fa
Feedback
سَـمفونـےِ مَهتـآب '

سَـمفونـےِ مَهتـآب '

رفتن به کانال در Telegram

‍ "وخـداےِمن‌آن‌ݼـشـمانـےست‌؛ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ڪه‌سَـمفونـےِنگاهـش،مَهتـآب‌رابـه‌وجـد‌مـے‌آورد " ‌ @ian0_bot t.me/HidenChat_Bot?start=6368757033

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 002
مشترکین
+9124 ساعت
+1997 روز
+29630 روز
آرشیو پست ها
تابستان.

𝑁𝐴𝑇𝑈𝑅𝐸'𝑆 𝑄𝑈𝐸𝐸𝑁𝑆🤣 𝑊𝐸𝐴𝑅 𝐶𝑅𝑂𝑊𝑁𝑆 𝑂𝐹 𝐿𝐸𝐴𝑉𝐸𝑆 𝐴𝑁𝐷 𝐶𝐴𝑅𝑅𝑌 𝑇𝐻𝐸 𝑄𝑈𝐼𝐸𝑇 𝑆𝑇𝑅𝐸𝑁𝐺𝐻𝑇 �
+4
𝑁𝐴𝑇𝑈𝑅𝐸'𝑆 𝑄𝑈𝐸𝐸𝑁𝑆🤣 𝑊𝐸𝐴𝑅 𝐶𝑅𝑂𝑊𝑁𝑆 𝑂𝐹 𝐿𝐸𝐴𝑉𝐸𝑆 𝐴𝑁𝐷 𝐶𝐴𝑅𝑅𝑌 𝑇𝐻𝐸 𝑄𝑈𝐼𝐸𝑇 𝑆𝑇𝑅𝐸𝑁𝐺𝐻𝑇 𝑂𝐹 𝑇𝐻𝐸 𝐸𝐴𝑅𝑇𝐻🤩.

زمستان‌

+1
ㅤ             .𝖴𝗇𝖺 𝗍í𝖺 𝖼𝗅á𝗌𝗂𝖼𝖺              ®             𝗉𝖺𝗋𝖺 𝗌𝗎 𝗌𝗈𝖻𝗋𝗂𝗇𝗈.

پاییز.

در ستایشِ نگاهِ تو چشمانت، کهکشانی بود جدا از تمام قانون های دنیا؛ نگاهی که نه تنها عقل، بلکه اعتقاد هایم را پراند، و تمام ای
+1
در ستایشِ نگاهِ تو چشمانت، کهکشانی بود جدا از تمام قانون های دنیا؛ نگاهی که نه تنها عقل، بلکه اعتقاد هایم را پراند، و تمام ایمان من شد همان ستاره دنبال در درون چشمانت. شیفته سیاهی نگاهت شدم و دیگر هیچ رنگی به چشمم نیامد.. آن نگاهی که دیوان های کهن هم در وصف شکوه بی بدیلش، به لکنت می افتادند. ریشه دواندی در عمیق ترین لایه های روحم، آنجا که حتی خاطرات ازلی‌‌ام جرئت حضور نداشتند، و مرز میان من و تو، یکی از ناگشودنی ترین معماها شد. چونان نقشی که بر آب زند یا خطی که بر باد خورد، وجودم در وجودت گم شد. این عشق،فراتر از تلاقی دو کالبد است نه در فاصله کاسته خواهد شد، نه در خاموشی به مرگ خواهد نشست. تنها در خاطرم نیستی، تو را زندگی میکنم. تو تعریف قلب را تغییر دادی، در آن ساکن نبودی، تو خود آن بودی. از من مگذر که اگر بروی به مرگ میکشانی دو فردی که جان میدهند به هم که بی پناه میکنی مارا که سرچشمه آرامش، آغوشمان است پس بمان تو امیدی هستی که در این شامگاه عمر، چون سپیده دمی نوید بخش است
بمان که همیشه وصل همیم

بهار.

Repost from N/a
اگر عنکبوتی که در اتاقت کشتی تمام عمر فکر میکرد تو رفیق و هم اتاقی اش بودی آن وقت چی؟ -داستایفسکی
اگر عنکبوتی که در اتاقت کشتی تمام عمر فکر میکرد تو رفیق و هم اتاقی اش بودی آن وقت چی؟ -داستایفسکی

تابستان.

Repost from N/a
Best Day Ever☀️🌱
+8
Best Day Ever☀️🌱

بهار.

آرامم؛ آنقدر ارام که انگار سال‌های طولانیست هیچ غمی به خود ندیده‌ام. تمام مسائل دنیا برایم، گویی در زیر لایه‌ای از ابهام و مه
+4
آرامم؛ آنقدر ارام که انگار سال‌های طولانیست هیچ غمی به خود ندیده‌ام. تمام مسائل دنیا برایم، گویی در زیر لایه‌ای از ابهام و مه گیر افتاده‌اند. نه می‌گریم، نه تبسم می‌کنم و نه حتی چهره‌ام خبر از حالی می‌دهد. من یک معمولی‌ام و همین معمولی بودن در جهانِ من، چیز عجیبی‌سـت. ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌‌‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌ ‌‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌  ‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌‌

زمستان‌.

— در سـکࢪِ عشق ںو جانانـم؛ لب سـرخ و چشمـانِ سوگـواࢪِ که‍ـربا‌نشانت که زلال‌تر از سپیـده‌دمان صبـح است دل هر عارفے‌ را می‌ربا
— در سـکࢪِ عشق ںو جانانـم؛ لب سـرخ و چشمـانِ سوگـواࢪِ که‍ـربا‌نشانت که زلال‌تر از سپیـده‌دمان صبـح است دل هر عارفے‌ را می‌رباید. آن‌وقت از من کافࢪ چه انتـظار است؟
آن جـام شراب نیلگونے‌ که از شوق نگاه دلربای لیلی‌ام به کامم ࢪسیـد، چنان گردِ خمـاری بر جانم به یادگار گذاشتـه که گویے‌ طلـوع گرما بخش چشمـانش، غروب کـرده‌ و مں همچو غربت‌زده‌ای گـم شده‌ام در شب‌های استـخوان‌سوزِ گیسوانش. دلدار مں، تو تمام بهـشت را در یک جرعه از خیـال لبخندت جای دادی. اما چه زود جرعهٔ شیرین مں به پایان رسید و خماࢪ خیـال پوچے‌ از لبخندت شـدم.
زهـره‌ای که از باده ناب ںو به ساغـࢪ دلم ریختے‌، کنـون در گـرداب یأس غوطـه‌ور شده‌ست. در ایں دیاࢪ بوران، به جانبـر کجایے‌ که ایں دل‌تنگے‌ را از مں بگیرد و صبح بهـار را دࢪ سینه‌ام بجـوید؟ خمـاری‌ات‌ چو پࢪده‌ای از غـم بر روی دل جای خوش کـرده. هࢪ لقمه‌ای از بـزم ںو، حال طعمے‌ مضنف و تلـخ دارد. ای الههٔ گلـگون پیکࢪ عالیماں، ای آنـکه درخشش مهـر در سپـهر چشمانـت به رقص در می‌آید، کنـون نادرست است؛ که چشمانـم در ایں خمـاری، تو را می‌جوید و نرگـس‌های باغ خیـال را پرت می‌کنـد.

بهار.

+1
💠𝖳𝗁𝖾𝗒 𝖼𝖺𝗅𝗅𝖾𝖽 𝗆𝖾 𝖺 𝖿𝗋𝖾𝖺𝗄, 홀린 듯이, 만들던 𝗍𝗋𝖺𝖼𝗄𝗌, 𝗒𝖾𝖺𝗁, 듣고 모인 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽𝗌, 하루가 갈수록 늘어가 𝗉𝖺𝖼𝗄 𓋹

پاییز.

‌ ‌ ‌ . ‌A cowboy's word is worth more ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌than gold .
+4
‌ ‌ ‌ . ‌A cowboy's word is worth more ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌than gold .

زمستان.

بگم از بی‌تـابیِ نـفس‌هایی که به انتـظارِ سیـگار بین لب‌های تو دود می‌شدن؟ یا از قـلبِ دلتـنگی که به بی‌رحـمی سیـاه‌ترینش عاد
بگم از بی‌تـابیِ نـفس‌هایی که به انتـظارِ سیـگار بین لب‌های تو دود می‌شدن؟ یا از قـلبِ دلتـنگی که به بی‌رحـمی سیـاه‌ترینش عادت کرده بود؟ از نـگاهِ شیـفته‌ای بگم که پشتِ سرت جا موند و هنوز هم راه برگشت از تو رو بلد نیست؟ یا از روحِ خستـه‌ای که بی‌گـاه هوای حضـورت رو نفس می‌کشید، غافل از اینکه عطرِ لیلیـومش مدت‌هاست ازش دریـغ شده؟ تو بگو، قـلب... از بین این همه حسـرت، سهمِ تو کدوم بود؟ نکنه تمامِ این قـصه فقط از یک طرف درد داشت و من بیـهوده دنبالِ رد دلتـنگیِ خودم توی عـمق نـگاه به غـم نشستـه‌ات می‌گشـتم جانِ عزیز‌کرده‌ی من.