قصهگویِ ویندریا.
رفتن به کانال در Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
309
مشترکین
-124 ساعت
-97 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
آن نگاه را میشناختم؛ اهمیتی نداشت چقدر تلاش کنم، چقدر خودم را بالا بیاورم، هیچوقت کافی نبودم.
برایش مهم نبود، زخم هایم، دردی که احساس میکردم، پوستی که هروز بی روح تر میشد..
هیچکدام برایش اهمیتی نداشت.
حال با چشمانی که قصد تکه تکه کردنم را داشتند، روبه رویم ایستاده بود
بهتر است بگویم دیگر عادت کرده بودم، شاید آن حس بی اعتنایی از او به من منتقل شده بود
مانند ویروسی واگیر دار!
دیگر خسته بودم، از درجا دویدن برای اثبات خودم، حال مثل خودش دیگر برایم اهمیتی نداشت.
#خطوط_بیهوا
هروز به این فکر میکنم باید درباره چی بنویسم؟
نه اینکه موضوعی برای نوشتن نباشه..
نه؛ اتفاقا بخاطر وجود انبوهی از موضوعات برای نوشتن، نمیدونم چی بنویسم!
از اون بگذریم؛ میرسیم به جمله بندی و استفاده از کلمات، که خودش یک غول بزرگ محسوب میشه
باید بگم، چیزهایی که من با شما دوستان به اشتراک میزارم، شاید به راحتی خونده بشه و ازش عبور کنید اما؛ باید بدونید من برای تک تک کلمه هایی که به کار بردم به خونریزی مغزی رسیدم..
تا بتونم افکار، احساس، لحن، وَ حتی تصویرو در یک متن روان تقدیم شما کنم، تا شمام بتونید تمام اون چیزی که موقع نوشتنش حس کردمو، حس کنید:)
بگذار دَمی آسوده باشم..
فارغ از آن همه مشکلاتی که مرا ملامت میکنند، فارغ از زندگی که تنها نامش زندگی است، فارغ از تو؛
فارغ از مَنی که در کور ترین نقطه جهان، دست به دامانِ هستی برده است.
#سرود_نگاشتم
امروز اینو بیشتر از روزهای گذشته حس کردم
شروع هر یک خط از یک پاراگراف، یا حتی یک جمله؛ مشکل تر از چیزیه که بشه راحت انجامش داد..
چون؛ هر کلمهای که تو اون یک خط استفاده میکنی نقش مجزایی برای توصیف و جذابیت متن ایفا میکنه.
وَ پیدا کردن کلمه درست، که بتونه مخاطب رو به خودش جذب کنه واقعا سخته..
تنها چیزی که میتونه تو این زمینه کمک کنه، مطالعه مطالعه، و مطالعه هست!
اینارو گفتم تا کمی به اون دوستانی که علاقه به نوشتن دارن کمک کنم.
صدای قدم هایش را میشنیدم..
صدای نزدیک شدن گام هایش، هشداری برای من بود؛ منی که با تنی گرخیده پشت درِ چوبی ایستاده بودم
نمیدانستم که خودم با او روبه رو شوم یا بگذارم خودش به سراغم بیاید؟
دست های لرزانم را به روی صورتم کشیدم و در سر گفتم:«آروم باش؛ ترس فقط یک توهمه، یالا حرکت کن.»
#خطوط_بیهوا
نمیتوانم علاقهام را با کلمهای برایت وصف کنم، اما؛ اگر خورشیدی نبود، من از تاریکی هراسی نخواهم داشت چون تو را درکنارم دارم.
گمان نمیکنم خورشیدی بتواند چنین درخشان باشد.
#سرود_نگاشتم
درحال حاضر تو وضعیتی هستم که:
دلم میخاد بنویسم ولی تایم ندارم، وقتیم که مینویسم انقدر میخونمش که حالم از خودم بهم میخوره، وقتیم تمومش میکنم به طرز عجیبی اعتماد بنفسم به زیر صفر میرسه و نمیتونم براتون بزارم، اما از طرفی هم دوست دارم بفرستم براتون..
بهش چی میگفتن؟ خود درگیری؟؟
قهرمان ها هرگز مثل فانتزی کودکی هایمان نبودند، آنها آدمی با شنل بلند و نیروی ماورایی نبودند.
شاید این حقیقت به کامِمان تلخ باشد اما بدان معنا نیست که قهرمان ها وجود ندارند.
آنها درکنار ما هستند، شانه به شانه ما قدم میگذارند و با لبخندی زیبا بدون آنکه متوجه شویم ما را از مخمصه های زندگی نجات میدهند.
#سرود_نگاشتم
باور کردنش سخت بود..
او میخواست بهش اعتماد کنم، با این وجود که کلمه اعتماد کاملا با من غریبه بود!
اما؛ دوست داشتم یکبار احساسش کنم، وجود کسی که به او اعتماد داری، باید بینظیر باشد..
به روی لبانش لبخندی به روشنی آفتاب نقش بسته بود؛ اما درون چشمانِ کشیدهاش چیزی جز سیاهی دیده نمیشد..
وَ همین مرا هراسانده بود؛ به کدام باید اعتماد کنم؟
لبخند زیبایش؟ یا چشمان بی روحش؟
#خطوط_بیهوا
یکبار یکی بهم گفت:«زندگی مثل اقیانوس میمونه، اگر زیادی به درونش نفوذ کنی تاریکی تورو میبلعه، پس از منظره لذت ببر.»
#سرود_نگاشتم
