es
Feedback
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ساڪنِ ایٺالیا ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ساڪنِ ایٺالیا ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌

Ir al canal en Telegram

‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ( ‌ ‌💭 ‌ ‌ ‌) ‌ ‌ ڪلبـہ‌ای سپیـد ،ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ میاں گلبـرگ‌های سبـز جںگل .ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ‌ ‌ ‌ ‌ ៸ㅤㅤ t.me/psewbot

Mostrar más
Irán136 959La categoría no está especificada
338
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+1530 días
Archivo de publicaciones
🔒 Whisper for Channie’s. Only they can read the content

🔒 Whisper for 𝗉𝗋𝖾𝗍𝗍𝗒 𝖻𝗈𝗌𝗌. Only they can read the content

🌟 این پیام رو فور کنید آیدی‌تون رو تگ کنید بهتون ویسپر رندوم بدم.
- جوین باشید واسه دیدن جوابتون.

این پیام رو فور کنید تا پست مورد علاقه ی چنلتون رو فور کنم
لیمیت:خط بخوره

این پیام رو فور کنید کامل کنم این ادمین به..... نیاز داره
لیمیت:خط میخوره

من یکم درگیرم :) امیدوارم ببخشید این نبودنم رو

این پیامو فوروارد کنید تا با عکس بهتون بگم وایب چه دسر یا کیک و شیرینی ای و میدید
لیمیت: تا وقتی خط بخوره
جوین باشید

این پیام رو فور کنید تا به یک گل تشبیه‌تون کنم و دلیلش رو بهتون‌ بگم.
همین امشب گذاشته می‌شه.

این پیام رو فور کنید تا با توجه به وایب چنلتون اون رو به یه سنگ قیمتی تشبیه کنم.
عکس و توضیحات کوتاهی راجبش بهتون داده میشه
جوین باشید

Repost from N/a
⊱ I Carry tenderness 🪝 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ Like a Hidden Fault

ㅤㅤ ⋆˚ ✶ 🎧 radio yongbok kitten new blog ✿⡴⠀

واقعا نخونیدش از دستتون رفته

Repost from N/a
روزگاری هر زخمی را میانِ واژه‌ها دفن می‌کردم؛ هر قطره‌ی خون را به جوهری بدل می‌ساختم و خیال می‌کردم کاغذ، تنها جاییست که توانِ تحملِ ویرانی‌هایم را دارد. اما اکنون، در میانِ آشوبِ افکارم، از کاغذ چیزی جز ویرانه‌ای مچاله بر جای نمیماند. چه بر سرِ من آورده بودند که اکنون حتی نوشتن هم دوای دردِ این روح دردمند نبود؟ کلمات، حصاری از تیغ شده‌اند؛ دور حنجره‌ام، چون ریشه‌هایی که بی‌اجازه در اعماقِ خاک میدوند، پیچیده‌اند و قد کشیده‌اند. هر واژه‌ای که قصد حیات دارد، پیش از آنکه بر صفحه جان بگیرد، گلویش میانِ همین تیغ‌ها بریده میشود. مفهوم‌ها، سرگردان، از زخمی به زخمی دیگر می‌دوند تا شاید استعاره‌ای در خورِ این درد بیابند؛ اما هر بار، خسته و شرمنده، روبه‌روی زخم‌هایم به زانو می‌افتند. گویی هر زخمی، هزار معنای ناگفته را در خود بلعیده است. انگار رنجِ من از مرزِ معنا گذشته و دیگر هیچ واژه‌ای جرئتِ به دوش کشیدنِ وزنِ آن را ندارد. واژه‌ها هنوز زاده می‌شوند.. اما همین که نگاهم به آن‌ها می‌افتد، یکی پس از دیگری، در سکوتِ ذهنم جان می دهند؛ گویی پیش از من، خود کلمات نیز تسلیم این اندوه شده‌اند. قلم را رها کردم.. حال، تنها به دیوار سفید اتاق خیره مانده بودم. او نیز، همچون من، سکوت را در سینه‌اش جای داده بود؛ خاموش، اما آکنده از اشک‌هایی که هرگز فرو نریخته بودند، فریادهایی که هرگز شنیده نشده بودند و مشت‌هایی که ردشان هنوز بر تنش مانده بود. او نیز، مانند من، از بیانِ آنچه در دل داشت عاجز بود. و شاید.. من هم دیگر تفاوتی با همان دیوار نداشتم؛ در گوشه‌ای از همان اتاق، ایستاده و خاموش، با هزاران حرفِ ناگفته که سال‌ها پشتِ لب‌هایم آوار شده بودند. حتی قلم نیز دیگر از دستانم گریزان بود؛ گویی آخرین هم‌صحبتِ روحم نیز تابِ هم‌نشینی با این همه ویرانی را نداشت