زادهِ خیال…
رفتن به کانال در Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
283
مشترکین
-624 ساعت
+137 روز
+3030 روز
آرشیو پست ها
279
Repost from وَژیـن | بـانـوامـیـری
فوروارد کنید نویسندهها را پیدا کنیم. شاید یکیشان همین نزدیکیها منتظر این دعوت باشد. 🩷🐾
279
Breen Baik, [21 آگوست 2026، در 9:31 AM]
مهربانی واقعی از کسی بر میآید که قدرت آسیب رساندن دارد، اما انتخاب میکند نرمی کند.
_نیچه
279
انسان کسی را میتواند نجات دهد که خود اصرار به سقوط نداشته باشد؛ ولی وقتی سرشت کسی چنان فاسد شد که سقوط در نظرش نجات جلوه کرد، چه میشود کرد؟
279
همراهت میآیم تا آخر راه…!
و هیچ نمیپرسم هرگز؛
با تو اول کجاست، با تو آخر کجاست…
عباس معروفی
279
بله، به تو احتیاج دارم
زیرا تو تنها کسی هستی که میتوانم
در مورد رنگ یک ابر با او صحبت کنم
ولادیمیر
279
ما در دلتنگی دستی نداشتیم؛
و در فاصلهای که داشتیم ، هزار دست داشتیم !
سلام بر تو که حقیقتاً دلتنگ توام؛
و سلام بر من، برای آنکه دلتنگم .
محمود درویش
279
گفت: خواهم آمد
منتظر بمان،
و رفت…
من منتظر نماندم
او نیز نیامد.
چیزی رخ داد به مانند مرگ اما بیآنکه کسی بمیرد.
~ازدمیر آصف
279
همه جا تاریک بود و همه خواب بودند جز من و او که داشتیم چای میخوردیم تا خواستم دوربین را بیارم و عکس بگیرم که دیدم او زودتر از من دست به کار شده و چاکلیت اش را باز کرده
با معصومیت طرفش نگاه کردم گفتم:میخواستم عکس بگیرم
لبخند زد و گفت:در این تاریکی
سرم را به نشانه تایید تکان دادم
گفت: خب مشکلی نیست بیا همی رقم عکس بگیر
در آخر هم گفتم یک دقیقه اجازه میدادی عکس میگرفتم باز تو میخوردی
گفت: صبر کرده نمی توانستم میفهمی
ادامه داد و گفت: من تا آخر عمرم عاشق چای و شیرینی میمانم
279
Repost from لاٰـم…ོ ⏾
هر انسانی که از هراسِ این جهان گذشته باشد، به اندازهی خویش زخمی از زندگی با خود حمل میکند؛ و شاید هرکس، سرانجام، تنها به مرگی آرام و درخور نیاز دارد. پس چه جای قضاوت است؟ ما که از تمام رنجهای یکدیگر بیخبریم، چگونه میتوانیم بر کردار دیگری حکم برانیم و خود را در جایگاه خدا بنشانیم؟ شاید اخلاق، پیش از آنکه قضاوتِ دیگری باشد، پذیرفتنِ ناتوانیِ خویش در فهم تمام حقیقتِ یک انسان است.
~ناآشنا
279
Repost from حاشیـه نویس 𓂃✍︎
حسیب قوای مرکز، یا همان حسیب پنجشیری؛
یکی از جوانمردترین مردانی بود که وطن به چشم دیده بود. پنج سال تمام، در سیاهترین روزهای افغانستان، در برابر وحشیترین و جاهلترین حاکمیت تاریخ ما ــ طالب ــ ایستاد؛ نه برای مقام، نه برای نام، بلکه برای وطن، برای آزادی و برای دخترانی که حق نفسکشیدن از آنان گرفته شد.
پنج سال کوههای پنجشیر شاهد قدمهای مردی بودند که تسلیم را بلد نبود. جنگید، زخم برداشت، یارانش را از دست داد، اما سنگر را رها نکرد. صدها جوان به قامت او امید بسته بودند؛ امید داشتند شاید با مردانی چون او، روزی این خاک دوباره رنگ آزادی را ببیند.
و حالا حسیب هم رفت…
شهادت نصیب هر کسی نمیشود؛ بعضی مردان آنقدر بزرگ زندگی میکنند که مرگ نیز نمیتواند پایانشان باشد. امروز پنجشیر تنها یک فرمانده را از دست نداد؛ یکی از ستونهای امیدش فرو ریخت و دوباره بیصاحبتر از دیروز ماند.
نام «حسیب پنجشیری» باید با قلم زرین در حافظهٔ این سرزمین حک شود؛ تا فردا، وقتی فرزندان افغانستان پرسیدند در روزگاری که همهجا را ظلم گرفته بود چه کسی ایستاد، تاریخ شرمنده نباشد و نام مردانی چون او را برای گفتن داشته باشد.
روحت شاد، فرمانده؛
تو از سنگر رفتی، اما نامت از پنجشیر نخواهد رفت!
279
Repost from بابـــونہ | مــروه نسیمــے
عجیب است، نمیدانستم که به کسی که برای من و تو جنگید اوباش خطاب میشود…
