𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
Ir al canal en Telegram
در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
Mostrar más1 368
Suscriptores
-124 horas
-67 días
-3030 días
Archivo de publicaciones
1 368
این شادمانی و این رقص رو مدیون شما جاویدنامان هستیم که از هر شاهنامهای
حقیقی تر بودین.
1 368
حس میکنم که دیگر یک آدمتنها نیستم، که بیشمار آدم در مناست، نیمی از آنها مردهاند و نیمی دیگر باید برای آنها زنده بمانند.
1 368
مردم خوب آنهايی هستند كه به تناسب دركشان، بهترين كاری را كه از دستشان ساخته است انجام میدهند! کشتن مرغ مینا؛ هارپرلی
1 368
تعصب یک واژه ی کثیف است و ایمان واژهای پاک، که در یک چیز مشترکند:زمانی که منطق به پایان میرسد، آنها شروع میشوند. کشتن مرغ مینا؛ هارپرلی
1 368
Repost from ·Alaska, Alaska·
نمیدونم چطوری توضیح بدم ولی وسط این همه چیزهای وحشتناکی که این مدت دیدیم، وسط این همه غصه و ناامیدی و به همراه اون امیدهای خیلی کوچیکی که نصیبمون شد، من متوجه شدم که در هیچ دورهای به اندازهی این زمان انقدر عاشق ایران نبودم. نه اینکه ایران رو دوست نداشتم، نه، ولی تاحالا انقدر زیاد معنای وطن رو با تموم وجودم درک نکرده بودم چون بیشتر آدمهایی که میدیدم، از وطن فقط به دنبال سودی بودن که بهشون میرسید. الآن میفهمم واقعا یعنی چی. الآن میفهمم یک نفر برای سرزمینی که دوستش داره چه فداکاریهایی ممکنه بکنه. میفهمم ممکنه از چه چیزهایی گذشت فقط برای اینکه جایی که داخلش زندگی میکنی درنهایت واقعا حس خونه بهت بده. خونه امنیت داره، آرامش داره، غم و اندوه هم داره ولی در کنارش شادی هم داره، زندگی داره، نگرانی هم داره ولی در کنارش کلی امید داره. ممکنه خونه رو ترک کنی ولی تا ابد یه بخشی ازت میخواد به خونه برگرده، هر کاری کنی یه بخشی ازت داخل اون خونه میمونه. معمولا آدم توی خونهش حس غریبه بودن نمیکنه. حالا میفهمم همهی اینها یعنی چی. نمیدونم این آدمها با ما چی کار کردن که این همه مدت فکر میکردم اینجا برای من جایی وجود نداره. حالا به این نتیجه رسیدم که باید برای من هم جایی داشته باشه. اینجا وطن من هم هست! دلیل عصبانیتم در تمام این مدت همینه؛ از اینکه باعث شدن این همه مدت چنین حسهایی داشته باشم عصبانیام.
درست یا غلطش رو نمیدونم ولی انقدر امید دارم که گاهی اوقات وقتی به آینده فکر میکنم، وقتی تصور میکنم که ممکنه چیزها کمی بهتر بشن واقعا گریه میکنم و نمیفهمم این گریه از روی شادیه یا غم چیزهایی هست که این همه مدت تجربه کردیم. به هرحال، ما بیشماریم و همه داریم سعی میکنیم این خونه رو به شکلی بهتر بسازیم. به امید روزهای بهتر.
1 368
اگه بخوام از جنایت و مکافات شروع کنم، باید برگردم به همون اتاق تنگ و خفهی راسکولنیکف؛ جایی که یه دانشجوی فقیر، آرومآروم خودش رو قانع میکنه که حق داره بکشه. فئودور داستایوفسکی با یه دقت بیرحمانه ما رو میبره توی ذهنش؛ جایی که یه ایدهی بهظاهر منطقی شکل میگیره: اینکه بعضی آدمها «معمولی»ان و بعضیها «خاص». و اون خاصها، اگه لازم باشه، میتونن قانون رو بشکنن، حتی خون بریزن، چون هدفشون بزرگتره.
راسکولنیکف اول با استدلال جلو میره. میگه اون پیرزن رباخوار انگل جامعهست، حذفش شاید حتی مفید باشه. یعنی دقیقاً از لحظهای شروع میکنه که ارزش جان یه انسان رو سبکسنگین میکنه. اما بعد از قتل، داستان تازه شروع میشه: کابوس، تب، هذیان، فروپاشی. داستایوفسکی نشون میده که جنایت فقط بیرونی نیست؛ اول توی ذهن اتفاق میافته، با یه توجیه، با یه حس برتری. و مکافاتش هم فقط تبعید نیست؛ عذاب وجدان و فرسایش روحه.
حالا اگه از رمان بیایم بیرون و به خیزش دیماه مردم ایران نگاه کنیم، انگار با همون منطق روبهرو میشیم، فقط در مقیاسی بزرگتر. وقتی حکومتی خودش رو مالک حقیقت بدونه، وقتی مخالف رو نه شهروند که «دشمن» ببینه، دقیقاً همون خط فکری راسکولنیکف فعال میشه: اینها مانعن، حذفشون اشکالی نداره.
اونجا هم جان آدمها تبدیل میشه به عدد، به «هزینهی حفظ نظم». و وقتی خشونت با تفسیرهای متعصبانه از دین توجیه میشه، خطر دوچندان میشه؛ چون عامل خشونت خودش رو جنایتکار نمیبینه، خودش رو مأمور مقدس میدونه. جهل وقتی با تعصب گره بخوره، میتونه قساوت رو به اسم ایمان اجرا کنه. همون حس «برتر بودن» که راسکولنیکف رو به قتل رسوند، اینجا در قالب یک قدرت سیاسی ظاهر میشه که خودش رو فراتر از نقد و پرسش میدونه.
اما هم رمان و هم واقعیت یه چیز رو یادآوری میکنن: مکافات دیر یا زود میرسه. توی داستان، مکافات اول از درون شروع میشه؛ راسکولنیکف قبل از دادگاه، توی ذهن خودش محکوم شده. توی واقعیت هم، خشونت سیستماتیک شاید مدتی دوام بیاره، اما هزینهش توی روح جامعه انباشته میشه: بیاعتمادی عمیق، شکاف اجتماعی، زخمی که از حافظهی جمعی پاک نمیشه.
داستایوفسکی انگار هشدار میده که هیچ ایدئولوژی، هیچ قدرتی، هیچ ادعای قدسیای نمیتونه خون رو بیاهمیت کنه. لحظهای که جان انسان تبدیل به ابزار شد، جنایت آغاز شده، حتی اگه اسمش امنیت یا دفاع از ایمان باشه. و همانطور که راسکولنیکف فهمید، هیچکس آنقدر «خاص» نیست که از مکافات وجدان و تاریخ فرار کند.
1 368
در این که گناهکاری، حرفی نیست.
میدانی چرا گناهکاری؟ چون خودت را به خاطرِ هیچ و پوچ فروختهای، خودت را به خاطرِ هیچ و پوچ تباه کردهای. این است که وحشتناک است!
جنایت و مکافات ؛ فئودور داستایوفسکی
1 368
Repost from Owrsi | اورسی
قسمت ۵۱ پادکست اورسی | زندهباد کاشفان آزادی
مادرانی که کنار مزار فرزندانشان ایستادند و بهجای فرو ریختن، بدن بیروحشان را به اندوه سپردند. انگار غم آنقدر بزرگ شده بود که دیگر در صدا جا نمیشد و راهش را از تن باز کرده بود. مادران داشتند مرثیهای برای رقص میسرودند. وقتی مادر پا بر خاک میکوبید، داشت چیزی را به زمین یادآوری میکرد؛ آنکه زیر این خاک خفته، فقط یک نام نیست، فقط یک عدد یا یک خبر نیست. این حرکت، زبانِ بدنیست که نمیخواهد فراموشی را بپذیرد، حتی اگر هیچ امیدی به بازگشت نباشد.
این داغ هنوز زنده است، این فقدان هنوز در جانها راه میرود.
شنیدن اپیزود ۵۱
1 368
روحیهتون رو حفظ کنین، باهم حرف بزنین
دست آدمها رو بگیرید در درجه اول دست
خودتون رو بگیرید، بخونید، بشنوید، آگاه
باشید ولی آگاهانه به زندگیکردن ادامه
بدین، اجتماعات و کامیونیتی انسانی
اطرافتون رو حفظ کنید، باهم برید کافه،
برید بیرون، قدم بزنین، ورزش کنید و دوام
بیارین، دوام بیارین که همه اونهایی که
رفتن برای زندگی رفتن، دوام بیارین چون
ما دِینی به گردنمون هست به اسم زندگی
کردن، دوام بیارین برای روز نهایی، دوام
بیارین و هوای هم رو داشته باشین که ما
فقط هم رو داریم و ما همه باهم سبز
میشیم، دوام بیارید که آزادی دور نیست.
1 368
انگار همه آنچه هرگز نداشتهام را از دست
دادهام ، انگار که همهی کسوکارم را از من
گرفته اند و زندهزنده خاک کردهاند، دیگر
از غم صدایم در نمیآید نالهای نمانده که سر
دهم، آه شما همه کس و کار من بودید و من
نمیدانستم، دیماه من یتیم شدم.
1 368
رستنیها کم نیست، من و تو کم بودیم، خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم.
گفتنیها کم نیست، من و تو کم گفتیم، مثل هذیان دم مرگ، از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنیها کم نیست، من و تو کم دیدیم، بیسبب از پاییز جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
چیدنیها کم نیست، من و تو کم چیدیم، وقت گل دادن عشق روی دار قالی، بیسبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
خواندنیها کم نیست، من و تو کم خواندیم، من و تو سادهترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم.
من و تو کم بودیم، من و تو اما در میدانها
اینک اندازهی ما میخوانیم.
ما به اندازهی ما میبینیم. ما به اندازهی ما میچینیم. ما به اندازهی ما میگوییم. ما به اندازهی ما میروییم.
من و تو، کم نه، که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم.
من و تو، خم نه و درهم نه و کم هم نه، که میباید با هم باشیم.
من و تو حق داریم، در شب این جنبش نبض آدم باشیم.
من و تو حق داریم، که به اندازهی ما هم شده با هم باشیم.
گفتنیها کم نیست.
F
