قصهگویِ ویندریا.
Kanalga Telegram’da o‘tish
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
331
Obunachilar
+2424 soatlar
+157 kun
+2830 kun
Postlar arxiv
(بخش پایانی: چهره حقیقت)
هنوز صداهایِ مبهم، درون مغزش می پیچید..
صداهایی که، تمرکزش را از او دزدیده بودند و آن را گرفتار سردرد شدیدی کرده بود..
شاید بهتر بود بیخیال این پرونده شود، احساس میکرد در پی این ماجرا عقل خود را از دست داده است!
بدنش دیگر توانی برای ادامه نداشت و جزبه جز آن نیاز به استراحت را فریاد میزد، اما دیگر جوزف در خواب هم نمیتوانست این خستگی را کمی دور کند.
با این حال قادر نبود بدون پیدا کردن قاتل، این پرونده را رها کند.
آنها خانوادهاش بودند، این پرونده هرگز بدون پیدا کردن قاتل بسته نمیشد.
این جمله چیزی بود که جوزف شاید بیش از هزار بار با خود تکرار کرده بود..
دردی که در سرش احساس میکرد او را وادار کرد تا چشمانش را به روی هم بگذارد، پیشانیاش را به روی میز کارش که پرونده ها سطح آن را پوشانده بودند، گذاشت تا کمی این درد را آرام کند.
اما، قبل از آنکه چشمان خستهاش به خواب رود، بویی مشامش را پر کرد..
بویِ الکل و فضای بیمارستان بینی اش را احاطه کرده بود، ناگهان سرش را بلند کردو چشمانش که از شدت شوک سوسو میزد را به اطراف دوخت..
چطور ممکن بود؟ اینجا اتاق کارش نیست!!
اتاقی سرتاسر سفید و خالی از هر وسایلی!
احساس نرمی که در نشیمن کرد باعث شد نگاهش را پایین آوردو خود را به روی تختی سفید ببیند
حال او گیج و هیران تر از هروقت دیگر بود، نمیدانست کجا است و چه برسرش آمده؟
اگر او واقعا در اتاق کارش بوده، پس حتما این باید یک خواب باشد!
و درست همان لحظه که این فکر داشت آرامش میکرد مردی جوان وارد اتاق شد
مردمک هایش بر روی هیکل مرد رفت و آمد کرد، رو پوشی سفید مانند پرستارها به تن داشت و درون دستش چندتا کاغذ دیده میشد
لحظهای به گمانش چهره مرد برایش آشنا آمد..
درست است، این مرد جوان جان بود!
جان نگاهش که به چهره میخکوب جوزف افتاد لبخندی زد:«بلاخره بیدار شدی..حالت چطوره؟»
اما جوزف همچنان گیج بود..
به سختی دهان باز کردو زبانش را به کار انداخت:«جان، ما اینجا چیکارمیکنیم؟..باید برگردیم اداره، باید قاتل خانوادمو پیداکنم!»
جان کمی نزدیک تر شدو چهره ناراحتی به خود گرفت«انگار خوب استراحت نکردی..من دکترت هستم، تو دیگه کارآگاه نیستی جوزف، یادت نیست؟»
ترس هرلحظه بیشتر به درون جوزف چنگ میانداخت، صدایی سوت مانند پرده گوشش را داشت پاره میکرد
اینبار سخت تر از قبل لب زد:«پس..پرونده قتل چی میشه؟»
جان نفس عمیقی کشید:«اون پرونده خیلی وقته بسته شده، مرگ خانوادت تورو بهم ریخت جوزف، امیدوارم زودتر حالت خوب بشه»
حال دیگر گوش های جوزف چیزی نمی شنید، در سرش تنها یک چیز میگذشت..
این غیر ممکن بود، او تمام صحنه هارا بخاطر داشت، تمام صداها، تمام سرنخ ها!
نگاهش را به دستانش دوخت اما با دیدن خون آلود بودنشان نفسش در سینه حبس شد، درست مثل خواب هایش!
تند پلک زدو لحظهای بعد دیگر از خون خبری نبود!
چشمانش را به روی هم فشرد
شاید تمام این مدت قاتل روبه رویش بوده اما او از حقیقت فرار میکرده است..
دیگر مطمئن نبود چی واقعی است و چی خواب، نمیدانست کابوس ها تمام شده است، یا تازه اولش است؟
#نیمچه_داستان
هر شب صداش میاد.
آروم، درست از پشت جمجمهم.
میگه «من فقط وقتی ساکتی میتونم فکر کنم.»
ولی اون منم… مگه نه؟
دیشب، برای اینکه راحت فکر کنه، زبونمو بریدم.
حالا بالاخره ساکتم.
اما هنوز داره جیغ میکشه.
#قصه_نیمهشب
شب توی خونه تاریک ، فقط صدای بارون و تیکتاک ساعت بود.
اون اومد ، گفت میخوام همیشه باهات باشم.
دستش رو گرفتم…
اما وقتی چشمامو باز کردم ، دیدم دستم مال من نیست .
لبخند زد و گفت حالا تو هم مال منی.
و بعد ، خندهاش رفت توی گوشم ، و فهمیدم خودم دیگه هیچوقت تنها نخواهم بود .
حتی وقتی میخوابم ،
حتی وقتی میمیرم.
#قصه_نیمهشب
آن نگاه را میشناختم؛ اهمیتی نداشت چقدر تلاش کنم، چقدر خودم را بالا بیاورم، هیچوقت کافی نبودم.
برایش مهم نبود، زخم هایم، دردی که احساس میکردم، پوستی که هروز بی روح تر میشد..
هیچکدام برایش اهمیتی نداشت.
حال با چشمانی که قصد تکه تکه کردنم را داشتند، روبه رویم ایستاده بود
بهتر است بگویم دیگر عادت کرده بودم، شاید آن حس بی اعتنایی از او به من منتقل شده بود
مانند ویروسی واگیر دار!
دیگر خسته بودم، از درجا دویدن برای اثبات خودم، حال مثل خودش دیگر برایم اهمیتی نداشت.
#خطوط_بیهوا
هروز به این فکر میکنم باید درباره چی بنویسم؟
نه اینکه موضوعی برای نوشتن نباشه..
نه؛ اتفاقا بخاطر وجود انبوهی از موضوعات برای نوشتن، نمیدونم چی بنویسم!
از اون بگذریم؛ میرسیم به جمله بندی و استفاده از کلمات، که خودش یک غول بزرگ محسوب میشه
باید بگم، چیزهایی که من با شما دوستان به اشتراک میزارم، شاید به راحتی خونده بشه و ازش عبور کنید اما؛ باید بدونید من برای تک تک کلمه هایی که به کار بردم به خونریزی مغزی رسیدم..
تا بتونم افکار، احساس، لحن، وَ حتی تصویرو در یک متن روان تقدیم شما کنم، تا شمام بتونید تمام اون چیزی که موقع نوشتنش حس کردمو، حس کنید:)
بگذار دَمی آسوده باشم..
فارغ از آن همه مشکلاتی که مرا ملامت میکنند، فارغ از زندگی که تنها نامش زندگی است، فارغ از تو؛
فارغ از مَنی که در کور ترین نقطه جهان، دست به دامانِ هستی برده است.
#سرود_نگاشتم
امروز اینو بیشتر از روزهای گذشته حس کردم
شروع هر یک خط از یک پاراگراف، یا حتی یک جمله؛ مشکل تر از چیزیه که بشه راحت انجامش داد..
چون؛ هر کلمهای که تو اون یک خط استفاده میکنی نقش مجزایی برای توصیف و جذابیت متن ایفا میکنه.
وَ پیدا کردن کلمه درست، که بتونه مخاطب رو به خودش جذب کنه واقعا سخته..
تنها چیزی که میتونه تو این زمینه کمک کنه، مطالعه مطالعه، و مطالعه هست!
اینارو گفتم تا کمی به اون دوستانی که علاقه به نوشتن دارن کمک کنم.
صدای قدم هایش را میشنیدم..
صدای نزدیک شدن گام هایش، هشداری برای من بود؛ منی که با تنی گرخیده پشت درِ چوبی ایستاده بودم
نمیدانستم که خودم با او روبه رو شوم یا بگذارم خودش به سراغم بیاید؟
دست های لرزانم را به روی صورتم کشیدم و در سر گفتم:«آروم باش؛ ترس فقط یک توهمه، یالا حرکت کن.»
#خطوط_بیهوا
نمیتوانم علاقهام را با کلمهای برایت وصف کنم، اما؛ اگر خورشیدی نبود، من از تاریکی هراسی نخواهم داشت چون تو را درکنارم دارم.
گمان نمیکنم خورشیدی بتواند چنین درخشان باشد.
#سرود_نگاشتم
درحال حاضر تو وضعیتی هستم که:
دلم میخاد بنویسم ولی تایم ندارم، وقتیم که مینویسم انقدر میخونمش که حالم از خودم بهم میخوره، وقتیم تمومش میکنم به طرز عجیبی اعتماد بنفسم به زیر صفر میرسه و نمیتونم براتون بزارم، اما از طرفی هم دوست دارم بفرستم براتون..
بهش چی میگفتن؟ خود درگیری؟؟
