پناهِ بیپناهྀི
الذهاب إلى القناة على Telegram
«بیپناه بودم؛ تا رسیدی و بیآنکه قولی بدهی، شبیه پناه شدی.» برای شنیدنتون @Panah_e_tobot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
290
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+2630 أيام
أرشيف المشاركات
ای که با سلسلهٔ زلف دراز آمدهای فرصتت باد که دیوانهنواز آمدهای ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت چون به پرسیدن ارباب نیاز آمدهای پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ چون به هر حال برازندهٔ ناز آمدهای آب و آتش به هم آمیختهای از لب لعل چشم بد دور که بس شَعبدهباز آمدهای آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشتهٔ غمزهٔ خود را به نماز آمدهای زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمدهای گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلودهست مگر از مذهب این طایفه باز آمدهایحافظ
وقتی رفت، آن شب نتوانستم بخوابم. نه این که دیوانه شده باشم که خیالش را توی ذهنم راه ببرم، نه. حس میکردم خیالش هم از من فرار میکند. همه چیز از من میگریخت، حتی وسایل خانه از پنجرهها بیرون میدویدند دیوارها دور میشدند و من و خیال او تنها مانده بودیم.
عباس معروفی
رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن تَرکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین رَهِ سلامت، تَرکِ رَهِ بلا کن ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده بر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن خیرهکَشیست ما را، دارد دلی چو خارا بُکشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خونبها کن» بر شاهِ خوبرویان، واجب وفا نباشد ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن دردیست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن گر اژدهاست بر رَه، عشقیست چون زمرّد از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن بس کن که بیخودم من، ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعَلا کنمولانا
میخواستم نزدیکت شوم، تمام دلتنگیهایم را در آغوشت بریزم، اما فقط توانستم از دور نگاهت کنم.
احساس میکنم روز به روز زندگی میکنم؛ حتی ساعت به ساعت. احساس اینکه زمان لحظه به لحظه دارد زندگیام را میقاپد و من هیچ علاجی نمیتوانم بکنم دچار انزجارم میکند و این انزجار وقتی به حد خود میرسد که نمیتوانم در شبانهروز به اندازهای که لازم و بایسته میدانم کار بکنم. عبور از چنین روزها، ساعتها و لحظههایی از دشوارترین برشهای این زندگی سگی است که نمیدانم با آنها چه کنم.
محمود دولتآبادی
حال دل پرسیدی و گفتم که خوبم بارها
خوبم اما خوبِ ویرانم نفهمیدی مرا
بهناز خدابندهلو
عزیز من قرار بود من و تو در روزی نزدیک همدیگر را ببینیم، قرار بود مدتی طولانی کنار هم باشیم؛ اما تو همیشه عجول بودی، حتی در رفتن. اینبار که رفتی دیگر برای برگشت عجلهای نکردی. تو رفتی گویی که هیچوقت نبودی. اما عزیز من بیا همدیگر را در روزی بهاری، زمانی که انسانی گریان نیست، پرندهها آواز میخوانند، درختان شکوفه دادند و گلها خندانند ببینیم. شاید در دنیایی دیگر...بهار
