ru
Feedback
اُتاق‌ِآبی.

اُتاق‌ِآبی.

Открыть в Telegram

𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
305
Подписчики
+224 часа
+87 дней
+7330 дней
Архив постов
اره من به تو فکر کردم. وقتی پیاده قدم زدم به تو فکر کردم. وقتی آسمونو دیدم به تو فکر کردم. وقتی کتاب می‌خوندم به تو فکر کردم. وقتی توی جنگل بودم به تو فکر کردم. وقتی موزیک گوش دادم به تو فکر کردم. وقتی سفر بودم به تو فکر کردم. وقتی فیلم دیدم به تو فکر کردم. وقتی غروب شد به تو فکر کردم. وقتی طلوع شد به تو فکر کردم. وقتی خوشحال بودم به تو فکر کردم. وقتی غمگین بودم به تو فکر کردم. وقتی تنها بودم به تو فکر کردم. وقتی توی جمع بودم به تو فکر کردم. وقتی برف اومد به تو فکر کردم. وقتی بارون اومد به تو فکر کردم. وقتی جنگ شد به تو فکر کردم. قبل خواب به تو فکر کردم. بعد از بیداری به تو فکر کردم. موقع نوشتن به تو فکر کردم. تو چی!؟ به من فکر کردی؟

غم سرازیره... از من،از تو؛از هر ثانیه‌ای که توش نفس میکشم. تو به من پیله بستی و من دار صلیبم و تو با میخ به من کوبیده شدی. تو در حال مرگی و خون از من سرازیره، بوی گند مرگ تمام بدنم رو فرا گرفته.

تصمیم گرفته‌ام شما را فراموش کنم و مطمئن باشید فراموش خواهم کرد. به عقیده و فکر شما بی اندازه اهمیت میدادم ولی بی‌ثباتی آن بر من ثابت شد. دنیا خیلی بزرگ است. من اگر شما را که صورت آرزوها و امیال باطنی‌ام بوده‌اید از دست داده‌ام، مسلماً در این دنیای بزرگ کسی را پیدا خواهم کرد که به عواطف و احساساتم بی‌اعتنا نباشد و قدر مرا بداند؛ و به علاوه اگر من شما را از دست داده‌ام،شما هم در عوض دلی را از دست داده‌اید که تپش های عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت. برای«دال.»و«نبودنش».

دل که میگفتم محرمه با من کاشی میدی بی تو چه کرده...

ما وارد قسمتی از دنیا شدیم که از دیوارهاش خون سرازیره،محبت طنابِ دارِ و عشق... عشق گلوله‌اس و معشوق اسلحه. توی دنیای من و تو عشق یعنی مرگ،میدونی انتهای عشق چیه؟ یا تو باید بکشیش یا اون تورو می‌کشه.

خدایا😭قلبمو به این نوشته فروختم🤍

او را میبینم که کنار حوض نشسته است و به ماهی های درونش غذا می دهد. دختر آرامیست. اورا چندباری اینجا دیده ام. ساکت است اما امان از چشمانش. چشمانش دنیایی از حرف های ناگفته است. به چشم هایش ک خیره میشوی خود را غرق می کنی. سخنان عمیقی درون چشم های خود جا داده است. نمیدانم چه باید بگویم. درک کردن او کار سختی نیست اما فقط کسی می تواند ک از جنس او باشد و او تکه ای از آسمان است.

خدا مرده است. خدا،مرده باقی می‌ماند و ما آن را کشته‌ایم. چگونه خود را تسلی خواهیم داد،جنایتکاران تمام جنایتکاران را؟ آنچه مقدس‌ترین و مقتدرترین چیز بود که تا کنون جهان به خود دیده‌است. چه کسی ما را از این خون پاک خواهد کرد؟ چه آبی برای ما موجود است که خود را بشوییم؟ چه عیادی بهر کفاره،چه مناسک مقدسی را از خود ابداع خواهیم کرد؟ آیا عظمت این عمل بیش از اندازه برای ما عظیم نیست؟ آیا نبایستی تنها خود خدایانی شویم تا شایسته این کار باشیم؟

آری عزیزترینِ قلبم،دردم را برات بازگو نکردم اما سازم را از غم نداشتنت به صدا درآوردم. برای«دال.»و«نبودنش».

بخشی از:«روایتی از ما " زیر درخت انار"» زیر درخت انار فهمیدم که همه خبرهای بد اونجاست که به من میرسه، رنگ آبی ماتم اونجاست که خودشو نشون میده،زردی نور خورشید اونجاست که نمیتابه و الان، این منم که از درخت انار ،سایه‌اش و تمام اون ۳۰ دقیقه ها متنفرم.

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را گفته بودم "بعد ازین باید فراموشش کنم" دیدمش وز یاد بردم گفته‌های خویش را
مهدی اخوان ثالث

برای جنوب،برای وطن،برای هم وطن...

تو مرده ای و چشم های من خشک اند. مرا ببخش، چشم هایم دیگر اشک ندارند و مرگ، دیگر بی اهمیت است.

به جای تو باید عاشق پرندهٔ طوفان می‌شدم. دست کم وقتی بهار می‌آید آنها دوباره می‌غرند. چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان میمیرد. به گمانم تورا همیشه در ذهنم ساخته‌ام.

"زمزمه‌ای از تاریکی" ما یک درد مشترکیم! یک پژواک از کوهی کهن که نفس‌های آخرش را زیرش میکشد و ممکن است تنها همان پژواک باعث در هم شکستنش باشد. من،بازتاب تو در آیینه‌ام! هرچند غیر واقعی اما وجود دارم تا خودِ واقعی‌ات را نشانت دهم و تو را مجبور سازم که تصویری که از من دیده‌ای را بپذیری؛زیرا که نمیتوانی با حقیقت بجنگی. فرقی ندارد که هرکدام از ما به کجا برویم،وارد کدام داستان شده و یا از کدام داستان خارج شویم، در نهایت به هم خواهیم رسید. اکنون من میتوانم بروم،ولی باز خواهم گشت؛زیرا که تو موجب بازگشت منی.

وای عزیزِ من اگر میدانستی که چگونه به غمت دچارم،برای غمم میگرستی...

چیزایی زیادی رو از دست دادم؛ولی من وقتی تو رو از دست دادم که نداشتمت.درد این بیشتر از، از دست رفته‌هایی بود که داشتم.

3:47 بجز عشقی که دردش را،به من دادی به من یارب چه بخشیدی که رد کردم؟

Repost from KAİZEN
«بغض گلویم را گرفت.آهسته استکان چای خود را بر زمین نهادم و نشستم.دلم می‌خواست جواب دندان شکنی به او بدهم ولی بلد نبودم.شرم و حیا و احترام به بزرگتر مانع می‌شد.من این‌طور بار آمده بودم.نمی‌توانستم چشم خود را ببندم و دهانم را باز کنم.آن هم سر هیچ و پوچ، آن هم از روی حسادت.»