uz
Feedback
L🪷tus

L🪷tus

Kanalga Telegram’da o‘tish

دیبا، مونالیزا، نوا، پولاریس، آرکیده‌ی سفید، جسور، ادیب، نرگس، ماهورا، حریر، مانار، آرنا و...‌ام. اما اگر مرا ورق بزنی، اگر تا انتها بخوانی‌ام، خواهی دانست نه در نام‌ها خلاصه می‌شوم، نه در تعبیرها‌. من خودِ واژه‌ام، پیش از آن‌که نامی بر من نهاده باشند.

Ko'proq ko'rsatish
940
Obunachilar
+124 soatlar
-87 kun
-4530 kun
Postlar arxiv
دقِ رفیق لاکی‌گکم... 🥲🩵
دقِ رفیق لاکی‌گکم...
🥲🩵

من نمی‌دانم این مردم چگونه می‌توانند خیانت کنند شبی که بالشم را عوض می‌کنم تا صبح نمی‌توانم بخوابم! #هوگو
من نمی‌دانم این مردم چگونه می‌توانند خیانت کنند شبی که بالشم را عوض می‌کنم تا صبح نمی‌توانم بخوابم! #هوگو

چهارخانه پوشیده بودی، و من نفهمیدم چطور می‌شود این‌همه نظم این‌قدر بی‌قرارم کند. #دیبا
چهارخانه پوشیده بودی، و من نفهمیدم چطور می‌شود این‌همه نظم این‌قدر بی‌قرارم کند. #دیبا

اگر روابط انسانی آن‌قدر پیچیده نبود؛ چایم را درست می‌گرفتم و به سمت خانه‌ات می‌آمدم؛ و از تو می‌خواستم: تمام زندگی‌ام باشی...
اگر روابط انسانی آن‌قدر پیچیده نبود؛ چایم را درست می‌گرفتم و به سمت خانه‌ات می‌آمدم؛ و از تو می‌خواستم: تمام زندگی‌ام باشی...

پناه می‌برم به اتاق تاریک که هر گوشه‌اش دست می‌اندازم تویی!

همه‌چیز دارد می‌ریزد؛ برگ، باران، نور... و تو، با خونسردیِ عجیبی، هنوز داری به جهان اضافه می‌شوی. #دیبا

پاییز آمده، برگ‌ها یکی‌یکی استعفا داده‌اند؛ اما تو هنوز به درختِ دلم ماندن را یاد می‌دهی. #دیبا

آمده‌ام تقاضای پناهندگی کنم؛ نه از جنگ، نه از آوارگی؛ از خودم. و شنیده‌ام آغوش تو کشوری‌ست که با آدم‌های بی‌وطن، مهربان‌تر است. #دیبا

نگاهت کمین نیست؛ کمین را می‌شود دور زد؛ تو نگاه می‌کنی و تمام راه‌های فرار ناگهان عاشقانه می‌شوند. #دیبا
نگاهت کمین نیست؛ کمین را می‌شود دور زد؛ تو نگاه می‌کنی و تمام راه‌های فرار ناگهان عاشقانه می‌شوند. #دیبا

حافظه‌ی شگفت‌انگیزی دارم؛ مثل فیل، آدم‌ها و مکان‌ها را سال‌ها به خاطر می‌سپارم؛ مثل دلفین، صداها را حتی پس از سال‌ها از میان هزاران صدا تشخیص می‌دهم؛ مثل کلاغ، چهره‌ها از خاطرم نمی‌روند؛ و مثل اختاپوس، جزئیات و الگوها را جایی عمیق در ذهنم نگه می‌دارم. گاهی از شگفتیِ این نعمت گریه‌ام می‌گیرد؛ و بیشترِ گاهی، از باری که همین نعمت روی دوشم می‌گذارد. #دیبا

27 September

«انسان‌ها همین‌اند؛ ناامیدکننده.» بله، خیلی سخت است که نگذاری نگاهت نسبت به انسان‌ها تاریک شود؛ وقتی دروغ می‌بینی، غیبت می‌شنوی، حسادت می‌بینی، با خودشیفتگی و بی‌مهری روبه‌رو می‌شوی و رفتار و گفتار آدم‌ها بارها ناامیدت می‌کند. شاید بخشی از رنج ما از این‌جاست که به خیلی چیزها بیش از حد آرمانی نگاه می‌کنیم. وقتی از انسان‌ها توقع داریم همیشه صادق، مهربان، آگاه و درست‌رفتار باشند، هر بار که خلافش را می‌بینیم، فقط از رفتارشان رنج نمی‌بریم؛ از فرو ریختن تصویری که از آن‌ها ساخته بودیم هم رنج می‌بریم. باید تا حدی واقع‌بین بود. توقع کمتر، به معنای بی‌تفاوت شدن نیست؛ یعنی آدم‌ها را همان‌طور که هستند ببینیم، نه آن‌طور که دوست داریم باشند. یک انسان اگر به تو دروغ گفت، معنایش این نیست که تو هم دیگر صادق نباشی. معنایش این نیست که همه دروغگو هستند. فقط یعنی این آدم، در این موقعیت، دروغ گفته است. مهم این است که یاد بگیری در برابر هر چیزی، چه واکنشی داشته باشی؛ کجا حرف بزنی، کجا سکوت کنی، کجا اعتماد کنی و کجا مرز بگذاری. من حتی دوست دارم باز هم دروغ ببینم، غیبت بشنوم، حسادت را تجربه کنم و آدم‌های خودشیفته را ملاقات کنم؛ نه از برای این‌که این رفتارها را دوست دارم، از این‌که نمی‌خواهم از تجربه‌کردن جهان فرار کنم. چون هر قدر هم خودت را کنار بکشی، باز انسان هست. هرجا انسان هست، احتمالِ مواجهه با تمام این تناقض‌ها هم هست. تو نمی‌توانی همه را بلاک کنی، همه رابطه‌ها را قطع کنی و هرجا چیزی آزارت داد، از آنجا بروی. گاهی فاصله لازم است، گاهی قطع رابطه لازم است، اما فرار نمی‌تواند پاسخ همیشگی باشد. چون هرجا بروی، خودت را با خودت می‌بری و هر جا انسان باشد، دوباره با انسان روبه‌رو خواهی شد. باید یاد بگیری عبور کنی، نه فرار. آگاهی قرار نیست ما را از آدم‌ها جدا کند؛ قرار است شیوهٔ بودن ما را میان آدم‌ها تغییر دهد. آگاهی نباید بگوید «من دیگر مثل شما نیستم، پس از شما جدا می‌شوم.» باید بگوید «من شما را بهتر می‌بینم، پس بهتر می‌دانم کجا نزدیک شوم، کجا فاصله بگیرم و چگونه خودم را گم نکنم.» بالاخره اگر خدا مثل «شازده کوچولو» برای هرکدام‌مان یک سیارهٔ جداگانه نداده، شاید معنایش این باشد که قرار است با هم زندگی کنیم؛ با تفاوت‌ها، ضعف‌ها، زخم‌ها، تناقض‌ها و تمام آن چیزهایی که گاهی ناامیدمان می‌کنند. حرف‌هایی که از کتاب‌ها یاد گرفته‌ای، تجربه‌هایی که از زندگی گرفته‌ای، عشقی که فهمیده‌ای و حضور و صبری که در سکوت و مدیتیشن تمرین کرده‌ای، نباید فقط وقتی تنها هستی معنا داشته باشد. ارزش واقعی‌شان وقتی معلوم می‌شود که میان آدم‌ها زندگی‌شان کنی؛ درست همان‌جایی که کسی ناامیدت می‌کند، کسی برخلاف انتظارت رفتار می‌کند و تو هنوز می‌توانی انتخاب کنی که چه کسی باشی. جان گپ: تنهایی جایی‌ست که خودت را می‌شناسی، اما آدم‌ها جایی‌اند که می‌فهمی آن شناخت واقعاً چقدر در تو ریشه کرده است. آگاهی اگر واقعی باشد، تو را از انسان‌ها جدا نمی‌کند؛ تو را میان انسان‌ها انسانی‌تر می‌کند.

عه تو!
عه تو!

Repost from N/a
هیچ چیز در خانه ما نبود که نشود با یک لیوان چای، حل و فصلش کرد.
_ من پیش از تو، جوجو مویز

_ چرا از هم جدا شدید؟ + می‌گفت طوری دوستم داشته باش که گویا چای هستم!
😄☕️

گفتم: خاله‌ جان، دوبار نشدن اگر قرار باشد به یک‌ شدنِ خوب ختم شود، چه؟ خدا را چه دیدی... شاید درست وقتی امید را از فهرست احتمالاتت خط زده‌ای، کسی از راه برسد؛ چنان باشکوه که مثل شاملو بگویی: «زندگی ترکم کرده بود، زندگی آوردی» #دیبا

در رستورانت صوفی محل محصولات ما را از نزدیک دیدن کنید برای معلومات بیشتر پیام بگذارید 0794017805 بانوان|آقایان✅
در رستورانت صوفی محل محصولات ما را از نزدیک دیدن کنید برای معلومات بیشتر پیام بگذارید 0794017805 بانوان|آقایان✅

گویی تو را پیش از آن‌که بشناسم، در جایی از جانم به یاد داشته‌ام. #دیبا

کیستی که من در حوالی تو، حتی در خواب، دیرتر از همیشه بازمی‌گردم؟ #دیبا
کیستی که من در حوالی تو، حتی در خواب، دیرتر از همیشه بازمی‌گردم؟ #دیبا

آن‌قدر مجذوب چیزی شدن که انگار نمی‌توانی حرکت کنی یا چشم برداری. کجا این واژه را زندگی کردی؟
آن‌قدر مجذوب چیزی شدن که انگار نمی‌توانی حرکت کنی یا چشم برداری.
کجا این واژه را زندگی کردی؟