ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

الذهاب إلى القناة على Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
328
المشتركون
+524 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
درگیر نوشتن داستانم بچه‌هاجون:)) شب میام تمرین جدیدو میزارمممم✨✨✨

ساعت ۰۳:۳۵ بامداد و دمای هوا -۱۶° سانتی‌گراد است . خانه به سردی سردخانه و دمای جسم‌من به جسدی می‌ماند که دارد می‌پوسد ؛ برخلاف این بیرون ، درونم آتشی برپاست از آتشِ چهارشنبه‌سوری تیز تر. آرزو داشتم که بنشینی کنارم و پتویی بندازی به‌روی شانه‌هایم و فنجانی چای بدهی به دستم ؛ اما تو هرگز انجامش‌ نمی‌دهی. نمیدانم که چه‌وقت از چه‌روزی موهایم را بوییدی و صورتم را بوسیدی و قول بازگشتت را به من دادی. اما امروز ۱۱۶مین روزی‌ست که جسمت به سردی جسم من است و چون زیبایی خفته در گوشه‌ای از تخت کوچکم آرمیدی. پهلوهای زخم‌دیده‌ات و گوشه‌ابروی شکسته‌ات نصیب لارو های کوچکی شده که تورا بزرگ‌ترین نعمت زندگی خود می‌دانند همانند من که تو زیباترین و بی‌نقص ترین نعمت زندگی‌ ناجالب من بودی. پیش‌ از این طوفان ، بوسیدمت ؛ لبهایت را ، چشم‌هایت را ، دست‌هایت را و در آخر پیشانی‌ات را ؛ اما تو نخندیدی. تو دیگر هرگز نمی‌خندی. نمی‌خندی و این سردی از جسم‌ بی‌جان تو و نیمه‌جان من بیرون نمی‌رود. من می‌بوسمت و خواهم بوسیدت ؛ آن‌قدر که لارو های کوچک زخم‌هایت من را به آغوشت برسانند. آن‌قدر که تورا با من یکی کنند. و آه ای نازنینم ؛ می‌بوسمت تا ببینم که می‌خندی برایم. #کلمات_پوسیده

ساعت ۰۳:۳۵ بامداد و دمای هوا -۱۶° سانتی‌گراد است . خانه به سردی سردخانه و دمای جسم‌من به جسدی می‌ماند که دارد می‌پوسد ؛ برخلاف این بیرون ، درونم آتشی برپاست از آتشِ چهارشنبه‌سوری تیز تر. آرزو داشتم که بنشینی کنارم و پتویی بندازی به‌روی شانه‌هایم و فنجانی چای بدهی به دستم ؛ اما تو هرگز انجامش‌ نمی‌دهی. نمیدانم که چه‌وقت از چه‌روزی موهایم را بوییدی و صورتم را بوسیدی و قول بازگشتت را به من دادی. اما امروز ۱۱۶مین روزی‌ست که جسمت به سردی جسم من است و چون زیبایی خفته در گوشه‌ای از تخت کوچکم آرمیدی. پهلوهای زخم‌دیده‌ات و گوشه‌ابروی شکسته‌ات نصیب لارو های کوچکی شده که تورا بزرگ‌ترین نعمت زندگی خود می‌دانند همانند من که تو زیباترین و بی‌نقص ترین نعمت زندگی‌ ناجالب من بودی. پیش‌ از این طوفان ، بوسیدمت ؛ لبهایت را ، چشم‌هایت را ، دست‌هایت را و در آخر پیشانی‌ات را ؛ اما تو نخندیدی. تو دیگر هرگز نمی‌خندی. نمی‌خندی و این سردی از جسم‌ بی‌جان تو و نیمه‌جان من بیرون نمی‌رود. من می‌بوسمت و خواهم بوسیدت ؛ آن‌قدر که لارو های کوچک زخم‌هایت من را به آغوشت برسانند. آن‌قدر که تورا با من یکی کنند. و آه ای نازنینم ؛ می‌بوسمت تا ببینم که می‌خندی برایم.
#آن‌سوی‌من

Repost from errorist🎃
🍍اینو فور بزنید؛ منم پست موردعلاقه‌م از چنلتون رو اینجا فوروارد می‌کنم و یه نکته مثبت درمورد چنلتون میگم.
جوین باشید بهتره🦔

وای وای این شعر چقدر دلنشین و قشنگه..

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما،‌اما گرد بام و در من بی ثمر می‌گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه‌های همه تلخ با دلم می‌گوید که دروغی تو، دروغ که فریبی تو.، فریب قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، ای! کجا رفتی؟ ای راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی، جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند _مهدی اخوان ثالث_

اما اگر فرض کنیم ناستنکا یک شخصیت واقعی، توی دنیای واقعی بوده باشه، اون الان ۱۹۵ سالش بود:)))))))✨

بچه ها ناستنکا فقط هفده سالش بوده، من فکر میکردم حداقل بیست سالش هست اما انگار از من کوچیک تره:))

_میدانی "تنها" یعنی چه؟ [شب‌هایِ روشن]
_میدانی "تنها" یعنی چه؟ [شب‌هایِ روشن]

:))))))))

بقیه بچه ها کجان پس؟:)

چالش بزارم شرکت میکنید؟:))✨ آره(🍓) نه(💘)

بچه‌هااااا، یک سؤال میپرسم رو راست باشید🫠😂🤝

چالش🍒 این پیامو فور کنید تا بیام بر اساس حس کانالتون بهتون کتاب معرفی کنم.

وای..ممنونمممم چه قشنگ بود:)))))))✨

وااااییی خیلی خوب بود نسرین:))))✨

‌ https://t.me/ba_ghalam/1771 ما در سکوتِ آسمان، تنها نظاره‌گر بودیم. رعب غالب بر فضا ، رعشه می‌آورد بر اندام‌هایمان به‌راستی که او که بود؟ بنده‌ای سر به آستانِ فرمان یا عاصی و فرمان‌گریز؟ حقیقت وجودش دیگر قابل لمس نبود او مُکَدّر و آلوده بود او طرد شده بود ؛ از سایه‌سارِ رحمتِ حق. آیا این‌چنین مطرود شدن و در وادیِ نفرین جاودانه ماندن ؛ آسان‌تر از سر به آستانِ معبود فرود آوردن و امرِ حق را امتثال کردن بود؟ او از آستانِ مهرِ الهی رانده شد؛ نه از سرِ بی‌مهریِ خدا، بلکه به دستِ انتخابِ خویش. آتش را شایسته‌تر از فرمانِ پروردگار پنداشت و غرور را بر بندگی ترجیح داد. و شاید همان طرد، عادلانه‌ترین سرنوشتِ کسی بود که از فرمانِ حق روی برتافت؛ زیرا پروردگارِ ما، رحمت را با عدالت در هم آمیخته است. -نَسرین

بنظرم یکی از تمرینات جذابی که هر نویسنده میتونه انجام بده همین نوشتن از دیدگاه‌های متفاوته✨🤝

تمرین باحالی بود:))

هیچکس فکر نمیکرد چنین روزی برسد، فرمان رسیده بود همه به خط شویم. هنوزهم یادآوری آن روز وجودم را تکان میدهد. او را می‌دیدم، در ستون جلویی ایستاده بود، استوار و چشم گیر! تنها یک جمله کوتاه باعث شد غرورش چشمانش را کور کند"سجده کنید". همه در آن خم شدیم، اما نمیدانم چه شد؟ چگونه غرور، آن همه شکوه را در یک لحظه بلعید؟! او همچنان محکم ایستاده بود، گویی از آن خشم عظیم گریزی نداشت! سرانجامِ نافرمانی روشن بود؛ آسمان، یکی از درخشان‌ترین ساکنانش را از دست داد.
#خطوط_بی‌هوا