Wabi-sabi | Deeba Amin
Відкрити в Telegram
دیبا، مونالیزا، نوا، پولاریس، آرکیدهی سفید، جسور، ادیب، نرگس، ماهورا، حریر، مانار، آرنا و...ام. اما اگر مرا ورق بزنی، اگر تا انتها بخوانیام، خواهی دانست نه در نامها خلاصه میشوم، نه در تعبیرها. من خودِ واژهام، پیش از آنکه نامی بر من نهاده باشند.
Показати більше1 008
Підписники
+124 години
-47 днів
+230 день
Архів дописів
I asked: "what the difference was between Story and Instant?"
He said: "There isn't much difference. You can edit a Story before posting it, but an Instant is simply the moment as it is—the second you capture it, people see it."
Today, I came across the word instant in a book, and it suddenly made me think about life.
Some moments are like Instant. They have no undo button and no chance to be edited. The words you say, the silence you choose, the decisions you make—those are the versions of you the world gets to see.
Maybe life is less like a Story and more like an Instant.
Repost from N/a
📚 سومین نشست نقد و بررسی کتاب باشگاه کتابخوانی ذهن آگاه
📖 کتاب: کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو
اگر به کتاب، رشد فردی و گفتوگوهای الهامبخش علاقهمند هستید، شما را به این نشست فرهنگی دعوت میکنیم تا درباره مفاهیم ارزشمند این کتاب، مانند رؤیا، هدف، شجاعت، خودشناسی و یافتن گنج درونی، با هم به تبادل نظر بپردازیم.
مهمانان ویژه: ✨ بانو ملکه صاحبی ✨ بانو دیبا امین
📅 زمان: شنبه، ۲۷ سرطان
🕘 ساعت: ۹:۰۰ صبح
📍 مکان: مرکز آموزشی ذهن آگاه (جاده شهید مزاری، ایستگاه شفاخانه)
🌸 ویژه بانوان
📞 ثبتنام: 0772280381 0702305709
🌱 باشگاه کتابخوانی مرکز تحقیقاتی ذهن آگاه «میخوانیم، میاندیشیم، میسازیم.»
وقتی از Steve Jobs حرف میزنیم، از یک فروشندهی سادهی تکنولوژی حرف نمیزنیم؛ از کسی حرف میزنیم که در مرز باریک «نیاز» و «میل» ایستاد و گفت: گاهی انسان نمیداند چه میخواهد، تا وقتی که آن را ببیند.
اپل، فقط یک شرکت نبود؛ یک آزمایش بود روی ذهن انسان. اینکه آیا میشود چیزی ساخت، بعد به مردم نشان داد و گفت: «تو از قبل به این نیاز داشتی، فقط اسمش را نمیدانستی.»
آیفون قبل از آیفون، وجود نداشت؛ اما بعد از آمدنش، گویا همیشه در جیب تاریخ بوده است.
ما بهجای اینکه نیاز را کشف کنیم، به نامها وابسته میشویم.
روزی بود که کسی نمیگفت «درونگرا» یا «برونگرا»؛ آدمها فقط زندگی میکردند: ساکت یا پرحرف، تنها یا جمعی.
اما وقتی Carl Jung آمد و در کتاب «سنخهای روانشناختی» این دو واژه را ساخت، گویا پنجرهای در ذهن انسان باز شد… و بعد آرامآرام تبدیل شد به قفس.
حالا خیلیها قبل از اینکه خودشان را تجربه کنند، خودشان را تعریف میکنند.
میگویند: «من درونگرام»، و بعد تازه شروع میکنند مطابق آن زندگی کردن.
نامها، گاهی توضیح نمیدهند؛ جهت میدهند.
دیروزها، بسیاری از تجربهها وجود داشتند اما دیده نمیشدند.
نه اینکه کمتر بودند؛ فقط کسی برایشان واژه نساخته بود.
حتی بعضی تفاوتها، تا وقتی اسم نداشتند، مسئله هم نبودند.
انسانها زندگی میکردند، بدون اینکه هر رفتارشان را در یک قاب هویتی بگذارند.
اما وقتی نام آمد، نگاه هم آمد.
و وقتی نگاه آمد، مقایسه هم آمد.
مسئله درستاند یا غلط بودن نامها نیست؛ مسئله این است که انسان، قبل از نامها چه کسی بوده است؟
و شاید مهمتر از همه، این سؤال: آیا هنوز هم میشود چیزی را زندگی کرد،
بدون اینکه فوراً آن را تبدیل به یک تعریف کرد؟
مرسو در «بیگانه» دقیقاً قربانی همین موضوع است. او آدم تازهای نمیشود؛ فقط چون جامعه نمیتواند برای رفتارش نامِ آشنایی پیدا کند، او را «بیاحساس»، «بیگانه» و «خطرناک» مینامد.
این اتفاق فقط در رمان کامو نمیافتد. استیو جابز نشان داد که گاهی یک نام، نیازی را خلق میکند که پیش از آن احساسش نمیکردیم. یونگ نشان داد که یک واژه میتواند میلیونها نفر را وادار کند خودشان را «درونگرا» یا «برونگرا» ببینند. و کامو نشان داد که یک نام میتواند سرنوشت یک انسان را تغییر دهد.
شاید بزرگترین قدرت انسان، نامگذاری باشد. چون از لحظهای که چیزی را نام میگذاری، فقط آن را توصیف نمیکنی؛ کمکم یاد میگیری همانطور ببینی، همانطور قضاوت کنی و گاهی همانطور زندگی کنی.
سوالی، متنی، شعری، نوشتهی!
من جواب میدهم تو حس خوب بفرست!🤝
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5512632464
گاهی ساعتها به گلهای قالین نگاه میکنم.
فکر میکنم شاید یکی از این گلها روزی باغ بوده باشد.
بعد نگاهم از قالی به سقف میرود. سقف را هم دوست دارم؛ هیچوقت ادعا نکرده آسمان است، اما سالهاست رویای پرواز را روی شانههایش نگه داشته.
و اگر پنجره باز باشد، آسمان ادامهٔ فکرهایم میشود.
بعضیها خیال میکنند حواسم پرت است. نه... من فقط گاهی از راهِ نگاه کردن زندگی میکنم.
اگر دیدی مدتهاست به نقطهای خیره ماندهام، نگران نشو. شاید دارم با چیزی حرف میزنم که زبانِ آدمها را بلد نیست.
#دیبا
اگر قرار باشد همهی لکهها پاک شوند، همهی چینها از بین بروند، همهی لکنتها روان شوند، دیگر تو، تویی؟
ما آدمها عاشقِ ویرایشیم.
عکسها را ویرایش میکنیم، صداها را، رفتارها را، حتی خودمان را.
اما زیبایی، گاهی همان چیزیست که دیگران برای حذفش عجله دارند.
من آدمها را با لکههای مادرزادیشان دوست دارم، با موهای زائدشان، با خالهای گوشتیشان، با شکافِ لبشان، با ککومکهای صورتشان، با ابروهایی که شبیه هم نیستند.
من شیفتهی همان جزئیاتی هستم که هر آدم را، خودِ او میکند.
#دیبا
#ڪشف_ڪلمه
#میازاکی دارد سیگارش را میکشد، مصاحبهکننده میپرسد:
آقای میازاکی تا حالا فکر کردید بعد از مرگ شما چه اتفاقی برای استودیو جیبلی میافته؟
آقای میازاکی خیلی خونسرد به سیگارش پک میزند و جواب میدهد: بله. نابود میشه.
نگاه متعجب مصاحبهگر، و تاکیدِ دوبارهی آقای میازاکی که اطمینان دارد قرار است همه چیز نابود شود.
ولی این اطمینان به نابودی باعث میشود که دیگر کار نکند؟ یا دیگر با دقت و کیفیت و عشق کار نکند؟
نه!
چیزها نابود میشوند و نابودیشان هیچ ربطی به میزان عشق ما بهشان ندارند.
درست یک نوع وابیسابی و مجسم بودن و ادامه دادن.
آدمها را از حرفهایشان نمیشود شناخت.
باید دید وقتی هیچکس نگاهشان نمیکند، با یک فنجان چای، با یک گلدان خشک، با گربهای که از کنارشان رد میشود و با غروب... چگونه رفتار میکنند.
هیچکس به اندازهی تنهایی، چهرهی آدمها را از بر نیست.
#دیباتو را دوست ندارم، من به جهانی علاقهمندم که فقط در حضورت وجود دارد.
#دیبا
اگر گریه نکنی، معنیاش این نیست که چیزی را از دست ندادهای؛ یعنی فقط شکل دیگری از فقدان را انتخاب کردهای.
#دیبا
#لوتوس 🪷
فکر میکنم دوستی و دوستداشتن، از همین نقطه شروع میشوند. از اینکه جهان ناگهان برایت یک شاهد پیدا میکند. کسیکه لازم نیست مشکلت را حل کند، لازم نیست نصیحتت کند، لازم نیست حتی کاری انجام دهد. کافیست باشد!#دیبا 💌• برشی از نامه
در این گروه وصل شوید و جلسهی اول این دوره شگرف را رایگان داشته باشید!
https://t.me/+ZTJuptEeyNsxZTZl
تمام قصهها با «روزی روزگاری» آغاز نمیشوند؛ بعضیهایشان چنین شروع میشوند: «چراغ ایوان را روشن گذاشتم، شاید امشب دیرتر برگردی...»
#دیبا
