«پایا، Paya»
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
325
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
324
دلم گرفته از این شهرها ولایتها سفر کنیم بیا تا به بینهایتها سفر کنیم به جایی که عشق باشد و بس نه قصههای جدایی نه این شکایتها به هر کجا که تو باشی بهشت من آنجاست دلم خوش است عزیزم به این روایتها حدیث جنگ چه گویم که بعد از این ما را همین نی است و همین می، همین حکایتها جنایت است و مکافات، حل نخواهد شد به هیچ محکمه پروندهٔ جنایتها #یحیاجواهری
324
پنچ صفحه «تفسیر نور»
ده صفحه «سیرت النبوی»
پنجاه صفحه «دانشکده خصوصی- بحثی درباره عناصر داستان نویسی»
باید خلاص کنم «استخوان خوک و دست جذامی»
تا هسته شدنم را «غروب پروانه»
باید بخواند🫠
324
Repost from کلانتر میخکوب
به لعل او، خط، از ما بیشتر دلبستهگی دارد
طمع افزونتر از دزدست، اینجا پاسبانها را
#دیوانبیدل #بیدل #بهداروند #ج۱ #ص۱۹۵
324
من کدام وقت آنچه کردهام را به روی تو آوردم؟
می دانم می دانم که بودن تو کنار من حس خوبی است.
آرام و ذهنم از درگیری دور می شود و می دانم بعدش می رنجانمت.
اما هیچگاه خودت را با آنهایی که دور و برم هستن و می پلکند دور و برم مقایسه نکن رزما
324
Repost from سالامانوی پیر
یادداشت خودکشی اسرار حامد مقتدر
از صفحه عبدالله سلاحی
لغزش دستم به این واقعیت که دلم میلرزد شاهد است. قسمی که باید فهمانده باشم میخواهم از همه برای این پیش آمد و این تجربه که قرار است بکنم پوزش بخواهم از همه از همهی آنهایی که در عشق من غرق شدهاند و یا من غرق شان کردهام پوزش میطلبم از تمام شما ها که روانی مثل من را تحمل کردید پوزش میخواهم از مادرم که هیچ وقت پسر خوبی برایش نبودم و از پدرم پوزش میخواهم که همیشه ساز مخالف در مقابلش کوک کردهام. از این که پدر خوب نبودم پوزش میخواهم.
خب هرچند به پوزش خواستن هم ارزش نمیدهم چون همهمان به نوبت خودمان سهم خودمان را زندگی میکنیم و به سهم خودمان هستیم و از دایره خودی برون زده نمیتوانیم و این که برون زده نمیتوانیم یعنی این که محکوم به خود هستیم محکوم به پیرامون خودی به خودی که همیشه در یک طرف پله قرار دارد و همیشه هم ترازوی مان پانگ دارد.
به این که فکر میکنم باید تجربه کنم پس باید تجربه کنم چون در زبان اتفاق افتاده است که من در شرف یک مرگم یک مرگ که میتواند تجربه باشد تجربه که شاید آنطرف پرده هیچی نباشد اما برای خطر کردن اینجایم و سراسر من خطر است و به قولی در خطرناک زندگی میکنم در خطرناکی که قرار است و یا نیست اما برای من این که است یا نیست مفهوم ندارد؛ فقط به حرکت ایمان دارم به رفتن و خودی را کشاندن به یک سو.
روز قبل یکی از دوستان میگفت داستان کوتاهی خوانده است به نام خودکشی که پایانش باز بوده است و من هم نیز با یک پایان باز مواجهام که به بودن در این جا شک دارم به بودن در این که همین حالا مینویسم به بودن به اطرافم به پیرامونم اما واقعا لیاقت تجربه را ندارد که باید آدمی بکند آیا مرگ خیلی چندش آور است؟
اما من چنین فکر نمیکنم ..
بگذریم؛
کفن و دفن ندارم اگر توانستید برای این که بیشتر اذیت تان نکنم بپوشانید برایم و زود تر به دریچه که قرار است باشد یا هم نباشد تسلیمم دارید چون هیچ گاه بد کسی را نخواسته ام و نمی خواهم.
گذشته از این من فکر میکنم عشق یکی همه جا با من بوده و است و برای همان یکی مینویسم برای همان که ساده از کنارم رده شده است و میشود که حق هم دارد.
به هر حال چیزی ندارم برای بخشیدن اما طلب بخشش از همه تان را دارم همه آن هایی که می خوانید همین متن را...
بدرود...
324
+1
چنین بودیم و چنان بودیم گفته نمی توانم
حتی می ترسم از اینکه او را با «چنان» گفتن از خود دور بسازم. پس می گویم؛ ما چنین و چنین بودیم.
اما می رنجاندیم و می رنجدیم
