ساڪنِ ایٺالیا
Відкрити в Telegram
( 💭 ) ڪلبـہای سپیـد ،ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ میاں گلبـرگهای سبـز جںگل .ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ៸ㅤㅤ t.me/psewbot
Показати більшеІран133 836Категорія не вказана
347
Підписники
Немає даних24 години
+67 днів
+530 днів
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
жовтень '26жовт '26
жовтень '26
+6
в 11 каналах
вересень '26
+23
в 19 каналах
Get PRO
серпень '26
+50
в 33 каналах
Get PRO
липень '26
+55
в 41 каналах
Get PRO
червень '26
+63
в 37 каналах
Get PRO
травень '26
+30
в 20 каналах
Get PRO
квітень '260
в 0 каналах
Get PRO
березень '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
лютий '26
+51
в 31 каналах
Get PRO
січень '26
+9
в 12 каналах
Get PRO
грудень '25
+151
в 51 каналах
Get PRO
листопад '250
в 47 каналах
Get PRO
жовтень '25
+56
в 58 каналах
Get PRO
вересень '25
+81
в 29 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 04 жовтня | 0 | |||
| 03 жовтня | +2 | |||
| 02 жовтня | +4 | |||
| 01 жовтня | 0 |
Дописи каналу
| 2 | چک کردید؟ | 24 |
| 3 | هوانگ فلیکس؟ OMG.
اسلی کردی رسما 🤩🤩 | 27 |
| 4 | Немає тексту... | 16 |
| 5 | این پیام رو فوروارد کنید
یه پست فور بزنم ازتون! | 28 |
| 6 | دیلی ادیت لیفلیکس، یه چند نفر بیان که فقط از این آمار در بیایم | 25 |
| 7 | dn | 28 |
| 8 | چه چنل نازی | 27 |
| 9 | Немає тексту... | 22 |
| 10 | تو همچون ڪبوٺر بزن پر
برو دور شو از این شهر
برنگرد همسفر
رقصیدم به ساز تو
㈲ | 20 |
| 11 | – Dans la douceur des nuits d’automne, je te retrouve.
امشب، آسمان آن آبیِ ژرف و خاموش را به تن کرده که آدم را یاد حرفهایی میاندازد که سالها در سینه ماندهاند و هنوز برای تمام شدن، واژهی مناسبی پیدا نکردهاند. پشت پنجره، چند چراغ پراکنده روشناند و نورشان روی دیوارهای کهنه لغزیده؛ انگار در آن همه آبیِ سرد، هنوز گوشههایی از شهر گرم مانده است.
همیشه گمان میکردم آدمها با گذر زمان با حضور یکدیگر خو میگیرند؛ بعد تو آمدی و فهمیدم بعضی آدمها وارد زندگی نمیشوند که به بودنشان عادت کنیم، میآیند تا معیارِ آرامش را در جان آدم جابهجا کنند.
تو برای من همین اتفاقی.
حضورت شبیه جملهایست که معنایش را از واژههایش نمیگیرد؛ از سکوتِ میان آنها میگیرد. از همان مکث کوتاهی که میان دو کلمه جا میماند و خواننده، بیآنکه بداند چرا، دلش میخواهد همانجا بماند.
شاید دوست داشتن همین باشد؛ پیدا کردنِ کسی که در کنارش سکوت، صورت دیگری از سخن گفتن پیدا میکند.
گاهی به این فکر میکنم که چرا میان این همه آدم، قلب ما به بعضیها چنین بیصدا گره میخورد. شاید آدم تمام عمر در جستوجوی کسی نیست که شبیه خودش باشد؛ در جستوجوی کسیست که بتواند بخشهایی از وجودش را که هنوز زبان ندارند، بفهمد.
تو بعضی از بیزبانیهای مرا فهمیدی. و این برای من، از هزار بار شنیدنِ «دوستت دارم» عمیقتر است.
پاییز که از راه میرسد، این را بهتر میفهمم. برگها از شاخهها جدا میشوند و درخت، با تمام برهنگیاش، همچنان ایستاده میماند؛ انگار طبیعت هم میداند ماندن، تنها صورتِ دوست داشتن نیست. بعضی فصلها میآیند تا آدم بفهمد چه چیزی سزاوارِ ماندن است و چه چیزی باید با وقاری خاموش از کنارش عبور کند.
من میان تمام این رفتوآمدها، تو را برای ماندن میخواهم. شاید شگفتانگیزترین بخش عشق همین باشد؛ آدم یک نفر را پیدا میکند و ناگهان آینده، که همیشه شبیه راهی مهآلود بوده، پنجرهای پیدا میکند.
من آینده را با تو شبیه خانهای میبینم که هنوز بنا نشده، اما میشود گرمای چراغهایش را از همین حالا حس کرد؛ جایی با عصرهای آرام، دو فنجان بر لبهی میز، پنجرهای پوشیده از بخار و شهری که پشت شیشه، آهسته در تاریکی محو میشود.
و تو.
شاید تمام فلسفهی خوشبختی همین باشد؛
اینکه جهان، با تمام وسعت و بیقراریاش، سرانجام در حضور یک نفر قابلِ سکونت شود.
تو جهان را برای من قابلِ سکونت کردی.
دوستت دارم شبیه نوری که در واپسین ساعتهای عصر پاییزی روی دیوار میلغزد؛ نوری که برای دیدهشدن شتابی ندارد، اما وقتی خاموش میشود، آدم تازه میفهمد چهقدر به حضورش خو گرفته بوده.
دوستت دارم شبیه کتابی که آدم از بیمِ تمام شدن، آهسته میخواند؛ هر صفحه را با مکث، هر جمله را با تأمل و هر پایان را با اندکی دلتنگی.
و اگر روزی از من بپرسی عشق کجای زندگی آدم میایستد، شاید بگویم: جایی میان آنچه از دست میرود و آنچه هنوز امیدِ ماندن دارد؛
جایی که آدم برای نخستینبار میفهمد خانه همیشه یک مکان نیست.
گاهی یک نفر است.
و من، بکهیونم، خانهام را در تو پیدا کردهام.
— چانیول؛ ساکنِ همان گوشهای از جهان که به تو ختم میشود | 15 |
| 12 | Немає тексту... | 12 |
| 13 | "Alpenglow;
☆“Art is the only thing that breaks me apart, then puts me back together.”☆
Part 14 | 8 |
| 14 | Немає тексту... | 8 |
| 15 | مݛگ دلـخݛاش ڼقـاش جـۄان!
نـامـہاۍ دݛ ڪنار جسـدش ٻافت شـد. | 8 |
| 16 | ` از آن پس، خـانه دیگر همان خانه نبود؛ هر گوشهاش چیزی از تو را در خود پنهان کرده بود و هر بار که چشم میگرداندم، دلم چیزی را به یاد میآورد که نمیبایست.
روزهـا میگذشتند، اما من در همان شامِ رفتــنت مانده بودم؛ گویی زمان برای همه پیـش میرفت و سهمِ مـن از آن، تنها چشم بهراهیِ بیپـایانی بود که هر شب در تاریکیِ اتاق، بیـدار میماند.. | 7 |
| 17 | Немає тексту... | 7 |
| 18 | فکرهای بیهوده، آرامآرام به جانم افتادند و جایی در من ریشه دواندند.
هر بار که به گذشته برگشتم، زخمی را دوباره باز کردم که دیگر توان خوب شدن نداشت.
میان "اگر"ها و "کاش"ها گم شدم و هرچه بیشتر فکر کردم، راه خروج دورتر شد.
حالا ذهنم شبیه سیاهچالیست که دیوارهایش را خودم با فکرهایم ساختهام؛ جایی تاریک که حتی سکوتش هم آرامم نمیکند. | 7 |
| 19 | Немає тексту... | 13 |
| 20 | اکــنـون از تـو تـــنـها خـاطـراتـت در ذهــنـم و دســتـمـالـی کـه قــرار بـود تـو را بـاری دیـگر بـه مــن بـرسـاند در ایـن دنـیـا باقـی مانـده اســت.
تــنهـاتـرین سـربـاز قـلبـم.
مـرا فـرامـوش کــن، ولــی از مــن انـتظـار فـرامــوش کـردنــت را نـداشـتـه باش.
جــسـم بــیجـان تـو را نمیتــوانـم فــراموش کنم.
آرام بـخواب، زیــرا در زنــدگی بــعدی تــورا پیــدا خواهــم کــرد و ایـن دستـمال را بـه تو هدیــه خـواهم داد. | 14 |
