پناهِ بیپناهྀི
رفتن به کانال در Telegram
«بیپناه بودم؛ تا رسیدی و بیآنکه قولی بدهی، شبیه پناه شدی.» برای شنیدنتون @Panah_e_tobot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
293
مشترکین
+224 ساعت
+47 روز
+3130 روز
آرشیو پست ها
رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن تَرکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین رَهِ سلامت، تَرکِ رَهِ بلا کن ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده بر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن خیرهکَشیست ما را، دارد دلی چو خارا بُکشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خونبها کن» بر شاهِ خوبرویان، واجب وفا نباشد ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن دردیست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن گر اژدهاست بر رَه، عشقیست چون زمرّد از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن بس کن که بیخودم من، ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعَلا کنمولانا
میخواستم نزدیکت شوم، تمام دلتنگیهایم را در آغوشت بریزم، اما فقط توانستم از دور نگاهت کنم.
احساس میکنم روز به روز زندگی میکنم؛ حتی ساعت به ساعت. احساس اینکه زمان لحظه به لحظه دارد زندگیام را میقاپد و من هیچ علاجی نمیتوانم بکنم دچار انزجارم میکند و این انزجار وقتی به حد خود میرسد که نمیتوانم در شبانهروز به اندازهای که لازم و بایسته میدانم کار بکنم. عبور از چنین روزها، ساعتها و لحظههایی از دشوارترین برشهای این زندگی سگی است که نمیدانم با آنها چه کنم.
محمود دولتآبادی
حال دل پرسیدی و گفتم که خوبم بارها
خوبم اما خوبِ ویرانم نفهمیدی مرا
بهناز خدابندهلو
عزیز من قرار بود من و تو در روزی نزدیک همدیگر را ببینیم، قرار بود مدتی طولانی کنار هم باشیم؛ اما تو همیشه عجول بودی، حتی در رفتن. اینبار که رفتی دیگر برای برگشت عجلهای نکردی. تو رفتی گویی که هیچوقت نبودی. اما عزیز من بیا همدیگر را در روزی بهاری، زمانی که انسانی گریان نیست، پرندهها آواز میخوانند، درختان شکوفه دادند و گلها خندانند ببینیم. شاید در دنیایی دیگر...بهار
ولی من نه سرد بودم و نه از حرارت میسوختم اما سنگینی عجیبی در قلب خود حس میکردم. ناپلئون، چه اسم عجیبی. خوب است انسان عاشق باشد... ناپلئون.
دزیره_آن ماری سلینکو
ولی من نه سرد بودم و نه از حرارت میسوختم اما سنگینی عجیبی در قلب خود حس میکردم. ناپلئون، چه اسم عجیبی. خوب است انسان عاشق باشد... ناپلئون.
دزیره_ان ماری سلینکو
گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالی است
مثل حال گُل
حال گُل در چنگ چنگیز مغول
قیصر امینپور
