ساڪنِ ایٺالیا
Ir al canal en Telegram
( 💭 ) ڪلبـہای سپیـد ،ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ میاں گلبـرگهای سبـز جںگل .ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ៸ㅤㅤ t.me/psewbot
Mostrar másIrán137 085La categoría no está especificada
320
Suscriptores
+224 horas
+147 días
+2430 días
Carga de datos en curso...
Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
julio '26
julio '26
+37
en 34 canales
junio '26
+63
en 37 canales
Get PRO
mayo '26
+30
en 20 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+51
en 31 canales
Get PRO
enero '26
+9
en 12 canales
Get PRO
diciembre '25
+151
en 51 canales
Get PRO
noviembre '250
en 47 canales
Get PRO
octubre '25
+56
en 58 canales
Get PRO
septiembre '25
+81
en 29 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 14 julio | +4 | |||
| 13 julio | +3 | |||
| 12 julio | +6 | |||
| 11 julio | +8 | |||
| 10 julio | 0 | |||
| 09 julio | 0 | |||
| 08 julio | +4 | |||
| 07 julio | +3 | |||
| 06 julio | 0 | |||
| 05 julio | +1 | |||
| 04 julio | +3 | |||
| 03 julio | +1 | |||
| 02 julio | +2 | |||
| 01 julio | +2 |
Publicaciones del Canal
Repost from N/a
ᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠ 𖹭ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ
ترجیح من این است به جاے خواستگارے در بالاے برج ، جانم را فداے تو کنم و لحظـہ ای پشیمان نباشم ؛ میداني کـہ عشق نیازے به بالا رفتن از برج ، خرید یک حلقه گرون ندارد. اگر کـہ اینگونـہ است اگر جانم را فدا کنم چـہ خطاب میشوم؟
بیسـت و یکـمِ ژوئـن 𝟤𝟢𝟤𝟨 #
| 2 | 💬﹕ فور کنید با توجه به وایب چنلتون بگم اگه تو انیمیشن اسباببازیها بودید کی میشدید!
﹙حتما جوین باشید﹚ | 5 |
| 3 | سین کنید عزیزا | 10 |
| 4 | sticker.webp | 10 |
| 5 | — | 10 |
| 6 | 💘: پست بالا + این پیامو فور کنید و پست کوتاه مشخص کنید ازتون فور کنم ویو بگیرید.
لطفا توی هردو جوین باشید | 4 |
| 7 | عزیزم اون اهنگه که هرچقدر بیشتر بخونه عاشقش میشم، تو لطفا دهنتو ببند. | 4 |
| 8 | ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ﹙🤩﹚:: 𝗌𝖾𝗑𝗒 𝖻𝗈𝗒 𝗂𝗇 𝗉𝖺𝗋𝗂𝗌.
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ 𝗁𝗐𝖺𝗇𝗀𝗉𝖺𝖼𝗄
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ ㅤㅤ 𝖺𝗆𝗈𝗋𝗂𝗇,𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗍𝗈 𝗆𝖺𝗄𝖾 𝗎𝗋
ㅤ ㅤ 𝖺𝖼𝖼𝗈𝗎𝗇𝗍 𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾✨ | 9 |
| 9 | جهت حمایت ( اکانتم لخته ) | 8 |
| 10 | sticker.webp | 7 |
| 11 | جهت حمایت ( اکانتم لخته ) | 1 |
| 12 | لطفا از اینجا چک کنید چنلهای فیوشونو | 7 |
| 13 | ⨾ هر خاطره تپش خاموش جانیست
که هنوز در گذشته میتپد.
در بادهای سرد و خاموش شب؛ بادی که همچون دستی بیرحم مرا از اکنون میرباید و به ژرفای گذشتهای تبعید میکند که دیگر وجود ندارد، صدای پای خاطرهها را میشنوم؛ صدای قدمهایی که روزگاری در کنارم بودند اما اکنون در مهی غلیظ و در غباری که از فراموشی ساخته شده، ناپدید گشتهاند.
هر کوچه و خیابانی که از آن عبور میکنم، همچون آینه ای شکسته، تصویری محو از روزهای دور را باز میتاباند؛ روزهایی که بازگشتی در کارشان نیست.
زمان؛ این جلاد خاموش، همچون گردابی بیانتها مرا به سوی فراموشی میکشاند.
و چه تناقض هولناکیست؛ آنچه باید فراموش شود در ژرفای وجودم جاودانه مانده، و آنچه باید جاودانه میماند در تاریکی محو شده است.
من در میان خاطرات، همچون زندانی در قفسی بی انتها گرفتارم؛ قفسی که میلههایش را از حسرت و سایه و سکوت ساختهاند.
خاطرات مرا به اعماق خود فرو میکشند؛ همچون موجوداتی گرسنه که بر جان آدمی چنگ میزنند.
در این اعماق، من تنها شاهد خاموشی هستم؛ شاهد لبخندهایی که دیگر باز نمیگردند، صداهایی که در خلأ محو شدهاند، و دستهایی که هیچگاه دوباره در دستانم قرار نخواهند گرفت. و این است عذاب انسان؛ زیستن در لحظهای که دیگر وجود ندارد و زندگی کردن در گذشتهای که همچون فیلمی بیپایان بر پردهی تاریک ذهن پخش میشود. و هر بار، من همان تماشاچی تنها هستم؛ محکوم به دیدن دوبارهی چیزی که میدانم دیگر هیچگاه رخ نخواهد داد.
اما خاطرات، چه شیرین و چه تلخ، چونان زخمی پنهاناند؛ زخمی که در زیر پوست نفس میکشد و هر لحظه، آهسته و بیرحم، انسان را از درون میجود.
آنها انزوا را خانه میکنند و انسان را همچون حیوانی درنده و سرگشته، در قفس خود اسیر میسازند.
نامش را میتوان زنده زنده سوختن گذاشت؛ سوختنی بی صدا، اما عميق.
آنها تا واپسین دم حیات، همچون سایهای لجوج بر جان میمانند و هر بار، با لمسشان زخم تازهای در دل باز میشود.
میتوان به فیلمی تشبیه کرد که گاه و بیگاه در تاریکترین سالنهای ذهن به نمایش در میآید. و تو، تنها تماشاگری هستی که هر بار بیآنکه بخواهی بر صندلی مینشینی و لحظه لحظهی آن را با چشمانی پر از حسرت باز میبینی؛ چون آن تصویرها آخرین دارایی توست.
هر چه هم وانمود کنم خاطراتم را دفن کردهام، ناگهان چونان روحی بی قرار، از خاک فراموشی بیرون میخزند و مرا مییابند؛ مانند فرشتهی مرگ در برابرم قد میکشند و یادم میآورند که انکار، هرگز به قدرت حقیقت نیست.
چونان رودی بیقرار در رگهایم جاری میشوند؛ مرا آهسته، بیصدا، اما پیوسته میفرسایند. زجرآورند آری؛ اما همین زجر، همین شعلهی سوزان، آخرين دارايی من است. و شاید، همین درد سوزان است که هنوز مرا به زندگی زنجیر کرده و مرا از سقوط کامل باز میدارد.
این رنج، همان قلبیست که هنوز میتپد؛ همان نفس آخر امید است که نمیگذارد تمام شوم.
خاطرات، با تمام زهرشان، گاهی تنها دلیل ادامه دادن ما هستند؛ سایهای که هر چند ما را میسوزاند، اما در تاریکی، آخرین نشانی نور است.
در نهایت، تنها چیزی که برایم باقی میماند، صدای پای خاطرههاست. عجیب است؛ آدمها میروند، اما رد رفتنشان، سالها بعد هم هنوز در قلب آدم قدم میزند. | 7 |
| 14 | Sin texto... | 6 |
| 15 | Sin texto... | 5 |
| 16 | Sin texto... | 5 |
| 17 | نامهای در اکتبر مینویسم ، در روزی که باران با صبر و حوصله بر شیشهها میرقصد و بوی خاکِ خیس، فضای اتاق را چون عطری پنهان در آغوش میگیرد. کنار دستم فنجان سفید قهوه، آرام بخار میکند؛ انگار که بخواهد دل این سکوت را گرمتر سازد.
رنگ تیرهی قهوه با سفیدی فنجان تضادی دارد که مثل پاییز و بهار در کنار هم نشستهاند، درست مانند مگنولیای سپیدی که بر روی میز آرامیده است
گلی که هرچند از بهاری دور آمده، اما هنوز طراوتش را در دل پاییز نگاه داشته.
پاییز، فصلیست که هر نامه در آن بوی دلتنگی میدهد. باران روی برگها میچکد و هر قطرهاش به مثابه نقطهای بر کاغذ، جملهای نانوشته را کامل میکند.
نسیمی که از پنجره میوزد، برگهای زرد و سرخ را به رقص میآورد، و من میان این همه صدا و تصویر، نامهام را مینویسم؛ نامهای بیگیرنده، اما پر از احساس. گویی میخواهد بگوید هیچ واژهای جز در دل باران و بوی خاکِ تازه جانگرفته، معنای حقیقی خود را پیدا نمیکند.
و من در میان این همه نشانه، درمییابم
که پاییز نه پایان که آغازیست؛ آغازی آرام برای گفتوگوی دوباره با دل، جایی که هر فنجان قهوه و هر عطر خاک، ما را به یاد چیزی میاندازد که هنوز زنده است
امیدی سپید، شبیه مگنولیا. | 6 |
| 18 | Sin texto... | 6 |
| 19 | Sin texto... | 6 |
| 20 | ㅤㅤㅤflutter 天空 webcam ᭡
ㅤㅤ raìnbow : 🌟 ’z muffin | 6 |
