fa
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

رفتن به کانال در Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

نمایش بیشتر
إيران141 882دسته بندی مشخص نشده است
271
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
پیام ویدیو00:59

پیام ویدیو00:29

پیام ویدیو01:00

پیام ویدیو01:00

پیام ویدیو00:27

میشه با صدای کمانچه مُرد...

پیام ویدیو01:00

یک نکتهٔ سیاسی! در وضعیتی که دلار ۲۰۰ هزار تومان است و وضعیت اقتصادی فاجعه‌بار است، کنسرت علیرضا قربانی، به دلیل استقبال به‌شدت زیاد، از ۳ روز دارد می‌شود دو هفته، هر شب، آن هم با جمعیتی در حدود ۵۰۰۰ نفر! جادهٔ تهران ـ شمال هم که امروز به دلیل ازدحام سفر یک‌طرفه شد... خب، مشکل کجاست؟ احسنت! همان دختر معلولی که دیشب در موردش نوشتم، همان پیرمرد کارگرِ گاری‌به‌دستِ بازاری که عکس آقا مجتبی را به گاری‌اش چسبانده بود. همین مستضعفین در خیابان انقلاب و ایران را نگه داشتند. بیکاری برای این‌ها، بدبختی برای اینها، فقر برای اینها؛ حتی فحش هم برای این‌ها. پزشکیان به مردم جادهٔ شمال و کنسرت ۵۰۰۰ نفری قربانی کاری ندارد، ولی هر جا می‌رود می‌گوید برق میادین را روی این مردم قطع کنید تا تجمعات جمع شود... مردک از خدا بی‌خبر از خدا نمی‌ترسد از این مردم مستضعف می‌ترسد. بله، پول هست؛ ولی داستان اینجاست: فقط در دست‌های یک عده اصلاح‌طلب، اصولگرای الیگارشیِ حرام‌زادهٔ چندپدره؛ همان‌هایی که هر روز در روزنامه‌هایشان تسلیم را تئوریزه می‌کنند.

تا حالا اینقدر ادایی یکجا ندیده بودم🤷‍♂

photo content

کاری مکن که رو به در آسمان نهم هر تیر ناله ای که بود در کمان نهم کاری مکن که پا کشم از آستان تو داغ صبوریی که ندارم به جان نهم #صائب_تبریزی

محبوبم؛ اگر بودی توی کنسرت علیرضا قربانی تک و تنها نبودم...

آیا از معرفی بهترین عاشقانه‌های تاریخ سینما در کانال راضی هستید؟
Anonymous voting

حوالی شما دلتنگی چگونه است..؟ اینجا قناری بغض می‌کند.. می‌دانی که..!؟ قناری بغض کند می‌میرد..!

Casablanca 1942
Casablanca 1942

ـ

☠☠

این قسمت آخر از بیمارستان! آخ! چه حس عجیبیه.... مادر شدن ، از دست دادن بچه، چه پروسه ی عجیبیه. می‌دونی چی دلم میخواد؟ اینکه چند سال بعد هم با همین حس و حال بنویسی. شاید بروز ندی اما تو نوشته ات من رگه های دلسوزی و نگرانی رو هم حس کردم اما چند سال بعد دیگه همه چی برات عادی میشه. بارداری ها، مامانای سن بالای منتظر ، بچه های مرده ، حتی پهلوهای بزرگ و آویزون. کاش همه چی واست عادی نشه مثه دکترای زنان که وقتی کنارشون هستی به هیچ جوابی نمی‌رسی و پر از سوال و حس بد به خونه برمیگردی. دردی که ما زنا ازین رحم لعنتی می‌کشیم خیلی غم انگیزه.‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

حقیقتا خیلی حوصله‌ام سر رفته ینی هیچ حرفی دعوایی نقدی چیزی ندارید🤦‍♂ http://t.me/BChatPlusBot?start=Amir7621

امیدی برای بریده شدن! وقتی راند با استاد پارسانژاد تمام شد، همه یک نفس راحت کشیدیم... از دکتر کرمی، اینترن بخش، پرسیدم: «اتاق عمل چجور است؟ می‌خواهم بپیچانم. تجربه ندارم، گیج می‌زنم، باعث خنده می‌شوم و فلان...» دکتر گفت: «برو، حتی رزیدنت سال یک هم توی اتاق عمل گیج می‌زند.» با نصیحت دکتر عزم رفتن کردم. به هر زحمتی بود رختکن اتاق عمل را پیدا کردم. وقتی خواستم وارد شوم، یکی از نیروهای خدماتی پرسید: «شما کجا؟» گفتم: «اتاق عمل و فلان.» اجازه نداد، کلی هم خفت و خواری داد که دانشجو اجازه ندارد و فلان... با کولی بازی نیروی خدماتی in charge اتاق عمل با استاد تماس گرفت، استاد با تأکید ویژه گفت که اجازه بدید؛ کسی هرکسی هم پرسید، بیان کنید با اتند هماهنگ شده. چند دقیقه‌ای پشت اتاق عمل ایستادم تا بیمار بیهوش شود. قرار بود یک TAH، «هیستورکتومی کامل شکم»، ساده باشد... وقتی وارد شدم، پایین‌تنه بیمار برهنه و بیمار کاملاً بیهوش شده بود. اعضای اتاق عمل، همچنان که خاطره برای هم تعریف می‌کردند، با یک برش عرضی شکم را برش دادند. بیمار زنی بود به‌شدت چاق، به شکلی که دو پهلو از دو طرف تخت بیرون زده بود. چهار بارداری و چهار بار سقط... ۴۵ سال. حتی باید زودتر از اینها رحمش را بیرون می‌کشیدند، ولی با تأکید خودش قبلاً میومکتومی شده بود و بعد از سقط چهارم، ارجاع داده شده بود برای هیستورکتومی... وقتی شکم بیمار برش داده می‌شد، بوی سوختگی چربی بدجوری فضا اتاق عمل را پر کرده بود، برش که کامل شد، رزیدنت که دستش را داخل شکم بیمار برد با تعجب... گفت: «استاد را صدا بزنید.» دقیقاً متوجه نشدم مشکل کجا بود. لابه‌لای صحبت‌ها متوجه شدم رحم چسبندگی دارد و شدیداً بزرگ و پهن است... استاد که آمد، به‌شدت درگیر شد. دو نفر تکنسین محکم پایشان را تکیه داده بودند به تخت؛ برش را همراه رحم می‌کشیدند، ولی کار جلو نمی‌رفت. بیمار به‌شدت هم خون از دست می‌داد. جایی از کار، استاد هم خسته شد. گفت: «استاد عقدکی را هم صدا بزنید.» عمل خیلی پیچیده شده بود. هر دو استاد به‌سختی درگیر بودند. در همین حین، مرتب به چهره زن نگاه می‌کردم؛ زن میانسالی که تا آخرین لحظه برای بچه‌دار شدن تلاش کرده بود. چهار بارداری و بار آخر IVF. حال، اینجا، تماماً امیدش را به بچه‌دار شدن به تیغ جراحان سپرده بود؛ برای بریده شدن. تا آخر عمل نماندم. وقتی از اتاق خارج شدم، از اتاق عمل بغل، صدای گریه نوزادی بلند شد. ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست. خواستم سرکی به آنجا هم بکشم، ولی خستگی حوصله کنجکاوی را گرفته بود.