626
مشترکین
+424 ساعت
+397 روز
+10230 روز
آرشیو پست ها
630
از آب میترسیدم، اما شیرجه زدم.
حالا که فکرش را میکنم، میبینم آن شیرجه، فقط برای تو نبود. برای خودم هم بود. برای اینکه بفهمم میشود از ترس گذشت، وقتی کسی آنطرفِ آب ایستاده باشد و دستش را دراز کند.
630
و تو میمانی با یک صندلی خالی و بوی عطری که هنوز توی ماشین پیچیده. و یک سؤال: من مقصد بودم یا فقط مسیر؟
630
داستانها همیشه یه آدم بد دارن
و اغلب، آدم بد داستان، کسیه که حد و مرز گذاشته. کسیه که نه گفته.
کسیه که گفته: جلو تر نه! فقط تا همینجا.
و اصلا عیب نداره، آدم بد داستان باشی، اجازه ندی لگدمالت کنن.
