uz
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
325
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-930 kun
Postlar arxiv
پنچ صفحه «تفسیر نور» ده صفحه «سیرت النبوی» پنجاه صفحه «دانشکده خصوصی- بحثی درباره عناصر داستان نویسی» باید خلاص کنم «استخوان خوک و دست جذامی» تا هسته شدنم را «غروب پروانه» باید بخواند🫠

به لعل او، خط، از ما بیشتر دل‌بسته‌گی دارد طمع افزون‌تر از دزدست، این‌جا پاسبان‌ها را #دیوان‌بیدل #بیدل #بهداروند #ج۱ #ص۱۹۵

لذت می برد
لذت می برد

ضعیفی بر من غلبه کرده است

من که دیگر خودکشی کرده نتوانستم تو بیا زنده به گورم کن

من کدام وقت آنچه کرده‌ام را به روی تو آوردم؟ می دانم می دانم که بودن‌ تو کنار من حس خوبی است. آرام و ذهنم از درگیری دور می شود و می دانم بعدش می رنجانمت. اما هیچگاه خودت را با آنهایی که دور و برم هستن و می پلکند دور و برم مقایسه نکن رزما

sticker.webp0.40 KB

یادداشت خودکشی اسرار حامد مقتدر از صفحه عبدالله سلاحی لغزش دستم به این واقعیت که دلم می‌لرزد شاهد است. قسمی که باید فهمانده باشم می‌خواهم از همه برای این پیش آمد و این تجربه که قرار است بکنم پوزش بخواهم از همه از همه‌ی آن‌هایی که در عشق من غرق شده‌اند و یا من غرق شان کرده‌ام پوزش می‌طلبم از تمام شما ها که روانی مثل من را تحمل کردید پوزش می‌خواهم از مادرم که هیچ وقت پسر خوبی برایش نبودم و از پدرم پوزش می‌خواهم که همیشه‌ ساز مخالف در مقابلش کوک کرده‌ام. از این که پدر خوب نبودم پوزش می‌خواهم. خب هرچند به پوزش خواستن هم ارزش نمی‌دهم چون همه‌مان به نوبت خودمان سهم خودمان را زندگی می‌کنیم و به سهم خودمان هستیم و از دایره خودی برون زده نمی‌توانیم و این که برون زده نمی‌توانیم یعنی این که محکوم به خود هستیم محکوم به پیرامون خودی به خودی که همیشه در یک طرف پله قرار دارد و همیشه هم ترازوی مان پانگ دارد. به این که فکر می‌کنم باید تجربه کنم پس باید تجربه کنم چون در زبان اتفاق افتاده است که من در شرف یک مرگم یک مرگ که می‌تواند تجربه باشد تجربه که شاید آن‌طرف پرده هیچی نباشد اما برای خطر کردن این‌جایم و سراسر من خطر است و به قولی در خطرناک زندگی می‌کنم در خطرناکی که قرار است و یا نیست اما برای من این که است یا نیست مفهوم ندارد؛ فقط به حرکت ایمان دارم به رفتن و خودی را کشاندن به یک سو. روز قبل یکی از دوستان می‌گفت داستان کوتاهی خوانده است به نام خودکشی که پایانش باز بوده است و من هم نیز با یک پایان باز مواجه‌ام که به بودن در این جا شک دارم به بودن در این که همین حالا می‌نویسم به بودن به اطرافم به پیرامونم اما واقعا لیاقت تجربه را ندارد که باید آدمی بکند آیا مرگ خیلی چندش آور است؟ اما من چنین فکر نمی‌کنم .. بگذریم؛ کفن و دفن ندارم اگر توانستید برای این که بیشتر اذیت تان نکنم بپوشانید برایم و زود تر به دریچه که قرار است باشد یا هم نباشد تسلیمم دارید چون هیچ گاه بد کسی را نخواسته ام و نمی خواهم. گذشته از این من فکر می‌کنم عشق یکی همه جا با من بوده و است و برای همان یکی می‌نویسم برای همان که ساده از کنارم رده شده است و می‌شود که حق هم دارد. به هر حال چیزی ندارم برای بخشیدن اما طلب بخشش از همه تان را دارم همه آن هایی که می خوانید همین متن را... بدرود...

وقتی خانه می آیم اینگونه پذیرایی می کند🫠
وقتی خانه می آیم اینگونه پذیرایی می کند🫠

چنین بودیم و چنان بودیم گفته نمی توانم‌ حتی می ترسم از اینکه او را با «چنان» گفتن از خود دور بسازم. پس می گویم؛ ما چنین و چنی
+1
چنین بودیم و چنان بودیم گفته نمی توانم‌ حتی می ترسم از اینکه او را با «چنان» گفتن از خود دور بسازم. پس می گویم؛ ما چنین و چنین بودیم. اما می رنجاندیم و می رنجدیم

💌🌱
+3
💌🌱

اما نصف شب همه شهر بیدار بودن

از آن دیر ماندن به دفتر تا نصف شب و از این آمدن صبح وقت 🥀
+1
از آن دیر ماندن به دفتر تا نصف شب و از این آمدن صبح وقت 🥀

گفت: برایم چی جور می کنی؟ گفتم: در شیرینی خوری‌ات دسته گل می سازم
+7
گفت: برایم چی جور می کنی؟ گفتم: در شیرینی خوری‌ات دسته گل می سازم

photo content

آمد معذرت خواهی کرد و همین اکنون برآمدم

بخاطر این کاکا‌ی هندی امروز مدیر سرم غالمغال کرد و اولین بار دور از خانه و مادرم ده دفتر امشب مانده‌ام🥀 می ترسم😶‍🌫
بخاطر این کاکا‌ی هندی امروز مدیر سرم غالمغال کرد و اولین بار دور از خانه و مادرم ده دفتر امشب مانده‌ام🥀 می ترسم😶‍🌫

می خواهم بگویم: بار همان حس بد هیچگاه گم نمی شود

بیبنید یک دیدار چقدر اثر می گذارد من این همه در کانال پست گذاشتم امروز دست آن دوست درد نکند که گفت برو دیدن شان🫠❤️‍🔥

Repost from تاکستان
امروز حس و حال خوبی داشتم، به دیدن استاد و کوثر رفتم، کتاب هدیه گرفتم، شعر خواندیم، موسیقی شنیدیم، حرف زدیم، از سفرها و کتاب‌
امروز حس و حال خوبی داشتم، به دیدن استاد و کوثر رفتم، کتاب هدیه گرفتم، شعر خواندیم، موسیقی شنیدیم، حرف زدیم، از سفرها و کتاب‌ها و کارهای کرده و ناکرده‌ی‌مان گفتیم و از دست‌آورد‌های داشته و نداشته‌ی‌مان و از یک دنیا خاطره‌ی خوبِ دیگر. در نخستین لحظه‌های این دیدار استاد از من پرسیدند که در این مدت چه کرده‌‌ام؟ گفتم: دست خالی آمدم استاد؛ ولی حالم خوش هست. در پاسخ گفتند: این انرژی و انگیزه‌ات برای ما دست‌آورد هست. دلم خوش شد. باز یک خبر خوب دیگر را شنیدم که در قلبم پروانه‌گک‌ها پرواز کردند و هم بخیلی کردم. پ.ن: کوثر! پرسیده بودی پارادوکس یعنی چه؟ بیا اینمی حالِ من، یک میده پارادوکس هست.