ch
Feedback
پناهِ بی‌پناهྀི

پناهِ بی‌پناهྀི

前往频道在 Telegram

«بی‌پناه بودم؛ تا رسیدی و بی‌آن‌که قولی بدهی، شبیه پناه شدی.» برای شنیدنتون @Panah_e_tobot

显示更多
未指定国家未指定类别
298
订阅者
+224 小时
+47 天
+3130 天
帖子存档
هیچکس نمی‌تواند غم دل کس دیگر را بفهمد.
داستایفسکی

بشارتی به من از کاروان بیار ای عشق همیشه رفتن و رفتن ز آمدن چه خبر؟
حسین منزوی

Homayoun-Shajarian-Rage-Khab-320 (1).mp36.38 MB

رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن تَرکِ منِ خرابِ شب‌گردِ مبتلا کن ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین رَهِ سلامت، تَرکِ رَهِ بلا کن ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده بر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن خیره‌کَشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا بُکشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خون‌بها کن» بر شاهِ خوب‌رویان، واجب وفا نباشد ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن دردی‌ست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن گر اژدهاست بر رَه، عشقی‌ست چون زمرّد از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنرفزایی تاریخ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعَلا کن
مولانا

می‌خواستم نزدیکت شوم، تمام دلتنگی‌هایم را در آغوشت بریزم، اما فقط توانستم از دور نگاهت کنم.

احساس می‌کنم روز به روز زندگی می‌کنم؛ حتی ساعت به ساعت. احساس این‌که زمان لحظه به لحظه دارد زندگی‌ام را می‌قاپد و من هیچ علاجی نمی‌توانم بکنم دچار انزجارم می‌کند و این انزجار وقتی به حد خود می‌رسد که نمی‌توانم در شبانه‌روز به اندازه‌ای که لازم و بایسته می‌دانم کار بکنم. عبور از چنین روزها، ساعت‌ها و لحظه‌هایی از دشوارترین برش‌های این زندگی سگی‌ است که نمی‌دانم با آن‌ها چه کنم.
محمود دولت‌آبادی

حال دل پرسیدی و گفتم که خوبم بارها خوبم اما خوبِ ویرانم نفهمیدی مرا
بهناز خدابنده‌لو

عزیز من قرار بود من و تو در روزی نزدیک همدیگر را ببینیم، قرار بود مدتی طولانی کنار هم باشیم؛ اما تو همیشه عجول بودی، حتی در رفتن. این‌بار که رفتی دیگر برای برگشت عجله‌ای نکردی. تو رفتی گویی که هیچوقت نبودی. اما عزیز من بیا همدیگر را در روزی بهاری، زمانی که انسانی گریان نیست، پرنده‌ها آواز می‌خوانند، درختان شکوفه دادند و گل‌ها خندانند ببینیم. شاید در دنیایی دیگر...
بهار

_حسین نعمت

نمی‌دانم چه رازی خفته در چشمان زیبایت که عاقل سمت چشمت میرود دیوانه می‌آید
نمی‌دانم چه رازی خفته در چشمان زیبایت که عاقل سمت چشمت میرود دیوانه می‌آید

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

Aref-Eshghe-To-Nemimirad-320.mp317.32 MB

ولی من نه سرد بودم و نه از حرارت می‌سوختم اما سنگینی عجیبی در قلب خود حس می‌کردم. ناپلئون، چه اسم عجیبی. خوب است انسان عاشق باشد... ناپلئون.
دزیره_آن ماری سلینکو

ولی من نه سرد بودم و نه از حرارت می‌سوختم اما سنگینی عجیبی در قلب خود حس می‌کردم. ناپلئون، چه اسم عجیبی. خوب است انسان عاشق باشد... ناپلئون.
دزیره_ان ماری سلینکو

همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل
نظامی

sticker.webp0.11 KB

گفت: احوالت چطور است؟ گفتمش: عالی است مثل حال گُل حال گُل در چنگ چنگیز مغول
قیصر امین‌پور