L🪷tus
Ir al canal en Telegram
دیبا، مونالیزا، نوا، پولاریس، آرکیدهی سفید، جسور، ادیب، نرگس، ماهورا، حریر، مانار، آرنا و...ام. اما اگر مرا ورق بزنی، اگر تا انتها بخوانیام، خواهی دانست نه در نامها خلاصه میشوم، نه در تعبیرها. من خودِ واژهام، پیش از آنکه نامی بر من نهاده باشند.
Mostrar más940
Suscriptores
+124 horas
-87 días
-4530 días
Archivo de publicaciones
940
زندگی گاهی دژمترین اتاق دنیاست؛
با اینهمه، یک ارکیده بیخبر از حالِ صاحبش باز میشود، لباسهای خیس روی بند، یکییکی وزنِ باد را تحمل میکنند، صدای خندههای حویلیِ همسایه از دیوار بالا میرود و وارد خانه میشود، کودکی در کوچه سنگی را سالهاست به جای توپ دنبال میکند، موتورسیکلتی از سرِ کوچه میگذرد و چند کبوتر، بیآنکه بدانند چرا، یکباره از بام بلند میشوند و جایی، در خانهای که نمیدانیم کجاست، کسی صورتِ یارش را مثل چراغِ خوابِ اتاقی خاموش، تا صبح در خاطرش روشن نگه میدارد.
#دیبا
940
زندگی همین سیگاریست که سالها در دست دیگران دیدهای؛ فکر میکنی میشناسیاش، چون هزار بار تماشایش کردهای.
اما وقتی نوبت به اولین پکِ خودت میرسد، تازه میفهمی میان «دیدنِ دود» و «سوختنِ ریه»، فاصلهی بزرگیست به نام تجربه.
#دیبا
940
+4
ماه تولدتان کدام است؟ بروید همماههای جهانیتان را پیدا کنید!
از این حسِ خوبِ همجهانبودن میخواهی بگذری!
من رفیقتم میگم نگذر!
940
من نمیدانم این مردم چگونه میتوانند خیانت کنند شبی که بالشم را عوض میکنم تا صبح نمیتوانم بخوابم!
#هوگو
940
اگر روابط انسانی آنقدر پیچیده نبود؛ چایم را درست میگرفتم و به سمت خانهات میآمدم؛ و از تو میخواستم: تمام زندگیام باشی...
940
همهچیز دارد میریزد؛ برگ، باران، نور...
و تو، با خونسردیِ عجیبی، هنوز داری
به جهان اضافه میشوی.
#دیبا
940
پاییز آمده، برگها یکییکی استعفا دادهاند؛ اما تو هنوز به درختِ دلم
ماندن را یاد میدهی.
#دیبا
940
آمدهام تقاضای پناهندگی کنم؛ نه از جنگ، نه از آوارگی؛ از خودم. و شنیدهام آغوش تو کشوریست که با آدمهای بیوطن، مهربانتر است.
#دیبا
940
نگاهت کمین نیست؛ کمین را میشود دور زد؛ تو نگاه میکنی و تمام راههای فرار ناگهان عاشقانه میشوند.
#دیبا
940
حافظهی شگفتانگیزی دارم؛
مثل فیل، آدمها و مکانها را سالها به خاطر میسپارم؛
مثل دلفین، صداها را حتی پس از سالها از میان هزاران صدا تشخیص میدهم؛
مثل کلاغ، چهرهها از خاطرم نمیروند؛
و مثل اختاپوس، جزئیات و الگوها را جایی عمیق در ذهنم نگه میدارم.
گاهی از شگفتیِ این نعمت گریهام میگیرد؛ و بیشترِ گاهی، از باری که همین نعمت روی دوشم میگذارد.
#دیبا
940
«انسانها همیناند؛ ناامیدکننده.» بله، خیلی سخت است که نگذاری نگاهت نسبت به انسانها تاریک شود؛ وقتی دروغ میبینی، غیبت میشنوی، حسادت میبینی، با خودشیفتگی و بیمهری روبهرو میشوی و رفتار و گفتار آدمها بارها ناامیدت میکند.
شاید بخشی از رنج ما از اینجاست که به خیلی چیزها بیش از حد آرمانی نگاه میکنیم. وقتی از انسانها توقع داریم همیشه صادق، مهربان، آگاه و درسترفتار باشند، هر بار که خلافش را میبینیم، فقط از رفتارشان رنج نمیبریم؛ از فرو ریختن تصویری که از آنها ساخته بودیم هم رنج میبریم. باید تا حدی واقعبین بود. توقع کمتر، به معنای بیتفاوت شدن نیست؛ یعنی آدمها را همانطور که هستند ببینیم، نه آنطور که دوست داریم باشند.
یک انسان اگر به تو دروغ گفت، معنایش این نیست که تو هم دیگر صادق نباشی. معنایش این نیست که همه دروغگو هستند. فقط یعنی این آدم، در این موقعیت، دروغ گفته است. مهم این است که یاد بگیری در برابر هر چیزی، چه واکنشی داشته باشی؛ کجا حرف بزنی، کجا سکوت کنی، کجا اعتماد کنی و کجا مرز بگذاری.
من حتی دوست دارم باز هم دروغ ببینم، غیبت بشنوم، حسادت را تجربه کنم و آدمهای خودشیفته را ملاقات کنم؛ نه از برای اینکه این رفتارها را دوست دارم، از اینکه نمیخواهم از تجربهکردن جهان فرار کنم. چون هر قدر هم خودت را کنار بکشی، باز انسان هست. هرجا انسان هست، احتمالِ مواجهه با تمام این تناقضها هم هست.
تو نمیتوانی همه را بلاک کنی، همه رابطهها را قطع کنی و هرجا چیزی آزارت داد، از آنجا بروی. گاهی فاصله لازم است، گاهی قطع رابطه لازم است، اما فرار نمیتواند پاسخ همیشگی باشد. چون هرجا بروی، خودت را با خودت میبری و هر جا انسان باشد، دوباره با انسان روبهرو خواهی شد.
باید یاد بگیری عبور کنی، نه فرار.
آگاهی قرار نیست ما را از آدمها جدا کند؛ قرار است شیوهٔ بودن ما را میان آدمها تغییر دهد. آگاهی نباید بگوید «من دیگر مثل شما نیستم، پس از شما جدا میشوم.» باید بگوید «من شما را بهتر میبینم، پس بهتر میدانم کجا نزدیک شوم، کجا فاصله بگیرم و چگونه خودم را گم نکنم.»
بالاخره اگر خدا مثل «شازده کوچولو» برای هرکداممان یک سیارهٔ جداگانه نداده، شاید معنایش این باشد که قرار است با هم زندگی کنیم؛ با تفاوتها، ضعفها، زخمها، تناقضها و تمام آن چیزهایی که گاهی ناامیدمان میکنند.
حرفهایی که از کتابها یاد گرفتهای، تجربههایی که از زندگی گرفتهای، عشقی که فهمیدهای و حضور و صبری که در سکوت و مدیتیشن تمرین کردهای، نباید فقط وقتی تنها هستی معنا داشته باشد. ارزش واقعیشان وقتی معلوم میشود که میان آدمها زندگیشان کنی؛ درست همانجایی که کسی ناامیدت میکند، کسی برخلاف انتظارت رفتار میکند و تو هنوز میتوانی انتخاب کنی که چه کسی باشی.
جان گپ: تنهایی جاییست که خودت را میشناسی، اما آدمها جاییاند که میفهمی آن شناخت واقعاً چقدر در تو ریشه کرده است.
آگاهی اگر واقعی باشد، تو را از انسانها جدا نمیکند؛ تو را میان انسانها انسانیتر میکند.
940
Repost from N/a
هیچ چیز در خانه ما نبود که نشود با یک لیوان چای، حل و فصلش کرد.
_ من پیش از تو، جوجو مویز
940
گفتم: خاله جان، دوبار نشدن اگر قرار باشد به یک شدنِ خوب ختم شود، چه؟
خدا را چه دیدی... شاید درست وقتی امید را از فهرست احتمالاتت خط زدهای، کسی از راه برسد؛ چنان باشکوه که مثل شاملو بگویی: «زندگی ترکم کرده بود، زندگی آوردی»
#دیبا
940
در رستورانت صوفی محل محصولات ما را از نزدیک دیدن کنید
برای معلومات بیشتر پیام بگذارید
0794017805
بانوان|آقایان✅
