هوامل و شوامل
Ir al canal en Telegram
"Adiuva Incredulitatem Meam!" یادداشتهای کوتاه، ایدهها، خواندهها، شنیدهها، دیدههای @mosavimhmd
Mostrar más1 291
Suscriptores
+124 horas
+357 días
+10130 días
Cargando datos
Canales Similares
Nube de Etiquetas
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
noviembre '26nov '26
noviembre '26
+29
en 6 canales
octubre '26
+119
en 12 canales
Get PRO
septiembre '26
+79
en 10 canales
Get PRO
agosto '26
+99
en 9 canales
Get PRO
julio '26
+140
en 9 canales
Get PRO
junio '26
+124
en 7 canales
Get PRO
mayo '26
+14
en 3 canales
Get PRO
abril '26
+10
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+87
en 5 canales
Get PRO
enero '26
+41
en 3 canales
Get PRO
diciembre '25
+80
en 5 canales
Get PRO
noviembre '25
+67
en 7 canales
Get PRO
octubre '25
+42
en 2 canales
Get PRO
septiembre '25
+46
en 6 canales
Get PRO
agosto '25
+40
en 6 canales
Get PRO
julio '25
+41
en 2 canales
Get PRO
junio '25
+51
en 8 canales
Get PRO
mayo '25
+24
en 3 canales
Get PRO
abril '25
+46
en 5 canales
Get PRO
marzo '25
+174
en 7 canales
Get PRO
febrero '25
+34
en 6 canales
Get PRO
enero '25
+32
en 3 canales
Get PRO
diciembre '24
+23
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+19
en 3 canales
Get PRO
octubre '24
+29
en 2 canales
Get PRO
septiembre '24
+44
en 3 canales
Get PRO
agosto '24
+25
en 1 canales
Get PRO
julio '24
+10
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+33
en 2 canales
Get PRO
mayo '24
+13
en 0 canales
Get PRO
abril '24
+22
en 2 canales
Get PRO
marzo '24
+18
en 1 canales
Get PRO
febrero '24
+26
en 2 canales
Get PRO
enero '24
+69
en 3 canales
Get PRO
diciembre '23
+204
en 0 canales
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 07 noviembre | 0 | |||
| 06 noviembre | +1 | |||
| 05 noviembre | +5 | |||
| 04 noviembre | +1 | |||
| 03 noviembre | +9 | |||
| 02 noviembre | +4 | |||
| 01 noviembre | +9 |
Publicaciones del Canal
... این کتاب برای کسانی نوشته شده است که با روحیهای که کتاب در آن نگاشته شده، همدلی دارند. به باور من، این روحیه، همان روحیه جریانِ اصلیِ تمدنِ اروپا و آمریکا نیست. روحیه این تمدن خود را در صنعت، معماری و موسیقیِ عصرِ ما، و در فاشیسم و سوسیالیسمِ آن نمایان میسازد، و برای مؤلف بیگانهخو و ناخوشایند است. این یک داوریِ ارزشی نیست. البته درست است که او آنچه را امروزه به عنوان معماری پذیرفته میشود، معماری تلقی نمیکند، یا آنکه با بدگمانیِ تمام (البته بیآنکه زبانِ آن را بفهمد) به آنچه موسیقی مدرن نامیده میشود نزدیک نمیگردد؛ اما با این همه، ناپدید شدنِ هنرها، داوریِ تحقیرآمیز درباره انسانهایی را که این تمدن را میسازند توجیه نمیکند. زیرا در زمانههایی اینچنینی، شخصیتهای اصیل و نیرومند بهسادگی هنرها را کنار میگذارند و به امور دیگر روی میآورند و ارزشِ انسانِ فردی بهگونهای مجالِ بروز مییابد. مسلماً نه به آن شیوهای که در دورانِ یک فرهنگِ والا رخ میداد. یک فرهنگ مانند سازمانِ بزرگی است که به هر یک از اعضای خود جایگاهی اختصاص میدهد که در آن میتواند با روحِ کلِ مجموعه به کار بپردازد؛ و کاملاً عادلانه است که قدرتِ او با سهمی سنجیده شود که موفق میگردد در کلِ این تشکیلات ادا کند. اما در مقابل، در عصری فاقدِ فرهنگ، نیروها تکهپاره میشوند و قدرتِ یک انسانِ فردی در چیرگی بر نیروهای مخالف و مقاومتهای اصطکاکی به مصرف میرسد؛ این قدرت در مسافتی که او میپیماید خود را نشان نمیدهد، بلکه شاید تنها در حرارتی نمایان شود که در چیرگی بر اصطکاک تولید میکند. با این حال، انرژی همچنان انرژی است و حتی اگر منظرهای که عصر ما پیش چشممان میگذارد، نه شکلگیریِ یک اثر بزرگِ فرهنگی -با مشارکتِ بهترین مردمان در همان هدفِ بزرگِ واحد- بلکه بیشتر منظرهیِ نهچندانچشمگیرِ جماعتی باشد که بهترین اعضای آن برای اهدافی صرفاً خصوصی کار میکنند، باز هم نباید فراموش کنیم که آنچه اهمیت دارد، این منظره نیست. بنابراین درمییابم که ناپدید شدنِ یک فرهنگ به معنای ناپدید شدنِ ارزشِ انسانی نیست، بلکه صرفاً به معنای ناپدید شدنِ ابزارهای خاصی برای بیانِ این ارزش است؛ با این حال، این واقعیت به قوت خود باقی است که من هیچ همدلیای با جریانِ تمدنِ اروپایی ندارم و اهداف آن را، اگر اصلاً هدفی داشته باشد، درک نمیکنم. بنابراین من واقعاً برای دوستانی مینویسم که در گوشهوکنارِ این کره خاکی پراکندهاند. برای من کاملاً لااقتضا است که دانشمندِ نمونهوار غربی، کارِ مرا بفهمد یا ارج بنهد، چرا که او در هر حال روحیهای را که با آن مینویسم درک نخواهد کرد. تمدنِ ما با واژه «پیشرفت» (progress) متمایز میشود. پیشرفت، صورت و فرمِ این تمدن است، نه اینکه پیشرفت کردن یکی از ویژگیهای آن باشد. این تمدن نوعاً در حال «بنا کردن» است. به بنا کردنِ ساختاری هرچه پیچیدهتر مشغول است. و حتی وضوح و روشنی نیز تنها به عنوان وسیلهای برای رسیدن به این هدف جستجو میشود، نه به عنوان هدفی در خود. اما در مقابل، برای من، وضوح و شفافیت ارزشهایی فینفسهاند. من چندان در پیِ بنا کردنِ یک ساختمان نیستم، بلکه بیشتر در پیِ داشتنِ دیدگاهی شفاف به شالودههای ساختمانهایِ ممکن هستم. بنابراین من همان هدفی را نشانه نمیگیرم که دانشمندان در پی آناند و شیوه تفکرِ من با آنان متفاوت است. هر یک از جملاتی که مینویسم در تلاش است تا کلِ مطلب را بیان کند، یعنی همان مطلب را بارها و بارها بگوید؛ گویی همه این جملات صرفاً نماهایی از یک اُبژهی واحد هستند که از زوایای گوناگون دیده شدهاند.پیشنویسی از پیشگفتار ویتگنشتاین بر Philosopical Remarks، از یادداشتها و نوشتههای پراکندهی او در دههی 1930، در: Ludwig Wittgenstein, Culture and Value, G.H. von Wright (ed.), 1980. #فلسفیات #ویتگنشتاین @m_stigmata
| 2 | عشق از اول چرا خونی بود؟
... آیینِ ما حکم میکند که عاشق و معشوق هردو باید با دقتی هرچه بیشتر آزموده شوند تا نیک از بد جدا گردد. از اینرو به عاشق میگوید بگیر و به معشوق میگوید بگریز و بدینسان مسابقهای میان عاشق و معشوق برپا میسازد تا معلوم شود که هرکدام از آن دو به کدام نوع تعلق دارد، و بههمین جهت ننگ است که معشوق زود رام شود، زیرا باید وقت کافی برای آزمودن عاشق داشته باشد.
افلاطون، مهمانی، ترجمهی محمدحسن لطفی.
#فلسفیات #افلاطون
@m_stigmata | 34 |
| 3 | المجاز قنطرة الحقیقة
این سفر [، که «مقصدش "نیک" یا "نخستین" است»،] دو مرحله دارد: مرحلهی اول صعود از این پایین به بالاست، و مرحلهی دوم را کسانی میپیمایند که به کشورِ عقل رسیده و در آنجا، بهاصطلاح، جای پا را محکم کردهاند. اینان باید گام در مرحلهی دوم نهند تا به پایان کشور عقل و بلندترین نقطهی جهانِ معقول، آنجا که سفر به پایان میرسد، راه بیابند.
[...]
عاشق* [...] بیگمان «خودِ زیبایی» را تا اندازهای بهیاد میآورد ولی نمیتواند آن را جدا از چیزهای زیبا بشناسد، بلکه با دیدنِ زیباییِ محسوس به شوق میآید و اختیار از دست میدهد، باید به او بیاموزند که نباید دل به یک تن تنها ببندد، بلکه [باید] بکوشد تا زیبایی را در همهی تنهای زیبا ببیند. آنگاه باید او را بدین نکته متوجه سازند که زیبایی در همهی تنهای زیبا یکی است، و بهکلی غیر از یکایکِ تنهاست، و از جایی دیگر میآید و در چیزهای دیگر جلوهای بهتر و بیشتر دارد، مثلاً در روشهای زندگی یا در قوانین. بدینسان چشم عاشق برای دیدنِ زیبایی در چیزهای بیجسم، مانند هنرها و دانشها و فاضیل بازمیشود. در این هنگام باید او را برآن دارند تا همهی آن زیباییها را یکجا و بهصورتی واحد ببیند، و به او بیاموزند که چگونه و از چه راه میتوان به آن واحد رسید. وقتی که عاشق تا بدینپایه پیش رفت و به دیدن زیبایی فضایل توانا شد، باید از فضایل بهسوی عقل صعود کند، و از عقل** تا «نیک***» گامی بیش نیست.
فلوطین، انئاد نخست، رسالهی سوم، ترجمهی محمدحسن لطفی.
* در ترجمهی لاتینی سدهی شانزدهمی فیچینو: «Amatorius».
** در آنجا، «intellectum»
*** در آنجا، «sublimia»
#فلسفیات #فلوطین
@m_stigmata | 32 |
| 4 | ... فضیلت همیشه حد وسط را هدفِ خود قرار میدهد. من در این سخن به فضیلتِ اخلاقی نظر دارم زیرا که این فضیلت در حوزهی عواطفِ عاری از خرد و در حوزهی عمل اثر میبخشد و در این حوزه افراط و تفریط وجود دارد.
[...]
فضیلت با عواطف و اعمال سروکار دارد و افراط در اینها عیب است و تفریط نکوهیدنی است، در حالی که حد وسط به هدفِ درست دست مییابد و ستوده میشود؛ و این دو، یعنی دستیافتن به هدفِ درست و ستودهشدن، خاصیتِ فضیلتاند. از اینرو فضیلت، از این جهت که به حد وسط نظر دارد، نوعی میانهروی است.
ارسطو، اخلاق نیکوماخوس، ترجمهی محمدحسن لطفی، 1106b.
"... فإنها ینبغي علیها أن تنحو نحو المتوسط. وأقصد هاهنا الفضیلة الأخلاقية، لأنها هي التي تتعلق بالإنفعالات والأفعال، وهي الأمور التي فیها زیادة ونقصان وتوسط. [...] والفضیلة لها علاقة بالإنفعالات والأفعال التي فیها الزیادة خطأ، والنقصان موضوع للذم، بینما الوسط موضوع المدح والنجاح، وهاتان مزیتان خاصتان بالفضیلة. فالفضیلة إذن نوع من التوسط، بمعني أنها تستهدف الوسط.
ترجمهی اسحاقبنحنین از فقرهی بالا، بهتصحیح عبدالرحمن بدوی.
#فلسفیات #ارسطو
@m_stigmata | 42 |
| 5 | بدون امکانِ حفظ امور از طریق نگارش، حافظه انسانی تنها ابزاری است که در اختیارِ گروهی قرار دارد که میخواهد دانشی را که ضامنِ هویتِ آن است ذخیره کند. برای تضمین تکانههای هنجارگذار و هویتسازی که هویت را تثبیت میکنند و راهنمای کنش ارائه میدهند، سه کارکرد ضروری است: حفظ و نگهداری، بازیابی، و ارتباطبخشی؛ یا به بیان دیگر: فرمِ شاعرانه، اجرای آیینی، و مشارکت جمعی. میتوانیم این امر را ثابتشده بدانیم که فرمِ شاعرانه عمدتاً این کارکردِ یادآور را بر عهده دارد که تضمین کند دانشِ تثبیتکننده هویت را میتوان در قالبی ماندگار قرار داد.
ما همچنین بهخوبی با این واقعیت آشنا شدهایم که این دانش معمولاً در قالب یک اجرای چندرسانهای ارائه میشود که متنِ زبانی را عمیقاً با صدا، بدن، پانتومیم، ژست، رقص، ریتم و کنشِ آیینی در هم میآمیزد. آنچه من بیش از هر چیز به آن میپردازم نکته سوم است: فرمِ مشارکت. گروه چگونه میتواند سهمی از حافظه فرهنگی -که حتی در این مرحله در دستانِ متخصصانِ فردی (خنیاگران، شمنها، داستانسرایان) است- به دست آورد؟ پاسخ این است: از طریق گرد هم آمدن و حضور شخصی.
در جوامع فاقد خط، مشارکت در حافظه فرهنگی تنها از طریقِ حضور داشتن امکانپذیر است. برای چنین گردهماییهایی، ایجاد بهانههایی ضروری است: یعنی همان اعیاد و جشنها. از آنجا که اعیاد و آیینها به طور منظم تکرار میشوند، امکانِ انتقالِ دانشی را که تثبیتکننده هویت است فراهم میآورند و در نتیجه بازتولیدِ هویتِ فرهنگی را تضمین میکنند. تکرارِ آیینی، انسجامِ گروه را در مکان و زمان محکم میسازد.
با سازماندهی حافظه فرهنگی که در وهله نخست از طریق اعیاد صورت میگیرد، زمانِ جوامعِ شفاهی به زمانِ روزمره و زمانِ اعیاد ساختار مییابد. در زمانِ اعیاد یا «زمانِ رؤیا» در گردهماییهای بزرگ، افقِ دیدِ مردم بسط مییابد تا امر جهانشمول، یعنی زمانِ آفرینش و زمانِ خاستگاهها و دگرگونیهای عظیمی را که در سپیدهدمِ تاریخ جهان را پدید آوردند، در بر بگیرد. آیینها و اسطورهها معنای واقعیت را بازگو میکنند. مشاهده، حفظ و انتقال بااحتیاطِ آنهاست که چرخِ جهان را میچرخاند و هویتِ گروه را پایدار میدارد.
Jan Assmann, Religion and Cultural Memory: Ten Studies
#دین_پژوهی
@m_stigmata | 46 |
| 6 | ... این امر را میتوانیم در نمونهیِ نظمِ زمان مشاهده کنیم. برای ما کاملاً بدیهی است که هم زمانِ عرفی روزمره و هم زمانِ کلیسایی از نظمِ خاص خود برخوردارند. ما حتی ممکن است بر این باور باشیم که زمانِ عرفی بسیار دقیقتر از نظمِ دینیِ زمان، به واسطه ساعتها، دقیقهها و ثانیهها تنظیم میشود. اما در گذشته، قضیه کاملاً برعکس بود. و بسیار پیشتر از آن نیز، نظمِ زمان ماهیتاً منحصراً امری دینی بود. در مصر، زمانسنجی انحصاراً در اختیار کاهنان قرار داشت؛ ساعتها ابزارهایی آیینی بودند. تقویم، تقویمِ جشنها و اعیاد بود؛ نام ماهها بر پایه اعیاد اصلی تعیین میشد. این مناسکِ دینی بودند که سنجشِ دقیق زمان را میطلبیدند، نه زندگیِ روزمره. تنها به تدریج بود که یک نظمِ زمانیِ عرفی شروع به ظهور کرد. نظم به خودیِ خود در اصل پدیدهای دینی بود که توسط آیینها، اعیاد، خدایان و اسطورهها تأسیس میشد، شکل میگرفت و استمرار مییافت.
Jan Assmann, Religion and Cultural Memory: Ten Studies
#دین_پژوهی
@m_stigmata | 45 |
| 7 | ... اما علمهای دینی، و آن بهطریقِ تقلید از پیغامبران -علیهم الصلوة والسلام- گرفته شده است و برای آن به آموختنِ کتاب و سنت و دریافتنِ معنیهای آن پس از شنیدن حاصل شود. [...] مجردِ عقل بدان راه ننماید، ولیکن فهمِ آن پس از شنیدن جز بهعقل صورت نبندد. پس نه عقل از سمع بینیاز است و نه سمع از عقل. پس کسی که بهمحضِ تقلید خواهد با آنچه عقل را بهکلیّت معزول گرداند، جاهل باشد و کسی که بهمجردِ عقل از انوار قرآن و سنت اکتفا نماید مغرور بود. پس بپرهیز از آ«که از این دو گروه باشی، و میان هر دو اصل جمع کن.
ابوحامد غزالی، احیاء علوم الدین، ترجمهی مؤیدالدین خوارزمی، بهتصحیح حسین خدیوجم، ربع مهلکات، ص37.
#صوفیانهها #غزالی
@m_stigmata | 59 |
| 8 | ... آری، این تجلی و این ایمان است که او را سه مرتبه است:
اول، ایمانِ عوام، و آن ایمان، تقلیدِ محض است؛
دوم ایمان متکلمان است و آن ممزوج است به نوع استدلال؛
سوم ایمان عارفان است و آن مشاهده است به نور یقین.
[... ایمانِ عوام] سبب نجات است در آخرت، و اهل آن از اوایل مراتب اصحاب یمیناند، و از مقربان نهاند؛ زیرا که در آن کشفی و بصیرتی و گشادی دل را بهنورِ یقین نیست؛ چه، خطا ممکن است در آنچه از آحاد شنیده شود، بل از اعداد، در چیزی که تعلق به اعتقاد دارد. و دلهای جهودان و ترسایان نیز بر آنچه از پدرانِ خود شنیدهاند بیارامیده است؛ الا آن است که ایشان آنچه اعتقاد کردهاند بهخطا اعتقاد کردهاند، زیرا که خطا بر ایشان القا شده است. و مسلمانان حق را اعتقاد کردهاند، نه آنکه بر آن مطلع شدهاند، و لکن کلمهی حق بر ایشان القا شده است.
ابوحامد غزالی، احیاء علوم الدین، ترجمهی مؤیدالدین خوارزمی، بهتصحیح حسین خدیوجم، ربع مهلکات، ص33.
#صوفیانهها #غزالی
@m_stigmata | 36 |
| 9 | ویژگیهای درونمتنیِ قرآن و رویکرد تجدیدنظرطلبانه
... قرآن متنی است که مفسران اسلامی نیز با آن دشواریهایی دارند: به عنوان نمونه، مفاهیمی چون صفت الهی الصمد در آیه ۲ از سوره ۱۱۲، یا ایلاف قریش در آیه ۱ و ۲ از سوره ۱۰۶، آشکارا مفسران متقدم را با مشکلات جدی روبهرو میکند. اگر این متن، چنانکه ونزبرو فرض میکند، پس از درگذشت محمد [ص] نیز تا مدتها دستخوش تغییر بود، انتظار میرفت که چنین واژگان دشواری با اصطلاحات قابلفهمتری جایگزین شوند: زیرا متنی که تثبیت نشده باشد، تمایل دارد خود را با تغییرات زبانی وفق دهد.
وضع در خصوص مضامین الاهیاتی نیز به همین منوال است: مثلاً در باب مسئله اراده آزاد انسان که بعدها بسیار عمیق درباره آن بحث شد، قرآن موضعی دوسویه دارد؛ اگر قرآن تازه در دوران اموی یا حتی اوایل دوران عباسی پدید آمده بود، انتظار میرفت در این باره موضعگیری بسیار روشنتری داشته باشد. پس متن قرآن چیزی مفروض و از پیش دادهشده است که مفسران بعدی با آن کلنجار میروند، نه اینکه در آن دست ببرند.
متن درباره شکل حکومت مشروع نیز که در نیمه دوم قرن هفتم آغازگر دو جنگ داخلی اسلامی بود سکوت میکند — برخلاف مجموعه عظیم سخنانی که به محمد [ص] نسبت داده میشود، قرآن حاوی هیچگونه نابهنگامیِ تاریخی (زمانپریشی) نیست.
در نهایت، ساختار ادبی قرآن نیز گواه ثباتِ نسبتاً زودهنگام متن آن است. برخلاف انجیلها در عهد جدید، در قرآن غیاب کامل چارچوببندیِ روایی برای ابلاغهای پیامبرانهای که در آن گردآوری شدهاند، جلب نظر میکند: در حالی که اناجیل احکام و مثلهای عیسی را همواره در موقعیتهایی عینی جای میدهند که به نوبه خود در توالی فراگیری شبهزندگینامهای مرتب شدهاند، فقدان کامل چنین زمینهسازیهایی، ممیزه قرآن است. بلکه جایگاه ادبیِ این زمینهسازیها در تفسیر قرآن و سنتِ زندگینامه پیامبر است: بنابراین آنها برخلاف اناجیل، در خود متن کانُنی جای نگرفتهاند، بلکه وضعیتِ ادبیات ثانویه پیرامونِ این مجموعه را دارند.
این وضعیت را محتملتر از همه میتوان با این موضوع توضیح داد که متن قرآن چنان زود و در آن حدی تثبیت شده بود که -بر خلاف منبع گفتارها که به انجیل متی و لوقا راه یافت- دیگر نمیتوانست با چارچوببندیهای روایی گسترش یابد.
از مقدمهی نیکلای ساینای بر تفسیر سورههای مکی متقدم در تفسیر قرآنِ پروژهی Corpus Coranicum، در:
https://corpuscoranicum.de/de/commentary/introduction/early-mecca
#اسلامیات
@m_stigmata | 39 |
| 10 | جان و خاطر با تو دارم روز و شب
نقش بر دل نام بر انگشتری
مظفر شفیعی
@m_stigmata | 31 |
| 11 | هدف بنیادینِ این تفسیر، قرائتی تاریخی و بافتارمحور با حساسیتِ ادبی از ابلاغهای قرآنی در چارچوب دانش پسزمینه فرهنگیِ شنوندگانِ اولیه آنهاست. پس مسئله، کاویدن اهداف نویسندهی قرآنی -خواه خداوند، خواه محمد [ص]- نیست، بلکه تنها مستندسازی طیفی از معانی است که جامعه اولیه [مؤمنان به] قرآن میتوانستند در افق فهم مشروط تاریخیِ خود به ابلاغهای ارائهشده از سوی محمد [ص] نسبت دهند. در اینجا مسئله البته در حوزه پژوهش دریافت [rezeption] قرار میگیرد، منتها نه در بستر فرهنگ کلاسیک اسلامیِ قرنهای بعد، بلکه در بستر جامعهی اولیهی [مؤمنان به] قرآن در عهد باستان متأخر.
ضمناً جهتگیریِ مبتنی بر دریافتِ چنین رویکردی ضامن حفظ تکثرگرایی بنیادین تفسیری است که در تفسیر قرآنی کلاسیک اسلامی نیز پرورانده میشود: هدف تفسیرِ تاریخی-انتقادیِ قرآن این نیست که برای هر فرازِ قرآن صرفاً یک تفسیر درست استنباط کند؛ مادام که بحث بر سر معنای متون برای جامعهای در خود ناهمگون است، مسلماً برای همنشینیِ امکانات تفسیریِ برابر جا هست که، با این وجود، همگی آنها باید اصل پایه تاریخی-انتقادی مبنی بر پرهیز از زمانپریشی را برآورده کنند.
از مقدمهی نیکلای ساینای بر تفسیر سورههای مکی متقدم در تفسیر قرآنِ پروژهی Corpus Coranicum، در:
https://corpuscoranicum.de/de/commentary/introduction/early-mecca
#اسلامیات
@m_stigmata | 46 |
| 12 | ... دوم، این تفسیر به خوانشِ گاهشمارانه متون قرآنی در توالی زمانی احتمالی آنها علاقهمند است. بیگمان قرآن را میتوان در معرض «خوانشی متعارف» قرار داد که میکوشد پیامدهای الاهیاتی ساختار نهایی متن را، که برای مؤمنان اسلامی حجیت دارد، بکاود. با این حال، با همان حق میتوان از مسیر توسعهیافتگیِ خاصی پرسید که به این ساختار نهایی انجامیده است:
چه مشکلات و موضوعاتی در مراحل گوناگون تکوین قرآن حاد بودهاند؟
متن با چه ابزارهای اصطلاحی و ادبیای موفق میشود ادعای اعتبار خود را در برابرِ جامعهای در حال رشد و در مواجهه با پرسشها و ایرادهای مخالفان تثبیت کند؟
تفسیر پیش رو با تأکیدی قاطع به این پرسشِ تحولگرایانه میپردازد: این تفسیر متون قرآنی را همچون رسوبِ ادبیِ فرایندی تاریخی میبیند که از مراحل گفتمانیِ منتج از یکدیگر شکل گرفته است، و میخواهد پویاییِ تاریخیای را نمایان سازد که در صورت خوانشی مسطح و بدون تمایزات گاهشمارانه از قرآن، از دست میرود. از این رو در روند کار روی این تفسیر نمیشد بهسادگی از ترتیب امروزیِ سورهها پیروی کرد، بلکه هدف آن بود که تا حد امکان حول «توالی انتشار» واقعیِ متون قرآنی سامان یابد.
با این وجود، این توالی تاریخیِ متون، چیزی نیست که از پیش داده شده باشد: زیرا ترتیبِ سورهها در متن پذیرفتهشده (textus receptus) قرآنی تحت تأثیر ملاحظات گاهشمارانه نیست، بلکه عمدتاً متکی بر معیارِ طول نزولی متن است. بدین ترتیب، منطق محتوایی و ادبی که از رهگذرِ آن ابلاغهای پیاپیِ ارائهشده از سوی محمد [ص] به نحوی قابلدرک برای مخاطبانشان روی هم بنا میشدند، تا حد زیادی توسط ترتیب متعارف سورهها پوشیده میماند: این پیکره اکنون با متون متأخر مدنی آغاز میشود که در وضعیتی با بحثهای نسبتاً پیچیده بیان میشوند، در حالی که سرراستترین سورهها -از آنجا که مخاطبشان شنوندگانی هستند که هنوز در قالب امت ادغام نشدهاند- یعنی سورههای متقدم در انتها قرار دارند.
برای آنکه بتوان آن انسجامِ خاص را که خوانشِ درزمانیِ قرآن به وجود میآورد، بهگونهای مناسب نمایان کرد، از همان آغازِ کار روی تفسیر تصمیم بر آن شد که در زمان انتشار نیز، سورههای منفرد با توالیِ زمانیِ احتمالیِ خود مرتب شوند. طبقهبندیِ تئودور نولدکه از سورههای قرآنی در چهار دوره متوالی [...] به مثابه نقطه آغاز اکتشافی عمل میکند اگرچه گاه به گاه به گاهشماری سورههای نولدکه ایراداتی چون دُوری بودن و پذیرش بیش از حد خوشبینانهی تصورات اسلامی درباره مراحل مختلف فعالیت محمد [ص] وارد میشود، رویکرد او را میتوان در مقام رویکردی دوگانه و با روششناسی تأملی فهمید، که از طبقهبندیِ همزمانی به سوی بازسازی درزمانی گام برمیدارد:
بر اساس همگرایی ویژگیهای درونمتنی مستقل نظیر طول آیات، طول کلی، ساختار متن، نمایه قافیه، فرمولهای آغازین، واژگان خاص و همچنین ملاحظات محتوایی، ابتدا از سورههای منفرد قرآن سه یا چهار گروه سوره که نسبتاً همگون هستند شکل میگیرد، و در گام دوم به مثابه مراحل پیاپیِ یک روند تکاملی خطی تفسیر میشوند. با این حال در مواردی مشخص ضروری خواهد بود که جایدهیِ برخی سورهها توسط نولدکه به شیوه انتقادی بازبینی شود.
از مقدمهی نیکلای ساینای بر تفسیر سورههای مکی متقدم در تفسیر قرآنِ پروژهی Corpus Coranicum، در:
https://corpuscoranicum.de/de/commentary/introduction/early-mecca
#اسلامیات
@m_stigmata | 57 |
| 13 | «آنکه با هیولاها دستوپنجه نرم میکند باید بپاید که خود درین میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاک چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم میدوزد.»
فریدریش نیچه، فراسوی نیک و بد، ترجمهی داریوش آشوری، گزینگویهی صدوچهلوششم، ص125.
@m_stigmata | 113 |
| 14 | سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چهها کرد
آواز اکبر رضاقلی، اواخر دورۀ احمدشاه
@m_stigmata | 1 |
| 15 | کتاب «جهان شفاهی و کلام مکتوب: ادبیات اسرائیل باستان» (Oral World and Written Word: Ancient Israelite Literature) نوشته سوزان نیدیچ (Susan Niditch)، استاد برجسته دینپژوهی در کالج اَمهرست، در سال ۱۹۹۶ میلادی توسط انتشارات وستمینستر جان ناکس (در قالب مجموعه معتبر Library of Ancient Israel) منتشر شد.
تا پیش از انتشار این کتاب، جریان غالب در نقد تاریخی بایبل با دیدگاهی خطی و تکاملی به رابطه میان «فرهنگ شفاهی» و «فرهنگ مکتوب» مینگریست؛ اما نیدیچ با بهرهگیری از دستاوردهای انسانشناسی فرهنگی، مطالعات فولکلور، باستانشناسی و ادبیات تطبیقی، نشان داد که ادبیات اسرائیل باستان محصول یک «پیوستار شفاهی-مکتوب» (Oral-Literate Continuum) است و حتی متونی که به شکل مکتوب به دست ما رسیدهاند، در «ذهنیت و سیاق شفاهی» تنفس میکنند.
۱. ایدههای محوری و چارچوب نظری نویسنده
سوزان نیدیچ بنیان نظری کتاب خود را بر نقد «سوگیری متنمحور» (Textual Bias) در میان مفسران مدرن استوار میکند و ایدههای اصلی خود را در چند محور کلیدی بسط میدهد:
الف) عبور از «شکاف بزرگ» و طرح «پیوستار شفاهی-مکتوب»
در پژوهشهای کلاسیک عهد عتیق (بهویژه در مکتب «نقد صورت» به رهبری هرمان گونکل و نیز در «فرضیه مستند» یا Documentary Hypothesis)، فرض بر این بود که ادبیات اسرائیل دو مرحله کاملاً مجزا را پشت سر گذاشته است:
دوره شفاهی اولیه: دورهای بدوی، روستایی و قبیلهای که در آن داستانها به صورت کوتاه و ساده سینهبهسینه نقل میشدند.
دوره مکتوب و کاتبان: دورهای متأخرتر، شهری و فرهیخته که در آن کاتبان و ویراستاران (Redactors) در اتاقهای تحریر نشسته و متون مکتوب را همچون پژوهشگران مدرن برش زده، ترکیب و ویرایش کردهاند.
نیدیچ با تکیه بر پژوهشهای انسانشناسانی چون روث فینیگان، کلاسیکپژوهانی چون رزالیند توماس و نظریهپردازان شفاهیبودگی مانند آلبرت لرد و جان مایلز فولی، این دوگانهانگاری مصنوعی (موسوم به فرضیه Great Divide) را رد میکند. او استدلال میکند که در اسرائیل باستان، شفاهیبودگی و کتابت دو مرحله تاریخیِ پشتسرهم نبودند، بلکه دو شیوه بیانی همزمان بودند که در یک پیوستار (Continuum) پیوسته بر یکدیگر اثر میگذاشتند.
ب) مفهوم «سیاق شفاهی» و ارجاع درونماندگار
نیدیچ اصطلاح «سیاق شفاهی» را برای توصیف ویژگیهای سبکی، بلاغی و ساختاری متون بایبل به کار میبرد. در جامعهای که اکثریت مردم در بستر فرهنگ شنیداری زندگی میکنند، حتی زمانی که متنی نوشته میشود، از قواعد زیباییشناسی شفاهی پیروی میکند. او با وامگیری از نظریه «هنر درونماندگار» (Immanent Art) جان مایلز فولی، توضیح میدهد که واژگان، عبارتهای قالبی و الگوهای داستانی در فرهنگ شفاهی، حکم «کدهای فشرده» را دارند.
وقتی راوی از یک عبارت تکراری یا یک الگوی آشنا (مثلاً صحنه ملاقات در کنار چاه) استفاده میکند، کل سنت و جهانبینی مشترک در ذهن مخاطب باستانی احضار میشود (ارجاع متونیمیک یا مجازی). منتقدان مدرن که با این «اقتصاد ارتباطی» بیگانهاند، تکرارها و ناهماهنگیهای ظاهری متن را نشانه دستکاری ویراستاران متعدد میپندارند، در حالی که این ویژگیها ذات زیباییشناسی شفاهی است.
او متن مکتوب بایبل را به یک «لیبرتو» (Libretto یا متن اپرا/نمایشنامه) تشبیه میکند؛ یعنی متنی مکتوب که به خودی خود کامل نیست، بلکه طرحی است که تنها در هنگام اجرای زنده، با لحن صدا، حرکات بدن و مشارکت مخاطبان جان میگیرد.
ج) باسوادی محدود و کارکرد نمادین/قدسی نوشتار
نیدیچ با بررسی شواهد باستانشناختی استدلال میکند که اسرائیل باستان یک جامعهی باسواد نبوده است. در چنین جهانی، نوشتار بیش از آنکه ابزاری روزمره برای انتقال اطلاعات باشد، ماهیتی شمایلگونه (Iconic)، جادویی، قدسی و اقتدارگرایانه داشت؛ نوشتن عملی فیزیکی برای تثبیت قدرت الهی یا سلطنتی بود.
متون باایبل عبری عملاً چگونه از جهان شفاهی به کلام مکتوب تبدیل شدند؟ او چهار الگو برای تکوین ادبیات بایبل پیشنهاد میکند که هر یک ممکن است برای بخشهای خاصی از عهد عتیق صادق باشند:
الگوی اول: اجرای شفاهی و املای همزمان؛
الگوی دوم: تبلور تدریجی سنت شفاهی در متن مکتوب؛
الگوی سوم: نگارش مکتوب با تقلید از سبک شفاهی؛
الگوی چهارم: چرخه متقابل یادداشتهای کمکحافظه و بازاجرا.
در میان تأثیرات علمی این پژوهش میتوان به پیدایش «نقد اجرایی بایبل» (Biblical Performance Criticism) اشاره کرد؛ پژوهشگرانی چون دیوید رودز و ریموند پرسون مستقیماً بر شانههای کار نیدیچ ایستادند و مکتبی را بنیان نهادند که متون عهد عتیق و عهد جدید را نه به عنوان اسناد مکتوبِ آرشیوی، بلکه به عنوان اجراهای زنده در برابر مخاطبان تحلیل میکند.
نوشتهشده با کمک جمینای.
#معرفی_کتاب #دین_پژوهی #orality #شفاهیبودگی
@m_stigmata | 178 |
| 16 | فرخ صباحِ آن که تو بر وی نظر کنی
فیروز روزِ آن که تو بر وی گذر کنی
آزاد، بندهای که بود در رکاب تو
خرم، ولایتی که تو آن جا سفر کنی
دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ
یک بار اگر تَبَسُّمِ همچون شکر کنی
گلهای جاویدان 91 — بنان و خاطره پروانه. بسیار زیبا.
@m_stgimata | 147 |
| 17 | سنت، گذار از شفاهی به مکتوب و مسئلهی مرجعیت دینی
سنت تنها مجموعهای از متون نیست، بلکه یک فرایند است. شفاهیبودگی پویا و سیال است (بسیار بیش از نوشتار)؛ زیرا یک متنِ شفاهی با هر بیانِ تازهای میتواند دگرگون شود. البته در جهانِ باستان هر نسخهی جدید از یک متنِ مکتوب نیز میتوانست تغییر یابد؛ در نتیجه، چنانکه دیدیم، حتی متونِ مکتوبِ دورانِ باستان نیز کارکردی داشتند که اونگ آن را متنِ شفاهی مینامد. [...] فان درتورن دگرگونی در سرشتِ مرجعیتِ دینی را هنگامی که یک فرهنگ از الگوهای شفاهیِ متنیبودگی به الگوهای مکتوب گذر میکند، بهخوبی بیان کرده است:
«در تمدنهای خاورنزدیکِ باستان، دانشی که از وحی سرچشمه میگرفت، در اصل خردی شفاهی بود؛ پیشگوییها، وحیها و دستورالعملها از دهانِ متخصصانِ دینی شنیده میشد: غیبگویان به پرسشهای مراجعانِ خود پاسخ میدادند و پیامبران هرگاه الهامِ الهی آنان را به حرکت وامیداشت، وحیِ خویش را ابلاغ میکردند. ... وحی در تجلیِ شفاهیِ خود، در ناقلانِ انسانیِ آن جای گرفته و لنگر انداخته بود. هنگامی که متونِ مکتوب بهمنزلهی مجرای اصلیِ اطلاعات جایگزینِ سنتِ شفاهی میشوند، امور چنان دگرگون میگردند که میتوانیم از یک تغییرِ پارادایم سخن بگوییم. زمانی که مفهومِ وحی از کلمهی گفتاری به متنِ مکتوب منتقل میشود ... وحی بیشتر بر یک محصول دلالت دارد تا یک تعامل.
از آنجا که متنِ مکتوب وجودی عینی و مستقل از تولیدکنندگان و مصرفکنندگانِ خود دارد، بهخودیخود به منبعی از مرجعیت بدل میشود. اگر در گذشته متخصصانِ دینی مشروعیتِ خود را از وحیی میگرفتند که در وجودشان نهفته بود، اکنون ناگزیرند به مجموعِ دانشی ارجاع دهند که در پیکرهای از متون ثبت شده است. ... هنرِ تفسیر جایگزینِ موهبتِ شهود [intuition] میگردد. ... خردِ شفاهی نمیمیرد، اما مرجعیتِ آن در برابرِ مرجعیتِ متونِ مکتوب در درجهی دوم اهمیت قرار میگیرد. ... [هنگامی که] وحی بیش از آنکه یک تعامل باشد به یک شیء بدل شد، ... واسطه نیز صرفاً به یک مجرا تنزل یافت؛ نه یک مؤلف و سازنده، بلکه یک کاتب و رونویسیکننده.»
Benjamin Sommer, Revelation and Authority: Sinai in Jewish Scripture and Tradition, chapter IV.
#دین_پژوهی
@m_stigmata | 135 |
| 18 | شفاهیبودگی متن مقدس در دوران باستان
در دورانِ باستان، استفاده از متونِ مکتوب عمدتاً امری شفاهی و اجرایی (oral-performative) بود. متونِ مکتوب در درجهی نخست ابزارهایی بودند برای یاری رساندن به حافظه در به یاد سپردنِ متونی که مردمان میآموختند و سینه به سینه (شفاهی) منتقل میکردند.
دیوید کار (David Carr) در این باره توضیح میدهد:
«بسیاری از متونِ باستانی بهگونهای نگاشته نشده بودند که کسی که از پیش با آنها آشناییِ کامل نداشت، بتواند بهآسانی آنها را بخواند. ... ارائهی دیداریِ چنین متونی مفروض میداشت که خواننده از پیش متنِ مورد نظر را میشناخته و احتمالاً تا حدودی آن را از بر کرده بوده است. ... چنین نسخههای مکتوبی بخشِ فرعی از شبکهی بسیار گستردهتری از سوادآموزی به شمار میرفتند؛ شبکهای که در آن تمرکز بر انتقالِ متون از ذهنی به ذهن دیگر، دستکم بهاندازهی انتقالِ آنها در قالبِ مکتوب اهمیت داشت (یا حتی بیشتر از آن). ... جوامعِ دارای خط اغلب تعاملِ پیچیدهای میانِ شفاهیبودگی و متنیبودگی دارند؛ در این جوامع، متونِ مکتوب بهشدت شفاهیاند، در حالی که حتی متونِ کاملاً شفاهی نیز عمیقاً از فرهنگِ مکتوب تأثیر پذیرفتهاند.»
در دورانِ باستان، متونِ مکتوب در کنارِ از بر کردن، بهمنزلهی ابزاری برای حفظ و نگهداری به کار میرفتند؛ ابزاری که میتوان آن را با ضبطِ الکترونیکی در دورانِ مدرن سنجید. برای مطالعهی یک متن یا لذت بردن از آن، شخص باید این نسخهی ضبطشده را با صدای بلند «پخش» میکرد. این کار نه با فشردنِ یک دکمه روی یک دستگاه، بلکه با ترتیلخوانیِ متن توسطِ کاتبی آموزشدیده انجام میگرفت؛ و اینکه کاتب این کار را از حفظ انجام میداد یا از روی نسخهای مکتوب، اهمیتی نداشت. این تفاوت مانند انتخابِ ما در این دوران است که بخواهیم به نسخهای ضبطشده روی لوح فشرده (CD) گوش دهیم یا فایلی با فرمت MP3)؛ در هر دو حالت، صدا کموبیش یکسان به گوش میرسد.
شفاهی بودنِ هرگونه خواندن [reading] در جهانِ باستان زمانی روشنتر میشود که به یاد آوریم افعالِ «קָרָא» در عبری، «קְרָא» در آرامی، و «šasā’u» در اکدی -که اغلب به «خواندن [reading]» ترجمه میشوند- در واقع به معنای «با صدای بلند ندا دادن» هستند. با چشمپوشی از استثناهای نادر، در دورانِ باستان خواندنِ صامت [خواندن در دل] وجود نداشت، و درکِ این نکته اهمیت دارد که ایدهی خواندنِ صامت (یعنی «ندای بلندِ بیصدا») برای یک اسرائیلی، آرامی، یا بابلیِ باستان تا چه اندازه متناقضنما جلوه میکرد.
حتی کاتبی که بهتنهایی متنی را مطالعه میکرد، معمولاً این کار را با صدای بلند انجام میداد؛ در نتیجه، اطلاعات تنها از راهِ چشم (چنانکه برای ما رخ میدهد) واردِ ذهنِ خواننده نمیشد، بلکه از راهِ دهان و از طریقِ گوش به ذهن راه مییافت. [...] تمامِ متونِ مکتوب، متونی شفاهی نیز بودند، و از این رو جای شگفتی نیست که کاتبان اغلب متونی را که به نگارش درآمده بودند نیز از بر میکردند. برای نمونه، در سفر تثنیه ۳۱: ۱۹ چنین میبینیم؛ آنجا که خداوند فرمان میدهد: «پس اکنون این سرود را برای خود بنویسید و آن را به بنیاسرائیل بیاموزید؛ آن را در دهانشان بگذارید.» حفظِ این سرود به هر دو ابزار، یعنی قلم و زبان، نیازمند است. اما بازتولیدِ آن برای مخاطبی واقعی، تنها مستلزمِ به کارگیریِ زبان بود.
Benjamin Sommer, Revelation and Authority: Sinai in Jewish Scripture and Tradition, chapter IV.
#دین_پژوهی
@m_stigmata | 122 |
| 19 | نمیتوان از بسامدِ بالای روایاتِ بایبلی در متنِ مقدسِ عربی، به همراهِ بازتابهای پرشمار از مضامین و عباراتِ یهودی، یهودیـمسیحی و مسیحی چشمپوشی کرد. اما به نظر میرسد قرآن آگاهیِ مخاطبانش از این موضوعات را مفروض میگیرد. بهندرت روایتی مفصل یا بازگوییای از داستانهای بایبلی یا دیگر داستانها در آن یافت میشود و در عوض، تنها با تلمیحات و اشاراتی به آنها و شخصیتهایشان، اظهارنظرهایی دربارهشان، اطلاعاتِ افزوده و تفسیرهای نوین روبهرو هستیم؛ گویی این داستانها از پیش برای مخاطب آشنا بودهاند.
قرآن بلاغتِ خاصِ خود و موضعِ متمایزی را در برابرِ کسانی که آنان را «اهل کتاب» مینامد (عمدتاً یهودیان و مسیحیان)، اتخاذ میکند. این موضعی مجادلهآمیز است که باور و عملِ هر دو جامعه را نقد میکند. پژوهشگر باید هویتِ مسیحیانی را که قرآن نقد میکند، از ردپاهای متمایزی دریابد که در زبانِ نکوهشآمیزِ متنِ مقدسِ اسلامیِ به چشم میخورد. این بُعدی از بلاغتِ قرآن است که بسیاری از مفسرانی که به مسیحیانِ قرآن و باورهایشان پرداختهاند، از آن غافل مانده و بدینگونه مرتکبِ خطایی هرمنوتیکی شدهاند.
آنان به جای آنکه بکوشند مسیحیان را از خلالِ بلاغتِ قرآن بشناسند، از سویِ دیگر به جستوجوی تأثیراتِ مسیحی بر سخنانِ قرآن دربارهی مسیحیان پرداختهاند؛ گویی قرآن دستورِ کارِ خاصِ خود را نداشته و صرفاً واژهها، عبارات، مضامین و روایتها را وام میگرفته است، نه آنکه از منظرِ خویش بر آنها اظهارنظر کند. پژوهشگرانی که این رویکردِ دوم را در پیش گرفتند و بلاغتِ قرآن را نادیده انگاشتند، اغلب گمان میبردند که محمد [ص] و قرآن تنها دیدگاهی ابتدایی یا تحریفشده از بایبل و مسیحیت داشتهاند.
Sidney Griffith, The Bible in Arabic
#اسلامیات
@m_stigmata | 120 |
| 20 | قرآن و آخرالزمان: «نزدیکبودن "ساعت"» به چه معناست؟
پیوندی که میانِ سورهی قمر و ادبیاتِ آخرالزمانی برقرار ساختیم، میتواند این مسئله را نیز روشن سازد که آیهی آغازینِ سوره از اشاره به نزدیک بودنِ «ساعت» چه مقصودی در سر دارد. [...] پژوهشهای اخیر شاهدِ علاقهای دوباره به آخرتشناسیِ ظاهراً قریبالوقوع در قرآن بوده است، و بهویژه به این مسئله پرداختهاند که آیاتی همچون آیهی نخست سورهی قمر (که نزدیکیِ داوریِ نهایی را اعلام میکنند) چگونه باید فهمیده شوند.
به نظرِ من، در ارزیابیِ این موضوع باید به قراردادهای ژانرِ آثار آخرالزمانی توجه کافی مبذول داشت. قریبالوقوع بودنِ آخرالزمان یکی از ویژگیهای بنیادینِ نوشتههای آخرالزمانی است (و در واقع در بافتارهای موعظهایِ سریانی نیز به چشم میخورد).
از این رو، انتظار میرود که این توپوس در متونِ آخرالزمانی یافت شود و باید بررسی کرد که یک اثرِ خاص آن را با چه هدفی به کار میبندد؛ نه اینکه بیتأمل فرض کنیم که نویسندهی هر متن یا قطعهی مکاشفهای در طولِ تاریخِ این ژانر -از دوران باستان تا مدرنیته- به نزدیکیِ پایانِ جهان یقین داشته است. در میانِ کاربردهای احتمالیِ گوناگون برای بنمایهی قریبالوقوع بودن، پژوهشگران به مواردی اشاره کردهاند؛ از جمله پرورشِ وضعیتِ «قریبالوقوع بودنِ روانشناختی» در مخاطب به منظورِ القای رفتارِ اخلاقیِ درست، یا ایدهی «آخرالزمانگرایی پیشگیرانه»، به این معنا که پایانِ جهان نزدیک است مگر آنکه به شیوهای خاص رفتار کنید.
در واقع، درست همانگونه که قرآن از بنمایهی آخرالزمانیِ قریبالوقوع بودنِ آخرت بهره میبرد، در جاهای دیگر روشن میسازد که تاریخِ واقعیِ پایانِ جهان نامعلوم است، و چهبسا از چشماندازِ انسانی چندان هم نزدیک نباشد (بهویژه نک. قرآن ۲۲: ۴۷ و ۷۲: ۲۵). این امر قویاً نشان میدهد که قرآن در آیاتی که نزدیکیِ «ساعت» را اعلام میکنند، از بلاغتِ «قریبالوقوع بودنِ روانشناختی» بهره میگیرد.
Saqib Hussain, Wisdom in the Qur'an: Law and Morality from the Bible to Late Antiquity (2025)
#اسلامیات
@m_stigmata | 119 |
