حرة
前往频道在 Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
显示更多未指定国家未指定类别
242
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+230 天
帖子存档
242
روزنگار جنگ| و خدمت به خلق را بر آسایش خویش ترجیح دهند.
بیانیه سپاه را از ساعتی که خواندهام بارها با خودم مرور کردهام. خاصه آن جملهی مقدم دانستن دیگری را بر خود. حرفی که اساس اسلام است. اول دیگری و بعد خود؛ الجار ثم الدار! حرفی که موجبِ زایش مفاهیمی همچون ایثار، فداکاری، جانفشانی، خدمت به دیگری و... میشود. معنایی که در فرهنگِ امروز غالبا/گاهی غریب میآید. یادم نیست کجا خواندم که نوشته بود؛ مادرها فداکار هستند و به خاطر کودکی که در آغوششان پناه گرفته از خواستههای خود میگذرند؛ البته به طور کلی مادرها و پدرها اینطوری هستند. بعدتر میگفت: اما برخی مادرها یا پدرها هستند که قبل از اینکه به صورت بیولوژیک والد بشوند، مادر بودن یا پدر بودن را یادگرفتهاند؛ یعنی فکر کردن به دگیری را، از خودگذشتن را و... اگر کودکی را در رنج ببینند برایشان فرقی نمیکند که فرزند زیستی خودشان است یا نه! آنها تنها به خانهی خود فکر نمیکنند. فقط به کوچه، محله، شهر و استان خود فکر نمیکنند. صرفا به جغرافیای کشورشان نمیاندیشند، بلکه به تمام جهان با تمام وقایعی که در آن جریان دارد، فکر میکنند. دیگر زندگی برایشان محدود به خانهی چنددههمتری نمیشود بلکه دیوارها پیش میروند و تمام عالم را در بر میگیرند. در خوردن، خوابیدن، نشستن، خرید کردن، سفر کردن و... تنها به خودشان فکر نمیکنند. بارها با خودم تکرار کردهام؛ و خدمت به خلق را بر آسایش خود ترجیح دهند، و هربار از عظمت آن جمله احساس کوچکی کردهام. کسی که دیگری را بر خود مقدم میشمارد و بر لذائذ، خواستهها، میلها، راحتیها، دوستداشتنهایش و... ترجیح میدهد به رنگِ خدا در میآید؛ صبغة الله ومن أحسن مِنَ الله صبغة. و آنوقت حوادثی که کوهها را از جا میکند، او را حتی به اندازهی یک قدم از جایی که ایستاده، تکان نمیدهد.
یکم خردادماه/۱۴۰۵.
242
روزنگار جنگ| در کتاب آواز بلند نوشته بود؛ ما از لطف خدا بیخبریم! یک وقت دیدی کاری کرد که آدمی انتظارش را ندارد.
من اگر روزهای ترم پنج، زیر چرخدندههای زندگی له نشده بودم، الان اینجا نبودم.
من اگر ترم پنج، با مشقت خودم را سیزیفوار، بیحاصل و با اجبار نمیکشاندم و پیش نمیرفتم زیر سنگی که میغلتید و سر میخورد، دفن شده بودم. روزهایی که ملال و فلجشدگی به نهایت خود میرسید، طبق قاعدهای که داربستِ زندگیام است در لحظهی سقوط بیشتر به زندگی چنگ نمیانداختم، حالا اینجا نبودم. در آن روزهایی که دوام آوردم و شبیه شکوفهی آلو زیر برفها گم شده بودم ابدا فکر نمیکردم روزی در جغرافیایی دیگر با رضایت و امیدوارانه به انگشتهای کوک شدهام نگاه کنم که روزی پراکنده شده بودند و هرچند با صدایی لرزان اما با یقین از فرداها بگویم حتی اگر صورتی دیگر بیابند.
سیویکم اردیبهشت/۱۴۰۵.
242
یک ور مغزم میخواد تا پست دکتری پیش بره، مقاله و کتاب بنویسه، اپلای کنه، سیاستگذاری کنه و... ولی ور اونیکی دلش میخواد همین حالا که ترم هشته و دوازدهواحد مونده از کارشناسی انصراف بده. خواهیم دید چه خواهد شد.
242
هرآنچه باید برسد، میرسد. و هرآنچه تو نخواهی، حتی اگر در مشتم پنهان باشد، میگریزد.
نوشتهها، لوحتقدیرها، سالنامهها، تک مصرعهای سالهای نوجوانی، داستانها، بيتهای یادداشت برداری شده از بخشِ قرابت معنایی آزمون گاج و گزینهی دو و دیوان حافظ، اولین تکه پارچهی گلدوزی شدهی ناشیانه، اولین تمرینهای آبررنگ، ورقههای امتحانات، کارنامهها و... را دور ریختهام. عادتِ هرسالهی قیچی کردنِ بندهای نامرئی تعلق. عادتِ گسستن از کلماتِ میخ شده بر کاغذهای خاک گرفته. عادتِ دور ریختن تکههایی که یک کل؛ و از نو زاده شدنِ زنی که منم. با انبوه گلهای ارغوانی پیچکِ روییده بر تنم.
۱۹ اردیبهشت/۱۴۰۵.
242
ترزای عزیزم،
متاسفم که اکنون در خانه و کنار تو نیستم. شوربختانه پدرت، مادرت و بسیاری دیگر در اقصی نقاط جهان، به این درک رسیدهاند که مسئولیت انجام این وظیفهٔ تاریخی بر عهدهٔ آنهاست.
امروز بیش از یک میلیون کودک از نسلکشی رنج میبرند؛ آنها تا سرحد مرگ گرسنگی میکشند، بدون بیهوشی قطع عضو میشوند و از نقشههای هولناک و نفرتانگیز آسیب میبینند، بی آنکه حتی بدانند صهیونیسم و امپریالیسم به چه معناست
شک ندارم که خیلی دلت برایم تنگ شده و البته مادران و پدران بچههای فلسطینی هم خیلی دلتنگ آنها هستند و حاضرند برای زندگی در آرامش، شادی و لذت، که هر انسانی، فارغ از نژاد، مذهب، قومیت یا هر خصوصیت دیگری، شایستهٔ آن است، همه چیزشان را بدهند.
تو دنیای امنتری را تجربه خواهی کرد، زیرا پدر و مادرهای بسیاری تصمیم گرفتهاند که همه چیز خود را برای ساختن دنیایی بهتر برای امثال تو فدا کنند.
امیدوارم روزی این را درک کنی که چون خیلی دوستت داشتم، میدانستم که هیچ چیز برای تو و باقی بچهها خطرناکتر از زندگی در دنیایی نیست که با نسلکشی کنار میآید.
لطفاً پدرت را به همان صورتی به یاد بیاور که برایت آواز میخواند و گیتار میزد تا خوابت ببرد. وقتی بزرگ شدی، مادرت نیز به تو خواهد گفت که پدرت یک انقلابی بود که حتی در مواجهه با وحشتناکترین آدمهای روزگار مثل دونالد ترامپ، بنیامین نتانیاهو و ایتامار بنگویر، بر سر باور خود برای ساختن دنیایی بهتر، استوار ایستاد.
لطفاً فلسطین را فراموش نکن!
با تمام عشقم به تو،
تیاگو آویلا.
242
تیاگو آویلا، مبارز برزیلی و سازماندهندهٔ ناوگان «صمود» برای کمک به غزه، پس از بازداشتش توسط اسرائیل و تهدید شدنش به قتل، از زندان «شیکما» در عسقلان نامهای برای دختر خردسالش نوشته است:
242
ابنمشغله گفت: باید ایستاد؛ بدون تزلزل، بدون شک، و بدون اضطراب...
ابوالمشاغل میگوید: باید ایستاد؛ حتی اگر زانوها قدری بلرزد، شک قدری نفوذ کرده باشد، و اضطراب، نیز، ناگزير، قدری...
اصل، در هرشرایطی، و به هرشکلی، ایستادن است؛ چرا که دوام در ایستادگی، به هرحال، شکل و شرایط را، به سود انسانِ ایستاده تغییر خواهد داد...
-ابوالمشاغل؛ صفحهی ۸۴.
242
در ورودی مترو، چند شکلاتی که برای افطار توی جیب داخلی کیفم گذاشته بودم را به دختری میدهم که رنگش پریده. دوتا شکلات را توی دستهای لرزانش میگذارم. مترو قلهک میرسد. وارد واگن میشوم. کیفم را حائل میکنم و گوشهای میایستم تا با جمعیتی که هر لحظه زیادتر میشود برخورد نکنم. زنی صدایش را بالا میبرد و خوشحال است از حمله. به او میگویم ما یک سرنوشت مشترک داریم. میگوید ارزشی هستید. میگویم افتخار میکنیم، البته که افتخار میکنیم ارزشهایی وجود دارد که به جد به آنها پایبندیم. دیالوگ را ادامه نمیدهم.
مترو شلوغتر میشود. جمع میشوم و کیفم را بالاتر میآورم. به سختی حقانی پیاده میشوم. اتوبوسها ونک نمیروند. از حقانی پیاده راه میافتم سمت ونک. ادارهها و مدرسهها تعطیل شدهاند. مردم همه پیادهاند؛ در سرنوشت مشترکیم. آفتاب صورتم را میسوزاند. میرسم به میدان ونک. تمثیل آرش را میبینم. همیشه از قهرمانان ملی، چند نفر را عجیب دوست داشتم یکی از آنها آرش بوده. به تمثیلش نگاه میکنم؛ این سرزمین، سرزمین قرار در بیقراری است.
میرسم به ایستگاه تاکسیهای ونک-شیخ بهایی. تاکسیها حرکت نمیکنند. پیاده راه میافتم به سمت دانشگاه. راه میروم و پیامها را جواب میدهم. میرسم جلوی در دانشگاه، عدهای چمدانهایشان را گذاشتهاند بالای وانت. عدهای منتظر اسنپ هستند. عدهای وسط حیاط دانشگاه ایستادهاند. سکوت و نگرانی. از گیت رد میشوم و میرسم خوابگاه. تماسها کلافهام میکند. زندهام، هنوز زندهام. بچهها از اتاق رفتهاند. فقط دیانا مانده. چمدانم را باز میکنم. چند دست لباس را تا نکرده همراه کتابهایم جمع میکنم. نماز ظهر را میخوانم. از اتاق میروم. به درخت بادام و شکوفههایش نگاه میکنم و از گیت خوابگاه خارج میشوم.
جلوی در، هیچ اسنپی قبول نمیکند. باید تا یک مترو خودم را برسانم. چندتا از بچهها میروند ترمینال غرب. مقصدش برایم اهمیتی ندارد. باید خودم را به یک مترو برسانم. اسنپ پیام میدهد ناشنوا هستم و تصادف کردهام. دو نفر دیگر را پیدا میکنم. مقصدمان مشترک است. اسنپ رسیده و موقع رفتن میگویم منم میآیم. موهای دختری که کنارم نشستهاست با روسریام در تماس است. دوشبهدوش هم نشستهام؛ ما در سرنوشت مشترکیم با هر عقیدهای.
میرسیم ترمینال جنوب، این اولینباری است که میگذارم کسی چمدانم را بلند کند. بیاعتراض به صدای مردی که پشت سرم چمدانم را طلب میکند، گوش میدهم. میرسم خانهی دوستم. تا وسایل را جمع کنند میشود بعد افطار. راه میافتیم. خیابانها قفل نیست. مامان زنگ میزند؛ از رهبری خبر داری؟ با اطمینان میگویم خوب است، خوب است. میگوید از صبح تلویزیون دارد یکسری فیلمهایی پخش میکند که برای دهههای قبل است. میگوید دلم شور میزند. با اطمینان میگویم؛ خوب است، خوب است.
رهبر برایم وطن است و سرو وطن نمیتواند و نباید خم شود. جنگ شده است اما او، خوب است. رهبر نامیرای ما، خوب است. من هرگز روزهای بعد از رهبری را تصور نکرده بودم. رهبر خوب است.
تلفن را قطع میکنم. شب را قم خانهی یکی از آشنایان میمانیم. ساعت پنج صبح، با صدای زمزمهای بیدار میشوم. تلویزیون را روشن میکنند. زیرنویس را میخوانم؛ قائد الشهید! گفته بودم رهبر ما نامیرا است؟ وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ.
اشک میریزم و صدای گریهام بلند میشود. سرو وطن را غرق در خون مییابم. صبح حرکت میکنیم به سمت شیراز. به کوهها نگاه میکنم. باران میبارد. این سرزمین غرق اندوه شده یا این انسان است که با حالات درونی خود همهچیز را فهم میکند؟
پانزده اسفند/۱۴۰۴.
242
جمعه؛ هشتم اسفندماه.
این روزها را مینویسم تا بماند، برای بعدها.
روی تخت، گوشهی اتاق نشستهام، رو به یکی از بچهها میگویم باید دید ۷اکتبر چه دستآوردی برای ما داشته است؟
پردههای پراکندهی وقایع این دوسال و نیم را تصور میکنم، پردهی اول شهادت شهید سنوار. مهدیه میگوید: دنیا از خباثت اسرائیل آگاه شد. سرم را تکان میدهم. آگاهی؟ ابدا کافی نیست. گفتوگو را ادامه نمیدهیم. سری به لوبیاها میزنم. برنج را روی گاز میگذارم و ساعت یک سحری میخورم و به بچهها میگویم امشب بیدارم نکنید. نماز را هم طوری بیدار میشوم که متصل شود به بیداری برای رفتن به مدرسه. قبل از خواب به طلوع پیام میدهم بیا هم دیگر را ببینیم بوی توافق میآید، احتمالا دوباره بزنند و دانشگاه مجازی شود.
صبح شنبه؛ نهم اسفندماه.
سایهی شاخههای درخت خرمالوی بیبرگ افتاده روی دیوار اتاق، نمازم را میخوانم و کارت دانشجوییم را میدهم به یکی از بچهها تا سحری و افطاریام را بگیرد. میگویم از عصر تا افطاری را دانشکده علوماجتماعی میمانم. موقع خارج شدن از اتاق، چادرم را برمیدارم. از گوشهی ذهنم میگذرد زیر چادر عبا بپوشم. نمیدانم چرا؟ اما از گوشهی ذهنم میگذرد که امروز اتفاقی میافتد و شاید چادرت پاره شود و... به وسواسم توجه نمیکنم و تصویر گیر کردن چادرم بین پلههای مترو که بارها با حواس پرتیام در آستانه پاره شدن بود را از کاسهی سرم بیرون میاندازم. بیرون میروم.
به شکوفههای سفید بادام نگاه میکنم و جوانههای درختان کوچک ارغوان از زمین جدایم میکند.
یک خط اتوبوس و یک خط مترو را عوض میکنم تا برسم به مدرسه. از شیشهی اتوبوس، از پرچمهای میدان سئول عکس میگیرم. لاحول ولا قوة الا بالله میخوانم و پروفایل تلگرام، بله و ایتا را با همان قاب، زنده میکنم.
ساعت اول از روی فارسی رونویسی میکنند و زنگ بعد کلاس زبان دارند. ساعت نه و نیم پسرک کلاس سوم میدود سمتم؛ خاله! تو صدایی شنیدی؟
میگویم نه! به اضطرابش نگاه میکنم. میرود سمت کلاسی که در آن تلفن قرار دارد و برای استفاده بچههاست. تماس میگیرد. متوجه گریهاش میشوم. میروم سمتش. گریهاش شدید میشود. به مادرش اصرار میکند که چیزی شده و تو به من نمیگویی. دستمال کاغذی میدهم دستش و گوشیام را چک میکنم؛
مشاهده شدن دود غلیظ در تهران. یکی از معلمها بالا میآید و به سمت دانشآموز میرود.
دوباره نوتیف خبرگزاریهای بله، روی گوشیام میآید؛ حمله اسرائیل به تهران.
سمت خیابان دانشگاه و کشور دوست، سمت جمهوری! وزارت دفاع و... سعی میکنم به چیزی فکر نکنم. معلم کتابخانه پایهی اول میرود برای همسرش زنگ بزند و میروم قسمت کتابخانه. با بچهها حرف میزنم. از کتابهای مصوری که دارند، از دایناسورها، ساختمانهای باستاتی، فضانوردی و... هرچیزی که بوی جنگ ندارد. گوشیام را چک نمیکنم. مدرسه پر از همهمه میشود. در مدرسه میمانم. کولهی پسرکها را میبندم. تمام کتابهایشان را میبرند. قفسهها یکییکی خالی میشود. برادرم زنگ میزند؛ جواب میدهم، خوبم، مدرسهام، زنگ میزنم. اصلا متوجه حرفهایش نمیشوم. انبوهی از پیام و تماس روی گوشیام افتاده. پیامها ارسال نمیشوند. با معلم کتابخانه خداحافظی میکنم و بغلش میکنم و از ساختمان میزنم بیرون. از مدیر خداحافظی میکنم.
به آخرین قاب مدرسه نگاه میکنم؛ مدیر لبخند میزند. برخی بچهها گریه میکنند. برخی سرود ایران میخوانند و... از مدرسه خارج میشوم.
قرار بود فردا، یکشنبه، دهم اسفند، بعد از بازدید از موزه ایرانک با بچههای مدرسه، بروم سازمان مرکزی بسیج، لانه جاسوسی سابق، کارت دیدار دانشجویی ماهرمضان را بگیرم. دیدار امسال عجیب بود. منتظرش نبودم، یکی از دوستانم زنگ زد گفت یکخبر خوب دارم؛ اسمت را برای دیدار امسال رد کردهایم. حتی درخواست هم نداده بودم. خوشحال بودم. تمام دو، سه روز قبل را فکر میکردم که چهطوری بروم تا مثل فاطمیه ۱۴۰۲ طبقه بالا ننشینم. قرار بود ۱۱ و نیم یکشنبه بروم در سازمان بسیج، کارتم را بگیرم و از همانجا بروم بیت...
242
Repost from N/a
اگر ارتباطمان قطع شد، همدیگر را یا در قدس میبینیم؛ یا در بهشت.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
242
وطن؛
جای باش مردم، محل اقامت، مقام و مسکن، جایی که شخص زاییده شده و نَشو و نَما کرده و پرورش یافته باشد، شهر زادگاه، میهن، سرزمینی که شخص در یکی از نواحی آن متولد شده و نَشو و نما کرده باشد.
