بابونه
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
258
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1530 روز
آرشیو پست ها
257
روزهای ک پلان ما به طرف چُم قلعه میبود باوجود دوری راه، پیدا نشدن موتر و بعضاً هم پیاده روی های چند ساعته دلم خوش خوش میشد و علتش هرچه بود حس و حال اش باعث میشد تمام روز ام خوب شود و اتفاقاً دلیل خستگی و ناراحتی ام هم بعضی وقت ها همین مسیر و همین قریه محسوب میشد اما به هر حال ؛ روزهای از زنده گی که دل و روحم خوش بودن همین روزهای گرم در مسیر پر از خاک چم قلعه بود .
257
Repost from دیدمَه
در اعتراضات امروز هرات چیزی که توجهم را جلب کرد معصومیت جوانانی بود که حتی صورت نپوشانیده بودند و فکر اینجا را نمیکردند که اگر تیر اندازی شود چه خاکی بر سر بریزند. با دلهای پاک و بیتجربه و قلبی داغ دیده خونشان به سرکها کشیده شده بود و شفاخانه به شفاخانه به دنبالشان بودند. آنان که نه از خارجی پول کیسه کرده بودند و نه قصد قیام داشتند، امروز به هزار و یک حرف دیگر در حبس متهم خواهند شد. همهی اینها پیش چشمان ما رخ میدهد، این اندوه سهمگین اما زود خاطرهی دسته جمعی بیش نخواهد بود. خاطرهی یک مبارزهی هشت صبحی. برای تحصیل، کار، آزادی.
257
آیی چقدر خوب، نیایی چقدر بد
دنیا بدون تُست خدایی چقدر بد
هی درد میدهد به من و میکشد مرا
این جمله که: تو دور ز مایی چقدر بد
ویران ترین خرابه ای دنیا بود دلم
بر این خرابه، حُکمروایی چقدر بد
با تو خوشست زندگی حتا که در قفس
با این وجود حسِ رهایی چقدر بد
امشب هوای دیدن تو بر سرم زدست
من آیم و تو در نگشایی چقدر بد
یک شال "من" برات خریدم یکی "رقیب"
"آبی" چقدر خوب و "حنایی" چقدر بد
داشتی عروس مادر من میشدی که حیف...!
بر هم شکست خواب طلایی، چقدر بد
دیدی که کودکان مرا سنگ میزنند؟
دیدی که هست بی سر و پایی چقدر بد؟
آخر چه روزِ بد که نیاوردی بر سرم
در این میان نامِ "ضیایی" چقدر بد
فالی زدم دیشب و "حافظ" سکوت کرد
فرجام عشق ماست جُدایی... چقدر بد!
سیدِ ضیایی
257
+3
سمستر های آخر دانشگاه بود و وقتهای که بابت ویروس کرونا دانشگاه ها بشکل آنلاین پیش میرفت ، یکی از آن روزها که در صنف آنلاین مضمون ادبیات تعلیمی ، استادِ مضمون« عزیز الله امین» کتابی سافت به این عنوان (گلنار و آیینه )فرستاده بود و آن روزها چون درگیر درس و موضوعات دیگری بودیم بیشتر محصلین کتاب را باز نکرده باقی مانده بودند و چند روز بعد اش در 21 قوس خبر درگذشت مولف کتاب به گوش مانرسید و پس از اندک زمانی ، استاد امین بود که کتاب را دوباره برایمان فرستاد و در پایان اش با این مضمون نوشت؛ در زنده گی رهنورد کتاب اش را نخواندید حالا بعد از وفاتشبخوانید. و رگه های از کنایه را در کلامش واضح نشان میداد.
بعداز آن شروع کردم به خواندن آثار رهنورد زریاب و این کتاب اولین اثرش بود بعد از ۴ سال امروز باز هم کتاب به دستم رسید و میخواهم بعد از مرگ نویسنده باز هم بخوانم اش.🤎
257
Repost from یادداشتها
کاش آدمها این را درک کنند که بعضی از سکوت کردنهای ما مصداق همان «من دهان باز نکردم که نرنجی از منِ» فاضل نظری است!
257
Repost from سنگِ صبور | ضیا
آرزو میکنم کسی پیدا شود که قلبت را از جا بکند و با خود ببرد. ببرد هرجا که میخواهد و تو بعد از آن هیچ چیز نفهمی. آرزو میکنم یک سلام خوب بشنوی، آنقدر خوب که تمام کلمات مهربان جهان را در خود داشته باشد. آرزو میکنم اتفاقی، در جای دور، نزدیکترین آدم به خودت را ببینی. آرزو میکنم روزی آنقدر زیبا داشته باشی که یادآوریاش چیزهای زیادی را در درونت بیدار کند.
درختها ایستاده سفر میکنند| اردشیر رستمی
257
Repost from سنگِ صبور | ضیا
چقدر زیبایی و شادی به مردم میآید. آدم از دیدنشان کیف میکند. کور شود هر آنکه نتواند شادی ملت را ببیند.
257
از همه ی شما عزیزان در روز مبارک عرفه التماس دعا دارم لطفاً در دعاهایتان از من نیز یاد کنید و من هم برای شما و همه مسلمانان دعا میکنم.🌿
