حوالی افکارم
رفتن به کانال در Telegram
617
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-127 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
میونِ هیاهوی کلافهکنندهی پیادهرو، سوز سرمای قطرههای درشت بارون که عین شلاق میخورد رو گونههام، زمان رو متوقف کرد؛ درست همونجا که دستام رو مثل بالهای بیوزن رو به آسمونِ سربی باز کردم و چشمام رو بستم تا شلوغیِ تارِ چترهای مشکی و تنه زدنهای بیامونِ آدمای در حال عبور رو نبینم. میخواستم فقط حس سنگین و خنک آب رو روی پوست داغ صورتم لمس کنم؛ انگار سوار بر موجِ اون اقیانوس جمعیت، توی یه جزیرهی دورافتاده بودم؛ جایی که با هر نفسِ حبسشده، حس رهایی و بوی خاک نمخورده میرفت توو ریههام. یه حالِ ناب و بینظیر؛ لایِ جای خالیِ خیلیها.
مخفیگاه من
انگار همهچیز توی پاییز یه پسوند "تر" داره؛ آهنگها آهنگترن ، قهوهها قهوهترن ، دلتنگیها دلتنگیترن ، عشقها عشقترن و غمها غم ترن.
چی شد که توی نوشتهها ، آهنگ ها یا حالوهوای اینجا باعث شد موندگار باشید و دکمه لفت رو نزنید؟
دوست دارم بیتعارف و ناشناس جواب بدید؛ دلم میخواد بدونم این گوشه کوچیک از دنیای من ، برای شما چه معنایی داره. 🤍
http://t.me/HidenChat_Bot?start=8133838320
این طبیعیه که یه احساسی پیدا کردم دلم میخواد چنلو پاک کنم و بعد کنکور شاید دوباره بزنم؟
Repost from N/a
شب، شکل دیگهی منه. این من رو توی شب بیشتر دوست دارم. شب بیشتر توی دیوارهای خونه فرو میرم. هر چقدر به نیمهشب نزدیک میشم بیشتر حس میکنم دارم با اشیای خونه یکی میشم. شبها بین من اون آینه و اون کمد و اون گلدون خیلی فرقی نیست. همهمون ساکتیم و همدیگه رو نگاه میکنیم. این یکی شدن رو دوست دارم، این ساکت بودن و کاری به کار هم نداشتن رو عاشقم.
وقتی گریه میکنی ، وقتی از درد روی زانوهایت افتادهای ، وقتی همهچیز برایت تاریک است ، وقتی شبها را جای سکوت صدای گریهی تو پُر میکند ، وقتی زخمی هستی و کسی ترکت کرده ، زندگی هنوز هم هست؛ چرا که زندگی منتظر ما نمیماند ، ادامه دارد حتی وقتی ما شکستهتر از همیشه هستیم.
و حالا چنین غریبه شدهایم که حتی خبر از احوال همدیگر نداریم. عزیزم، آیا حالا از این دوری راضی هستی؟
میدانی عزیزم؟ بعضی غمها را نمیشود تاب آورد. بعضی غمها میشوند گریهی ناگهانیِ حین خنده، میشوند ساکت شدنهای ناگهانی و فرو رفتن در فکر، میشوند چشمهای غمگین و دستهای لرزان.
به دستِ کوتَهِ من، دامنِ تو کِی رسد ای گل؟
که پای خستهی من، عمری از پیِ تو دویده
هوشنگ ابتهاج
«صبح تا شب به هر نحوی میگذشت؛ اما وقتی که شب میآمد، همهی غصهها و رنجها میآمدند.»
عباس معروفی
«اما من دلتنگِ توام؛ شعر مینویسم و واژههایم را کنار میزنم که تو را ببینم!...»
شمس لنگرودی
