخواد یاد بگیریم چه چیزی رو با خودمون حمل کنیم، چرا حملش میکنیم و چطور میتونیم در کنار حفظ چیزهای ارزشمند زندگیمون، مراقب خودمون هم باشیم.
حالا میخوام ازت بپرسم:
این روزها چه چیزی رو در زندگیات با خودت حمل میکنی که با وجود سختیهاش، هنوز برات ارزشمنده؟ و آیا راهی هست که بتونی حمل کردنش رو برای خودت آسانتر کنی؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
شاید بتوان گفت توجه دیگران در اصل به این دلیل برای ما مهم است که ذاتاً راجع به ارزش خودمان دچار تردیدیم.
در نتیجهی این تردید، آنچه دیگران درباره ما فکر میکنند نقش تعیین کنندهای در نحوه نگرش ما به خودمان ایفا میکند.
هویتمان اسیر قضاوتهای کسانی میشود که در میانشان زندگی میکنیم.
اگر آنها از شوخیهایمان خوششان بیاید، از تواناییمان در سرگرم کردن دیگران مطمئن میشویم. اگر تحسینمان کنند، احساس شایستگی میکنیم.
و اگر وقتی وارد جایی میشویم نگاهمان نکنند، یا اگر بعد از اینکه گفتیم شغلمان چیست قیافهشان در هم رود، به خودمان شک میکنیم و دچار حس بیارزشی میشویم.
#آلن_دوباتن
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
گاهی حسادت، بیشتر از اینکه دربارهی زندگی دیگران باشه، دربارهی خواستههای فراموششدهی خودته.
وقتی موفقیت کسی ناراحتت میکنه، قبل از اینکه خودت رو بابت این احساس سرزنش کنی، از خودت بپرس: «اون چه چیزی داره که من مدتهاست دلم میخواد تجربهاش کنم؟»
شاید حسادتت داره از یک آرزو، یک نیاز یا یک حسرت قدیمی خبر میده.
لازم نیست از احساساتت خوشت بیاد، اما میتونی ازشون چیزی یاد بگیری.
گاهی پشت چیزی که در دیگری نمیتونی تحمل کنی، خواستهای از خودت پنهان شده که هنوز جرئت نکردی جدیاش بگیری.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی از شرایطی که دوستشان نداریم بیرون نمیآییم، نه چون خوباند، بلکه چون آشنا هستند.
حتی یک زندگی ناخوشایند میتواند برای روان قابل پیشبینیتر از یک زندگی تازه باشد. به همین دلیل ممکن است کسی سالها در رابطهای بماند که میداند برایش مناسب نیست، یا شغلی را ادامه دهد که دیگر معنایی برایش ندارد. تغییر فقط ترس از آینده نیست؛ سوگِ چیزی هم هست که قرار است پشت سر بگذاریم.
برای تغییر باید با بخشی از خودمان خداحافظی کنیم که به آن زندگی عادت کرده بود.
شاید شجاعت همیشه احساس نکردن ترس نباشد؛ گاهی یعنی بپذیری که میترسی و با این حال، قدمی را برداری که میدانی برایت لازم است.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
گاهی اضطراب کاری میکند که فراموش کنیم واقعیت همیشه بهاندازهی چیزی که ذهنمان پیشبینی میکند، ترسناک نیست.
ذهن مضطرب معمولاً تلاش میکند ما را از خطر محافظت کند؛ اما گاهی آنقدر درگیر پیشبینی اتفاقات بد، تحلیل نشانهها و تصور بدترین سناریوها میشود که احتمال را با واقعیت اشتباه میگیرد.
فکری مثل «حتماً اتفاق بدی میافتد» فقط یک فکر است، نه پیشبینی قطعی آینده.
احساس ترس، بهخودیخود، به معنای وجود خطر نیست.
و تجربهی اضطراب، به این معنا نیست که از پسِ موقعیت پیش رو برنمیآییم.
یکی از مهمترین مهارتهای سلامت روان این است که یاد بگیریم بین احساسمان و واقعیتی که در حال وقوع است، تفاوت بگذاریم.
وقتی از چیزی میترسیم، اجتنابکردن ممکن است در کوتاهمدت آراممان کند؛ اما اگر هر بار فقط برای فرار از اضطراب عقبنشینی کنیم، ذهنمان فرصت یادگیری این حقیقت را پیدا نمیکند که میتوانیم با بعضی از موقعیتهای ترسناک روبهرو شویم و از پسشان بربیاییم.
گاهی لازم است به خودمان یادآوری کنیم:
من قبلاً هم روزهای سختی را پشت سر گذاشتهام.
لازم نیست برای هر اتفاقی از قبل آماده باشم.
میتوانم احساس ناراحتی داشته باشم و همچنان تصمیم درستی بگیرم.
و این لحظه، هرچقدر هم دشوار باشد، تمام زندگی من نیست.
قرار نیست همیشه آرام باشیم تا بتوانیم زندگی کنیم؛ گاهی باید زندگیکردن را یاد بگیریم، حتی وقتی کمی مضطربیم.
اضطراب ممکن است بیاید و مدتی بماند، اما قرار نیست تمام تصمیمها، روابط و انتخابهای ما را هدایت کند.
یک تمرین کوچک:
دفعهی بعد که مضطرب شدی، از خودت بپرس:
«الان چه چیزی واقعاً اتفاق افتاده و چه چیزی فقط در ذهن من در حال پیشبینیشدن است؟»
همین مکث کوتاه میتواند کمک کند بهجای واکنش نشاندادن به ترسهایت، آگاهانهتر به موقعیت پاسخ بدهی.
تو مجبور نیستی هر چیزی را که ذهنت میگوید، باور کنی؛ همانطور که مجبور نیستی برای حرکتکردن در زندگی، منتظر ناپدیدشدن تمام ترسهایت بمانی.
تو بیشتر کدام را تجربه میکنی؟ نگرانی دربارهی اتفاقاتی که هنوز نیفتادهاند، یا ترس از موقعیتهایی که ترجیح میدهی از آنها دوری کنی؟
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
ترس مانع مردن نمیشه، ولی میتونه مانع زندگیکردن بشه.
پاندای بزرگ گفت: «ما باید بریم سفر، بریم اون طرف رودخونه.» اما متوجه شد که انگار اژدهای کوچک نگران است.
«چیه، کوچولو؟»
اژدهای کوچک سرش را بالا آورد و آرام گفت: «میترسم، من نمیخوام از رودخونه رد بشم.»
پاندای بزرگ گفت: «ترسیدن طبیعیه، ولی خب گاهی درهرحال باید ادامه بدیم. ترس مانع مردن نمیشه، ولی میتونه مانع زندگیکردن بشه.»
آنها بالاآمدن خورشید از فراز کوههای تاریک را تماشا کردند. پاندای بزرگ گفت: «یه چیزی باید تغییر کنه، دوست کوچیک من. ولی خب اگه ایجاد تغییر آسون بود، احتمالاً اون موقع دیگه خیلی کار مهمی نبود. تغییر بزرگ تلاش زیاد میخواد.»
اژدهای کوچک گفت: «حق با توئه. قطعاً ردشدن از رودخونه من رو میترسونه و خب موقع ردشدن ازش هم میترسم، ولی درهرصورت انجامش میدم.»
#جیمز_نوربری
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
امنیت عاطفی یعنی بتوانی در یک رابطه حرفی بزنی، مخالفتی کنی یا از چیزی ناراحت شوی، بدون اینکه دائماً از تحقیر شدن، تهدید شدن یا طرد شدن بترسی.
یعنی بدانی اختلاف نظر لزوماً به معنای پایان رابطه نیست.
در رابطهی امن، قرار نیست هیچوقت دعوا نکنید یا یکدیگر را نرنجانید.
قرار است بتوانید دربارهی رنجشها حرف بزنید، مسئولیت رفتارهایتان را بپذیرید و برای ترمیم رابطه تلاش کنید.
عشق فقط احساسی نیست که به کسی داری؛ کیفیت رابطهای هم هست که در کنار او تجربه میکنی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
یکی از سختترین چیزها این است که یاد بگیری ارزشمندیات را از عملکردت جدا کنی.
ممکن است امروز موفق باشی، مورد تحسین قرار بگیری و احساس کنی کافی هستی؛ و فردا با یک شکست کوچک، همان احساس فرو بریزد.
وقتی ارزش خودمان را به نتیجهها گره میزنیم، زندگی تبدیل میشود به امتحانی که هر روز باید در آن ثابت کنیم ارزشمندیم.
اما انسان بودن، پروژهای برای اثبات کردن نیست. تو حتی در روزهایی که کمحوصلهای، اشتباه میکنی، عقب میمانی یا نمیتوانی بهترین نسخه خودت باشی، همچنان ارزشمند باقی میمانی.
رشد واقعی از جایی شروع میشود که تلاش میکنی بهتر شوی، نه برای اینکه بالاخره «کافی» شوی؛ بلکه چون از همین حالا خودت را شایسته مراقبت میدانی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
مهم نیست که چه کاری میخواهید انجام دهید، لازم نیست باهوشترین، سریعترین یا بااستعدادترین فرد باشید تا به اهدافتان برسید. تنها کافی است بیشترین مداومت را داشته باشید.
#راب_دایل
@LeilaPsychotherapist
مهم نیست که چه کاری میخواهید انجام دهید، لازم نیست باهوشترین، سریعترین یا بااستعدادترین فرد باشید تا به اهدافتان برسید. تنها کافی است بیشترین مداومت را داشته باشید.
#راب_دایل
@LeilaPsychotherapist
بعنوان یک تراپیست میخوام بهت بگم :
بین اینکه بگویی «من اشتباه کردم» و اینکه بگویی «من خودم اشتباهم» تفاوت بزرگی وجود دارد.
اولی دربارهی یک رفتار است؛ دومی دربارهی تمام هویت تو.
شرم گاهی باعث میشود به جای اصلاح یک اشتباه، از خودمان متنفر شویم و بخواهیم پنهان شویم.
اما هیچ انسانی با بینقص بودن رشد نمیکند.
میتوانی مسئولیت رفتارت را بپذیری، برای جبرانش تلاش کنی و همچنان باور داشته باشی که شایستهی احترام و فرصت تغییر هستی.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
لازم نیست از هر زخمی درس بگیریم
گاهی وقتی درباره رنج حرف میزنیم، آنقدر بر رشد کردن از دلِ درد تأکید میکنیم که فراموش میکنیم بعضی تجربهها واقعاً ناعادلانه، فرساینده و آسیبزا هستند.
کسی که رنج کشیده، وظیفه ندارد از آن رنج معنایی زیبا بسازد یا ثابت کند که قویتر شده است.
ممکن است از تجربهای دشوار چیزی یاد بگیریم، اما ممکن هم هست فقط بخواهیم دیگر آن را تجربه نکنیم.
قرار نیست هر زخم، هدیهای پنهان داشته باشد و قرار نیست برای ارزشمند شدن زندگیمان، مجبور باشیم از درد عبور کنیم.
گاهی رشد یعنی یاد بگیریم از خودمان مراقبت کنیم، کمک بخواهیم، مرز بگذاریم و اجازه ندهیم آسیب بیشتری به ما وارد شود.
رنج کشیدن بهخودیخود انسان را عمیقتر نمیکند؛ آنچه اهمیت دارد، فرصتی است که برای فهمیدن، حمایت گرفتن و دوباره ساختن زندگی در اختیارمان قرار میگیرد.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
تمرین یکدقیقهای برای توقف چرخه نشخوار فکری
هر وقت متوجه شدی داری یک فکر رو بارها تکرار میکنی، مکث کن و از خودت بپرس:
۱. الان دقیقاً به چی فکر میکنم؟ فکرت رو بدون قضاوت نامگذاری کن.
۲. آیا کاری از دستم برمیاد؟ اگر بله، یک قدم کوچک برای حل مسئله بردار. اگر نه، فعلاً لازم نیست به دنبال پاسخ قطعی باشی.
۳. توجهم رو به زمان حال برگردون. سه چیزی رو که میبینی، دو صدایی رو که میشنوی و یک حسی رو که در بدنت تجربه میکنی، شناسایی کن.
قرار نیست با این تمرین همه فکرها ناپدید بشن؛ قراره یاد بگیری هر فکری ارزش دنبالکردن نداره.
یادت باشه: تو افکارت نیستی؛ تو کسی هستی که میتونه انتخاب کنه چطور به اونها پاسخ بده.
لیلا ثابت
@LeilaPsychotherapist
اگر شما نیز مثل بسیاری از کسانی که از نظر عاطفی مورد بی اعتنایی و آزار قرار گرفته اند در سامان دادن به عواطفتان مهارت ندارید سهم بسیار بزرگی در پرهیز از به کارگیری عواطف تان دارید.
این اجتنابگری باعث می شود برای زندگی کردن خطر نکنید و از نگریستن به درون تان نیز بپرهیزید و موجب می شود که گستره عواطف تان کوچک بماند و اساساً در افکارتان زندگی کنید. نیاز به اجتنابگری می تواند اعتیادها را نیز تغذیه کند.
#جاسمین_لی_کوری
@LeilaPsychotherapist
