برای فردا.🌱
رفتن به کانال در Telegram
من اینجام: t.me/BluChtBot?start=61a7af00b8dda38d8e
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
234
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
234
و در نهایت بله عزیزم، این لحظههای خوب هم میمونه تو عمیقترین جای قلبت، به عنوان لحظههایی که داشتی واقعاً زندگی میکردی!
لحظههایی که عمیقاً سخت بود و نمیگذشت ولی تو حتی تو همون لحظهای که یهو هانیه رو بغل کردی و بغضت ترکید هم امنیت رو پیدا کردی.
لحظههایی که هر ثانیش هزار سال گذشت، ولی تو عمق و معنا رو از لابلای همین ثانیههاش کشیدی بیرون.
دنیا شگفتانگیز و عجیبه صدف، به اندازه همون ۲۴ ساعتی که تونستی تو شهرهای مختلف، آدمهای جدید رو ملاقات کنی و بازم برگردی به خونه.🪷🏠
234
روزای اخیرم هم داره با خوشقلبترین انسانهای دنیا سپری میشه که یهو نور و انرژی و حال خوب رو میارن تو تک تک لحظههات، و من بین خوش قلبیاشون گم میشم و ذوب میشم!🥹🪷✨
234
Repost from N/a
ولی جدی الان که فک میکنم بیشتر اون تایمایی که بهمون مثل چی خوش گذشته و تبدیل شده به یکی از بهترین روزامون صدف توش بوده
یعنی صدف باعث شده انقد همه چی خوب باشه
صدف تبدیلش کزده به بهترین روز
صدف ماهههههه
مثلا امروز برامون جایزه های گوگولی خریده بود و ما ذوق مرگ شدیم
بعدش ما رو برد بیرون ماشینشو در اختیارمون گذاشت و خیلی با حوصله نشست تا دعوای من و سارا تموم بشه
ازمون ویدیو گرفت و کلی چیزای دیگ
صدف مرسی بابت همه چی ❤️
234
Repost from N/a
دیروز صدفِ عزیزم💕 خیلی یهویی اینارو جایزه داد بهم🌝✨
بعد دید تو لاک خودمم، متوجه شد و هی بهم توجه میکرد و صدام میزد که وارد بحث بشم:))
خیلی ذوق کردم ولی حس میکنم نتونستم ذوقمو نشونش بدم🫠
امروزم واسم صندلی آورد و کلی باهام حرف زد🩷
234
دچار یه مرضی شدم به نامِ «نکنه این لحظه رو یادم بره»!
این اورشیرم حاصل همین مرضه، هی از همه جزئیات عکس میگیرم و راجع بهشون مینویسم که یادم بمونه تو اون دو هفتهای که پراسترسترین و عجیبترین روزای عمرم رو میگذروندم چه لحظات قشنگی مابینشون رقم خورد.
که یادم بمونه زندگی تو همین روزایی که فکر میکردم از شدت سخت بودنشون به آخر نمیرسن امتداد داره.
234
+3
فرداشم بعد از مصاحبهی تهران، تو لهترین حالت ممکن رفتیم ایرانمال، فقط به خاطر اینکه وقت نکرده بودیم باهم یه دل سیر بچرخیم تهرانو، تو نمیتونمترین حالت ممکنمون پخش زمین شدیم و هانیه هم به فوارههای ایرانمال حس ناکافی بودن داد!
ولی بازم با همون حالتِ نمیتونمِ خودمون قشنگترین خاطره رو رقم زدیم، بازی کردیم و باختیم و خوشحال شدیم.
کلاً خیلی تلاش کردیم وسط این خستگیا از خودمون آدمای خوشحالی بسازیم، اما دقیقاً نمیدونم چقدرشو موفق بودیم.🦦
234
به قول ثمین اون روز همه چی شبیه محتوای خوابامون بود، مثلاً من صبح تا ظهر تو خیابون حکیم و مدرسه فرانسویها دوستای جدید پیدا کردم و یهو عصر به خودم اومدم دیدم خونهی خالهی ثمین غذا خوردم و خوابیدم و بعدش سیوسهپل و چهارباغ و میدون نقشجهان، در نهایت هم با بابای ثمین شام خوردیم و برگشتیم تهران! =))
و من هنوز مغزم نمیتونه حلاجی کنه که من چرا یهو خونهی خالهی دوستم بودم، چرا یهو ثمین موهاشو فر کرد، چرا یهو صبا تصادف کرد و ما تاکید داشتیم با همون پای مجروحش حتماً بریم لب حوض بشینیم و آهنگ گوش کنیم و در نهایت چرا یهو دیگه اصفهان نبودیم و تهران بودیم؟! و ما چطور تونستیم همه اینا رو تو ۲۴ ساعت رقم بزنیم؟
234
+3
قسمت قشنگتر سفر دومم به اصفهان این بود که ثمینم باهام اومد و قشنگترین دیت سفر دونفره رو رقم زدیم!
باهم رفتیم سیوسهپل، بهش گفتم چون آستین لباسم قشنگه بیا بریم قهوه بگیریم اینجوری دستم بگیرم و عکس بگیرم، ولی به جاش رفتیم تو چهارباغ لپلپ خریدیم و خوشحال شدیم.
234
+4
اون روزی که دوباره برای مصاحبههای بعدیم رفتم اصفهان، به این نتیجه رسیدم که دانشکدههای هنر دانشگاه اصفهان رو به قشنگترین شکلممکن و تو قشنگترین جاهای ممکن ساختنش، یه جوری که انگار تو یه تکیه از تاریخ داری زندگی میکنی.🏠🧳
234
ثمین دیروز زنگ زد گفت ببین من میدونم تو چرا انقدر بهم ریختی، دلیلش اینه که تو خیلی وقته که ننوشتی، برنامههاتو، افکارتو.
ثمین راست میگفت، امروز یه قهوه دم کردم نشستم خالی کنم مغزمو که بفهمم دقیقاً چقدر از زندگیم عقبم، حداقلش اینه که نظم دادنشون آرومم میکنه.🧘🏻♀️🪷✨
234
یهو به خودت میای میبینی زندگیت رو ریختی تو یه چمدون و دو هفته تنهایی تو شهرهای مختلف برای دنبال کردن یه هدف مشترک در حرکتی؛ با کلی چالش جدید مواجه میشی، هر لحظه از شدت استرس حس میکنی ثانیه بعدیتو به چشم نمیبینی، بغضی میشی اما گریه نمیکنی، همهی فشارها رو تنهایی به دوش میکشی، اما مجبوری که ادامه بدی.
درسته هر ۱۴ باری که رفتی تو یه اتاق جدید و یه عالمه آدم منتظر بودن که تو به سوالاتشون جواب بدی یا بخوان مچتو بگیرن اندازه ۱۴ قرن بهت سخت گذشت، اما به اندازه هر ۱۴ بارش تجربه جدید به دست آوردی و با آدمهای جدید آشنا شدی، درسته که چند شب پشت سر هم تو جاده خوابیدی، اما طعم سفر تنهایی رو چشیدی و مطمئن شدی از پسش برمیای.
درسته که روزهای پراسترس و مزخرفی بود، اما تو آدمهای امنی رو کنارت داشتی که پیششون بمونی، کنارشون بهت خوش بگذره، و همون لحظههای قشنگشو به عنوان خاطرههای قشنگ زندگیت سیو کنی.
آره صدف، این روزا هم تموم میشه، هنوز نمیدونیم چقدر خوب یا بد قراره تموم شه، اما خب اینم بخشی از زندگیته.
234
+6
امروز جزو قشنگترین روزای زندگیم بود، ابر هدیه گرفتم چون ابرها خیلی قشنگن، گالری گردی کردیم، خیابونای فرشته رو کز کردیم، آهنگِ ‘دنیا دیگه مثل تو نداره’ بنیامین رو گوش دادیم چون باهاش بامزهترین خاطره دنیا رو داشتیم، رفتیم توچال شهر زیر پامون بود و چون بهم قول داده بودیم بریم بام کلی غر بزنیم، به کلی در بسته خوردیم و بازم خندیدیم، در قشنگترین حالت ممکنِ روزمون بود که تا ابد یادم میمونه امروز رو.✨🪐
234
البته خدا سوسکم کنه، منم به مامانم گفتم رسیدم تهران نگران نباش و بخواب، در صورتی که هنوز یه ساعت دیگه هم تو راهم؛ البته من چون میدونستم مامانم از شدت نگرانی اینکه الان دزدهای تهران منو میخورن خوابش نمیبره مجبور شدم دروغ بگم!🦦
234
تو اتوبوس پسری که پشت سرم نشسته از ساعت ۸ تا الان، داره آدرسهای مختلفی به مامانش میده، چند ساعت پیش جلوی پارک وی تهران بود، بعدش رفتن دنبال علی، الانم از خونه دوستش دارن برمیگردن، در صورتی که تمام این مدت تو جادهی اصفهان-تهران بود، کاش شماره مامانشو داشتم!🦦
234
+4
📍: اصفهان؛ زایندهرود. میدونی، این روزای سخت به تجربههای قشنگش میارزه؛ به دیدن مریم و نشستن کنار زایندهرود، به تجربههای جدید تو سفرهای تنهاییِ پی در پی، به دیدن اصفهان زیبا، به آشنایی با آدمهای رندوم و خوب.🪷 بله عزیزم، تجربه کن، تجربه بخشی از مسیره.🪐✨
234
وقتی داشتم میرفتم رفتم باهاش خدافظی کردم، پرید محکم بغلم کرد گفت میشه بازم بیای؟ بله دختر کوچولو، نمیدونم دقیقاً کجا، اما بازم میام.🫂
