es
Feedback
Kierkegaard | کی‌یرکگارد

Kierkegaard | کی‌یرکگارد

Ir al canal en Telegram

«اضطراب، سرگیجهٔ آزادیست.» جهت ارتباط با ادمین و انجام تبلیغات به آیدی زیر پیام بدید: @Kierkegaard_admin

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram Kierkegaard | کی‌یرکگارد

El canal Kierkegaard | کی‌یرکگارد (@kierkegaard3) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 18 044 suscriptores, ocupando la posición 1 818 en la categoría Arte y diseño y el puesto 18 359 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 18 044 suscriptores.

Según los últimos datos del 08 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 324, y en las últimas 24 horas de -1, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 22.52%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 9.16% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 4 064 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 652 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 1.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como روز, کس, علم, آنکه, ترجمه.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
«اضطراب، سرگیجهٔ آزادیست.» جهت ارتباط با ادمین و انجام تبلیغات به آیدی زیر پیام بدید: @Kierkegaard_admin

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 09 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Arte y diseño.

18 044
Suscriptores
-124 horas
+367 días
+32430 días
Archivo de publicaciones
کارگاه «زنانه‌خوانی» | مدرس: ملیکا شکری خوانش تحلیلی و خلاق حضور زنانه در ادبیات، سینما، تئاتر و هنرهای تجسمی؛ با متن‌خوانی، تماشای فیلم، بررسی اجرا و مطالعه‌ی مقاله. شش جلسه‌ | حضوری و آنلاین با تخفیف دانشجویی ثبت‌نام: ۰۹۱۰۵۳۹۴۷۳۷ @Chaos_Art_Group

«هرگز در آغوش یک زن امنیت نخواهی داشت؛ زیرا آغوش، پناهگاه نیست، بلکه جایی است که زره‌هایت را از تن درمی‌آوری. آنچه امنیت را ا
«هرگز در آغوش یک زن امنیت نخواهی داشت؛ زیرا آغوش، پناهگاه نیست، بلکه جایی است که زره‌هایت را از تن درمی‌آوری. آنچه امنیت را از بین می‌برد، زن نیست؛ بلکه عریان شدنِ روح در برابر کسی است که می‌تواند هم نجاتت دهد و هم ویرانت کند. هر جا عشق آغاز می‌شود، امنیت مطلق پایان می‌یابد.» ▫️Venus in Fur, 2013 ▫️Dir. Roman Polanski

دوستان خارجی‌ام از من می‌پرسند:«چطوری می‌شه توی یک کشور در حال جنگ زندگی کرد، چطوری داری اونجا زندگی می‌کنی؟» جواب دادن به این سوال به این سادگی‌ها نیست.
بالکان اکسپرس، اسلاونکا دراکولیچ

🗽 کارگاه تئوری و عملی زنانه‌خوانی خوانش عمیق حضور زنانه در متن، تصویر و اجرا ♾از سری دوره‌های باشگاه اندیشه‌ی زنان مدرس: ملی
🗽 کارگاه تئوری و عملی زنانه‌خوانی خوانش عمیق حضور زنانه در متن، تصویر و اجرا ♾از سری دوره‌های باشگاه اندیشه‌ی زنان مدرس: ملیکا شکری (دانش‌آموخته‌ی ادبیات نمایشی در تهران و فیلمسازی در برلین، نویسنده و هنرمند، پژوهشگر بینارشته‌ای ادبیات، تئاتر و سینما) ⏳ شش جلسه دو ساعته 🗓 تیر و مرداد ۱۴۰۵ 🔹 با تخفیف دانشجویی ▪️حضوری و آنلاین 🎴 درباره‌ی «زنانه‌خوانی»: «زنانه‌خوانی» کارگاهی است برای مواجهه‌ای خلاق، تحلیلی و پرسشگر با مفهوم «حضور زنانه» در ادبیات و هنر. در این فضا می‌کوشیم از خلال خوانش آثار ادبی و هنری، امکان‌های متنوع امرِ زنانه را در شیوه‌های روایت، بازنمایی و تجربه‌ی هنری بررسی کنیم. در شش جلسه‌ی دو ساعته، از طریق متن‌خوانی، تماشای فیلم، مطالعه‌ی مقاله و بررسی اجراها و آثار تصویری کلاسیک و معاصر، به این مفاهیم از منظری تحلیلی و خلاق نزدیک می‌شویم؛ مسیری که می‌تواند نقطه‌ی آغازِ ورود جدی‌تر و آگاهانه‌تر به این حوزه باشد. 🛑 برای اطلاعات بیشتر پیام دهید: ‎+۹۸۹۱۰۵۳۹۴۷۳۷ 🚦تلگرام: @Chaos_Art_Group 🚧اینستاگرام: instagram.com/chaos_theater_group ✨کانال گروه هنری خائوس https://t.me/Chaos_Art_Group_news

‍ «چرا بعضی کتاب ها در زمان خود ممنوع می‌شوند؟» بعضی کتاب‌ها تنها به این دلیل ممنوع نمی‌شوند که اطلاعات خطرناکی در خود دارند؛ گاهی آنچه قدرت را نگران می‌کند، خودِ اندیشیدن است. در طول تاریخ، از سوزاندن طومارها و کتابخانه‌ها تا ممنوع‌کردن رمان‌ها و آثار فلسفی، سانسور همواره تلاشی برای کنترلِ حافظه، تخیل و امکانِ پرسش‌کردن بوده است. هر جامعه‌ای که از یک کتاب می‌ترسد، در واقع از این احتمال می‌ترسد که خواننده، پس از بستن آخرین صفحه، دیگر همان انسانِ سابق نباشد. میشل فوکو (Michel Foucault) معتقد بود که قدرت فقط از طریق زور حکومت نمی‌کند؛ بلکه با تعیین این‌که چه چیزی باید گفته شود، چه چیزی نباید گفته شود و چه دانشی «مجاز» است، واقعیت را نیز شکل می‌دهد. از این نگاه، سانسور صرفاً حذف چند جمله یا چند کتاب نیست؛ تلاشی است برای محدود کردن افقِ اندیشیدن. به همین دلیل، ممنوعیت یک اثر اغلب نشانه‌ی قدرت آن اثر است، نه ضعفش. جورج اورول (George Orwell) نیز در رمان ۱۹۸۴ (Nineteen Eighty-Four) نشان داد که کنترل آینده، بدون کنترل گذشته ممکن نیست. جامعه‌ای که کتاب‌هایش را از دست بدهد، به‌تدریج حافظه‌ی خود را نیز از دست می‌دهد. و وقتی حافظه از میان برود، تشخیص حقیقت از دروغ دشوارتر می‌شود. به همین دلیل، تاریخِ سانسور را می‌توان تاریخِ نبرد بر سر حافظه و آگاهی انسان دانست. البته هر کتاب ممنوعی الزاماً کتاب مهمی نیست و هر کتاب مهمی نیز ممنوع نمی‌شود. اما تجربه‌ی تاریخ نشان داده است که اندیشه را نمی‌توان برای همیشه در قفس نگه داشت. کتاب‌ها بارها سوزانده شده‌اند، اما ایده‌ها راه خود را پیدا کرده‌اند؛ زیرا کلمات، برخلاف دیوارها، مرزهای جغرافیایی و زمان را به‌راحتی پشت سر می‌گذارند.
® Fahrenheit 451, 1966, Francois Truffaut

گر ز غمت شکست دل، رازِ تو فاش کی شود گنج نهفته‌تر شود، خانه اگر خراب شد...
کلیم کاشانی

در رابطه با مدیحه سرایی‌های تو، درباره‌ی دوستی‌مان، باید به تو بگویم که به آن خیلی اعتقادی ندارم و بنابراین نمی‌دانم چه کنم. دوست واقعی، نمی‌گزد و گاز نمی‌گیرد.
شهر و خانه، ناتالیا گینزبرگ

جایی میان دست‌نوشته‌ها، آواها، و عکس‌ها سرزمینی هست! #بهاره_منفرد t.me/BaharehMonfared

جایی میان دست‌نوشته‌ها، آواها، و عکس‌ها سرزمینی هست! #بهاره_منفرد t.me/BaharehMonfared

و هنگامی که او (خالق دنیا) روح کلی جهان را خلق کرد، آن را به‌گونه‌ای تقسیم کرد که به‌ازای هر ستاره روحی باشد و به هر روح ستاره‌ای اختصاص داد. آن‌گاه چنان آدمی سوار بر ارابه، آن‌ها را بر ستاره‌هایشان سوار کرد و طبیعت جهان را به آن‌ها نشان داد و قوانین سرنوشتشان را برایشان گفت.
افلاطون

بازیگران زن به چه خواسته‌ها که نباید جامه‌‌ عمل بپوشانند، چه توقعاتی که از ایشان نمی‌رود وقتی همسر کارگردان‌‌‌‌اند یا با او در رابطه هستند! این آدم‌ها چه مرگشان است که همسرانشان را به‌ مثابه خوراکی برای فانتزی‌های جنسی میلیون‌ها مرد نامرئی در سالن‌های تاریک نمایش عرضه می‌کنند؟ کثیر است شمار فیلم‌هایی که در آنها بازیگر زن محض سرگرم کردن هر کس که بهای یک عدد بلیت را بپردازد، به کارگردانی همسرش نقش یک روسپی را بازی می‌کند.
مارک راپاپورت، دفتر خاطرات جین سیبرگ‏

وانمود می‌کنم کر و لالم. اون طوری مجبور نمی‌شدم با کسی حرفای احمقانه‌ی بی خودی بزنم.
ناتور دشت، جروم دیوید سالینجر

«چرا انسان مجذوب ویرانی و آخرالزمان است؟» از هزاران سال پیش، انسان نه‌تنها درباره‌ی پایانِ زندگی خود، بلکه درباره‌ی پایانِ جهان نیز داستان ساخته است. از اسطوره‌ی «رگناروک» (Ragnarök) در اساطیر اسکاندیناوی گرفته تا روایت‌های آخرالزمانی در ادیان مختلف و فیلم‌های پرشمارِ امروزی، به نظر می‌رسد که بشر همواره شیفته‌ی تصورِ فروپاشی جهان بوده است. این علاقه شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسد؛ چرا باید موجودی که برای بقا می‌جنگد، این‌چنین مجذوبِ نابودی باشد؟ کارل یونگ (Carl Jung) معتقد بود که تصاویر و روایت‌های آخرالزمانی، تنها پیش‌بینیِ آینده نیستند، بلکه نمادهایی روان‌شناختی‌اند؛ بیانِ ترس‌ها، اضطراب‌ها و دگرگونی‌های عمیقِ درونی و جمعی. در بسیاری از اسطوره‌ها، پایانِ جهان هرگز صرفاً یک پایان نیست؛ نوعی مرگِ نمادین است که راه را برای تولدی دوباره باز می‌کند. شاید به همین دلیل است که در بسیاری از فرهنگ‌ها، ویرانی و آفرینش در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. از سوی دیگر، فیلسوف و انسان‌شناس فرانسوی، رنه ژیرار (René Girard)، معتقد بود جوامع انسانی در دوره‌های بحران و تنش، اغلب تخیلِ آخرالزمانی را فعال می‌کنند. زمانی که نظم قدیمی کارایی خود را از دست می‌دهد و آینده مبهم به نظر می‌رسد، روایت‌های مربوط به پایان جهان به ابزاری برای فهمِ آشوب تبدیل می‌شوند. شاید آخرالزمان، بیش از آن‌که ترس از نابودیِ جهان باشد، تلاشی برای معنا بخشیدن به جهانی باشد که دیگر قابل پیش‌بینی نیست. اما شاید دلیل شخصی‌تری نیز وجود داشته باشد. انسان، تنها موجودی است که می‌داند روزی خواهد مرد. شاید علاقه‌ی ما به پایانِ جهان، راهی برای مواجهه با پایانِ خودمان باشد؛ گویی تصورِ پایانِ همه‌چیز، تحملِ پایانِ فردی را اندکی آسان‌تر می‌کند. اگر جهان نیز فانی باشد، مرگ دیگر تجربه‌ای کاملاً شخصی و منزوی نخواهد بود، بلکه بخشی از سرنوشتِ مشترکِ همه‌چیز خواهد شد.
® The Four Horsemen of the Apocalypse,1887, Viktor Vasnetsov

شکسپیر هم که باشی بالاخره باید به تیکه نون داشته باشی سق بزنی تا قبل از خلق شاهکار ادبیات سقط نشی....
وودی آلن

‍ «نقش تصادف در تاریخ» اگر یک گلوله چند سانتی‌متر آن‌طرف‌تر می‌خورد، اگر طوفانی یک روز زودتر آغاز می‌شد، اگر قطاری چند دقیقه دیرتر می‌رسید، آیا تاریخ امروز همان تاریخِ آشنای ما بود؟ ما معمولاً تاریخ را حاصل تصمیم‌های بزرگ، رهبران بزرگ و ایده‌های بزرگ می‌دانیم، اما گاهی مسیر جهان را اتفاق‌هایی تغییر داده‌اند که در لحظه، بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدند. مورخ بریتانیایی، نیال فرگوسن (Niall Ferguson) معتقد بود که برای فهم تاریخ، باید از خود بپرسیم: «اگر این اتفاق کوچک رخ نمی‌داد، چه می‌شد؟» زیرا بسیاری از آنچه امروز بدیهی به نظر می‌رسد، در گذشته تنها یکی از هزاران امکان ممکن بوده است. از سوی دیگر، نویسنده و پژوهشگر لبنانی-آمریکایی، نسیم نیکلاس طالب (Nassim Nicholas Taleb) در نظریه‌ی «قوی سیاه» (The Black Swan) نشان می‌دهد که جهان بیش از آن‌چه دوست داریم بپذیریم، تحت تأثیر رویدادهای نادر و غیرقابل پیش‌بینی است. ما انسان‌ها عاشق ساختن روایت‌های منظم و منطقی از گذشته‌ایم، زیرا پذیرش نقش شانس و تصادف، حس کنترل ما را تهدید می‌کند. اما شاید حقیقت این باشد که زندگی، چه در مقیاس فردی و چه تاریخی، ترکیبی از انتخاب و اتفاق است. این البته به معنای بی‌اهمیت بودن تصمیم‌های انسان نیست، بلکه یادآوری می‌کند که فروتنیِ تاریخی فضیلتی ضروری است. بسیاری از موفقیت‌ها و شکست‌های ما، تنها محصول هوش یا اشتباهاتمان نیستند؛ زمان، مکان، شانس و شرایط نیز در آن‌ها سهم دارند. شاید اگر در خانواده‌ای دیگر، کشوری دیگر یا حتی سالی دیگر متولد می‌شدیم، انسان کاملاً متفاوتی بودیم.
® Sliding Doors, 1998, Peter Howitt

چرا همچون جنینِ سقط‌شده پنهان نگشتم، ‏مانند نوزادانی که روشنایی را هرگز ندیدند؟ ‏آن‌جا شریران از اذیت و آزار باز می‌ایستند، ‏و خستگان استراحت می‌یابند.
‏کتاب ایوب، باب سوم

«آیا واقعاً به یک قهرمان نیازمندیم؟» از نخستین افسانه‌های باستانی تا قهرمانان سینمای امروز، انسان همواره به دنبال کسی بوده است که در لحظه‌ی بحران از راه برسد، با آشوب روبه‌رو شود و نظمی تازه به جهان ببخشد. این میل، فقط محصول ادبیات یا سرگرمی نیست؛ ریشه‌ای عمیق در روان و فرهنگ ما دارد. جوزف کمبل (Joseph Campbell) در کتاب The Hero with a Thousand Faces نشان داد که تقریباً همه‌ی فرهنگ‌ها، با وجود فاصله‌های جغرافیایی و تاریخی، روایت‌هایی مشابه از قهرمان دارند: فردی عادی که به سفری دشوار فراخوانده می‌شود، از آزمون‌ها عبور می‌کند و با دانشی تازه به جامعه بازمی‌گردد. از اودیسه و گیلگمش گرفته تا بتمن و هری پاتر، ساختار داستان بارها تکرار شده، زیرا نیاز انسان به قهرمان، نیازی جهانی است. کارل یونگ (Carl Jung) معتقد بود که قهرمان یکی از کهن‌الگوهای اصلی ذهن انسان است؛ نمادی از بخشی از وجود ما که می‌خواهد بر ترس، هرج‌ومرج و ناشناخته‌ها غلبه کند. شاید به همین دلیل است که ما فقط قهرمان‌ها را تحسین نمی‌کنیم، بلکه خود را در آن‌ها بازمی‌یابیم. آن‌ها نماینده‌ی آرزوهای جمعی ما هستند؛ تصویری از انسانی که در لحظه‌ای که دیگران عقب می‌نشینند، قدمی به جلو برمی‌دارد. اما تاریخ، پرسش دشوارتری را پیش روی ما می‌گذارد: آیا جوامع بیش از حد به قهرمانان تکیه می‌کنند؟ آیا انتظار برای ظهور یک ناجی، گاهی جای مسئولیت جمعی را نمی‌گیرد؟ شاید بلوغ یک جامعه از جایی آغاز شود که بفهمد تغییر، همیشه از سوی یک فرد خارق‌العاده از راه نمی‌رسد، بلکه اغلب حاصل تصمیم‌ها و کنش‌های کوچکِ انسان‌های عادی است. شاید بزرگ‌ترین درسِ اسطوره‌های قهرمانی این نباشد که باید منتظر قهرمانی بیرونی بمانیم، بلکه این باشد که هر انسانی، در لحظه‌ای از زندگی، ممکن است ناچار شود بخشی از بار جهان را بر دوش خود بگیرد.
® The Dark Knight Rises, 2012, Christopher Nolan

هر چه آدمی به علت شرایط ذهنی یا عینی کم‌تر مجبور به تماس با دیگران باشد، در وضع بهتری است.
آرتور شوپنهاور، در باب حکمت زندگی

‌ اینجا آدم درست بسیار کم است. واقعا هیچ کس نیست که قابل احترام باشد. نمیدانم متوجه شده اید که انسان در عصر ما اهل راه راست نیست؟ همه می خواهند از راه کج به جایی برسند.
فئودور داستایفسکی، ابله

«ریشه های شوخ طبعی» خنده آن‌قدر طبیعی به نظر می‌رسد که به‌ندرت از خود می‌پرسیم چرا اصلاً وجود دارد. چرا انسان تنها موجودی است که می‌تواند از یک تناقض، یک سوءتفاهم یا حتی از خودش بخندد؟ شوخ‌طبعی فقط وسیله‌ای برای سرگرمی نیست؛ یکی از پیچیده‌ترین توانایی‌های ذهن انسان است. برای خندیدن، مغز باید الگوها را تشخیص دهد، انتظار بسازد و سپس ناگهان آن انتظار را بشکند. شاید به همین دلیل است که طنز، بیش از آن‌که به احساسات مربوط باشد، به هوش، زبان و تخیل وابسته است. فیلسوف فرانسوی، هانری برگسون (Henri Bergson)، در کتاب Laughter استدلال می‌کرد که خنده نوعی سازوکار اجتماعی است؛ راهی برای یادآوری این نکته که انسان نباید بیش از حد خشک، مکانیکی و غیرمنعطف شود. از نگاه او، ما اغلب زمانی می‌خندیم که چیزی انسانی، رفتاری ماشینی و تکراری پیدا می‌کند. زیگموند فروید (Sigmund Freud) اما طنز را راهی برای رهایی از فشارهای روانی می‌دانست؛ لحظه‌ای کوتاه که ذهن می‌تواند اضطراب، ترس یا ممنوعیت‌ها را دور بزند و نفسی بکشد. شاید به همین دلیل است که در سخت‌ترین دوران‌های تاریخ، طنز نه ضعیف‌تر، بلکه قوی‌تر شده است. انسان‌ها بارها از شوخی و خنده برای تحمل جنگ، بحران و فقدان استفاده کرده‌اند. گاهی خندیدن، نه نشانه‌ی بی‌تفاوتی، بلکه شکلی از مقاومت است؛ راهی برای این‌که انسان به جهان بگوید هنوز چیزی در درون او وجود دارد که شکست نخورده است.
® The Laughing Cavalier, 1624, Frans Hals