fa
Feedback
بغض یک مرد

بغض یک مرد

کانال بسته

به نام خدا به قلم: ع.ک پارت گذاری هر روز به جز جمعه‌ها! شما با بنرهای واقعی از رمان عضو شدین! رمان های من: @Asal0k

نمایش بیشتر
6 289
مشترکین
-724 ساعت
-717 روز
-19630 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
- تو… تو داری باهام لاس می‌زنی؟ - یس! بالاخره بعد یک سال فهمیدی! صدایش پر از پیروزی‌ و لرزی از خنده بود و لبخندمغرورش پهن‌تر شد. با خجالت لب گزیدم و سرخ شدم تا به آن شیوه‌ای که نریمان مرا مورد تمسخر قرار داده بود نخندم. کراواتش را شل کرده و با لبخند کج معروفش چند قدمی پیش آمد. در باغ کسی جز ما نبود، همه سرگرم جشن و پایکوبی بودند. - حالا که بالاخره بعد یه سال منظورمو فهمیدی، نظرت چیه؟ جرئت داری این بازی رو ادامه بدی خانوم کوچیک؟! https://t.me/+5454JcIhWko5ODdk https://t.me/+5454JcIhWko5ODdk من باید انتقام بگیرم. حتی اگه مجبور بشم نقش بازی کنم تا اون مرد مغرور فکر کنه هنوز عاشقشم... عشق؟ نه... این بار انتقام در راهه. ☀️ هشت دقیقه و بیست ثانیه عاشقانه‌ای پر معما کاری جدید از دلان موسوی 😍🔥

.

Repost from N/a
ستاره‌ی حکمت، دختری که با هزاران امید و آرزو به شهر آمد برای رسیدن به آینده‌ای روشن. اما رویای درس خواندنش درست وسط جنگ قدرت دو جراح عاشق پیشه قرار می‌گیرد، دو دوست و همکار قدیمی.... و حالا دوستی سالهای دور آن دو مرد به رقابتی نفس گیر برای عشق و ریاست بیمارستان تبدیل می‌شود. برای خواندن این داستان پر از هیجان با قلم من همراه باشید... https://t.me/+kHIdqMr2U9VmYzNk

Repost from N/a
رمان جذاب و آنلاین آرام دل در کنار پی دی اف های جذاب...قسمتی از رمان آنلاین😍👇👇👇 دستاشو زیر زانوهام انداخت، بغلم کرد و سمت اتاق خواب بردم! روی تخت خوابوندم و... https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0 دنبال رمان های صحنه دار میگیردی؟!🔞💋 معدن رمان های جذاب و هات دنبال رمان های زوری و خشن هستی هرچنلی بری مسدود میشه😒👿مثل رمان های😋👇 #غیرتی #ازدواج_زوری #قاتل_خاموش #شاهرگ #مافیایی #پدربزرگ_هات_من #توله_وحشی #سرگرد_جذاب_من و....😳🙈 اینجا کلی رمان های هات و صحنه دار داریم که باید تنهای بخونیش تازه گروه نقد و معرفی رمان هم دارن میتونی اون رمانی که یادت رفته اونجا پیدا کنی https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0 https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0 ۶صبح پاک

Repost from N/a
#پسره_باید_بین_دنیا_و‌_عشقش_یکی‌رو_انتخاب‌کنه😭❌ -منو ول کن تو باید دنیا رو نجات بدی دستم رو محکم چسبید و فریاد زد: -از دستت
#پسره_باید_بین_دنیا_و‌_عشقش_یکی‌رو_انتخاب‌کنه😭❌ -منو ول کن تو باید دنیا رو نجات بدی دستم رو محکم چسبید و فریاد زد: -از دستت نمیدم تو مال منی هقی زدم و دستم رو کشیدم: -نکن با نجات من دنیا رو نابود میکنی سرم رو قاب گرفت: -تو نفس منی چطور ولت کنم؟! با چشمایی گریون بهش خیره شدم و به یکباره خودمو پرت کردم پایین که صدای فریاد پردرد اوریون با جیغ من یکی شد . . . 🤫🔥🚨 https://t.me/+YBhQQeP9Igc1NTc0 https://t.me/+YBhQQeP9Igc1NTc0 #دلم‌کباب‌شد‌واسشون🥺 ۱۶:۳۰پاک

Repost from N/a
دختره با برادردوستش توی برف و بوران گیرکردن غافل از اینکه #اون‌مردانسان‌نیست !!! 🔥❤️‍🔥 https://t.me/+kHwKl-yWxXFmYjI0 داخل ماشین کم کم داشت جای اون گرمای مطبوعش و به #سرمای‌کشنده میداد ، هق زدم و گفتم : ما ..اینجا ..می..میریم با شنیدن صدای #گرگ ، نگاهی به هوای تاریک بیرون انداختم و وحشتم بیشتر شد و رسما داشتم زار میزدم کلافه پرسید _ واسه چی داری گریه میکنی الان ؟؟ _واسه ..اینکه ..نمی ..خوام ..خوراک ..گرگ..ها ..بشم .. !! صدای زمزمه اش باعث شد فکر کنم توهم زدم _ #همین_الانشم_کنار_یه_گرگی !! با چشمای اشکی و با تعجب خیره شدم بهش که کلافه نگاهم کرد و دستهاشو باز کرد _ اونطوری نگاهم نکن توله سگ !! بیا بغلم دست بلند کرد و کشیدم توی بغلش ، یکه خورده و معذب مثل چوب خشک توی بغلش جا گرفتم اما ...چرا اینقدر بدنش گرم بود ؟؟؟ درحالی که من کم مونده بود #قندیل ببندم !! با تته پته گفتم : تب دارین ؟؟!!! منو چسبوند به سینه اش و لبه های کتش و نزدیک هم کرد و زمزمه کرد : نه نگاه خمارش روی لبهام نشست و گرفته لب زد _ میخوام گرمت کنم لبهاش روی لبم نشست و با ولع شروع به بوسیدنم کرد ، با کرختی و به سختی چشم باز کردم اما نگاهم روی دندون های تیز و بلندش نشست که از لبهاش بیرون زده بودن ، وحشت زده تا خواستم ازش فاصله بگیرم به سمت گردنم هجوم آورد و ... https://t.me/+kHwKl-yWxXFmYjI0 https://t.me/+kHwKl-yWxXFmYjI0
❌😡پارت اصلی رمان ، کپی اکیدا ممنوع😡❌

Repost from N/a
ادعا می‌کرد علاقه‌ای به مهتاب ندارد. ادعا می‌کرد دلش برای آن دخترک سرتق نلرزیده! اما ... آن روز به محض اینکه جسم ظریفش را  روی زمین دید ؛ قلبش از جا کَنده شد. فریاد کشید: — چی شدهههههه؟؟؟ یکی از کارگرها، رنگ‌پریده و هراسان، جلو آمد: — آقای مهندس... خانم پناهی... با صدای انفجا•ر داخل معدن از حال رفت... — تو غلط کردی خانم رو آوردی اینجا اونم وقتی می‌دونستی امروز انفجا•ر داریم! دهانش پر شد تا بیشتر اورا بتوپد که چشمش افتاد به کارگری دیگر که خم شده بود تا مهتاب را از زمین بلند کند.خونَش به جوش آمد و داد زد : — بهــــــــــش دست نزننننن مرتیکههههه ! سپس خودش ، مقابل نگاهِ تمام کارگرها و همکارانش مهتاب را در آغوش کشید ... https://t.me/+XgXyaxWLcFY0YmU0 https://t.me/+XgXyaxWLcFY0YmU0
تقابل مهتابِ زیبا و پر انرژی با عماد سعادت، رئیس بداخلاقی که به یخ بودن معروفه❤️ آخ از اون روزی که یخ‌های قطب جنوب آب بشن😁
#قصه‌‌ی‌مهتاب🌙 ( رمانی براساس واقعیت)

Repost from N/a
عصبی جلوش ایستادم و گفتم: هدفت از این کارا چیه ارسلان ؟مگه قرار نبود فقط عذابم بدی؟ مگه قرار نبود روی سگت رو نشونم بدی؟ - سگ‌اخلاق دوست داری؟ ـ  من نه سگ‌ اخلاقیت رو دوست دارم، نه مهربونیت رو. من کلاً دوست ندارم تو رو دوست داشته باشم. _پس اعتراف میکنی که داری هوایی می‌شی؟! که دلت لرزیده برام!!! راست میگفت دلم لرزیده بود برای این شوهر اجباریم.گریه کنان جیغ زدم:آررررره هوایی شدم . نمی‌خوام عاشقت باشم اما هستم.نمیخوام دوستت داشته باشم وقتی که تو از من و این زندگی متنفری ... نمیخواااام. جلو آمد و تن لرزانم را در آغوش گرفت . کنار گوشم زمزمه کرد: متنفر نیستم ...دلم بند توعه بفهم اینو . https://t.me/+0mXSi8Bz3RtlYzg0 دستش روی بازویم نوازش‌وار به حرکت درمیاد.زمزمه‌های آرومشو می‌شنوم و قلبم مچاله میشه. ــ خیلی خوشگلی ... داری دمار از روزگارم درمیاری ولی ازت متنفرم راز !!!ازت متنفرم و بازم نمی‌تونم ازت دور بشم! ازدواج مون اجباری بود.من قاتل برادرش بودم اما ... عاشقانه‌‌ای ناب ❤️‍🔥 توصیه ویژه کپی ممنوع پارت واقعیvip👏🏻

#پارت۱۵۰ #بغض_یک_مرد #ع_ک این‌بار دیگر خودِ معین قدم جلو می‌گذارد، قرص‌ها را از جیب شلوارش بیرون می‌آورد و دست شیرو می‌دهد. روبه‌روی سمین با فاصله ایستاد. - اگه کوچیک‌ترین حرفی از این اتفاق جایی زده بشه... آخ اگه زده بشه، من می‌دونم و تک تک‌تون مطمئن باشین به یکی‌تون هم رحم نمی‌کنم... کاری می‌کنم که این رفتار الان واسه اون لحظه‌تون آرزو باشه، درضمن بخواین واسه اون سه تا دردسری درست کنین و باز جلوشون سبز بشین هم یه موضوع دیگه‌س، شکایت کنین پای شکایت اون سه تا، تا تهش می‌مونم می‌برمتون به جهنم و برتون می‌گردونم... روزگارتون رو سیاه می‌کنم... الان هم کمِتونِ و شانس آوردین کار دارم و باید برم وگرنه به این سادگی‌ها هم ولتون نمی‌کردم. عقب رفت و با نگاهی تهدیدوار به دخترها، پسرها را خطاب قرار داد. - بده قرص رو بهشون. ورق هر دو قرص را خالی می‌کند و به سمت دخترها می‌برد، قرص را به زور درون دهان دخترها می‌اندازند. کامی اولین نفر با باز کردن آرام دکمه‌های پیراهنش به سمت دختر چشم عسلی مد نظرش می‌رود... . همین حرکت، بقیه را به قدم برداشتن به سمت دخترها ترغیب می‌کند قرص‌ها داشت تاثیر خودشان را می‌گذاشتن، نگاهشان کم‌کم داشت تار می‌شد و سرشان گیج می‌رفت. حتی با وجود باز شدن دست، پا و دهنشان هم قدرتی برای تکلم نداشتن، با گذشته دو دقیقه یکی یکی بیهوش روی زمین افتادن. کامی سریع دکمه‌های باز شده‌ش را بست و عقب کشید. - حس متجاوز بهم دست داد، اَی مور‌مورم شد... من تنم رو بزنم به تن اینا؟ شیرو: با سجاد شریک بودی؟ تری... . مشت سجاد همان مرد بور بر روی شانه‌اش حرفش را قطع می‌کند. - زر نزن باو، من ک‌.خل یه نفرم... خدا کنه امروز رو هیچ وقت نفهمه، پارم می‌کنه. شیرو: فقط قبل مرگ بگو حلوات رو قشنگ‌ درست کنن، بده اون خاله‌ت... کیه؟ عا آتی جون. سجاد: نسناس.

خاندان آوَش بِیگ سه تا نوه‌ٔ پسری و یه نوه‌ٔ دختری داره و حالا سر ریاست منطقه و مالکیت دارایی‌های خاندان،جنگ راه افتاده و چه شرطی بدتر و سخت‌تر از اینکه همتا،تنها نوه‌ی دختری باید با یکی از پسر‌عموهاش باشه تا بتونه ریاستو به دست بگیره؟ حضور کیاراد،پسرعموی فرنگ رفته‌‌ی همتا، کمی انتخاب رو براش راحت میکنه اما خبر نداره که کیاراد چه قدر بی‌رحمه و قراره بلایی به سرش بیاره که‌...🥲❗️ https://t.me/+1rmEWFeWEphjMTM8 هیجانی و معمایی ❗️

Repost from N/a
نگاهم را از روی زمین برنمی‌دارم. فقط می‌خواهم از کنارش رد شوم و همه‌چیز تمام شود. همان لحظه، صدای خنده‌ی یکی از پسرها از چند قدمی‌مان بلند می‌شود. «خانم روانشناس، شماره‌تونو که نگرفتیم!» قبل از این‌که حتی فرصت کنم جواب بدهم، فرداد یک قدم جلوتر می‌آید. نه داد می‌زند، نه اخم می‌کند. فقط آن‌قدر نزدیکم می‌ایستد که سایه‌اش بین من و آن پسر می‌افتد. «کاری داشتی به خودم بگو.» پسر با خنده شانه‌ای بالا می‌اندازد. «مگه وکیلشی؟» فرداد لبخند خیلی کمرنگی می‌زند؛ از آن لبخندهایی که بیشتر آدم را می‌ترساند تا آرام کند. «نه... ولی از این به بعد، حواست باشه طرف حسابت کیه.» نفسم در سینه حبس می‌شود. برای اولین بار، نگاهش را از روی آن پسر برمی‌دارد و به من خیره می‌شود. «بیا رها... دیر وقته.» نمی‌دانم چرا، اما میان آن همه آدم، تنها چیزی که حس می‌کنم امنیتی‌ست که کنار او ایستادن به من می‌دهد... https://t.me/+4FwUEyoAKjIwZTY0 یه رابطه معمولی به یه عشق بزرگ تبدیل می‌شه اما شخصیت پسر داستان با ازدواج مخالفه و این شروع چالش‌هاشونه.داستانی براساس واقعیت‼️

Repost from N/a
هرچی تقلا میکردم پوزخند فرحان بیشتر می‌شد، تخت رو دور زد نزدیک گوشم غرید: _ گفتم داری با آتیش بازی می‌کنی. حالا که هوس کردی ب
هرچی تقلا میکردم پوزخند فرحان بیشتر می‌شد، تخت رو دور زد نزدیک گوشم غرید: _ گفتم داری با آتیش بازی می‌کنی. حالا که هوس کردی بعد فرارت بازم بیای پیشم، پس باید خوب سرویس بدی. _ ازت متنفرم هیولا، دست از سرم بردار. ولی دستش وحشیانه پامو رو چنگ زد و خودش رو بیشتر به سمتم کشید. _ بهت فرصت داده بودم بری، خودت خواستی . به تقلا که افتادم، جری‌تر شد و فرصت نداد و همون‌طور که دستامو بالای تخت بسته بود، به سمتم هجوم آورد و... https://t.me/+C1uPRjnqtx9iZTM0

Repost from N/a
#پسره_میاد_تو_اتاق_که_دختره_از_حموم ...🥵🔥 حوله رو خواستم باز کنم و با دیدنش که با لذت بهم نگاه می‌کرد جیغ بلندی کشیدم: -تو از کی تو اتاقی؟! نیشخندی زد و گفت: -از وقتی داشتی لباس زیر انتخاب میکردی! هینی کشیدم و گره حوله رو محکم تر کردم: -برو بیرون چرا در نزدی؟! نچی کرد و اومد جلو که با باز شدن حوله . . .😋🚷💦 https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0 https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0 ژانر : #عاشقانه #هیجانی #فووووول...😰 ۶صبح پاک

Repost from N/a
–تو فکری! –تو فکر نیستم، تو آرامشم! دارم از تک تک لحظاتم لذت میبرم! خندید و گفت: –منم نقشی توی آرامشت دارم؟! نگاهی پر از احساس بهش انداختم و گفتم: –تو خود آرامشی برام! دستشو دورم انداخت و گفت: –قلب منی! دفعه ی بعد دوتایی و بدون مزاحم میایم اینجا! گفتم: –همینطوری هم خوش میگذره! –آره اما دوتایی یه چیز دیگه ست! جنگل، مه، آتیش، بغل، اوووف! خندیدم و گفتم: –فقط فکر بغلی، نه؟! –فکر بغل نیستم، فکر بغلِ توام! خندیدم، خندید و بوسه ای کنار ابروم کاشت! . نویسنده : خورشید 🌞 . https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0 ۱۷پاک

Repost from N/a
–تو فکری! –تو فکر نیستم، تو آرامشم! دارم از تک تک لحظاتم لذت میبرم! خندید و گفت: –منم نقشی توی آرامشت دارم؟! نگاهی پر از احساس بهش انداختم و گفتم: –تو خود آرامشی برام! دستشو دورم انداخت و گفت: –قلب منی! دفعه ی بعد دوتایی و بدون مزاحم میایم اینجا! گفتم: –همینطوری هم خوش میگذره! –آره اما دوتایی یه چیز دیگه ست! جنگل، مه، آتیش، بغل، اوووف! خندیدم و گفتم: –فقط فکر بغلی، نه؟! –فکر بغل نیستم، فکر بغلِ توام! خندیدم، خندید و بوسه ای کنار ابروم کاشت! . نویسنده : خورشید 🌞 . https://t.me/+A1ZQ95zyrbMxZWE0 ۱۶:۳۰پاک

Repost from N/a
ادعا می‌کرد علاقه‌ای به مهتاب ندارد. ادعا می‌کرد دلش برای آن دخترک سرتق نلرزیده! اما ... آن روز به محض اینکه جسم ظریفش را  روی زمین دید ؛ #قلبش از جا کَنده شد. فریاد کشید: — چی شدهههههه؟؟؟ یکی از کارگرها، رنگ‌پریده و هراسان، جلو آمد: — آقای مهندس... خانم پناهی... با صدای انفجا•ر داخل معدن از حال رفت... — تو غلط کردی خانم رو آوردی اینجا اونم وقتی می‌دونستی امروز انفجا•ر داریم! دهانش پر شد تا بیشتر اورا بتوپد که چشمش افتاد به کارگری دیگر که خم شده بود تا مهتاب را از زمین بلند کند.خونَش به جوش آمد و داد زد : — بهــــــــــش دست نزننننن مرتیکههههه ! سپس خودش ، مقابل نگاهِ تمام کارگرها و همکارانش مهتاب را در آغوش کشید ... https://t.me/+XgXyaxWLcFY0YmU0 https://t.me/+XgXyaxWLcFY0YmU0
تقابل مهتابِ زیبا و پر انرژی با عماد سعادت، رئیس بداخلاقی که به یخ بودن معروفه❤️ آخ از اون روزی که یخ‌های قطب جنوب آب بشن😁
#قصه‌‌ی‌مهتاب🌙 ( رمانی براساس واقعیت)

Repost from N/a
هتل‌ترنج📒 مهندس‌صدر برام یک شخصیت بی‌نظیر بود.شیفته‌ی اعتماد به نفس وگیرایی صورت شده بودم.آرزو می‌کردم ای کاش می‌تونستم مثل او باشم.در همین افکار نگاه خیره‌ام راروی خودش شکار کرد وباحالت تمسخرچشمکی زدوگفت:چه خبر؟خودم راجمع‌وجور کردم وگفتم:هیچ!خبرخاصی نیست.پوزخند زد؛مطمئنی؟الان یکساعته این جا نشستی،به من زل زدی،عاشق شدی؟چیزی دردلم پاره شد.آب دهانم راقورت دادم،ببخشید متوجه رفتارم نبودم؛چیزی ذهنم را درگیرکرده به اون موضوع فکرمی‌کردم!تای ابرویش را بالا انداخت:چه موضوعی؟می‌تونم کمکت کنم؟غمگین شدم،جه جوابی به اومی‌دادم؛که من مسخ رفتاروجدیت وآرامشت شدم؟سرم رازیر انداختم وچیزی درجوابش نگفتم. جلوآمد؛شازده خانم؛فکرش رونکن؛درست می شه!هتل‌آرنج یک رمان‌روانشناختیه https://t.me/+wZCK0wMzHeljNTc0

Repost from N/a
- می‌دونید که ازدواج‌مون تحت شرایط خاصیه دیگه؟ - چه‌جور شرایطی مثلا؟ - واقعا نیازه که توضیح بدم؟ نگاهی از سر تفریح به صورتم ا
- می‌دونید که ازدواج‌مون تحت شرایط خاصیه دیگه؟ - چه‌جور شرایطی مثلا؟ - واقعا نیازه که توضیح بدم؟ نگاهی از سر تفریح به صورتم انداخت: - آره، ممنون می‌شم واضح‌تر بگی. - شرایط خاصی مثل جدا خوابیدن و کاری به کار هم نداشتن. - اسممون که بره تو شناسنامه هم بخوای نخوای باهم کار داریم. - ولی ما باهم قرار گذاشته بودیم. یک‌قدم نزدیک‌تر شد و پشت من به دیوار چسبید: - منم منکرش نشدم، یعنی تا تو نخوای منکرش نمی‌شم... و یک‌قدم دیگر هم نزدیک شد تا فاصله به نفس برسد: - نمی‌خوای؟ https://t.me/+qWidBhXRJBZmMDJk اولش فقط قرار به یه محرمیت مصلحتی بود واسه نجات جون من و پسرم اما...

پارت جدید دخترا🫢👀 زیاد نیست واسشون این دردا؟ 💔🫣 توی وی آی پی پارت سیصد رو رفتیم و نگم از اتفاقات مهیجی که افتاده، آلارز با... رفته سفر و... 🫢🤌🙂‍↔️

#پارت۱۴۹ #بغض_یک_مرد #ع_ک مردی که به میز استریل شده رسیده بود، نگاهی به دخترها می‌اندازد و با پیدا کردن فرد مد نظر نیشش خودکار باز میشه، جوری که کنار چشمش چین می‌خورد. - اوف، چی هم انتخاب کردی! من هستم، کامی نگاه چشاش همون رنگیه که می‌خوای، می‌خوای شریک شی من با شیرو هم اوکیم، می‌سازیم. مرد کامی نام که موهایش را یخی رنگ کرده بود، نگاهی با لذت و حریصی به دختر چشم عسلی می‌اندازد. - حله. شیرو: دادا من آروم ماروم دوست ندارما، خشن... خشونت خالص. - ردیفه... زیدی هم اوکیه، مگه نه؟ نگاهش را به دختر دیگری که موهایش را بلوند کرده بود، می اندازد. مرد بی آنکه ابزاری از روی میز بردارد سمت دخترها می‌رود... با نگاه دقیق جلوی چشم عسلی مذکور می‌ایستد. با نگاهی سرتاپایش را رصد می‌کند، گامی به عقب برمی‌دارد و قبل از اینکه مرد بور یا کامی اعتراضی کند، مشت محکمی بر بینی دخترک می‌زند. خون بینی و دهن دختر علاوه بر لباس و صورت خودش روی صورت دختر کناری هم می‌ریزد و جیغش را بلند. کامی: تف تو این شانس، گاو ریدی تو قیافه‌ش که... الان من رغبت نمی‌کنم نگاش کنم چه برسه که بخوام بهش نزدیک شم. مرد بور: ناشکر نباش هنوز هم به درد می‌خوره... هنوز سالمن. تیکه انداخت... مردی که مشت زده بود قدم برمی‌دارد و این‌بار دختر مو طلایی که انتخاب شیرو بود را هدف می‌گیرد و صدای او را در می‌آورد. انگار دست روی هر کدام می‌گذاشتن همان هدف بود. بینی شکسته و دندان‌های شل شده از مشت محکم مرد نتیجه‌ی کتکی بود که هر سه دختر خوردن. سَمین که دیگر چیزی ازش نمانده بود، درست بود هنوز به دردی که دخترک کشیده بود نرسیدن، اما این درد ورای آن‌چه بود که دخترک می‌کشید. این مشت‌ها زور صد برابر بیشتری از زور مشت دخترا داشتن. مرد دیگری به میدان می‌آید، با یه حرکت مشت توی شکم دخترها، با صندلی آن‌ها را بر روی زمین می‌اندازد. درد پیچیده در شکم و ستون فقراتشان نفس در سینه‌شان تنگ می‌کند. دخترکی که بلوندی می‌خواندنش دو باری بیهوش شده و با آب یخ بهوش آورده بودنش.