زادهِ خیال…
رفتن به کانال در Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
261
مشترکین
-124 ساعت
-137 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
260
لبانت قند مصری،
گونه هایت سیب لبنان را
روایت میکند چشمانت آهوی خراسان را
من از هر جای دنیا، هر که باشم عاشقت هستم
به مهرت بستهام دل را، به دستت دادهام جان را
تو را من می پرستم، بعد از این تا هر زمان باشم
نمی سازم دگر در بامیان، بودای ویران را
بگویی سرمه دانت میکنم، بازار کابل را
بخواهی فرش راهت میکنم، لعل بدخشان را......
به زلفت بستهای هر گوشه، دل های پریشان را
260
لبانت قند مصری،
گونه هایت سیب لبنان را
روایت میکند چشمانت آهوی خراسان را
من از هر جای دنیا، هر که باشم عاشقت هستم
به مهرت بستهام دل را، به دستت دادهام جان را
تو را من می پرستم، بعد از این تا هر زمان باشم
نمی سازم دگر در بامیان، بودای ویران را
بگویی سرمه دانت میکنم، بازار کابل را
بخواهی فرش راهت میکنم، لعل بدخشان را
260
ما چقدر به سادگی نیاکان خودمان خندیدیم،
روزی میآید که آیندگان به خرافاتما خواھند خندید.
_صادق هدایت
260
حسادت می کنم وقتی کسی دَور و بَرت باشد
و میمیرم اگر جز من خیالی در سرت باشد
به حدّی دوستت دارم رقیبی را نمیبینم
فقط با فاصله شاید رقیبم مادرت باشد
رضا جمشیدی
260
Repost from هدیه مهرا𓂃🌸
حالش بد بود؛ دلش میخواست گریه کند، اما کسی را نداشت که در آغوشش بگیرد. آغوش که هیچ، حتی کسی را نداشت که بنشیند و او از دردهای ناگفتهاش بگوید.
#هدیه_مهرا
260
Repost from آرامِ آوار (پروانه_نوشت)
چهبسا شکوههاست، در لبهای خموش.
#کلماتیک
#پروانه_نوشت
#عصرانه
@Avaare_Aram
260
Repost from N/a
نوبت ما که رسید،
انگار همه لال شدند؛ سراپایشان را عجز فرا گرفت، چشم بر بیعدالتی بستند، حق خود را فریاد نزدند، رگ گردنشان خوابید و غیرتشان فروکش کرد.
این ملتی که روزی به غیرتمندترین مردمان روی زمین مشهور بودند، چه ساده روی دختران سرزمین خود چشم بستند.
#گیتی_حبیب
260
Repost from دُخت شب...✨
تا نوک زبانم آمد که بگویم: دوستت دارم.....
اما خجالت کشیدم فقط پیالهٔ چای را پیشت گذاشتم و گفتم: چای تلخ میخوری یا همرای توتتلخان؟
#محال_بهار🍂
260
مـینــویســــم بــر ســر دیــوان خـــود نــام خــدا
تــا بکــام دل رســــد از خــوانــدنــش هــر بیـــنوا
260
زن، مردی ثروتمند یا زیبا یا حتی شاعر نمی خواهد؛
او مردی میخواهد که چشمانش را بفهمد.
آن گاه که اندوهگین شد
بادستش به سینه اش اشاره کند
و بگوید : اینجا سرزمین توست...
•نزار قبانی•
