قصهگویِ ویندریا.
رفتن به کانال در Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
309
مشترکین
-124 ساعت
-97 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
یکبار یکی بهم گفت:«زندگی مثل اقیانوس میمونه، اگر زیادی به درونش نفوذ کنی تاریکی تورو میبلعه، پس از منظره لذت ببر.»
#سرود_نگاشتم
این حقیقت نداشت..
خانم نولن بازهم پیدایش شده بود،در این هفته بار چهارم بود که چهره مغرور با آن چانه تیزش را میدیدم!
مثل همیشه لباس تیره، با دامنی پفی به تن داشت و همراه آن دستکش های توری که پوشیده بود چتری به دست داشت تا مبادا پرتو آفتاب پوستش را خراب کند!
درست به یاد ندارم که بار چندم است بخاطره نبود عمه مارگارت حسرت میخورم، حتما اگر بود خوب میدانست چطور با این زن مغرور برخورد کند
حتی میتوانستم صدای پر تحکمش را بشنوم:«خانم نولن واقعا دلم میخواست منم مثل شما عاشق این باشم که هر روز همو ببینیم.»
بله، این چیزی بود که عمه مارگارت میگفت نه یک خوشآمد گویی محترمانه.
#خطوط_بیهوا
آنگاه که دستانم در دستانِ لطیف تو گره بخورد، همان لحظهای که گرمایِ دستانت وجودم را فرا گیرد، دیگر گمان نکنم بتوانم آن دو ابریشم را رها کنم
زیرا من باتو، شهر را که سهل است، حاضرم دنیاها را قدم بزنم.
#سرود_نگاشتم
بیصدایان را بیش از آنچه میپنداری، آوایی بلند است.
آنان خود برگزیدهاند که لال به نظر آیند؛
پس، توهم دانایی به خود مگیر.
#سرود_نگاشتم
دوستای عزیزم، اینجا یک چنل نویسندگیِ👐
پس اگر یک روز نتونستم چیزی بزارم طبیعیه، قطعا یک نویسنده برای نوشتن نیاز به کمی زمان داره🥲🤏
پس لطفا با لفت دادنتون انگیزه منو پایین نیارید و در کنار من باشید، اما اگه واقعا این تاخیرها ناراحتتون میکنه ایرادی نداره=)🤝
میتوانستم ترس را در جزبه جز سلول های تنم حس کنم..
چرا هربار که به انجامش نزدیک بودم ترس، نامردانه گریبانم را سخت میگرفت؟
حرف های کنایه داره دیگران که از گوشه مغزم میگذشت این ترس را جان دارتر میکرد
در بین آنها صدای گرم مادرم در گوش هایم طنین انداخت:«چرا از ترسیدن خجالت میکشی؟ نفس عمیق بکش، وَ به همه نشون بده نمیتونن متوقفت کنن.»
ناگهان در کنار ترسی که وجودم را فرا گرفته بود، لبخندی بر چهره نشاندم، حال گویی تمام آن کنایه ها به نیرویی تبدیل شده بود که مرا به جلو هدایت میکرد.
#خطوط_بیهوا
اگر وسطش مِن مِن کردم به روم نیارید💀😂
امیدوارم به کسی که بهش نیاز داشت کمک کرده باشم🤝
بگذار در آغوشت بگیرم، تا غَم هایت را شریک شوم، و شادی مَن به تو سرایت کند
از آنجا که شادی تو، شادی مَن است..
#سرود_نگاشتم
میگویند: آدمی با اُمید زنده است.
اما مَن، با اُمید که نه؛ با تماشای چهرهٔ"تو" هر روز را زندگی میکنم..
اگر تو نباشی، کدام اُمید میتواند مرا زنده کند؛
جانِ من؟
#سرود_نگاشتم
چشمانم را باز کردم
آقای بکمن هنوز روبه رویم ایستاده بود تا حرفی بزنم، هرچه من دوست داشتم این بحث به اتمام برسد اما گویی او مشتاق ادامه دادن بود.
-خانم جوان..امیدوار بودم آداب مهمان داری بلد باشی، اما متاسفانه چیزی جز بی احترامی ندیدم!
آقای بکمن، همین بود! لبخندی به چهره خودشیفته اش زدم
-پدرم همیشه میگفت: آدم خودشیفته فقط صدای خودشو میشنوه..پس انرژیت رو بخاطرش حدر نده، نظر شما چیه، آقای بکمن؟
#خطوط_بیهوا
(بخش دوم: انعکاسِ حقیقت)
مردمک های لرزانش تنها به صحنه روبه رویش میخکوب بودند
مطمئن نبود بار چندم است که صحنه قتل را چک میکند
با آنکه جسدی دیگر آنجا نبود اما همچنان میتوانست بوی تعفن جنازه هارا حس کند!
نگاهش قفل خطوطی بود که شکل جنازه خواهرش را رسم کرده بود
وقتی به اینجا میآمد احساس میکرد به قاتل نزدیک تر شده، دستش را به روی شقیقه اش گذاشت و در ذهن فریاد زد:«زود باش جوزف..کی میتونه قاتل باشه؟»
همان لحظه صدای دستیارش جان بر روی تمرکزش خط بزرگی کشید
«کارآگاه؛ متاسفانه مثل هفته گذشته نتونستیم سرنخ دیگهای پیدا کنیم»
همین یک جمله کافی بود تا جوزف را در زیر فشار روانی خشمگین تر کند، ناگهان اخم تندی کردو صدایش را درگلو انداخت و فریاد زد:«شاید شما زیادی بدردنخور هستید، با دقت بگردید، باید یک چیزی باشه!»
لحظهای جان از خشم ناگهانی کارآگاه جا خورد، اما تند زبانش را به کار انداخت و تلاش کرد با لحنی آرام حرف بزند:«متاسفم کارآگاه؛ اما ما تابحال این خونه رو بیش از بیست بار گشتیم، فکر نمیکنم چیزی مونده باشه که پیداش نکردیم!»
جوزف لحظهای سکوت کرد، حق با جان بود، نمیدانست چرا انقدر ناگهانی از کوره در رفت..
نفس عمیقی کشیدو اینبار با لحنی کاملا آرام و خونسرد گفت:«ممنون از کمکت، همراه بقیه برگردید اداره، من خودم میام.»
جان که از آن تغییر ناگهانی تعجب کرده بود تنها سری تکان دادو رفت
حال جوزف مانده بودو جنگ درون ذهنش..
چشمانش را به روی هم گذاشت که ناگهان تکه هایی از صحنه قتل از جلوی چشمانش گذر کرد..
چاقویی که به خون آغشته بود، جسم های بیجان، وَ رد خون های روی زمین..
همه مثل قسمتی از یک فیلم به سرعت از جلوی چشمانش عبور کردند!
وحشت زده چشمانش را باز کردو بی اختیار چند قدم به عقب برداشت
مطمئن نبود چیزی که دیده است چیست!
دستش را به روی پیشانی عرق کردهاش گذاشت و با قلبی که هرلحظه تند تر میزد به روی دو زانو نشست
میتوانست صدای جیغ های دلخراش خواهرش را بشنود، صدای ضربه چاقو و فریادهای پدرش از درد، گوش هایش را پر کرده بود..
بی اختیار دستش را به روی گوش هایش فشرد
ناخواسته قطره اشکی از چشمانش به روی گونهاش سُر خورد
در ذهن زمزمه کرد:«قسم میخورم پیداش میکنم..
خودم میکشمش، حتی اگر به قیمت جونم تموم بشه!»
#نیمچه_داستان
