es
Feedback
Vita Mental علوم اعصاب و روانشناسی

Vita Mental علوم اعصاب و روانشناسی

Ir al canal en Telegram

🧠رویکرد کانال #ویتامنتال گردآوری مطالب از منابع معتبر علمی هست و هدف اصلی ما تمرکز بر پژوهش های Evidence-based می باشد.

Mostrar más
6 937
Suscriptores
+1424 horas
+297 días
+3330 días
Archivo de publicaciones
⏳در بسیاری از روابط، سکوت همیشه نشانه‌ی آرامش یا فاصله گرفتن برای فکر کردن نیست. گاهی سکوت به شکلی از واکنش تبدیل می‌شود که در آن فرد، به جای مواجهه‌ی مستقیم با مسئله، ارتباط را قطع می‌کند و طرف مقابل را در وضعیتی از ابهام، بی‌پاسخی و طردشدگی قرار می‌دهد. در روان‌شناسی، از این الگو با عنوان سکوت تنبیهی یاد می‌شود؛ رفتاری که در ظاهر بی‌صداست، اما از نظر روانی می‌تواند بسیار سنگین و فرساینده باشد. آنچه این رفتار را از یک قهر معمولی جدا می‌کند، فقط سکوت کردن نیست، بلکه کارکرد سکوت است. در سکوت تنبیهی، خاموشی به ابزار فشار تبدیل می‌شود. فرد نه صرفاً برای آرام شدن، بلکه برای اثر گذاشتن بر دیگری، او را نادیده می‌گیرد، پاسخ نمی‌دهد یا از هر نوع ارتباط عاطفی و کلامی عقب می‌کشد. نتیجه، موقعیتی است که در آن یک نفر همچنان در رابطه حضور دارد، اما عملاً از جریان ارتباط حذف می‌شود. این تجربه برای طرف مقابل معمولاً بسیار آزاردهنده است، چون ذهن انسان ابهام در روابط را به سختی تحمل می‌کند. وقتی دلیل این فاصله روشن نیست و راهی هم برای ترمیم فوری آن وجود ندارد، فرد شروع می‌کند به تفسیر کردن، بازخوانی اتفاق‌ها و جست‌وجوی خطا در خودش. مسئله فقط این نیست که پاسخی دریافت نمی‌شود؛ مسئله این است که سکوت، فضا را از معنا خالی می‌کند و همین خلأ، ذهن را درگیر حدس‌ها و اضطراب‌های پی‌درپی می‌سازد. پژوهش‌های روان‌شناسی اجتماعی نشان می‌دهند که نادیده گرفته شدن، تجربه‌ای سطحی و گذرا نیست. انسان به طور عمیق به دیده شدن، پذیرفته شدن و حفظ پیوند با دیگران وابسته است. به همین دلیل، طرد اجتماعی می‌تواند واکنشی ایجاد کند که از نظر روانی بسیار شبیه درد تجربه می‌شود. در چنین زمینه‌ای، سکوت تنبیهی فقط یک رفتار سرد یا منفعلانه نیست؛ می‌تواند به شکلی جدی احساس امنیت عاطفی، ارزشمندی و تعلق را در طرف مقابل تضعیف کند. نکته‌ی مهم این است که افراد معمولاً از این الگو فقط برای کنار کشیدن استفاده نمی‌کنند، بلکه در بسیاری از موارد، سکوت راهی برای کنترل رابطه است. طرفی که سکوت می‌کند ممکن است بخواهد دیگری را وادار به عذرخواهی، عقب‌نشینی یا تسلیم کند. همین ویژگی است که این رفتار را از یک مکث سالم یا نیاز موقت به فاصله متمایز می‌کند. در مکث سالم، فرد درباره‌ی فاصله توضیح می‌دهد و افق گفت‌وگو را کاملاً نمی‌بندد، اما در سکوت تنبیهی، ابهام خودش بخشی از فشار روانی است. ادامه پیدا کردن این وضعیت، به ویژه در روابط نزدیک، می‌تواند اثرات فرساینده‌ای بر جای بگذارد. وقتی بی‌پاسخی و نادیده گرفتن به الگوی تکرارشونده‌ی رابطه تبدیل شود، اعتماد آسیب می‌بیند، صمیمیت کاهش پیدا می‌کند و طرف مقابل به تدریج احساس می‌کند حضورش دیگر جدی گرفته نمی‌شود. در این نقطه، سکوت دیگر فقط یک واکنش نیست، بلکه به ساختار رابطه شکل می‌دهد و آن را از درون ضعیف می‌کند. در نهایت، سکوت تنبیهی را نمی‌توان شیوه‌ای بالغ برای حل تعارض دانست. هر رابطه‌ای ممکن است با دلخوری، خشم یا فاصله روبه‌رو شود، اما کیفیت رابطه در نحوه‌ی مدیریت همین لحظه‌ها مشخص می‌شود. جایی که گفت‌وگو کنار گذاشته می‌شود و حذف کردن جای آن را می‌گیرد، رابطه وارد مسیری می‌شود که بیشتر از ترمیم، به فرسایش نزدیک است. انسان‌ها بیش از آنچه گاهی تصور می‌شود، به پاسخ، به رسمیت شناخته شدن و وضوح نیاز دارند و سکوت، وقتی به ابزار مجازات تبدیل شود، دقیقاً همین نیازهای بنیادین را هدف می‌گیرد. منبع: «The Silent Treatment Is Cruel and Childish»، The Atlantic، ۲۰۲۱

ما معمولا خیلی سریع‌تر از آنچه تصور می‌کنیم نشانه‌های طرد شدن را تشخیص می‌دهیم. کافی است طرف مقابل کمی سردتر پاسخ بدهد، در جواب دادن کمی تاخیر داشته باشد یا رفتارش اندکی متفاوت به نظر برسد تا ذهن ما بلافاصله این برداشت را شکل بدهد که احتمالا از ما خوشش نمی‌آید. این فرایند آن‌قدر سریع و خودکار رخ می‌دهد که اغلب حتی متوجه شکل‌گیری آن هم نمی‌شویم. به نظر می‌رسد ذهن انسان از پیش برای شناسایی نشانه‌های طرد اجتماعی آماده شده است و کوچک‌ترین تغییر در رفتار دیگران را می‌تواند به عنوان علامتی از فاصله گرفتن یا عدم پذیرش تفسیر کند. پژوهش‌های روان‌شناسی اجتماعی نشان می‌دهند این حساسیت فقط به روابط صمیمانه یا پیوندهای مهم محدود نمی‌شود. حتی در موقعیت‌های آزمایشگاهی که افراد می‌دانند با یک شبیه‌سازی کامپیوتری یا یک الگوریتم مواجه هستند، تجربه‌ی رد شدن می‌تواند واکنش هیجانی واقعی ایجاد کند. برای مثال در برخی آزمایش‌ها محیطی شبیه به اپلیکیشن‌های آشنایی آنلاین طراحی شده است؛ شرکت‌کنندگان پروفایل افرادی را مشاهده می‌کنند و میزان علاقه‌ی خود را اعلام می‌کنند، سپس پاسخی احتمالی از سوی طرف مقابل دریافت می‌کنند. مشاهده‌ی پیامی ساده مبنی بر اینکه طرف مقابل علاقه‌ای نشان نداده، برای بسیاری از افراد کافی است تا احساس ناخوشایندی مانند دلخوری، کاهش ارزشمندی یا نوعی دل‌شکستگی کوتاه‌مدت را تجربه کنند، حتی اگر بدانند پاسخ ارائه‌شده واقعی نیست. از منظر عصب‌شناختی این واکنش کاملاً قابل درک است. یافته‌های حاصل از مطالعات تصویربرداری مغزی نشان داده‌اند که هنگام تجربه‌ی طرد اجتماعی، برخی از نواحی مغز که در پردازش درد جسمانی نقش دارند نیز فعال می‌شوند. به بیان دیگر، مغز انسان طرد اجتماعی را صرفاً به عنوان یک رویداد اجتماعی خنثی پردازش نمی‌کند؛ بلکه آن را به شکلی نزدیک به تجربه‌ی درد فیزیکی تجربه می‌کند. این هم‌پوشانی عصبی می‌تواند توضیح دهد که چرا تجربه‌ی رد شدن یا نادیده گرفته شدن تا این اندازه آزاردهنده است. در چنین شرایطی تغییراتی در فعالیت سیستم عصبی خودمختار رخ می‌دهد و سازوکارهای تنظیم درد در مغز، از جمله سیستم اوپیوئیدی درون‌زاد، فعال می‌شوند تا شدت این تجربه‌ی ناخوشایند را تعدیل کنند. از دیدگاه تکاملی نیز این حساسیت قابل توضیح است. در بخش بزرگی از تاریخ تکامل انسان، بقا به میزان زیادی به عضویت در یک گروه اجتماعی وابسته بوده است. طرد شدن از گروه می‌توانست دسترسی فرد به منابع، حمایت اجتماعی و امنیت را به خطر بیندازد. در نتیجه، مغز انسان به گونه‌ای تکامل یافته که نشانه‌های طرد اجتماعی را با سرعت و حساسیت بالا تشخیص دهد. در این چارچوب، درد اجتماعی را می‌توان نوعی سامانه‌ی هشدار در نظر گرفت؛ سیستمی که به فرد اطلاع می‌دهد پیوندهای اجتماعی‌اش ممکن است در معرض تهدید قرار گرفته باشند. با این حال، همین سازوکار در زندگی معاصر گاهی به سوءبرداشت منجر می‌شود. ذهن انسان تمایل دارد نشانه‌های مبهم را نیز به عنوان طرد تعبیر کند. تأخیر در پاسخ دادن، خستگی یا بی‌حوصلگی موقتی طرف مقابل ممکن است در ذهن ما به معنای بی‌علاقگی یا فاصله گرفتن تعبیر شود. در چنین موقعیت‌هایی سوگیری‌های شناختی نقش مهمی ایفا می‌کنند؛ یعنی برداشت ذهنی ما از موقعیت لزوماً با واقعیت بیرونی منطبق نیست. از منظر بالینی، این موضوع اهمیت قابل توجهی دارد. در اختلالاتی مانند اضطراب اجتماعی یا در افرادی که حساسیت بین‌فردی بالایی دارند، آستانه‌ی تشخیص طرد بسیار پایین است. چنین افرادی ممکن است پیش از آنکه طرد واقعی رخ دهد، آن را در ذهن خود پیش‌بینی و تجربه کنند. این پیش‌بینی می‌تواند به رفتارهای اجتنابی، کناره‌گیری از روابط اجتماعی یا واکنش‌های هیجانی شدید منجر شود و در نهایت به شکل چرخه‌ای خودتقویت‌کننده عمل کند. در مجموع، نیاز به تعلق و پذیرفته شدن یکی از بنیادی‌ترین نیازهای روانی انسان محسوب می‌شود. واکنش ما به طرد اجتماعی نشانه‌ی ضعف نیست، بلکه بازتابی از سازوکارهای زیستی و اجتماعی ذهن انسان است. درک این فرایند می‌تواند به ما کمک کند نسبت به تفسیرهای ذهنی خود آگاه‌تر باشیم و در تعاملات اجتماعی نیز حساس‌تر و مسئولانه‌تر رفتار کنیم. همان‌طور که نشانه‌های کوچک طرد می‌توانند اثرات عمیقی بر تجربه‌ی روانی افراد بگذارند، نشانه‌های ساده‌ی پذیرش و توجه نیز قادرند احساس امنیت و تعلق را به شکل معناداری تقویت کنند. منبع اصلی Alison Kinney Rejection https://alisonkinney.com/books/rejection/ ✍ مهدی بیگلری

آنچه انسان‌شناسان را به میدان تحقیق می‌برد، سوال است. نه آن سوال‌های ساده و سرراستی که انتظار دارند یک جواب مشخص و نهایی داشته باشند، بلکه سوال‌هایی که مثل دریچه‌ای به جهان‌های ناشناخته باز می‌شوند. اگر کمی با روش علمی آشنا باشیم، می‌دانیم که در علوم تجربی یا همان هاردساینس، مسیر تحقیق معمولا خطی و مرحله‌به‌مرحله پیش می‌رود ابتدا سوالی مطرح می‌شود، بعد فرضیه‌ای شکل می‌گیرد، سپس آزمایش طراحی می‌شود تا آن فرضیه آزموده شود، و اگر نتایج بارها تکرار و تایید شوند، کم‌کم چیزی شبیه به یک نظریه شکل می‌گیرد. در اینجا هدف، رسیدن به پاسخ‌هایی است که تا حد امکان عمومی، قابل پیش‌بینی و تکرارپذیر باشند. اما انسان‌شناسی کمی بازی را طور دیگری پیش می‌برد. برای یک انسان‌شناس، سوال بیشتر شبیه نقطه‌ی شروع یک سفر است تا مسئله‌ای که باید هرچه زودتر حل شود. او معمولا بعد از طرح سوال، بلافاصله به سراغ ساختن فرضیه‌ای قطعی نمی‌رود تا بعد آن را در یک آزمایش کنترل‌شده محک بزند. در عوض، چمدانش را می‌بندد و راهی میدان می‌شود؛ جایی که زندگی واقعی آدم‌ها جریان دارد. ممکن است این میدان یک روستای دورافتاده باشد، یک محله‌ی شهری، یک جمع کوچک مهاجران، یا حتی یک فضای آنلاین که آدم‌ها در آن معنا و هویت می‌سازند. در این میدان، انسان‌شناس بیشتر از آنکه دنبال اثبات چیزی باشد، تلاش می‌کند بفهمد. او مشاهده می‌کند، گفت‌وگو می‌کند، در زندگی روزمره‌ی مردم حضور پیدا می‌کند و کم‌کم سعی می‌کند جهان را از زاویه‌ی نگاه همان آدم‌ها ببیند. در این مسیر، سوال اولیه نه‌تنها پاسخ‌های متعددی پیدا می‌کند، بلکه گاهی خودش هم تغییر می‌کند، عمیق‌تر می‌شود یا حتی به سوال‌های تازه‌ای تبدیل می‌شود. به همین دلیل، انسان‌شناسان معمولا با این پیش‌فرض به میدان نمی‌روند که «یک پاسخ درست» وجود دارد. آن‌ها می‌دانند که یک رفتار، یک رسم یا حتی یک انتخاب ساده‌ی روزمره می‌تواند در بسترهای مختلف، معناهای متفاوتی داشته باشد. چیزی که در یک جامعه طبیعی و بدیهی به نظر می‌رسد، ممکن است در جامعه‌ای دیگر عجیب یا حتی غیرقابل فهم باشد. بنابراین پاسخ‌ها همیشه وابسته به کانتکست هستند به تاریخ، فرهنگ، روابط قدرت، تجربه‌های جمعی و هزاران عامل ظریف دیگر. به همین خاطر انتخاب میدان تحقیق در انسان‌شناسی با حساسیت زیادی انجام می‌شود. این میدان فقط یک مکان جغرافیایی نیست مجموعه‌ای از روابط انسانی، معانی فرهنگی و تجربه‌های زیسته است. انسان‌شناس می‌داند که پاسخ‌هایی که پیدا می‌کند، از دل همین بافت خاص بیرون می‌آیند و اگر همان سوال را در جای دیگری بپرسد، احتمالا با جواب‌هایی کاملا متفاوت روبه‌رو خواهد شد. در نهایت، کاری که انسان‌شناس انجام می‌دهد بیشتر شبیه روایت کردن پیچیدگی‌های زندگی انسانی است تا ارائه دادن یک فرمول قطعی. او تلاش می‌کند نشان دهد آدم‌ها چگونه دنیا را معنا می‌کنند، چگونه با سنت‌ها، تغییرات، قدرت و هویت کنار می‌آیند و چگونه در دل همین پیچیدگی‌ها زندگی می‌کنند. شاید به همین دلیل است که در انسان‌شناسی، گاهی خود سوال مهم‌تر از پاسخ است. چون هر سوال خوب می‌تواند دری را باز کند به فهم عمیق‌تر از این‌که انسان بودن در جهان‌های مختلف چه معنایی دارد.

راهی برای انسانی‌تر دیدن انسان: بحران آبژکتیونگری و آبژکتیوسازی توی دنیای علم همیشه یه تلاشی هست که واقعیت رو به شکل یه مسئله کاملا آبژکتیو یا همون عینی ببینن و تبدیلش کنن به دیتا. یعنی دانشمندا با یه سری چارچوب تئوریک سعی میکنن اون واقعیت خنثی و خالص رو همون‌جوری که هست به فرمول و عدد و رقم یا نظریه تبدیل کنن. اما از نیمه دوم قرن بیستم انسان‌شناس‌ها کلا زدن زیر این میز و مفهوم آبژکتیویته رو بردن زیر سوال. اونا اعتراف کردن که حتی دقیق‌ترین مشاهده‌ها هم بالاخره کار یه مشاهده‌گره و محاله که توی یه پژوهش، تفسیر و ذهنیت اون آدم حضور نداشته باشه. در واقع بهترین توصیف برای برخورد ما با واقعیت، تفسیرگراییه. یعنی هیچ مشاهده‌گری، با هر متدی هم که جلو بره، نمی‌تونه به یه واقعیت خالص و آبژکتیو برسه و چیزی که تهش به دست میاره فقط یه «واقعیت تفسیری» هست. به خاطر همین انسان‌شناس‌ها با منعطف کردن روش‌هاشون و قبول کردن این موضوع که رابطه ما با واقعیت همیشه با تفسیر همراهه، سعی کردن به جای فرار از این قضیه، به خود چطور تفسیر کردن بها بدن. اونا توی مقاله‌هاشون دنبال فرموله کردن و نظریه‌سازی‌های سفت و سخت نرفتن چون می‌دونستن این کار باعث میشه اون آگاهی، شکل انسانی و تفسیری خودش رو از دست بده. آگاهی‌ای که یه انسان‌شناس تولید میکنه ادعای عینی بودن نداره، بلکه کاملا هوشیاره که چطور این دانش از دل تفسیرهای اون بیرون اومده. خیلیا میگن انسان‌شناسی علمی‌ترین بخش علوم انسانی و غیرعلمی‌ترین بخش کل علم هست. چون دانشی که تولید می‌کنه برای ثابت کردن یه فرضیه نیست، بلکه برای جواب دادن به سوالاتیه که درباره انسان داریم. سوالی که خودش نوعی تفسیره، جوابی که بهش داده میشه هم تفسیره و توضیحش هم همین‌طور. انسان‌شناس به جای اینکه اصرار داشته باشه تفسیر رو حذف کنه، اون رو دقیقا نشونه‌ای از «انسان بودن» می‌دونه و سعی نمی‌کنه مثل یه صورت مسئله پاکش کنه. این نوع نگاه به ما کمک می‌کنه با چیزهایی که از واقعیت می‌دونیم مثل یه دیتای مطلق و قطعی برخورد نکنیم. یاد می‌گیریم که این‌ها فقط توضیحاتی تفسیری از مشاهدات ما هستن. این‌جوری همیشه راه برای خطا باز می‌مونه و این رو می‌پذیریم که تفاسیر می‌تونن متنوع باشن. یعنی ممکنه چندین تفسیر مختلف از واقعیت هم‌زمان درست به نظر برسن و دیگه اصراری نداریم که فقط یک واقعیت واحد و صلب وجود داره. در نهایت تمام این بحث‌ها به همون ایده‌ای می‌رسه که در منبع THE CRISIS OF OBJECTIVITY IN ANTHROPOLOGY مطرح شده انسان‌شناسی باید به این درک برسه که فقط می‌تونه به حقیقت‌های جزئی (partial truths) دست پیدا کنه و داشتن رویکردهای کل‌نگر و یکپارچه در این رشته دیگه واقعا قابل دفاع نیست.

پیوند تنها از میل و اشتیاق ساخته نمی‌شود؛ بلکه بنایی است از تاریخ مشترک، خاطره، بدن، زبان و فانتزی. به همین دلیل، بازنویسی یک پیوند صرفاً بازسازمان‌دهی اشتیاق نیست، بلکه بازتعریف بخشی از هویت سوژه نیز هست. پایان یک رابطه، فقدان یک فرد است؛ اما سوگ عمیق، فقدان جهانی است که با حضور آن فرد سازمان یافته بود. از این رو، آنچه در سوگ از دست می‌رود فقط دیگری نیست، بلکه بخشی از شیوه بودن ما در جهان نیز دگرگون می‌شود. موریس ستودگان تابستان ۲۶

انگار بلاخره وصل شد...

گاهی زندگی چند لحظه مکث می‌خواهد لحظه‌ای برای فهمیدن خودمان، برای شنیدن صدای درون مان. روز روان‌شناس یادآور ارزش همین مکث‌هاست؛ یادآور تلاش برای فهم انسان، دردها، امیدها و پیچیدگی‌های روان از همه شما که همراه این مسیر هستید صمیمانه سپاسگزارم. امیدوارم هر کجای این جهان که هستید، دل‌تان آرام، نگاه‌تان روشن و زندگی‌تان سرشار از آگاهی و سلامت باشد.💚

چهارشنبه سوری شما خجسته ✨
چهارشنبه سوری شما خجسته ✨

همدل۳: تنظیم شناختی در بحران؛ تکنیکهای عصب‌روان‌شناختی برای تقویت تاب‌آوری همدل؛ دورهمی هایی برای التیام روان این روزها 🔵 حض
همدل۳: تنظیم شناختی در بحران؛ تکنیکهای عصب‌روان‌شناختی برای تقویت تاب‌آوری همدل؛ دورهمی هایی برای التیام روان این روزها 🔵 حضوری، مجازی 📅 زمان: دوشنبه۴ اسفند ساعت ۴ عصر تا ۷ 🎯 درباره همدل: می‌خواهیم فضایی فراهم کنیم تا بتوانیم واکنش‌های مغزمان در بحران را بهتر بشناسیم و شیوه‌های تنظیم آن را تمرین کنیم و تجربه کنیم. این کارگاه: درباره نادیده گرفتن بحران نیست درباره حفظ انسجام روان و تقویت تاب‌آوری شناختی در دل آن است.می خواهیم کمک کنیم حتی در شرایط ابهام هم بتوانیم فکر کنیم و تصمیم بگیریم. ارائه دهنده : مهدی بیگلری؛کارشناس ارشد روانشناسی بالینی و پژوهشگر حوزه Adult ADHD تسهیلگر : یونا نوول؛مدرس علوم شناختی بخشهای دورهمی: ارائه مدرس،کار گروهی،شبکه سازی در راستای مسئولیت اجتماعی همدل۳ رایگان برگزار می شود (رایگان تا شنبه دوم اسفند ساعت۲۰) با حمایت  مغز کتاب ثبت نام: https://eventoment.com/share/2067 --------------------------------------------------------- 💡ارتباط با ما: لینکدین/ اینستاگرام/گروه تلگرام/ پشتیبانی۰۹۱۰۹۲۵۱۰۲۶

💡انعطاف شناختی در برابر قطعیت زودهنگام چرا حل مسئله بیش از پاسخ، به تحمل ابهام وابسته است؟ در بسیاری از تصمیم‌های مهم، آنچه تعیین‌کننده است میزان اطلاعات ما نیست، بلکه سرعت رسیدن به یک تفسیر است. ذهن وقتی به یک روایت اولیه می‌رسد، تمایل دارد همان را نگه دارد، از آن لحظه به بعد، داده‌ها در خدمت تثبیت آن روایت قرار می‌گیرند. این گرایش بخشی از معماری طبیعی مغز است. پردازش سریع، دسته‌بندی و تعریف کارکرد برای اشیا و موقعیت‌ها باعث می‌شود بتوانیم بدون توقف‌های مداوم عمل کنیم. در ادبیات شناختی، این سازوکار را نوعی صرفه‌جویی شناختی cognitive economy می‌دانند. بدون آن، تصمیم‌گیری روزمره عملا مختل می‌شود. با این حال، همین سازوکار در موقعیت‌های پیچیده می‌تواند کیفیت حل مسئله را کاهش دهد. 🕯آزمایش کلاسیک مسئله شمع کارل دانکر (Duncker, 1945) نمونه‌ای روشن است. افراد باید شمعی را به دیوار متصل کنند و جعبه‌ای از پونز روی میز قرار دارد. بسیاری از شرکت‌کنندگان جعبه را صرفا به‌عنوان ظرف پونز در نظر می‌گیرند، نه سکویی برای قرار دادن شمع. پژوهش‌های بعدی نشان دادند حتی تغییر جزئی در نحوه‌ی صورت‌بندی مسئله می‌تواند احتمال یافتن راه‌حل را افزایش دهد (Glucksberg & Weisberg, 1966). 🎛این یافته ساده یک نکته بنیادی دارد: نحوه‌ی چارچوب‌بندی، دامنه‌ی دید ما را شکل می‌دهد. در مسائل واقعی، این چارچوب‌بندی اغلب در قالب یک فرضیه اولیه ظاهر می‌شود؛ یک تشخیص پزشکی، یک تحلیل سیاسی یا یک برداشت از رفتار دیگری. پس از شکل‌گیری این فرضیه، ذهن شروع به جستجوی شواهد تاییدکننده می‌کند و اطلاعات ناسازگار را کم‌رنگ‌تر می‌بیند. این همان سوگیری تاییدی (confirmation bias) است (Nickerson, 1998). حل مسئله پیشرفته دقیقا در همین نقطه از افراد جدا می‌شود توانایی نگه داشتن چند احتمال هم‌زمان و آزمودن آن‌ها بدون تعهد زودهنگام. در مطالعات تصمیم‌گیری بالینی مشاهده شده است که متخصصان با عملکرد بهتر، بیش از آنکه به یک تشخیص بچسبند، به‌صورت فعال فرضیه‌های جایگزین را مطرح و بررسی می‌کنند. تفاوت آن‌ها در دانش نیست در نحوه‌ی مدیریت عدم قطعیت است. یکی از موانع مهم در این مسیر، هزینه‌ی سوخته (sunk cost) است. وقتی برای مسیری زمان یا اعتبار صرف شده، کنار گذاشتن آن دشوار می‌شود. ادامه دادن، از نظر هیجانی ساده‌تر از تغییر جهت است، حتی اگر داده‌ها تغییر مسیر را توجیه کنند. از منظر عصب‌شناختی، رفتار ما میان دو فرایند در نوسان است: exploration و exploitation (Cohen, McClure & Yu, 2007). 👾جستجوگری یعنی بررسی گزینه‌های جدید بهره‌برداری یعنی استفاده از مسیری که قبلا نتیجه داده است. اگر بهره‌برداری غالب شود، انعطاف کاهش می‌یابد. اگر جستجوگری بدون ساختار باشد، تصمیم‌ها ناپایدار می‌شوند. کیفیت حل مسئله در تنظیم این تعادل شکل می‌گیرد. فشار روانی این تعادل را بر هم می‌زند. پژوهش‌های choking under pressure نشان داده‌اند که در موقعیت‌های با اهمیت بالا، عملکرد افت می‌کند (Baumeister, 1984). تحلیل پنالتی‌های فوتبال نیز نشان می‌دهد در شرایطی که نتیجه به یک ضربه وابسته است، نرخ خطا افزایش می‌یابد (Jordet, 2009). 🔵دلیل این افت، کمبود مهارت نیست؛ مداخله افکار مزاحم و افزایش خودنظارتی است. در چنین شرایطی، افراد تمایل دارند سریع‌تر عمل کنند سرعت جای دقت را می‌گیرد. یکی از مهارت‌های کلیدی در مدیریت این وضعیت، کند کردن عمدی فرایند تصمیم‌گیری است فاصله گرفتن کوتاه از تکانه اولیه و بازبینی گزینه‌ها. در سطح مفهومی، این توانایی با آنچه جان کیتس negative capability نامید هم‌پوشانی دارد ماندن در وضعیت عدم قطعیت بدون نیاز فوری به جمع‌بندی قطعی (Keats, 1817). در پژوهش‌های معاصر، تحمل عدم قطعیت با انعطاف شناختی و کیفیت بهتر تصمیم‌گیری همبستگی دارد. ⚪️ مطالعات نشان داده‌اند کمبود منابع به‌ویژه در شرایط فقر پهنای باند شناختی را کاهش می‌دهد و گرایش به تصمیم‌های کوتاه‌مدت و قطعی را افزایش می‌دهد (Mullainathan & Shafir, 2013). در چنین شرایطی، exploration کاهش می‌یابد و مسیرهای آشنا ترجیح داده می‌شوند. در مواجهه با مسائل پیچیده، کیفیت تصمیم بیشتر از آنکه تابع سرعت باشد، تابع ظرفیت نگه داشتن چند احتمال و آزمودن آن‌هاست. کاهش شتاب، تولید گزینه‌های جایگزین و پذیرش امکان خطا، بخشی از فرایند حل مسئله سالم است. 🔺انعطاف شناختی به معنای بی‌ثباتی نیست به معنای توانایی بازتنظیم مسیر در مواجهه با داده‌های جدید است. ⏯️مهدی بیگلری

ضرورت پخته شدن و رسیدن به بلوغ فکری و خودآگاهی و آزادی و آزادگی چیزی نیست جز عبور از هویت هایی که جامعه بر ما تحمیل می کند. همان چیزی که سارتر از آن با عنوان Existential Authenticity یاد می کرد و هایدگر در تمایز میان Dasein و Das Man توضیح می داد. در وضعیت Das Man انسان اصالتی ندارد. او زندگی نمی کند بلکه مطابق انتظار دیگران اجرا می کند. چه بسیار کسانی که هیچ علاقه ای به پزشکی یا مهندسی نداشتند اما چون سال ها خانم دکتر یا آقای مهندس صدایشان زده اند جوانی خود را پشت در کنکور دفن کرده اند. هویت نمادینی که دیگران بخشیده اند آرام آرام جای خواست درونی را گرفته است و در پایان چیزی جز حسرت باقی نمانده است. زیستن در این برهوت آسان نیست. در جهانی که گاه احمق ها فاتح اند و متقلبان گرداننده صحنه فریب خوردن و زخم دیدن استثنا نیست بلکه قاعده است. اما چرا می گویم فریب خوردن بخشی از زیستن است؟ نه از آن رو که باید آگاهانه خود را به مسلخ برد بلکه از آن رو که ساختار این زندگی که فاصله ای کوتاه میان دو ابدیت است با شکست و بی عدالتی و خیانت گره خورده است. ما بارها در موقعیت هایی قرار می گیریم که اصل وقوع آنها در اختیار ما نیست. وارد رابطه می شویم و بعد درمی یابیم طرف مقابل انسانی فریبکار بوده است. آیا باید تا ابد خود را سرزنش کنیم؟ این سرزنش توهم کنترل است. گویی همه چیز از ابتدا در اختیار ما بوده است. در دوستی ضمانت می کنیم و خیانت می بینیم. اعتماد می کنیم و ضربه می خوریم. اینها نشانه حماقت نیست بلکه نشانه انسان بودن است. حتی آنجا که با انتخاب های غلط زندگی خود را خراب می کنیم ماجرا ساده نیست. هیچ انسانی صبح از خواب بیدار نمی شود تا عمدا زندگی خود را نابود کند. خطا بخشی از فرایند شدن است. تا زمین نخوریم راه رفتن را یاد نمی گیریم و تا طعم شکست را نچشیم پیروزی معنایی نخواهد داشت. نیچه وقتی می گفت آفرین بر آنچه سخت می کند بیمار نبود. او می دانست تا رنجی در کار نباشد لذتی نیز نخواهد بود. زندگی پارادوکس است. نور بدون تاریکی معنا ندارد. مارسل پروست می گوید کسی که هر شب بی دردسر می خوابد لذت یک خواب عمیق پس از بی خوابی را درک نخواهد کرد. فقدان است که معنا می سازد. گمان نکنید شرور زندگی سهم ویژه شماست. خیانت، بیماری، مرگ ناگهانی و فروپاشی استثنا نیستند. اینها بدیهی ترین حوادث این عالم اند. در این دردها تنها نیستیم و دانستن این امر خود نوعی تسلی است. اما آنچه اهمیت دارد چیز دیگری است. اصالت بدون زیستن در دل همین تلخی ها به دست نمی آید. ثبات شخصیت از دل آسایش زاده نمی شود. انسان محکم در آتش ساخته می شود. کامو می گفت درک بیهودگی زندگی سرآغاز آگاهی است. کانت از جسارت اندیشیدن سخن می گفت اما در این جهان تنها اندیشیدن کافی نیست. باید شهامت ایستادن در برابر آنچه سخت و زمخت و تلخ است را نیز داشت. این ستمکده جای انسان های نازک خیال نیست. زیستن در چنین برهوتی انسانی می طلبد که پس از عبور از رنج نه سنگ شود و نه قربانی بلکه روایت گر شود. روایت گر شکست و خطا و زیستن در دل فریب و در نهایت رسیدن به خودفرمان فرمایی.

🔶 دوره آنلاین «تربیت درمانگر زوج و خانواده» اگر می‌خواهید به‌صورت تخصصی وارد حوزه زوج‌درمانی و خانواده‌درمانی شوید و مهارت‌ه
🔶 دوره آنلاین «تربیت درمانگر زوج و خانواده» اگر می‌خواهید به‌صورت تخصصی وارد حوزه زوج‌درمانی و خانواده‌درمانی شوید و مهارت‌هایی بیاموزید که مستقیماً در کار بالینی کاربرد دارند، این دوره یک فرصت جدی برای شروع و پیشرفت حرفه‌ای شماست. 👨‍🏫 با حضور مدرسین برجسته و شناخته‌شده کشور: • دکتر کیومرث فرخ‌بخش • دکتر عذرا اعتمادی • دکتر مهرداد دشتی 📌 در این دوره می‌آموزید: ✔️ مبانی علمی و رویکردهای نوین خانواده‌درمانی ✔️ اصول و تکنیک‌های مصاحبه بالینی با زوج‌ها و خانواده‌ها ✔️ مداخلات سیستمی و مهارت‌های پیشرفته زوج‌درمانی ✔️ درمان تعارض‌های زناشویی به روش‌های روز دنیا ✔️ مداخله در شکست‌های عاطفی و بازسازی روابط 🎓 صدور مدرک معتبر از سازمان نظام روانشناسی کشور (+3مدرک کارگاه) مدرک دوره: از کلینیک آویسا( با امضا اساتید) 🎁 شرایط پرداخت: نقدی / اقساطی ویژه اعضای کانال 📩 برای دریافت مشاوره رایگان و ثبت‌نام به آیدی زیر پیام دهید: @elmsazadminn 🌐با ما همراه باشید ... 📱telegram |📱 instagram

به‌عنوان کسی که به روان‌شناسی تا حدودی باور دارد، یک پرسش  دارم اگر روان‌شناسی قرار است در خدمت سلامت روان باشد، چرا در بزنگاه‌های رنج جمعی، این‌همه محتاط، مبهم و گاه منفعل می‌شود؟ آیا قدرت فقط در دولت و نهاد رسمی خلاصه میشود؟  فوکو می گوید قدرت در گفتمان‌ها جریان دارد در آنچه می‌توان گفت و آنچه بهتر است گفته نشود. در این معنا، روان‌شناس هم بیرون از شبکه قدرت نمی‌ایستد. او بخشی از مناسبات قدرت دانش است حتی وقتی نیتش خیر است. به تعبیری  دانش، همیشه خنثی نیست. هر دانشی، جایگاهی می‌سازد چه کسی حق حرف زدن دارد، چه چیزی عقلانی محسوب می‌شود، و چه احساسی باید کنترل شود. وقتی روان‌شناس در مواجهه با خشونت عریان فارغ از اینکه قربانی چه کسی است فقط از مدیریت خشم حرف می‌زند، در واقع دارد گفتمانی را بازتولید می‌کند که رنج را فردی می‌کند و زمینه‌های اجتماعی آن را به حاشیه می‌برد. مسئله این نیست که دعوت به آرامش غلط است. مسئله این است که آرامش وقتی معنا دارد که عدالت و همدلی همزمان دیده شوند. نمی‌شود از خشم گفت، اما از بدن‌های زخمی، از مرگ، از ترس، از سوگ جمعی عبور کرد. نمی‌شود خشونت را صرفا به هیجان کنترل‌نشده تقلیل داد، وقتی خود خشونت، واقعیتی عینی و ویرانگر است. آیا روانشناس یا سلبریتی ترس از ریزش مخاطبان خود دارد؟ ، در منطق فوکویی، فقط  ترس فردی نیست؛ یک مکانیزم انضباطی است. روان‌شناس یاد می‌گیرد چه بگوید تا قابل‌قبول بماند، چه نگوید تا حذف نشود، و کجا سکوت کند تا برند شخصی‌اش آسیب نبیند. این‌جا روان‌شناسی ناخواسته از پروژه رهایی‌بخش خود فاصله می‌گیرد و به بخشی از نظم موجود بدل می‌شود. اگر روان‌شناسی مدعی سلامت روان است، باید شجاعت دیدن رنج را داشته باشد، رنج همه. رنج جوان معترض، رنج خانواده‌ای که عزیزش را از دست داده. در واقع بی‌طرفی واقعی، بی‌احساسی نیست همدلی فراگیر است، نه سکوت انتخابی. شاید گاهی صادقانه‌ترین کار، نه پست آموزشی گذاشتن است، نه نسخه‌پیچی هیجانی بلکه ایستادن کنار رنج انسانی و اگر این شجاعت را نداریم، شاید سکوت مسئولانه، اخلاقی‌تر از سخن گفتن بی‌خطر باشد.

دکتر سارا اکبرزاده راهنمای بالینی برای درمانگران در وضعیت فروپاشی جمعی گاهی اوضاع به جایی می‌رسد که نه مراجع توان کشیدن خودش را دارد، نه درمانگر می‌داند با کدام بخش از روان خودش سر جلسه برود. یک ماه اینترنت قطع باشد، دوازده‌هزار جوان در خیابان افتاده باشند، و مردم در یک وضعیت آستانه‌ای بین جنون و انجماد معلق مانده باشند؛ آن‌وقت درمان دیگر «جلسه» نیست، یک باقی‌مانده‌ی امکان انسانی است. و نخستین وظیفه‌ی درمانگر همین است: حفظ آن بخش کوچکی که هنوز انسان را انسان نگه می‌دارد. ✔️۱. قبل از هر مداخله: درمانگر باید ببیند در کجای روایت ایستاده است در این وضعیت، درمانگر یا «شاهد» است، یا «خاموش»، یا «واداده». و اولین کار، شفاف‌سازی موقعیت درونی است: آیا توانایی حضور دارم؟ آیا ذهنم هنوز ظرفیت تنظیم دارد؟ آیا خودم در حالت بقا گیر کرده‌ام؟ غیبت کردن از مراجع، تماس نگرفتن، حذف ارتباط، تصمیم اخلاقی نیست؛ علائم فرسودگی و فروپاشی‌اند. اگر نمی‌توانی جلسه برگزار کنی، حداقل اطلاع بده. سکوتت بازآفرینی همان تجربه‌ی رهاشدگی است که مردم امروز از سیستم می‌کشند. «در بحران، کم‌بودن بهتر از ناپدید شدن است.» ✔️۲. کمک به بازسازی ظرفیت روانی که در جنگ فرسوده شده درمانگر باید با دقت ببیند مراجع در کدام مدار است: • مدار بقا • مدار سوگ منجمد • مدار خشم بی‌سر • مدار گسست و بی‌حسی • مدار تسلیم ایدئولوژیک و بی‌صدایی هدف مشترک: بازگرداندن توان تحمل تجربه‌ی خود. الف) نام‌گذاری دقیق احساس «می‌بینم که هم می‌ترسی هم خشمگینی؛ این دو تا با هم تضاد ندارند.» ب) بازگرداندن مرزها «نه» گفتن هنوز ممکن است، حتی اگر فقط نه‌گفتن به self-blame باشد. ج) بازگرداندن تصویر خود به‌عنوان کسی که هنوز ظرفیت دارد «این‌که امروز آمدی جلسه، خودش یک حرکت فاعلی است.» «این‌که داری روایت می‌کنی یعنی سیستم عصبی‌ات هنوز زنده است.» ✔️۳. مراقب بازتولید اقتدار یک‌طرفه باشید نه نصیحت، نه نسخه، نه دعوت به تطبیق سریع، نه قضاوت، و نه «صبر کن درست می‌شه». این‌ها همان سازوکارهای اطاعت‌اند، فقط در لباسی تازه. ✔️۴. سوگ جمعی را باید به رسمیت شناخت «من فروپاشیده‌ام» — «من از انسان بودنم شرمم شده» — «من بی‌حس شده‌ام» — «من از شدت رنج نسبت به آدم‌ها یخ زده‌ام» سوگ جمعی نیازمند شاهد است، نه قهرمان‌سازی. «بی‌حسی» یا «خشم» بیماری نیست؛ واکنش طبیعی بدن به جنایتی‌ست که روان‌مان برایش کلمه ندارد. ✔️۵.‌مراقبت از خودمان درمانگر فرسوده، ناخواسته کنترل‌گر می‌شود: نصیحت، نسخه، کمینه‌سازی رنج. پس درمانگر باید حلقهٔ شاهد داشته باشد؛ حتی اگر فقط یک همکار باشد که هفته‌ای یک بار بگوید: «من هم دارم له می‌شوم.» این اعتراف‌ها کمک می‌کنند انسان بمانیم، نه ماسکی روی صورت  حرفه‌مان.

اینجا مسئله فقط زبان نیست اینجا بدن وارد ماجرا می‌شود بدنی که می‌دود، می‌ایستد، زیر باتوم خم می‌شود و با گاز اشک‌آور نفسش بند می‌آید. قدرت فقط روایت نمی‌سازد، قدرت شرایط می‌سازد. و انسان، آن‌گونه که کارل مارکس یادآور می‌شود، تاریخ خود را می‌سازد، اما نه آن‌طور که دوست دارد بلکه در شرایطی که از پیش به او داده شده‌اند، شرایطی که از گذشته آمده‌اند و همچون کابوسی بر ذهن و بدن زندگان سنگینی می‌کنند. وقتی گاز اشک‌آور را به مترو می‌اندازند، وقتی خشونت وارد مسیر رفت‌وآمد می‌شود و زندگی روزمره ناگهان قطع می‌شود، دیگر نمی‌توان از خطا یا سوءتفاهم سخن گفت. این، سرکوب عریان است. قدرت، آن‌گونه که میشل فوکو نشان داد، از بدن آغاز می‌کند بدن معترض باید درد بکشد تا بدن‌های دیگر، پیش از فکر کردن، اطاعت را بیاموزند. اینجا انضباط فقط در زندان نیست؛ در خیابان راه می‌رود، در مترو پخش می‌شود و حتی به نفس کشیدن نفوذ می‌کند. و بعد، جمله آشنا تکرار می‌شود: کشور در برهه حساسی است و دشمنان خارجی در کمین‌اند. جمله‌هایی که قرار است ترس را عقل جلوه دهند، خشونت را ضرورت نشان دهند و اعتراض را بی‌مسئولیتی. اما آنجا که خشونت سازمان‌یافته، تکرارشونده و هدفمند است، سکوت نشانه خرد نیست؛ سکوت، عادت دادن به سلطه است. هانا آرنت درست همین‌جا هشدار می‌دهد آنجا که فرمان جای قضاوت می‌نشیند و انسان‌ها می‌آموزند فقط اجرا کنند، شر دیگر فریاد نمی‌زند شر، آرام و منظم، کارش را می‌کند. اعتراض از همین‌جا شروع می‌شود؛ از جایی که عادت نمی‌کنیم، تماشاگر نمی‌مانیم و خشونت را همان‌طور که هست صدا می‌زنیم، حتی وقتی اسمش را نظم گذاشته‌اند. قدرتی که برای بقا مدام از برهه حساس می‌گوید، از درون می‌ترسد؛ و تاریخی که با بدن‌های بیدار نوشته می‌شود، دیر یا زود این ترس را عیان می‌کند.

Thank you for being with us 💚💚 #telemetrio2025 ↗️این اعداد برای من به‌خودی خود ارزش ندارند ارزششان در این است که نشان می‌ده
Thank you for being with us 💚💚 #telemetrio2025 ↗️این اعداد برای من به‌خودی خود ارزش ندارند ارزششان در این است که نشان می‌دهند محتوا دیده شده، خوانده شده و در مواردی برای کسی قابل استفاده بوده است. این‌که در Vita Mental طی این مدت بیش از ۲ هزار نفر اضافه شده‌اند، مطالب حدود ۳۰۰ هزار بار در سال دیده شده‌اند و بخش قابل‌توجهی از محتوا به‌صورت خصوصی به اشتراک گذاشته شده، برای من بیشتر از هر چیز نشانه‌ی شکل‌گیری یک ارتباط معنادار است. از همه‌ی کسانی که وقت گذاشته‌اند چه با واکنش، چه با بازنشر و چه صرفا با خواندن تشکر می‌کنم. توجه آگاهانه در فضای پرهیاهوی امروز، امر بدیهی‌ای نیست. امیدوارم Vita Mental بتواند همچنان فضایی باقی بماند برای توضیح، تردید، و فکر کردن نه صرفا تولید محتوا برای مصرف سریع. ممنون از همراهی‌تان.❤️💕

امید حکیمانه: بازخوانی اخلاقی و روان‌شناختی امید 🔱 آنلاین و آفلاین (به‌همراه فایل ضبط‌شده جلسه) 👨‍🏫 دکتر حمید بارانی دکتری
امید حکیمانه: بازخوانی اخلاقی و روان‌شناختی امید 🔱 آنلاین و آفلاین (به‌همراه فایل ضبط‌شده جلسه) 👨‍🏫  دکتر حمید بارانی دکتری تخصصی روان‌شناسی تربیتی 📆 چهارشنبه، ۱۰ دی‌ماه ۱۴۰۴ساعت ۲۰ تا ۲۲ 🔴 گواهی معتبر از دانشگاه محقق اردبیلیپشتیبانی آموزشی و رفع اشکال 💵 رایگان ☎️ ثبت‌نام: 🔹 تلگرام : @sadbarb https://t.me/sadbarb 🔹 واتس‌اپ: 09019809981 http://wa.me/9809019809981 #امید #نظریه_امید

🔴دیروز این پرسش را مطرح کردم که اگر تجربه‌ی یک رابطه‌ی بلندمدت داشته‌اید، سخت‌ترین بخش آن برایتان چه بوده؛ چه چیزی را در ابتدا مهم می‌دانستید اما بعدها نقش تعیین‌کننده‌ای نداشت، و چه عاملی را جدی نمی‌گرفتید که با گذر زمان اهمیتش آشکار شد. پاسخ‌هایی که داده بودید ، برای خود من هم قابل‌تأمل بود. بیشتر پاسخ‌ها نه به بحران‌های بزرگ اشاره می‌کردند و نه به نقاط عطف بزرگ آنچه پررنگ‌تر دیده می‌شد، تجربه‌هایی بود که به صورت تدریجی چیزهایی که در ابتدا کوچک به نظر می‌رسیدند، اما با گذر زمان وزن واقعی‌شان را نشان داده بودند. بسیاری از شما از فاصله‌هایی نوشتید که ناگهان ایجاد نشده بودند، از تغییراتی که آرام اتفاق افتاده بودند، و از حسی که کم‌کم شکل گرفته بود کم‌رنگ‌شدن حس زنده‌بودن در دل رابطه‌ای که همچنان ادامه داشت. همین فاصله‌ی معنادار میان «آنچه در آغاز مهم به نظر می‌رسید» و «آنچه در ادامه واقعا رابطه را شکل داد»، یکی از نقاط کمتر دیده‌شده در فهم روابط صمیمانه است. رابطه‌ها اغلب نه با یک شکست ناگهانی، بلکه با فرسایش تدریجی تجربه‌ی زیسته‌ی افراد درونشان تغییر می‌کنند جایی که آدم‌ها یک‌باره متوجه می‌شوند چیزی درون رابطه دیگر مثل قبل زنده نیست، بی‌آن‌که دقیقا بدانند این تغییر از کی و چگونه آغاز شده است. ◀️در روایت‌های بالینی روابط صمیمانه نیز، مسئله‌ی اصلی اغلب نه خیانت است، نه تعارض آشکار، و نه حتی نارضایتی قابل‌تعریف. آنچه در لایه‌ی زیرین شنیده می‌شود، تجربه‌ای خاموش‌ اما به نوعی عمیق‌ است احساسی مبهم از فرسودگی، یا از دست رفتن سرزندگی در دل رابطه‌ای که از بیرون «پایدار» به نظر می‌رسد. ❓ این تجربه را نمی‌توان صرفا با آموزش مهارت‌های ارتباطی یا اصلاح چند الگوی رفتاری توضیح داد. با پرسشی وجودی‌تر مواجه‌ایم وقتی وارد یک رابطه‌ی صمیمانه می‌شویم، برای روان ما چه اتفاقی می‌افتد؟

⭕️اگر تجربه‌ی رابطه‌ی بلندمدت داشته‌اید، تجربه‌ی خود را در پاسخ به چند پرسش کوتاه بنویسید ♾ سخت‌ترین بخش رابطه برای شما چه بود؟ 🤔چه چیزی را در ابتدا مهم می‌دانستید، اما در عمل نقش تعیین‌کننده‌ای نداشت؟ 🔆و چه عاملی را در ابتدا جدی نمی‌گرفتید که به‌مرور اهمیت آن روشن شد؟ 📝پاسخ‌ها را می‌توانید در بخش نظرات، زیر همین پست، بنویسید. ✅قراره بر اساس این تجربه‌ها، درباره‌ی الگوهای رایج در روابط بلندمدت گفت‌وگو کنیم و به یک جمع‌بندی برسیم.