es
Feedback
بابونه

بابونه

Ir al canal en Telegram

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
243
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
من همیشه عاشقِ شعر فارسی بوده ام ؛چرا که در هیچ کجای جهان کسی نتوانسته همانند سعدی در قرن‌های دورِ این سرزمین عشق را این گونه به تصویر بکشد : " نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میانِ جانی ..."

همیشه عاشقِ شعر فارسی بوده ام ؛ چرا که در هیچ کجای جهان ، کسی نتوانسته همانند سعدی در قرن‌های دورِ این سرزمین عشق را این گونه به تصویر بکشد : " نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میانِ جانی ..."

باران شد و گل‌های سوری اتفاق افتاد در قلبِ عاشق ناصبوری اتفاق افتاد گفتی که فردا صبح می‌آیم به دیدارت تا صبح شد صد سالِ نوری اتفاق افتاد یک عمر را از دور با هم زندگی کردیم اما وداعِ ما حضوری اتفاق افتاد گفتم خدایا ختم کن بی‌اتفاقی را یک لحظه بعد از بینِ موری اتفاق افتاد... گفتم که «پیشِ چشم من باشد همیشه کاش» نجوا برامد «چشم» و کوری اتفاق افتاد بیرون کشید از خوابِ راحت؛ هوشیارم ساخت عشقی که حینِ بی‌شعوری اتفاق افتاد تو با نقابِ یک فرشته آمدی پیشم دیدارِ ما در بینِ گوری اتفاق افتاد. مجید خاکسار

طرفدارانِ قهوه این پیام را فوروارد کنند! پنجاه‌و‌ُدو هِرتز🌱

دختر بودن با دخترانه هایش خیلی زیباست.🙂‍↔️
+2
دختر بودن با دخترانه هایش خیلی زیباست.🙂‍↔️

«ناگهان اوضاع تغییر میکند؛ پروردگار تو تواناست.»
«ناگهان اوضاع تغییر میکند؛ پروردگار تو تواناست.»

این سروده را عزیزی برایم فرستاده و نوشته بود «تقدیم برت که دوست دار بابونه هستی»! پ ن؛ آدم‌های که جزئیات را در نظر دارند یک ق
این سروده را عزیزی برایم فرستاده و نوشته بود «تقدیم برت که دوست دار بابونه هستی»! پ ن؛ آدم‌های که جزئیات را در نظر دارند یک قدم جلوتر از دیگران برایم عزیز اند.🌸🌿

دل رفت و یار رفت و جهان رفت و عمر رفت با غم یکی نگفت که باری تو هم برو... #محمد_سهرابی
دل رفت و یار رفت و جهان رفت و عمر رفت با غم یکی نگفت که باری تو هم برو... #محمد_سهرابی

دریغا!
دریغا!

خواب کردن در روز آدم را در شب به غلط کردن می اندازد.🤦🏻‍♀️😖

چرا خورم غم دنیا به این دو روزِ اقامت؟ چو بازگشت به این منزل خراب ندارم... #صائب

حساس بودن هم خجالت آور است، مثلا جطور بايد به تو بكويم كه ناراحتم جون اين باركه سلام كردى مثل هميشه نبود و إين باعث شده احساس كنم ناخواسته ام و حوصله ام را ندارى!

باشد که سال آینده از اتفاقات این تاریخ ذوق کنیم و به خوشحالی یاد شوند.

۱۴۰۵/۵/۵

۱۴۰۵/۵/۵ باشد که سال آینده از اتفاقات این تاریخ ذوق کنیم و به خوشحالی یاد شوند.

چقدر حق! و این موضوع تنها در مورد زنده گی صدق نمیکند بلکه؛ هر آن چیزی که ازش دست برداریم بسوی ما میآید.

Repost from بهشت✨🌱
في اللحظة التي تقرر أنك لا تريد شيئًا من الحياة، تبدأ الحياة بتحقيق ما كنت تتمناه منها. «لحظه‌ای که تصمیم می‌گیرید چیزی از زندگی نخواهید، زندگی شروع می‌کند به برآوردن آنچه از آن می‌خواستید.» #محمود_درویش |عربیات

ماتَو 🌙
+2
ماتَو 🌙

برای تو که هیچ وقت برایم معمولی نبودی! اولین بار که دیدم اش در پوشش عادی بود لباس تن اش او را آدمِ برعکس باطن اش نشان میداد ، آرام سر به زیر و متین ؛ آری او متین بود با نگاه های آرام و از آن نگاه ها که برایشان باید زیر نویس نوشت . حسی که در اولین دیدن اش در من ایجاد شده بود با حس او خیلی نزدیک بود بین آن همه آدم او را محترم تر دیده بودم مهربان تر و بین خودمان بماند دلبرتر. میگویند بعضی دعاها همین که از دهان بیرون شوند اجابت می‌شوند و تیر خلاص زده می‌شود ، از خدا خواسته بودم او را سر راهم قرار دهد ، او سر راهم قرار گرفته بود اما قلبم طور دیگری او را میخواست دعایم مستجاب شد اما در دنیا هر به دست آوردنی بهایی دارد و من نمیدانم او را بدست آورده بودم یا دعای ناخواسته ام قبول شده بود و بهای آنرا میپرداختم اما من لحظه ی خود را بنده ی خوبِ خدا حس کردم او بسوی من میآمد با هر بهانه ی ، نمیتوانستم برایش نه بگویم اصلاً در دایره ی کلماتم کلمه نه نبود من بلد نبودم و همین بود که مانند آدم‌های دست و پا چلفتی و عشق نادیده راه را برایش هموارتر میساختم و خود نیز هم قدم اش میشدم . او معلم خوبی بود نمیدانستم دوست داشتن چه طعمی دارد ، وابسته گی چیست ، چشم به راهی را بلد نبودم او من را با این چیزها آشنا کرد ، با حرف هایش ،کلامش ، صدایش قلبم را لمس کرده بود و نمیدانستم . دلشوره گی شیرینی داشتم اولین شعر ، اولین کلمه احساسی .. اولین ها هرگز فراموش آدم نمی‌شود من اولین حرف هایش را به یاد دارم و اولین بار که قلبم با دیدنش لرزیده‌بود ، آن روز طبق عادت همیشگی آمد قبلِ دیدن اش برگ ها را زیر پایم لِه کرده بودم . یک برگ.. دو برگ… سه برگ …. هوای سرد خزانی لرزه ی خفیفی در بدنم آورده بود اما دلم گرمِ گرم بود چون او را می دیدم ، پروانه ها در قلبم در حال پرواز بودند و اشتهایم کور شده بود فکر کردن به او آب و غذایم شده بود . در میان جمعیت دیدمش و غیر از او کسی را ندیدم ، آدم های زیادی دور و برم بودند با همه سلام کردم و با دیدن او سرما و گرما یکجا در وجودم نفوذ پیدا کرد . ابهت چهره اش کافی بود تا برای ادای احترام نزدش بروم و حرفی را برایش بازگو کنم و کاش آنقدر خوب نمیبود که با هر بار دیدنش قلبم فرو نمیریخت و با دیدن او هیچ کس را نمی دیدم . برایش گفته بودم آدمِ خوب آنجا تو هستی خندیده‌گفته بود مگر دیگران اسراییلی هستند؟ شوخ مزاج بود ، حرف هایش ، شوخی هایش برایم لذت بخش بود ، لحظات را با او حساب نمیکردم اصلاً نمیدانستم چطور میگذرد. آن اولین روزها برای صحبت با من دنبال بهانه بود ، به یاد دارم یک روز تازه موبایلم را از ترمیم برگشتانده بودم وقتی وارد صفحه واتساپ شدم اولین مسج از او بود و دوباره حذف کرده بود برایش پیام گذاشتم و علت حذف پیامش را جویا شدم ؛پاسخش برایم حکم زنده گی در آن روز را داشت، حرف هایش پهلو دار و پر از رمز بود ، هیچگاه آن حرف را فراموش نخواهم کرد. ✍🏻پ .ح

Repost from سپیدار
این چند روز، به‌جای همهٔ کارهایی که باید انجام دهم، وقت تلف می‌کنم...