حرة
رفتن به کانال در Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
204
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
204
[این روسری را خرداد پارسال از مترو خریدم؛ روسری دخترانهی ۸۰سانتی.]
وقتی روسریها از میلهی مترو آویزان شده بودند، دخترکی مو خرمایی را تصور کردم با صورتی گلانداخته و چشمهایی به سیاهی شب. تصور کردم موهای نرم و موجدارش از زیر روسری کوچکش بیرون زده و ریخته روی پیشانیاش و با دستِ راستش گوشهی چادرم را گرفته.
توی خیالات خودم بودم که دیدم رسید خرید را گرفتهام و از مترو پیاده شدم.
پارسال، برای دخترکم روسری خریدم. از جمعه صبح که معادلاتِ زندگیهایمان تغییر کرده تا امروز که وسایلها را جمع میکردم اصلا یادم نبود که چنین روسری خریدهام. امروز اما برای سبک شدن چمدانم هر وسیلهای را بیرون گذاشتم جز این. انگار نویدِ آینده را میداد. نویدِ فردای فتح را. فردایی که دخترکم را تاب میدهم؛ و شاد، کودکانه و آزادانه میخندد. امیدِ فردایی که تابِ او را به شاخههای درختانِ زیتون میبندم.
از امشب که انگار ایمانم به بوتهی آزمایش گذاشته شده است.
204
جنگ را امروز باور کردهام. صورتِ زشت و خشن جنگ را؛ با وجود همهی امیدواریها.
دیشب، پدافندها سمتِ انقلاب فعال شده بودند. توی انقلاب میدویدیم تا به مترو برسیم. انگار جنگ، با تمام هیبتی که داشت، میخواست خود را اثبات کند.
دیشب، همان مسیر را برگشتیم سمتِ فردوسی؛ نمازم را که توی مسجد جلیلی خواندم. مسجدِ باصفای ایرانشهر. از حیاط مسجد نوای یا لشکر صاحبالزمان طنین انداز میشد؛ انگار توی دوکوهه باشی!
امروز بچهها که ساندویچهای اصحاب را پیچیدند. برگشتم سمتِ خوابگاه. وسایلم را جمع کردم. چمدانم را هی پر و خالی میکردم تا سبک بروم. حس غریبی بود؛ مثل آدمی که با خودش تنها یک تکه کفن میبرد. به انبوه لباسها و کتابها نگاه میکردم، هیچکدامشان را نمیتوانستم ببرم. ضروریها را ریختم توی چمدان. باقی وسایل را هم توی چمدان بزرگترم ریختم. هر لباسی را که تا میزدم احساس میکردم دیگر هیچوقت برنمیگردم تا اینها را ببرم. از تمام منابع ارشدی که خریده بودم چند جلد را برداشتم و باقی را گذاشتم. احساس میکردم این آخرین باری است که توی حیاط خوابگاه قدم میزنم. فاطمه را در آغوش کشیدم. همین چند روز پیش برای رتبهی ارشدش ذوق داشتم و سر چینش دانشگاهها باهم حرف میزدیم. داشت میرفت که باز صدایش زدم. دوباره بغلش کردم. در تمام مسیر فکر میکردم شاید این آخرین بار است و آخرین بارها همیشه توی ذهن آدم میمانند. توی شهر اتفاقی افتاده اما کسی به روی خودش نمیآورد. به چهرهی حراست نگاه کردم. تمام عاطفهی انسانیام را توی چشمها و کلماتم ریختم. خداحافظی کردم. خسته نباشید گفتم. انگار که این آخرین بار است؛ شاید آخرین بار است. سمتِ در شرقی دانشگاه چرخیم و تمام دیوارها را دیدم. گنبدِ فیروزهای مسجد را. گلهای بنفشی که نمیدانستند جنگ چیست را. گربهی کوچکی که همیشه سمتِ دانشکده هنر بود را. همه را بار دیگر دیدم و این، شاید آخرین بار بود. جنگ معادلهی عجیبی دارد که تمام معادلات زندگیات را بهم میزند. امید در زنگ معنای دیگری دارد و زندگی. حتی نان، در بطن جنگ، مفهوم دیگری دارد.
عکس اول؛ خروجی خوابگاه.
عکس دوم؛ پرندهی کوچکی که قلبش دیگر نمیتپید اما بالهایش راوی قصهی پرواز بود.
پن؛ اگر توی متن ناامیدی است، من عذرخواهی میکنم. ابدا قصد نداشتم کلمهای را بنویسم که بوی یأس بدهد. من، امیدوارم؛ بسیار هم. فقط شاید این هم یک سکانس از امیدواری است.
متن را تمام کردهام. اسنپ رسیده به کوچهی ادوارد براون. از راننده خداحافظی میکنم؛ با تمام عاطفهی انسانیام. انگار در پسِ تکتک خسته نباشیدها، سلامها، خداحافظیها، نگاهها؛ مراقب خودتان باشید پنهان شده.
بیستوچهار خرداد صفرچهار.
204
چند ساعتی را خوابیدم. هربار که بیدار شدم صدای پدافند میآمد. مطمئن، سرم را دوباره روی بالشت میگذاشتم. هفتادسال، هفتادسال کودکان غزه شبهای متمادی زیر آتشِ رژیم منحوس اسرائیل از خواب پریدند. هفتاد سال جهان خفه شد.
ای تاریخ! ای تاریخ تو گواه باش که اگر از ما مشتی استخوان بماند که در هرم آتشِ جهود سوخته است، ما هرگز، هرگز و هرگز فلسطین را رها نکردیم. ای تاریخ گواه باش که ما تنها یک جان داشتیم و آن را برای باورمان بسیار ناچیز میدانستیم. ای تاریخ، در اوراق به جامانده برای نسلهای بعد بنویس که خدا بر ما منت نهاد و نبرد با رذلترینِ موجودات را در تقدیرمان نوشت.
لااله الا انت سبحانك اني کنت من الظالمين.
اللهاکبر به بلندای تمامِ تاریخِ مبارزه با کفر!
یا نبی اکرم.ص. یا محمد.
204
Repost from N/a
خطبهٔ یازدهم نهجالبلاغه
سخنى از آن حضرت(ع) به پسرش، محمد بن حنفيّه، هنگامى كه در جنگ جمل رايت را به دست او داد:
اگر كوهها متزلزل شوند، تو پايدار بمان. دندانها را به هم بفشر و سرت را به عاريت به خداوند بسپار و پایها، چونان ميخ در زمين استوار كن و تا دورترين كرانههاى ميدان نبرد را زير نظر گير و صحنههاى وحشتخيز را ناديده بگير و بدان كه پيروزى وعدهٔ خداوند سبحان است.
یاعلی مدد!
204
و به پاهای لرزان خود نگاه میکردیم و میگفتیم سلام بر قلبهای کوچکِ کودکان غزه که در این سالها بسیار ترسیدند.
204
این مکالمات رو احتمالا کسانی که کانال اول حرة رو داشتند، به خاطر داشته باشند.
دیالوگهای میرزا و خاتون برای من هم تمرین نوشتن بود و هم توی ذهنم به چگونگی زندگی این دو کاراکتری که خلق کرده بودم فکر میکردم.
اگر گاهی اینجا برخی متنها با این کلمات آغاز شد، علتش اینه.
204
+خاتون!
چرا مغموم نشستهای کنار کاغذهای پراکندهی دورت؟ و شبیه کاکلی تیر خورده در بوتههای اسفند، از رد خونِ بالِ راستت، شقایق رویده در کویر؟
_میرزا؛ ما قرار بود، روزی، جهان را، فتح کنیم. حالا گوشهی این اتاق، هر دو، نشستهایم؛ و تو از من میخواهی، شبیه زنانی که تنها کودکِ خود را عزیز میدارند، برای رنجِ پای برهنهی دیگر کودکان شیون نکنم؟
من، گمان نمیکردم روزی تنها به لبخندِ توی آینهی خودمان بیاندیشیم و گوشهایمان را بگیریم تا فریادِ خفهشدهی دیگری را نشنویم.
من هرگز گمان نمیکردم روزی شبیه سراداران شکست خورده، هر صبح، هر دو، از خانه بیرون برویم، برای چندریال بیشتر؛ و مقصد دویدنهایمان خودمان باشیم؛ من، هرگز، گمان نمیکردم!
204
[این متن، چیزی برای خواندن، ندارد؛ تذکار است برای دوسال فراموش کردن؛ بگذرید]
پردهی اول؛
سووشون، کتابِ سیمن دانشور امروز رسید.
(سیمن غانِم از زبانم نمیافتد و نمیدانم اصلا چرا؟). سووشون را به دو علت خریدم؛ یکی صحبتی که آقا راجع به کتاب کرده بودند و دوم هم متنی از خود کتاب که در فضای مجازی وایرال شد؛ متنی ملیح، لطیف و سرتاسر خیال!
قضیهی اربعین اصلا مشخص نیست. هم اولینبار است و هم اصلا دلم نمیخواهد اولین بار را صرفِ زائر بودن بروم؛ همچنان همهچیز روی هواست. به چهار جای مختلف درخواست دادهام. اما همچنان روی هواست.
خودکار و هایلایترها بین کاغذها پناه گرفتهاند. نان بربری را هنوز نبریدهام و توی نایلون نگذاشتهام.
پردهی دوم؛
چند وقت است عجیب، خیلی عجیب احساس میکنم باید جمع کنم و بروم عتبهی مقدسه؛ انگار قرار باشد به آدم خیری برسد -و نداند دقیقا خیر در کدام مسئلهی زندگیاش- و انگار این خیر را تنها واسطهی خیری باید بدهد که خوب میداند کجا باید پیاش بگردد.
پردهی سوم؛
از کلاس هشتم گوشیات روی سایلنت باشد و همهی تماسهایت را از دست بدهی؛ همیشه! و برایت مهم نباشد که کی گوشیات زنگ میخورد ولی از وقتی شمارهات را به چهار جا ارسال کردهای تا خبر بدهند، حتی روی حالت پرواز نمیگذاری تا هیچ تماسی را از دست ندهی، معنایش این است که انتظار چون پیچکی سبز، سبزِ شفاف، پیچده دور رشتههای اعصاب مرکزیات.
پردهی چهارم؛
این روزها انگار امیدی مطلق، چسبیده به روحم.
آدم وقتی مطمئن میشود قطره آبی که او باید روزی بنوشد، حتی اگر در دریای مدیترانه باشد، بخار میشود، ابر میشود، بادها ابرها را میرقصانند، ابرها میبارند، باران روی چشمهای میافتد که در نزدیکی اوست و آن قطره روزی در پیالهی او قرار میگیرد، دیگر هیچ عجلهای برای دویدن نمیکند.
پردهی پنجم؛
بابا از کودکی برایمان حدیثی میخواند، که پیامبر اکرم.ص. فرمودند؛ هرکس روزی دارد، که حتما به او خواهد رسید. هنوز هم سر سفره، آخرهای سفره، وقتی دانههای برنج هنوز توی بشقاب مانده، بحث کشیده میشود سمتِ رزقهای ما. مثلا به سرگذشت دانه برنجی که خوردیم فکر میکنیم. وقتی در نقطهای دور نشا برنج را توی زمین کاشتهاند، روی دانه نوشته شده بوده در فلان روز باید حتما به این آدم برسد و میرسد. فکرش را کنید، دانه برنجی بین آن همه دانه! یا میوهای بین همهی میوههای درخت، دقیقا متعلق به شما میشود.
آدم اینطوری وقتی فکر میکند امید، امیدی شفاف، میچسبد به روحاش؛ بیهیچ ترس و اضطرابی.
-صدای اذان میپیچد توی محله؛ میرسد به أشهد أن علیولله؛ تو مطلق همهی چیزهایی.
-واگویههای شبانه.
-پنجشنبه؛ بیستودو خرداد صفرچهار.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
