fa
Feedback
my soul...

my soul...

رفتن به کانال در Telegram

https://t.me/SendHarfBot?start=976aba209475

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
202
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
چه کَـج رفتـاری، اِی چــرخ چـه بَـد کِـرداری، اِی چــرخ سَـــرِ کیـن داری، اِی چــرخ نه دیـن داری، نه آییـن داری! نه آییـن داری، اِی چـــرخ...

‏افزایش ساعت خواب با افزایش غم آدم ارتباط مستقیم داره.

گفتی بگویم حاصلم از زندگی چیست؟ خیلی هنر کردم که تاحالا نمردم...

می‌گویند هرکسی شبیه به جایی می‌شود که به آن تعلق دارد؛ پس من شبیه به وطنم شده‌ام، غمناک، خسته، رنجیده، زخمی و در عمقِ نااُمیدی، اُمیدوار...

توی فیلم پری داریوش مهرجویی، سکانسی هست که خسرو شکیبایی بی‌اختیار توی تاکسی می‌زنه زیر گریه؛ و مسافرها و راننده، بی‌اینکه بدونن چرا، یکی‌یکی باهاش گریه می‌کنن. این روزها انگار همه‌ی ما مسافر همون تاکسی‌ایم.

جوانیِ ما تو ایران، حکایتِ یخ‌فروشیه که ازش پرسیدن: «فروختی؟» گفت: «نه، ولی تمـوم شُـد.»

باشد که رهـا باشیم از رنجی که، به قولِ شاملو؛ از آنِ مـا نیست...

+2
چـه‌ها که بَـر سـرِ مـا رفـت‌و کَـس نــزد آهــی... به مَردمـی که جـهان سخـت ناجوانمـرد اسـت 2:34

نه ری‌را جان! نامه‌ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی‌حرفی از اِبهام و آینه! از نو برایت می‌نویسم: «حـالِ همـه‌یِ مـا خـوب اسـت امــا تــو بـاور نکـن...»

ما حیف بودیم عزیزِ من. اُمیدوار بودیم، مسئولیت‌پذیر بودیم، زیبا بودیم، شادی را بلد بودیم، از خودگذشتگی داشتیم، ولی حیف بودیم؛ اِنگار این زمانه و این خاک قدرِ ما را ندانست. ما حیف بودیم... - وحید عیسوی

«سرما نه، اما غم به اُستخوان‌هایمان رسید تَصَدُقَت.»

در مـن کسـی پیوستـه مـی‌گرید..

اکنون مـن و تمـامِ هـم نسل‌هایـم، اُمیـدوارترین اَفسـردگانِ جهانیـم.

گوشه دفترش نوشته بود: مـن این روزهـا پنـج واژه‌ام؛ «خسته، سوگوار، فرسوده، درمانده، تنها.» - علی کشاورز

یه فرصت دیگه میخوام که توش زندگی کنم. تو این یکی فقط داشتم زنده میموندم.

می‌دونی چی بدتر از دیدن یه اتفاق تلخ، یه غم، یه سانحه، یه حادثه‌ست؟فردا صبح اون اتفاق وقتی که از خواب بیدار می‌شی و می‌فهمی که اون اتفاق واقعا افتاده و حالا تو باید باهاش کنار بیای.

‏در حال حاضر مفهوم «انگیزه» برام خیلی غریبه‌ست.

مرا درکودکی شوق دگر بود خیالم زین حوادث بی خبر بود .. پروین اعتصامی

گفتند که ایام جوانی چه قشنگ است.. غم هاو شب و شاپرکش ،قسمت ما شد ..!

این روزا حوصله هیچ کسو ندارم صداها رو مغزم راه میرن شلوغی خستم میکنه استرس تمام وجودمو گرفته ذهنم انقد پره که حتی یک لحظه هم خالی نمیشه حساس شدم انگار کافیه یکی یه حرف کوچیک بزنه تا کامل برم تو خودم حتی کارایی که دوستشون داشتم هم حالمو خوب نمیکنه بیشتر از هر چیزی این اذیتم میکنه که دیگه نتونم اون آدم سابق باشم...