ar
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

الذهاب إلى القناة على Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

إظهار المزيد
إيران142 311الفئة غير محددة
270
المشتركون
+224 ساعات
-47 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
تا حالا اینقدر ادایی یکجا ندیده بودم🤷‍♂

photo content

کاری مکن که رو به در آسمان نهم هر تیر ناله ای که بود در کمان نهم کاری مکن که پا کشم از آستان تو داغ صبوریی که ندارم به جان نهم #صائب_تبریزی

محبوبم؛ اگر بودی توی کنسرت علیرضا قربانی تک و تنها نبودم...

آیا از معرفی بهترین عاشقانه‌های تاریخ سینما در کانال راضی هستید؟
Anonymous voting

حوالی شما دلتنگی چگونه است..؟ اینجا قناری بغض می‌کند.. می‌دانی که..!؟ قناری بغض کند می‌میرد..!

Casablanca 1942
Casablanca 1942

ـ

☠☠

این قسمت آخر از بیمارستان! آخ! چه حس عجیبیه.... مادر شدن ، از دست دادن بچه، چه پروسه ی عجیبیه. می‌دونی چی دلم میخواد؟ اینکه چند سال بعد هم با همین حس و حال بنویسی. شاید بروز ندی اما تو نوشته ات من رگه های دلسوزی و نگرانی رو هم حس کردم اما چند سال بعد دیگه همه چی برات عادی میشه. بارداری ها، مامانای سن بالای منتظر ، بچه های مرده ، حتی پهلوهای بزرگ و آویزون. کاش همه چی واست عادی نشه مثه دکترای زنان که وقتی کنارشون هستی به هیچ جوابی نمی‌رسی و پر از سوال و حس بد به خونه برمیگردی. دردی که ما زنا ازین رحم لعنتی می‌کشیم خیلی غم انگیزه.‌ ‌ ‌‌‌ ‌ #برنامه‌ناشناس‌پلاس‌ ‌ ‌‌‌ ‌

حقیقتا خیلی حوصله‌ام سر رفته ینی هیچ حرفی دعوایی نقدی چیزی ندارید🤦‍♂ http://t.me/BChatPlusBot?start=Amir7621

امیدی برای بریده شدن! وقتی راند با استاد پارسانژاد تمام شد، همه یک نفس راحت کشیدیم... از دکتر کرمی، اینترن بخش، پرسیدم: «اتاق عمل چجور است؟ می‌خواهم بپیچانم. تجربه ندارم، گیج می‌زنم، باعث خنده می‌شوم و فلان...» دکتر گفت: «برو، حتی رزیدنت سال یک هم توی اتاق عمل گیج می‌زند.» با نصیحت دکتر عزم رفتن کردم. به هر زحمتی بود رختکن اتاق عمل را پیدا کردم. وقتی خواستم وارد شوم، یکی از نیروهای خدماتی پرسید: «شما کجا؟» گفتم: «اتاق عمل و فلان.» اجازه نداد، کلی هم خفت و خواری داد که دانشجو اجازه ندارد و فلان... با کولی بازی نیروی خدماتی in charge اتاق عمل با استاد تماس گرفت، استاد با تأکید ویژه گفت که اجازه بدید؛ کسی هرکسی هم پرسید، بیان کنید با اتند هماهنگ شده. چند دقیقه‌ای پشت اتاق عمل ایستادم تا بیمار بیهوش شود. قرار بود یک TAH، «هیستورکتومی کامل شکم»، ساده باشد... وقتی وارد شدم، پایین‌تنه بیمار برهنه و بیمار کاملاً بیهوش شده بود. اعضای اتاق عمل، همچنان که خاطره برای هم تعریف می‌کردند، با یک برش عرضی شکم را برش دادند. بیمار زنی بود به‌شدت چاق، به شکلی که دو پهلو از دو طرف تخت بیرون زده بود. چهار بارداری و چهار بار سقط... ۴۵ سال. حتی باید زودتر از اینها رحمش را بیرون می‌کشیدند، ولی با تأکید خودش قبلاً میومکتومی شده بود و بعد از سقط چهارم، ارجاع داده شده بود برای هیستورکتومی... وقتی شکم بیمار برش داده می‌شد، بوی سوختگی چربی بدجوری فضا اتاق عمل را پر کرده بود، برش که کامل شد، رزیدنت که دستش را داخل شکم بیمار برد با تعجب... گفت: «استاد را صدا بزنید.» دقیقاً متوجه نشدم مشکل کجا بود. لابه‌لای صحبت‌ها متوجه شدم رحم چسبندگی دارد و شدیداً بزرگ و پهن است... استاد که آمد، به‌شدت درگیر شد. دو نفر تکنسین محکم پایشان را تکیه داده بودند به تخت؛ برش را همراه رحم می‌کشیدند، ولی کار جلو نمی‌رفت. بیمار به‌شدت هم خون از دست می‌داد. جایی از کار، استاد هم خسته شد. گفت: «استاد عقدکی را هم صدا بزنید.» عمل خیلی پیچیده شده بود. هر دو استاد به‌سختی درگیر بودند. در همین حین، مرتب به چهره زن نگاه می‌کردم؛ زن میانسالی که تا آخرین لحظه برای بچه‌دار شدن تلاش کرده بود. چهار بارداری و بار آخر IVF. حال، اینجا، تماماً امیدش را به بچه‌دار شدن به تیغ جراحان سپرده بود؛ برای بریده شدن. تا آخر عمل نماندم. وقتی از اتاق خارج شدم، از اتاق عمل بغل، صدای گریه نوزادی بلند شد. ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست. خواستم سرکی به آنجا هم بکشم، ولی خستگی حوصله کنجکاوی را گرفته بود.

ECT

راند با استاد! امروز راند با استاد پارسانژاد بود. استاد سال‌هاست بازنشسته شده‌اند، ولی به دلیل عِرق و علاقه‌ای که به آموزش دارند، همچنان راند آموزشی چهارشنبه‌ها را به‌صورت افتخاری انجام می‌دهند... از شب قبل، از اتند گرفته تا رزیدنت، همگی بسیج شده بودند برای آمدن استاد. نوت‌های روی بیمار همگی مرتب. بچه‌ها از ساعت ۵:۳۰، ۶ آمده بودند تا آماده شوند برای راند ساعت ۷:۱۵. نمی‌شود اسمش را گذاشت ترس؛ در واقع، یک ادای احترام عجیب‌وغریب برای استاد بود. استاد خیلی سریع وارد سالن شد... متوجه نشدیم چطور خودمان را جمع و جور کردیم و جلو استاد بلند شدیم. حقیقتاً نحوه لباس پوشیدن و صحبت استاد، وایب جنتلمن‌های فیلم‌های آمریکایی را می‌داد؛ یا شاید بهتر بگویم، از آن درس‌خوانده‌های فرنگ‌رفته رمان‌های زمان پهلوی... پیراهن که سهل است، حتی کلماتشان هم اتوکشیده بود. حقیقتاً مبهوت بودم... استاد سر راند از بچه‌هایی که با حاضرجوابی پاسخ می‌دادند تعریف کردند. واقعاً اینترن‌های فوق‌العاده باسوادی داشتیم. ولی می‌دانید در تمام پستی‌وبلندی‌ها و کش‌وقوس‌ها، سوالات و پاسخ‌هایی که ردوبدل شد، جالبی کجا بود؟ استاد ۵۰-۵۰ انگلیسی و فارسی صحبت می‌کرد. تأکید ویژه‌ای روی آموزش کلاسیک داشت؛ به شکلی که جایی از کار نلنگد و جایی از کار با دانشگاه کینگز و هاروارد تفاوت نکند... جایی از بحث، دانشجویی که ارائه داشت، اشاره کوچکی کرد به سقط. همین‌جا استاد صحبتش را قطع کرد و بیان کرد: «بچه‌ها، همه‌جای دنیا روی سقط حساس هستند. از کلیسا گرفته تا رئیس‌جمهور فعلی آمریکا تأکید ویژه‌ای روی این موضوع دارند. از اساس، مسئله سقط جنین یک مسئله ethic یا اخلاقی است و همه‌جای دنیا مورد بحث و توجه است. در ایران ما به‌شدت حساسیم و اگر متوجه سقط غیرقانونی شویم، به‌شدت برخورد می‌کنیم. دلیل هم مشخص است؛ ما مسلمانیم و پیرو مذهب شیعه و این توصیه پیشوایان ماست.» خیلی لذت بردم وقتی استاد خودش را جزئی از این سیستم دانست. استاد می‌توانست خودش را جدا کند و بیان کند که: «بله، اگر سقط شود، دولت برخورد می‌کند و فلان...» در واقع، استاد از اعتبار خودش هزینه کرد برای جا انداختن منطق اخلاقی و مذهبی سقط برای دانشجویانی که کلا با مسائل اخلاقی پزشکی بیگانه اند... چقدر این زیبا بود؛ در دنیایی که روشنفکری و لگد زدن به مسائل اخلاقی مُد است‌.

هوای پَر زدنم هست و شور و حالی نیست خیال عشق به سر دارم و مجالی نیست چنان حباب سر از کار خود درآوردم به جز هوای رهایی مرا خیالی نیست به یک اشاره چشم تو ماه بشکافد برای اهل نظر در جهان محالی نیست اگرچه بشکند آیینه، باز آیینه‌ست دلم شکست به دستت، ولی ملالی نیست هزار بار مرا گفته‌ای بپرس از عشق هزار بار تو را گفته‌‌ام سؤالی نیست #علی_مقیمی

اگر نشانهٔ عقل است دوری از غم عشق خوشا به من که به دیوانگی شدم مشهور! ‌ #سجاد_سامانی

امیدوارم عروس خانوم خوابگاهی نباشه😴👀

2227858466.mp35.41 MB

دلم می‌خواهد زارزار گریه کنم. این چه بود من دیدم... حوالی ساعت ۱۰.۵ شب است. به رسم همیشگی، از شروع جنگ، مردم خیابان را خالی نکرده‌اند. امشب میدان ستاد شلوغ‌تر از حالت معمول است. فکر می‌کردم با دلار ۲۰۰ هزار تومانی، نفس خیابان به شماره بیفتد... خدا مردم در خیابان را حفظ کند و برای ولی‌فقیه نگه دارد. این مسئولین خدانشناس از خدا نمی‌ترسند، ولی از این مردم می‌ترسند. دختری بود؛ دقیقاً نفهمیدم بیماری‌اش چه بود. لباس صورتی قشنگی پوشیده بود. هر دو زانویش به داخل پیچ خورده بود و به‌سختی، با کمک و تکیه به دستان مادرش، قدم‌هایش را سخت برمی‌داشت... دختر انگار در تکلم هم مشکل داشت؛ به‌سختی کلمات را برای مادرش ادا می‌کرد و مادر هم، در حالی که با دندان محکم چادرش را چسبیده بود، حرف کودک معلولش را گوش می‌کرد... از واقعیت چادر رنگ‌ورفته مادر و کفش رنگ‌باخته دخترک مشخص بود وضع اقتصادی خوبی ندارند. چیزی که جگرم را آتش زد، این بود که همچنان که از میدان دور می‌شدند، دخترک با همان وضع، پرچم کوچک را در دستش محکم به سمت بالا می‌چرخاند... چشم از میدان بر نمی‌داشت. این صحنه اشک چشمانم را جاری کرد؛ جوری که نتوانستم جلو خودم را بگیرم. وسط پیاده‌رو زدم زیر گریه. حقیقتاً ولایت هیچ پشتیبانی جز مستضعفین ندارد.