«پایا، Paya»
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
323
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
323
داستان سوم: ازبیک ها خفته بودند که روسها ما را فتح کردند
صفحه: ۲۵
کتاب کورسرخی از عالیه عطایی
323
در حال خواندن کتاب استم که می شنوم دو برادر کوچکم با هم صحبت می کنند و تصادفی می شنوم که می گویند: کاش کوثر و أُمیم چنین نمی کرد... چقدر پیشرفت می کردیم...
بعد یک آن متوجه می شوم و دقت می کنم که چه می گویند، من و مادرم چی اشتباهی انجام دادهایم که چنین می گویند.
بعد متوجه می شوم که درمورد یک بازی صحبت می کنند که من مثلا ممانعت کردهام و اصرار کردهام به درس خواندنشان و مادرم هم موبایلش خراب شده است.
و کمی خیالم راحت می شود.
323
Repost from Avaye Zaryab/آوای زریاب
#ادبیات_افغانستان 🇦🇫📚
پس از انتشار نسخهٔ چاپی شمارهٔ ششم مجلهٔ آوای زریاب، ویژهٔ حمیرا قادری، اکنون نسخهٔ PDF این شماره نیز در وبسایت رسمی آوای زریاب در دسترس قرار گرفته است.
برای مطالعه و دریافت نسخهٔ PDF، میتوانید از لینک زیر استفاده کنید:
https://avayezaryab.co/magazine/oyzhh-hmyra-kadry
@Avaye_Zaryab_Admin
323
Repost from پودینه:
مورسو در آشپزخانه بیتابانه میو میو میکند، میدانم مثل همیشه بوی گوشت خام را حس کرده حالا هم خودش را به کشتن گرفته. صدای مادر به گوشم میخورد که مهربانانه به او نصیحت میکند:« همی چند دقه قبل یک توته خوردی به یک هفته بست است… ها مگر ندیدی پشک فلانیشان ره که گوشت زیاد خورد و مرد؟ میفهمم سخت است ولی به جانت بفهم موشو جان»
323
و اینکه خواستن با من در ارتباط باشند و خودشان بی آنکه بگم شماره ارتباطی خود را شریک کردن دیگه رقم خوشحال شدم🫠
323
در ضمن باید بگویم خیلی جوان بودن، ۱۸، ۲۱، ۲۱ و تنها بزرگترین شان آدرین از نیویورک بود که ۲۶ ساله بود 🫠
323
+2
ماجراجویی امروز از این قرار بود که بعد از دفتر، رفتم خانهی یکی از دوستانم، به نام «صفدر علی احمدی»، با دوستم «زهرا موسوی». چهار مهمان خارجی از کشورهای مختلف بودند: سبستیان از نیوزیلند، آدرین از نیویورک، هانا از امریکا و لوک از استرالیا.
این دیدار کوتاه، فقط برای یک ساعت بود؛ ولی برایم خیلی خاص بود. از آن دیدار عکسی ندارم؛ فقط یک یادداشت از آدمهایی که به افغانستان آمدند.
323
گفت: پدرم گفت «بچیم دعا کن» و از بینی هایش خون سر کرد و به آغوشم جان داد
و صبح بود سر غذایی صبح من و همکارم به یاد پدرهایمان گریه کردیم.
و آن همکار دیگه گفت: اون شب وضعش خراب شد شریان اعصابش بند شده بود، چشمانم در از اشک شد گریه کردم، پدرم دید حالم خوب نیست خود را استوار گرفت و از دیوار گرفته ایستاد و برایم گفت « شبانه بچیم خوب هستم» می دانم سخت است، اما رفتن گریه نکنید...
برایم سخت است نبود تو...
323
Repost from کلانتر میخکوب
- دو هزار ضرورت است مدیر صاحب. دختر عمهام فوت کده. میرم به جنازهاش. پول ندارم.
- تسلیت باشه. چند ساله بود؟
- کلان بود. خیلی زجر کشید. مریض بود. [صدایش کمکم گرفته بود.]
- چه شده بودش؟
- شوهرش سرش دگه زن گرفته بود.
باورتان میشود؟ شاید نشود اما همین قسم گفت: «شوهرش سرش دگه زن گرفته بود (یعنی زن دوم گرفته بود؛ یعنی انباقدار شده بود) و همی خاطر هم مریض شد و مُرد. زجر کشیده مُرد.»
من نمیتوانم حکم بدهم که دو زن داشتن یا سه-چار زن داشتن، درست است یا نه؛ اما میتوانم حدس بزنم که یک زن چه حسی میتواند در برابر آن داشته باشد. یکی از عالمهای دوستداشتنی و نورانی ما توضیح میداد: «زن ناقصالعقل نیست؛ بلکه چیزی که در او زیاد است، احساساتش است. احساسات زیادی دارد و نمیتواند آن را گاهی کنترول کند و همین احساسات باعث میشود که گاهی به جریان عقل، نقصان وارد کند.» درست. چندان نابهجا هم نیست؛ پس با این حساب، طبیعی است که یک زن در اثر این که انباقدار شده، بمیرد. کمی از قضیه دور شویم: مرد که عاقل است و سر عقل و رأی او شکی نیست و احساساتش به اندازهٔ زن فعال نیست و میتواند آن احساسات لعنتی را کنترول کند، پس چه ضرورتی دارد که دو سه زن بگیرد؟ آن احساسات (که اغلبش هم غرایز جنسی است) نمیتواند با یک زن برطرف شود؟
حالا اگر هنوز مرگ یک زن به علت انباقدارشدن برایتان غیر قابل قبول است، یکبار مردی را تصور کنید -که مثلن احساساتش در کنترولش است و عاقل است- و زنش شوهر دوم را به خانه میآورد. این فرضیه قبلن هم ارایه شده. اگر زن دو شوهر داشته باشد چه؟ هیچ! باز هم زن است که میمیرد. مرد عاقل هیچ وقت بر اثر احساساتی که بیشتر از غریزه نشئت میگیرد، نمیمیرد؛ بلکه میکشد.
323
Repost from TheGandomin
فراخوان گندمین
«تابآوری؛ پنج سال ادامهدادن»
پنج سال از آغاز رژیم طالبان گذشته است؛ پنج سالی که زنان و دختران افغانستان با محدودیتها و محرومیتهای بسیاری روبهرو بودهاند. با این همه، هرکدام از ما به شیوهای تلاش کردهایم زندهگی را ادامه بدهیم و خودمان را از فرسودهگی و ناامیدی دور نگه داریم.
فصلنامهٔ گندمین در شمارهٔ خزانی خود میخواهد روایتهایی از تابآوری زنان و دختران افغانستان در این پنج سال گردآوری کند؛ از چیزهایی که در این سالها به ما توان ادامهدادن دادهاند؛ چه در افغانستان و چه در مهاجرت.
خانواده، کتاب و مطالعه، سفر، عشق و دوستی، نوشتن، نقاشی، خیاطی، موسیقی، آشپزی و شیرینیپزی، کار، ورزش، باغبانی یا هر کار و علاقهٔ دیگری که به شما کمک کرده است این سالها را تاب بیاورید، میتواند موضوع نوشتهٔ شما باشد.
اگر مهاجرت کردهاید، میتوانید از تجربهٔ یکباره ترککردن خانه و شروع زندگی در جایی ناآشنا بنویسید؛ از آدمها، عادتها، کارها یا چیزهای کوچکی که در غربت به شما کمک کردند دوباره خودتان را پیدا کنید و ادامه بدهید. از دشواری سازگارشدن، دلتنگی برای خانه، ساختن یک زندهگی تازه یا چیزی که در میان همهٔ این تغییرات به شما احساس تعلق و توان ماندن داده است، بنویسید.
از تجربهٔ خود بنویسید؛ از یک آدم، یک کتاب، یک سفر، یک خاطره، یک عادت یا حتی کاری کوچک که در این سالها برای شما معنای بزرگی داشته است. لازم نیست روایت شما دربارهٔ تمام پنج سال باشد؛ یک خاطره یا تجربهٔ مشخص نیز میتواند بخشی از این مجموعه باشد.
شرایط ارسال:
• نوشته باید تجربهٔ شخصی خودتان و با زبان و بیان خودتان باشد.
• حجم نوشته ۸۰۰ تا ۱۵۰۰ واژه.
• نوشته را در قالب فایل Word ارسال کنید.
• نام و نام خانوادگی خود را در پایان نوشته ذکر کنید. در صورت تمایل میتوانید از نام مستعار استفاده کنید.
• عکس مرتبط با نوشته، در صورت وجود، میتواند همراه آن ارسال شود.
• آخرین مهلت ارسال نوشتهها: ۱ آبان / عقرب ۱۴۰۵ خورشیدی / ۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
نوشتههای خود را به این نشانیها ارسال کنید:
• ایمیل: rewayat@gandomin.com
• واتساپ / تلگرام: 4917621710675+
از چیزی بنویسید که در این پنج سال، شما را به ادامهدادن واداشت؛ از چیزی که در خانه ماندن، رفتن، مهاجرت کردن یا از نو ساختن زندگی، به شما توان تابآوردن داد. نوشتههای منتخب در شمارهٔ تازهٔ گندمین منتشر خواهند شد.
منتظر روایتهای شما و شنیدن قصههای تابآوریتان هستیم!
