علوم اعصاب و روانشناسی | NeuroVerse
Відкрити в Telegram
NeuroVerse | نورورس 🧠 Exploring the science behind the mind. 📚 علوم اعصاب • روانشناسی • فلسفه • پژوهشهای مبتنی بر شواهد 💥Where Brain Meets Mind
Показати більше7 015
Підписники
+324 години
+27 днів
+4230 день
Архів дописів
👃بنظرتون چرا بینی انسانها اینقدر با هم فرق داره؟
معمولا اولین چیزی که به ذهنمون میرسه، ژنتیکه. جواب اشتباهی هم نیست. اما یه سوال مهمتر باقی میمونه ژنتیک توضیح میده این ویژگی چطور از نسلی به نسل بعد منتقل شده، اما همیشه توضیح نمیده چرا بعضی ویژگیها اصلا به وجود اومدن یا چرا در بعضی جمعیتها بیشتر دیده میشن.
همین سوال، سالهاست ذهن انسانشناسهای زیستی و زیستشناس های تکاملی رو هم درگیر کرده.
قبل از اینکه بینی عضو بویایی باشه، یه وظیفهی مهم دیگه هم داره. هر نفسی که میکشیم، قبل از رسیدن به ریه از مسیر بینی عبور میکنه؛ جایی که هوا تا حدی گرم میشه، رطوبت پیدا میکنه و بخشی از ذرات معلقش فیلتر میشن. این فرایند شاید در زندگی روزمره به چشم نیاد، اما وقتی همین کار در طول هزاران نسل و در اقلیمهای کاملا متفاوت تکرار بشه، سوال جالبی پیش میاد آیا ممکنه خود اقلیم، بهتدریج روی شکل بینی هم اثر گذاشته باشه؟
👓پژوهشهای چند سال اخیر، پاسخ محتاطانهای به این سوال میدن. برای مثال، مطالعهی Zaidi و همکاران که روی دادههای ژنتیکی و مورفولوژیک چندین جمعیت انسانی انجام شد، نشون داد که بعضی ابعاد شکل بینی، بهویژه پهنا و برجستگی آن، با متغیرهای اقلیمی مثل دما و رطوبت همبستگی دارن الگویی که با فرضیهی سازگاری با آبوهوا سازگاره، هرچند بهتنهایی برای توضیح همهی تفاوتها کافی نیست.
این نتیجه با یافتههای پژوهش Noback و همکاران هم همراستاست. آنها نشان دادند که ساختار حفرهی بینی در جمعیتهایی که نسلهای زیادی در اقلیمهای سرد و خشک زندگی کردهاند، ویژگیهایی دارد که احتمالا به گرم و مرطوب کردن هوای ورودی کمک میکند. البته واژهی «احتمالا» اینجا مهمه چون در علم تکامل، معمولا با شبکهای از عوامل روبهرو هستیم، نه یک علت واحد.
اگر داستان فقط به آبوهوا ختم میشد، احتمالا کار انسانشناسها خیلی سادهتر بود. اما شکل بینی، مثل بسیاری از ویژگیهای انسانی، حاصل برهمکنش چندین عامل است از رانش ژنتیکی و مهاجرت جمعیتها گرفته تا آمیختگی ژنتیکی و شاید حتی انتخاب جنسی. به همین دلیل، امروز کمتر پژوهشگری ادعا میکنه که شکل بینی را میتوان فقط با یک متغیر توضیح داد.
شاید جذابترین بخش ماجرا همین باشه. تکامل معمولا جوابهای ساده دوست نداره. هر ویژگیای که امروز در آینه میبینیم، بیشتر شبیه یک ردپای تاریخیه تا یک اتفاق تصادفی ردپایی که بخشی از اون رو اقلیم نوشته، بخشی رو ژنتیک و بخشی رو هزاران سال جابهجایی و تعامل جمعیتهای انسانی. شاید به همین دلیل، وقتی به صورت انسان نگاه میکنیم، در واقع فقط به یک چهره نگاه نمیکنیم؛ داریم بخشی از تاریخ زیستی گونهی خودمون رو میبینیم...
🖼منابع پیشنهادی
1⃣Zaidi AA, Mattern BC, Claes P, et al. (2017). Investigating the case of human nose shape and climate adaptation. PLOS Genetics, 13(3), e1006616.
2⃣Noback ML, Harvati K, Spoor F. (2011). Climate-related variation of the human nasal cavity. Proceedings of the National Academy of Sciences (PNAS), 108(12), 4865–4869.
🟣 فکر کنم وقتشه با Nova آشنا بشید.
چند ماهی بود یه ایده توی ذهنم میچرخید؛ اینکه کاش کنار متنها و مقالههای این کانال، یه شخصیت هم حضور داشته باشه.
برای اینکه سؤال بپرسه، ایدهها رو دنبال کنه و گاهی کمک کنه مفاهیم پیچیده، سادهتر روایت بشن.
نتیجهی اون ایده شد Nova.
از این به بعد، هر جا Nova رو دیدید، احتمالاً قراره با هم یه مقاله رو مرور کنیم، یه مفهوم رو باز کنیم یا از یه زاویهی متفاوت به یه سوال فکر کنیم.
امیدوارم حضور Nova، این گفتوگوها رو کمی کنجکاوانهتر و لذتبخشتر کنه. ✅💜
📊یکی از محدودیتهای جالب ذهن انسان اینه که هر جا قدرت تصورش تموم میشه، شهودش هم کم کم دقت خودش رو از دست میده. ما معمولا فکر میکنیم اگر چیزی رو نتونیم در ذهنمون مجسم کنیم، پس احتمال وقوعش هم خیلی کمه یا اصلا اهمیتی نداره. در حالی که واقعیت لزوما اینطور نیست. ذهن انسان برای درک فضاهای احتمالاتی عظیم یا اعداد بسیار بزرگ تکامل پیدا نکرده؛ ذهن ما برای تصمیمگیری در موقعیتهای روزمره ساخته شده، نه برای فهم اعدادی که از تجربه روزانه مون چندین مرتبه بزرگ تر هستن.
📊به همین خاطر، فکر میکنم ویدیوی ۵۲ فاکتوریل بیشتر از اینکه درباره یک دسته کارت باشه، درباره نحوه قضاوت کردن ذهن ماست. تعداد حالتهای ممکن یک دسته ۵۲ کارتی اونقدر زیاده که ذهن ما دیگه نمیتونه بین خیلی بزرگ و تقریبا غیرقابل تصور تفاوتی احساس کنه. از یک جایی به بعد، همه این اعداد برای ذهن فقط یک برچسب پیدا میکنن؛ یک عدد خیلی بزرگ. در حالی که از نظر ریاضی، فاصله بین این اعداد میتونه غیرقابل تصور باشه.
اینجاست که مثالهایی مثل هر یک میلیارد سال یک قدم برداشتن، خالی کردن اقیانوسها با یک قطره آب یا روی هم گذاشتن کاغذها تا خورشید معنا پیدا میکنن. این مثالها قرار نیست مقدار دقیق ۵۲ فاکتوریل رو محاسبه کنن. کارکردشون چیز دیگه ایه؛ دارن یک مفهوم ریاضی رو به زبانی ترجمه میکنن که ذهن انسان بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. انگار ریاضیات داره برای ذهن ما داستان تعریف میکنه، چون خود عدد بهتنهایی دیگه قابل فهم نیست.
در واقع، ارزش واقعی این مثال فقط شگفتزده کردن مخاطب نیست. این مثال یک نکته مهم درباره آمار و احتمال رو یادآوری میکنه. ما احتمال رو اونطور که محاسبه میشه درک نمیکنیم؛ اون رو همین طوری که احساس میکنیم قضاوت میکنیم. این تفاوت، منشا بسیاری از خطاهای شناختی ماست. خیلی وقتها چیزی که برای ذهن بعید به نظر میرسه، از نظر آماری کاملا قابل انتظاره و برعکس، چیزی که حس میکنیم احتمال بالایی داره، ممکنه در واقع بسیار نادر باشه.
📊 شاید به همین دلیل، آمار فقط مجموعهای از فرمولها نیست. آمار راهی برای اصلاح شهود ماست. هر جا ذهن، به دلیل محدودیتهای طبیعی خودش، از واقعیت فاصله میگیره، آمار کمک میکنه دوباره به واقعیت نزدیک بشیم. به نظرم ویدیوی ۵۲ فاکتوریل یکی از زیباترین مثالهاست که نشون میده گاهی عجیبترین بخش ماجرا، خود اعداد نیستن؛ بلکه ذهن انسان تا چه اندازه در برابر چنین مقیاسهایی محدود عمل میکنه.
🫂 اگر دوست داشتید، نظرتون رو توی کامنتها بنویسید. بهخصوص اگر تا حالا تجربهای داشتید که آمار و احتمال، برخلاف چیزی که شهودتون میگفت عمل کرده باشه.
دیگه فهمیدم مد چجوری کار میکنه؛اگه ما بپوشیم داداش این چه تیپیه
اگه دیور همونو معرفی کنه وااای چه استایل خاص و مینیمالی 🤩
خلاصه هرچی مال خودمونه، یه لوگوی خارجی که بخوره، ارزشش صد برابر میشه
بعد هنوز میگن اینا از ما ایده نمیگیرن... از نقش قالیمون گرفته تا لباسمون 😗😎
انگار کل دپارتمان طراحیشون رو فرستادن ایران کارآموزی 😅
✨ مستند دیداری با لکان
Rendez-Vous chez Lacan (2011)
✨فیلمی از ژرر میلر
ترجمه و زیرنویس حمید مقدم
ویرایش معصومه حنیفهزاده
🟠نمیدانم فقط من این حس را دارم یا نه ولی بعد از هر برد، بیشتر از خود نتیجه، منتظر تیترها میشوم. انگار مسابقه که تمام میشود، تازه نوبت ماست. نوبت اینکه از یک اتفاق، چیزی بزرگتر از خودش بسازیم. کافی است بعد از مدتها یک بازی را ببریم ناگهان همهچیز تاریخی میشود، حماسی میشود، بعضی وقتها فکر میکنم ما خیلی زود به واژههای بزرگ میرسیم خیلی زودتر از اینکه به دستاوردهای بزرگ برسیم.
امروز ژاپن دهمین برد متوالیاش را در لیگ ملتهای والیبال گرفت آن هم بعد از اینکه دو بر صفر از کانادا عقب بود. همان چند ساعت، اینجا برد سه بر دو مقابل آلمان کافی بود تا دوباره همان هیجان آشنا راه بیفتد. فوتبال هم سالهاست همین قصه را دارد. سه مساوی را جوری تعریف کردیم که انگار از یک مرز تاریخی رد شدهایم چند روز بعد دوباره نشستیم و از حذف در مرحله گروهی گفتیم. نمیدانم، شاید مشکل از ورزش ما نباشد. شاید ورزش فقط جایی است که یک عادت قدیمی خودش را لو میدهد. ما فقط در ورزش این کار را نمیکنیم. با یک خبر خوب، با یک موفقیت نصفهونیمه، با هر نشانهای که بشود چند ساعت به آن آویزان شد، فوری یک روایت بزرگ میسازیم روایتی که قرار است جای واقعیت را بگیرد .
راستش دیگر برایم سخت است همهچیز را گردن رسانه بیندازم. رسانه این تیترها را از جیبش نمیآورد. اگر هر بار میتواند همین نسخه را دوباره بفروشد، احتمالا چون ما هم هر بار میخریمش. شاید مسئله همین باشد ما از خود پیشرفت بیشتر، عاشق احساس پیشرفتیم. احساسش ارزانتر است، زودتر هم به دست میآید. یک برد، چند تیتر، چند ساعت هیجان... بعد دوباره همهچیز از نو. و هر بار که این چرخه تکرار میشود، با خودم فکر میکنم نکند سالهاست به جای اینکه واقعیت را تغییر بدهیم، فقط روایتش را عوض کردهایم؟
💬🏃♂️واقعا مسئله از کجاست؟ رسانهها، ذهنیت ما دوست دارم نظر شما را هم بدانم
امروز تولد مرداده. اگه پروفایلم رو دیده باشید یا یکبار باهام همکلام شده باشید، مرداد رو میشناسید؛ شیرینترین همراه که امروز چهارساله شد. شاید فقط ۲.۳۰۰ گرم و ۶۴ سانتیمتر باشه، اما ردپایی که از خودش بجا میذاره، اصلا با این عددها همخوان نیست.
اسم مجموعه، «آموردات»، از همون کلمهای الهام گرفت که به مرداد دادم؛ کلمه «مرداد» در فارسی امروز، شکل تحولیافته «آمرداد» هست؛ و آمرداد از «اَمِرِتاته» در زبان اوستایی میاد؛ یکی از امشاسپندان و به معنای «نامیرا». اَمِرِتاته و کلمهی انگلیسی Immortal به همین معنی، هر دو از یک ریشهی هندواروپایی مشترک میان: *mer، به معنای «مردن»؛ که با افزودن پیشوند نفی، معنای «نامیرا» رو ساخته. این کلمه، میراثی از گذشتگان ماست.
در مجموعه آموردات، ما یادگیری و دانش رو پاس میداریم؛ بر شانهی غولها میایستیم تا شاید روزی پلهای برای آیندگان باشیم.با معرفی و بررسی روزانه مقالات علمی جدید، ارائههای رایگان در موضوعات مختلف روانشناسی برای مخاطبین عمومی و دانشجویان روانشناسی، و مقالات اختصاصی با همکاری متخصصین بینالمللی همراه آموردات باشید.
𐎺𐏁𐏑𐎢 𐎠𐎶𐎼𐎫𐎠 𐎭𐎠𐎴𐎠
وسو اَمِرته دانا؛ تنها دانش است که نامیراست
📌 Website 📝 Telegram ch. 🔍 Linkedin 📖 Medium
✨چگونه مغز خودش را میخورد؟
تو مقاله معروف Michele Bellesi و همکارانش در The Journal of Neuroscience اشاره میکنه که مغز بر اثر بیخوابی چگونه اسیب میبینه.
محققان مشاهده کردند که در اثر کمخوابی طولانی، سلولهای پشتیبان مغز به نام آستروسیتها (Astrocytes) فعالیت بیشتری پیدا میکنند.
این سلولها به طور طبیعی وظیفه دارند بخشهای فرسوده یا غیرضروری سیناپسها را جمعآوری و پاکسازی کنند؛ این فرایند بخشی از نگهداری طبیعی مغز است.
اما در کمخوابی مزمن، این پاکسازی بیش از حد فعال شد و همچنین سلولهای میکروگلیا (Microglia) که در التهاب مغز نقش دارند نیز فعالتر شدند.
آیا واقعاً «مغز خودش را میخورد»؟
در واقع نورونها شروع به خوردن خودشان نمیکنند.
آنچه افزایش پیدا میکند، حذف و هضم بخشهایی از سیناپسها توسط سلولهای پاکسازیکننده مغز است؛ فرآیندی که در حالت طبیعی هم وجود دارد، اما در کمخوابی شدید ممکن است بیش از اندازه فعال شود.
آیا این برای انسان هم ثابت شده است؟
هنوز نه. این مطالعه روی موشها انجام شده و اگرچه مطالعات انسانی نشان میدهند کمبود خواب با کاهش عملکرد شناختی، اختلال حافظه، افزایش التهاب و احتمال بیشتر بیماریهای عصبی همراه است، اما اینکه «مغز انسان در اثر کمخوابی خودش را میخورد» هنوز به طور مستقیم ثابت نشده است.
نتیجه عملی
اگر فردی گهگاه یک شب کم بخوابد، این مقاله به معنی آسیب دائمی مغز او نیست. نگرانی اصلی مربوط به کمخوابی مزمن (مثلاً هفتهها یا ماهها خواب ناکافی) است که میتواند به سلامت مغز، حافظه، یادگیری و تنظیم هیجان آسیب بزند.
با توجه به اینکه اخیراً درباره هایپرآرousal و بیدار ماندن مغز بعد از مطالعه هم صحبت کردیم، این مقاله برای شما جالب است؛ چون نشان میدهد خواب فقط استراحت نیست، بلکه بخشی از فرآیند تعمیر، تنظیم و پاکسازی شبکههای عصبی است. بدون خواب کافی، این سیستم نگهداری ممکن است از حالت متعادل خارج شود.
✔️منابع؛
👈 لینک اول 2017
👈 لینک دوم 2023
👈 یک pdf هم در همین زمینه دیدم؛ چگونه مغز خودش را میخورد تو research gate 👇
How the brain eats itself
February 2019
The Biochemist 41(1):32-35
Authors:
David H. Allendorf
University of Cambridge
Alma Popescu
Guy C Brown
University of Cambridg
✨خلاصه مقاله👆:
این مقاله با عنوان "Role of Astrocytes in Sleep Deprivation" یک مرور علمی است که نقش آستروسیتها (Astrocytes) را در کمخوابی و اثرات آن بر مغز بررسی میکند.
مهمترین نکات:
۱. آستروسیتها فقط سلولهای پشتیبان نیستند
در گذشته تصور میشد آستروسیتها فقط از نورونها حمایت میکنند، اما اکنون میدانیم که آنها در موارد زیر نقش فعال دارند:
تنظیم چرخه خواب و بیداری
تنظیم انتقالدهندههای عصبی
تأمین انرژی نورونها
حفظ تعادل محیط مغز
تعدیل التهاب مغزی
۲. کمخوابی عملکرد آستروسیتها را تغییر میدهد
وقتی فرد دچار کمبود خواب میشود:
آستروسیتها بیشفعال (Reactive) میشوند.
مولکولهای التهابی بیشتری ترشح میکنند.
عملکرد طبیعی آنها در حمایت از نورونها مختل میشود.
اگر این وضعیت مزمن شود، ممکن است به آسیب مغزی منجر شود.
۳. التهاب؛ حلقه خطرناک کمخوابی
کمبود خواب باعث فعال شدن پاسخ التهابی در مغز میشود. این التهاب:
کیفیت خواب را بدتر میکند.
عملکرد شناختی را کاهش میدهد.
خودِ التهاب نیز دوباره خواب را مختل میکند و یک چرخه معیوب ایجاد میشود.
۴. سیستم گلیمفاتیک (Glymphatic System)
یکی از مهمترین یافتهها این است که: هنگام خواب، آستروسیتها به پاکسازی مواد زائد مغز کمک میکنند.
موادی مانند بتا آمیلوئید و سایر متابولیتهای سمی در خواب بهتر دفع میشوند.
کمخوابی این فرآیند را مختل میکند و احتمال تجمع مواد سمی افزایش مییابد.
۵. ارتباط با بیماریهای مغزی
کمخوابی مزمن از طریق اختلال عملکرد آستروسیتها میتواند با افزایش خطر این بیماریها مرتبط باشد:
آلزایمر
پارکینسون
افسردگی
اختلالات اضطرابی
کاهش عملکرد شناختی
۶. نقش آدنوزین (Adenosine)
آستروسیتها یکی از منابع مهم آدنوزین هستند. آدنوزین:
در طول بیداری تجمع پیدا میکند.
فشار خواب را افزایش میدهد.
به بدن علامت میدهد که زمان خواب فرا رسیده است. بنابراین آستروسیتها در ایجاد «نیاز به خواب» نقش مستقیم دارند.
۷. پیام درمانی مقاله
نویسندگان تأکید میکنند که درمان کمخوابی فقط نباید بر نورونها متمرکز باشد؛ بلکه هدف قرار دادن آستروسیتها و مسیرهای التهابی نیز میتواند راهبرد درمانی آینده باشد.
خلاصه در یک جمله
کمخوابی فقط باعث خستگی نمیشود؛ بلکه عملکرد آستروسیتها را تغییر میدهد، التهاب مغز را افزایش میدهد، پاکسازی مواد زائد را مختل میکند و در صورت تداوم، خطر اختلالات شناختی و بیماریهای نورودژنراتیو را بالا میبرد.
Think+
🤔 آیا معنا در خود کلمات وجود دارد، یا در روابط میان آنها؟
این پرسش، سالهاست که در روانشناسی شناختی، علوم اعصاب و فلسفه ذهن مطرح است. نظریههایی مانند بازنمایی ذهنی (Mental Representation)، شبکههای معنایی (Semantic Networks) و فضاهای مفهومی (Conceptual Spaces) همگی بر یک ایده مشترک تاکید دارند ذهن انسان، دانش را بهصورت فهرستی از واژهها ذخیره نمیکند؛ بلکه آن را در قالب شبکهای از روابط میان مفاهیم سازماندهی میکند.
نکتهی جالب اینجاست که مدلهای زبانی مدرن، مانند GPT، به شیوهای کاملا متفاوت اما با نتیجهای شبیه به همین ایده عمل میکنند.
این مدلها هرگز با خود کلمات سروکار ندارند. هر واژه یا قطعهای از متن، به یک بردار عددی تبدیل میشود؛ یعنی مجموعهای از اعداد که جایگاه آن مفهوم را در یک فضای مفهومی چندبُعدی مشخص میکند. این فرایند را Embedding (جاسازی معنایی) مینامند.
اما این بردارها صرفا شناسههای عددی نیستند. آنها بهگونهای آموخته میشوند که ساختار روابط میان مفاهیم را حفظ کنند. به همین دلیل، مفاهیمی که از نظر معنا، کاربرد یا تجربه به یکدیگر نزدیکاند، در این فضا نیز به هم نزدیک قرار میگیرند.
برای مثال، واژههایی مانند توجه ،حافظه کارکردهای اجرایی و شناخت معمولا در ناحیهای نزدیک به هم قرار میگیرند، زیرا در متون علمی و زبان روزمره اغلب در بافتهای مشابه ظاهر میشوند و به حوزههای مفهومی مشترکی اشاره دارند. در مقابل، واژههایی مانند کهکشان، آتشفشان یا موتور جت در بخشهای کاملا متفاوتی از این فضا جای میگیرند.
بنابراین، آنچه مدل یاد میگیرد، صرفا معنای یک واژه نیست؛ بلکه نقشهای از روابط میان مفاهیم است.
این دقیقا همان نقطهای است که هوش مصنوعی با علوم شناختی تلاقی پیدا میکند. اگر در روانشناسی از بازنمایی ذهنی صحبت میکنیم، در هوش مصنوعی نیز نوعی بازنمایی وجود دارد؛ با این تفاوت که بهجای نورونهای مغز، از بردارهای عددی استفاده میشود و بهجای فعالیت زیستی، از محاسبات ریاضی.
مدلهای امروزی مانند GPT حتی یک گام فراتر رفتهاند. برخلاف مدلهای قدیمی که برای هر واژه تنها یک بازنمایی ثابت داشتند، GPT بازنمایی هر واژه را بر اساس بافت جمله میسازد. به همین دلیل، واژهای مانند شیر در جمله شیر جنگل و شیر را در یخچال بگذار دو بازنمایی متفاوت خواهد داشت زیرا معنا از متن استخراج میشود، نه از خود واژه.
از منظر فلسفه معنا، این نکته اهمیت ویژهای دارد. در این مدلها، معنا بهصورت یک تعریف ثابت یا یک فرهنگ لغت در جایی ذخیره نشده است. آنچه ما معنا مینامیم، از الگوهای آماری، تجربهٔ زبانی و روابط هندسی میان مفاهیم پدیدار میشود.
شاید مهمترین پیام هوش مصنوعی مدرن همین باشد
معنا، بیش از آنکه ویژگی مستقل یک کلمه باشد، محصول رابطه آن کلمه با سایر مفاهیم است.
به همین دلیل، مطالعه مدلهای زبانی امروز فقط مطالعه یک فناوری جدید نیست؛ بلکه فرصتی است برای بازاندیشی درباره یکی از بنیادیترین پرسشهای علوم شناختی و فلسفه ذهن، مفاهیم را چگونه سازماندهی میکند و معنا چگونه شکل میگیرد؟
💡💭 گاهی وقتی قرار است یکی از استادان مشهور دانشگاهی در ایران را معرفی کنیم . تقریبا یک جمله ثابت را میشنویم
ایشان سالانه بیش از ۱۰۰ مقاله منتشر میکنند.
انگار همین یک عدد، قرار است درباره کیفیت علمی یک نفر همهچیز را بگوید.
فقط یک سوال؛ یعنی واقعا هر سه چهار روز یک مقاله؟
اگر کسی حتی مدت کوتاهی در یک دانشگاه پژوهشمحور کار کرده باشد، جواب را میداند. این حجم از خروجی، معمولا محصول یک نفر نیست؛ محصول یک اکوسیستم پژوهشی است. پشت این عدد، یک گروه تحقیقاتی، چندین دانشجوی دکتری، پژوهشگران پسادکتری، همکاران بینالمللی، پروژههای موازی و گرنتهای پژوهشی قرار دارد. نقش استاد هم روشن است؛ هدایت علمی، طراحی مسیر پژوهش، جذب منابع و مدیریت تیم.
هیچ اشکالی هم ندارد. اتفاقا همین، یکی از سختترین و ارزشمندترین مهارتهای یک پژوهشگر است.
اما چیزی که جای سوال دارد، روایت بعضی از این افراد است.
کمتر کسی میگوید من یک گروه پژوهشی را مدیریت میکنم که سالانه حدود ۱۰۰ مقاله منتشر میکند. در عوض، با افتخار گفته میشود من سالی ۱۰۰ مقاله دارم.
همین «من» کوچک، سهم یک تیم بزرگ را از روایت حذف میکند.
بعد هم همین روایت بارها تکرار میشود در همایشها، مصاحبهها، نشستهای دانشگاهی و شبکههای اجتماعی. کمکم هم این تصور شکل میگیرد که گویا نبوغ یعنی هر سه روز یک مقاله نوشتن.
این دیگه نبوغ نیست، این تحریف واقعیت است.
اگر کسی واقعا مدیر یک گروه پژوهشی موفق است، اتفاقا همان را بگوید. هیچ افتخاری کمتر از این نیست. اما وقتی موفقیت یک تیم به دستاورد شخصی تبدیل میشود، دیگر فقط با یک اغراق روبهرو نیستیم؛ با نوعی بیانصافی علمی روبهرو هستیم.
شاید به همین دلیل است که در فضای دانشگاهی ، دانشجو بیشتر اسم آدمها را حفظ میکند تا اسم ایدهها؛ بیشتر تعداد مقالهها را میپرسد تا اینکه آن پژوهشها چه مسئلهای را حل کردهاند. وقتی روایت علم از عدد شروع شود، طبیعی است که به عدد هم ختم شود.
💭 چیزی که این سالها در فضای علمی زیاد توجهم رو جلب کرده، جابهجا شدن شاخص و دستاورد است.
کم نیستند افرادی که خودشان را با عنوانهایی مثل «یک درصد برتر جهان»، «دو درصد برتر جهان»، «دانشمند پراستناد» یا رتبه دانشگاه و عدد H-index معرفی میکنند؛ انگار مهمترین بخش هویت علمی یک پژوهشگر همین چند عدد و برچسب است.
واقعیت اینکه این عنوانها عمدتا بر پایه شاخصهای کتابسنجی (Bibliometric Indicators) تعریف میشوند. این شاخصها برای ارزیابی الگوهای انتشار و استناد طراحی شدهاند و در جای خودشان هم ارزشمندند. اما قرار نیست معیار نهایی کیفیت علمی، خلاقیت پژوهشی یا اثرگذاری واقعی یک پژوهشگر باشند.
اگر قرار باشد پژوهشگری را معرفی کنیم، به نظرم سوال های مهمتری وجود دارد روی چه مسئلهای کار کرده است؟ چه خلایی را در ادبیات علمی پر کرده است؟ پژوهش او چه تغییری در فهم یک پدیده، تصمیمگیری، سیاستگذاری یا عمل حرفهای ایجاد کرده است؟
به نظرم گاهی روایت کردن اعداد، از روایت کردن ایدهها راحتتر شده است. اینکه کسی بگوید «جزو یک درصد برتر جهان هستم» خیلی سادهتر از این است که توضیح دهد پژوهشش دقیقا چه مسئلهای را حل کرده یا چه تغییری ایجاد کرده است.
علم با شاخصها پیش نمیرود؛ شاخصها فقط تلاش میکنند بخشی از فعالیت علمی را اندازهگیری کنند. چیزی که علم را جلو میبرد، پرسشهای خوب، روششناسی دقیق، یافتههای قابل اتکا و اثری است که یک پژوهش بر دانش و زندگی انسانها میگذارد.
شاید بهتره کمتر درباره رتبهها و برچسبها حرف بزنیم و بیشتر درباره مسئلههایی که حل کردهایم، ایدههایی که ساختهایم و تغییری که ایجاد کردهایم. در نهایت، ماندگارترین معرفی یک پژوهشگر جایگاه او در یک فهرست بلند نیست ، بلکه اثری است که بر دانش و جامعه بر جا میگذارد.
✨ویکتور یالوم معما هنوز حل نشده در ذهن ها
این چند روز که خبر مرگ خودخواسته ویکتور یالوم، فرزند اروین یالوم، منتشر شد، خیلیها یک جمله تکراری گفتند: "اگه پسر یکی از بزرگترین رواندرمانگران دنیا خودکشی کرده، پس رواندرمانی چه فایدهای داره؟"
به نظرم این استدلال از اساس درست نیست.
چند وقت پیش دوباره کتاب "ظلمت آشکار" ویلیام استایرن را ورق میزدم. استایرن که خودش سالها با افسردگی شدید جنگیده بود، یک جمله تکاندهنده داره میگن:
"رنج افسردگی شدید برای کسی که آن را تجربه نکرده، تقریباً قابل تصور نیست؛ و گاهی انسان را میکشد، چون شدت این عذاب دیگر قابل تحمل نیست."
و جای دیگهای میگن: "برای پیشگیری از بسیاری از خودکشیها، قبل از هر چیز باید مردم ماهیت واقعی این رنج را بشناسند."
به نظرم این دقیقا همون چیزیه که هنوز هم در جامعه ما کمرنگه. ما بیماری روان رو هنوز اونقدر که باید، "بیماری" نمیبینیم.
اگه فرزند یک جراح قلب بر اثر بیماری قلبی از دنیا بره، هیچکس نمیگه علم قلب بیفایده ست. همه میدونن که بعضی بیماریها اونقدر پیشرفته و پیچیده میشه که حتی بهترین پزشکان هم نمیتونن بیمار رو نجات بدن. روان انسان هم همینطوره. افسردگی شدید فقط غمگین بودن که نیست، گاهی اونقدر همهچیز رو تیره میکنه که خود زندگی برای فرد غیرقابل تحمل میشه. درست همونطوری که بعضی سرطانها، با وجود همه پیشرفتهای پزشکی، هنوز درمان قطعی ندارن، بعضی بیماریهای روان هم میتونند به مرحلهای برسند که از توان درمان امروز خارجند.
همین واقعیت باعث شده کشورهایی مثل سوئیس سالهاست درباره مرگ خودخواسته گفتوگو کنند. سازمانهایی مثل Exit برای هر کسی نیستند و جایگزین درمان هم نیستند. اونها فقط در شرایط بسیار خاص، بعد از ماهها ارزیابی پزشکی، روانپزشکی و حقوقی، برای افرادی که به بیماریهای غیرقابل درمان و رنج غیرقابل تحمل مبتلا هستند، امکان پایان دادن قانونی به زندگی را ممکن میکنن.
این موضوع موافقان و مخالفان زیادی داره و هنوز هم یکی از پیچیدهترین بحثهای اخلاق پزشکیه. اما فارغ از اینکه کسی موافق باشه یا مخالف، یک نکته اساسی رو یادآوری میکنه:
رنج روانی میتونه به همون اندازه رنج جسمی واقعی، عمیق و گاهی مرگبار باشه.
شاید مهمترین درس کتاب ظلمت آشکار هم همین باشه؛ اینکه به جای قضاوت کسانی که با افسردگی شدید دستوپنجه نرم میکنن، سعی کنیم عمق رنجشون رو بفهمیم. چون گاهی نجات یک انسان، نه با نصیحت، نه با سرزنش و نه با شعار، بلکه فقط با فهمیدن رنجش آغاز میشه.
نهایتا از نگاه من هرچی شناخت عمومی از افسردگی، خودکشی و رنج روانی بیشتر بشه، احتمال اینکه افراد زودتر کمک بگیرن، خانوادهها علائم هشدار رو جدیتر بگیرن و جامعه با همدلی بیشتری واکنش نشون بده، زیادتر میشه. و شاید همین آگاهی، مهمترین راه برای حفظ ارزشمندترین دارایی انسان، یعنی کرامت اون باشه.
موریس ستودگان +Think
⏳در بسیاری از روابط، سکوت همیشه نشانهی آرامش یا فاصله گرفتن برای فکر کردن نیست. گاهی سکوت به شکلی از واکنش تبدیل میشود که در آن فرد، به جای مواجههی مستقیم با مسئله، ارتباط را قطع میکند و طرف مقابل را در وضعیتی از ابهام، بیپاسخی و طردشدگی قرار میدهد. در روانشناسی، از این الگو با عنوان سکوت تنبیهی یاد میشود؛ رفتاری که در ظاهر بیصداست، اما از نظر روانی میتواند بسیار سنگین و فرساینده باشد.
آنچه این رفتار را از یک قهر معمولی جدا میکند، فقط سکوت کردن نیست، بلکه کارکرد سکوت است. در سکوت تنبیهی، خاموشی به ابزار فشار تبدیل میشود. فرد نه صرفاً برای آرام شدن، بلکه برای اثر گذاشتن بر دیگری، او را نادیده میگیرد، پاسخ نمیدهد یا از هر نوع ارتباط عاطفی و کلامی عقب میکشد. نتیجه، موقعیتی است که در آن یک نفر همچنان در رابطه حضور دارد، اما عملاً از جریان ارتباط حذف میشود.
این تجربه برای طرف مقابل معمولاً بسیار آزاردهنده است، چون ذهن انسان ابهام در روابط را به سختی تحمل میکند. وقتی دلیل این فاصله روشن نیست و راهی هم برای ترمیم فوری آن وجود ندارد، فرد شروع میکند به تفسیر کردن، بازخوانی اتفاقها و جستوجوی خطا در خودش. مسئله فقط این نیست که پاسخی دریافت نمیشود؛ مسئله این است که سکوت، فضا را از معنا خالی میکند و همین خلأ، ذهن را درگیر حدسها و اضطرابهای پیدرپی میسازد.
پژوهشهای روانشناسی اجتماعی نشان میدهند که نادیده گرفته شدن، تجربهای سطحی و گذرا نیست. انسان به طور عمیق به دیده شدن، پذیرفته شدن و حفظ پیوند با دیگران وابسته است. به همین دلیل، طرد اجتماعی میتواند واکنشی ایجاد کند که از نظر روانی بسیار شبیه درد تجربه میشود. در چنین زمینهای، سکوت تنبیهی فقط یک رفتار سرد یا منفعلانه نیست؛ میتواند به شکلی جدی احساس امنیت عاطفی، ارزشمندی و تعلق را در طرف مقابل تضعیف کند.
نکتهی مهم این است که افراد معمولاً از این الگو فقط برای کنار کشیدن استفاده نمیکنند، بلکه در بسیاری از موارد، سکوت راهی برای کنترل رابطه است. طرفی که سکوت میکند ممکن است بخواهد دیگری را وادار به عذرخواهی، عقبنشینی یا تسلیم کند. همین ویژگی است که این رفتار را از یک مکث سالم یا نیاز موقت به فاصله متمایز میکند. در مکث سالم، فرد دربارهی فاصله توضیح میدهد و افق گفتوگو را کاملاً نمیبندد، اما در سکوت تنبیهی، ابهام خودش بخشی از فشار روانی است.
ادامه پیدا کردن این وضعیت، به ویژه در روابط نزدیک، میتواند اثرات فرسایندهای بر جای بگذارد. وقتی بیپاسخی و نادیده گرفتن به الگوی تکرارشوندهی رابطه تبدیل شود، اعتماد آسیب میبیند، صمیمیت کاهش پیدا میکند و طرف مقابل به تدریج احساس میکند حضورش دیگر جدی گرفته نمیشود. در این نقطه، سکوت دیگر فقط یک واکنش نیست، بلکه به ساختار رابطه شکل میدهد و آن را از درون ضعیف میکند.
در نهایت، سکوت تنبیهی را نمیتوان شیوهای بالغ برای حل تعارض دانست. هر رابطهای ممکن است با دلخوری، خشم یا فاصله روبهرو شود، اما کیفیت رابطه در نحوهی مدیریت همین لحظهها مشخص میشود. جایی که گفتوگو کنار گذاشته میشود و حذف کردن جای آن را میگیرد، رابطه وارد مسیری میشود که بیشتر از ترمیم، به فرسایش نزدیک است. انسانها بیش از آنچه گاهی تصور میشود، به پاسخ، به رسمیت شناخته شدن و وضوح نیاز دارند و سکوت، وقتی به ابزار مجازات تبدیل شود، دقیقاً همین نیازهای بنیادین را هدف میگیرد.
منبع:
«The Silent Treatment Is Cruel and Childish»، The Atlantic، ۲۰۲۱
ما معمولا خیلی سریعتر از آنچه تصور میکنیم نشانههای طرد شدن را تشخیص میدهیم. کافی است طرف مقابل کمی سردتر پاسخ بدهد، در جواب دادن کمی تاخیر داشته باشد یا رفتارش اندکی متفاوت به نظر برسد تا ذهن ما بلافاصله این برداشت را شکل بدهد که احتمالا از ما خوشش نمیآید. این فرایند آنقدر سریع و خودکار رخ میدهد که اغلب حتی متوجه شکلگیری آن هم نمیشویم. به نظر میرسد ذهن انسان از پیش برای شناسایی نشانههای طرد اجتماعی آماده شده است و کوچکترین تغییر در رفتار دیگران را میتواند به عنوان علامتی از فاصله گرفتن یا عدم پذیرش تفسیر کند.
پژوهشهای روانشناسی اجتماعی نشان میدهند این حساسیت فقط به روابط صمیمانه یا پیوندهای مهم محدود نمیشود. حتی در موقعیتهای آزمایشگاهی که افراد میدانند با یک شبیهسازی کامپیوتری یا یک الگوریتم مواجه هستند، تجربهی رد شدن میتواند واکنش هیجانی واقعی ایجاد کند. برای مثال در برخی آزمایشها محیطی شبیه به اپلیکیشنهای آشنایی آنلاین طراحی شده است؛ شرکتکنندگان پروفایل افرادی را مشاهده میکنند و میزان علاقهی خود را اعلام میکنند، سپس پاسخی احتمالی از سوی طرف مقابل دریافت میکنند. مشاهدهی پیامی ساده مبنی بر اینکه طرف مقابل علاقهای نشان نداده، برای بسیاری از افراد کافی است تا احساس ناخوشایندی مانند دلخوری، کاهش ارزشمندی یا نوعی دلشکستگی کوتاهمدت را تجربه کنند، حتی اگر بدانند پاسخ ارائهشده واقعی نیست.
از منظر عصبشناختی این واکنش کاملاً قابل درک است. یافتههای حاصل از مطالعات تصویربرداری مغزی نشان دادهاند که هنگام تجربهی طرد اجتماعی، برخی از نواحی مغز که در پردازش درد جسمانی نقش دارند نیز فعال میشوند. به بیان دیگر، مغز انسان طرد اجتماعی را صرفاً به عنوان یک رویداد اجتماعی خنثی پردازش نمیکند؛ بلکه آن را به شکلی نزدیک به تجربهی درد فیزیکی تجربه میکند. این همپوشانی عصبی میتواند توضیح دهد که چرا تجربهی رد شدن یا نادیده گرفته شدن تا این اندازه آزاردهنده است. در چنین شرایطی تغییراتی در فعالیت سیستم عصبی خودمختار رخ میدهد و سازوکارهای تنظیم درد در مغز، از جمله سیستم اوپیوئیدی درونزاد، فعال میشوند تا شدت این تجربهی ناخوشایند را تعدیل کنند.
از دیدگاه تکاملی نیز این حساسیت قابل توضیح است. در بخش بزرگی از تاریخ تکامل انسان، بقا به میزان زیادی به عضویت در یک گروه اجتماعی وابسته بوده است. طرد شدن از گروه میتوانست دسترسی فرد به منابع، حمایت اجتماعی و امنیت را به خطر بیندازد. در نتیجه، مغز انسان به گونهای تکامل یافته که نشانههای طرد اجتماعی را با سرعت و حساسیت بالا تشخیص دهد. در این چارچوب، درد اجتماعی را میتوان نوعی سامانهی هشدار در نظر گرفت؛ سیستمی که به فرد اطلاع میدهد پیوندهای اجتماعیاش ممکن است در معرض تهدید قرار گرفته باشند.
با این حال، همین سازوکار در زندگی معاصر گاهی به سوءبرداشت منجر میشود. ذهن انسان تمایل دارد نشانههای مبهم را نیز به عنوان طرد تعبیر کند. تأخیر در پاسخ دادن، خستگی یا بیحوصلگی موقتی طرف مقابل ممکن است در ذهن ما به معنای بیعلاقگی یا فاصله گرفتن تعبیر شود. در چنین موقعیتهایی سوگیریهای شناختی نقش مهمی ایفا میکنند؛ یعنی برداشت ذهنی ما از موقعیت لزوماً با واقعیت بیرونی منطبق نیست.
از منظر بالینی، این موضوع اهمیت قابل توجهی دارد. در اختلالاتی مانند اضطراب اجتماعی یا در افرادی که حساسیت بینفردی بالایی دارند، آستانهی تشخیص طرد بسیار پایین است. چنین افرادی ممکن است پیش از آنکه طرد واقعی رخ دهد، آن را در ذهن خود پیشبینی و تجربه کنند. این پیشبینی میتواند به رفتارهای اجتنابی، کنارهگیری از روابط اجتماعی یا واکنشهای هیجانی شدید منجر شود و در نهایت به شکل چرخهای خودتقویتکننده عمل کند.
در مجموع، نیاز به تعلق و پذیرفته شدن یکی از بنیادیترین نیازهای روانی انسان محسوب میشود. واکنش ما به طرد اجتماعی نشانهی ضعف نیست، بلکه بازتابی از سازوکارهای زیستی و اجتماعی ذهن انسان است. درک این فرایند میتواند به ما کمک کند نسبت به تفسیرهای ذهنی خود آگاهتر باشیم و در تعاملات اجتماعی نیز حساستر و مسئولانهتر رفتار کنیم. همانطور که نشانههای کوچک طرد میتوانند اثرات عمیقی بر تجربهی روانی افراد بگذارند، نشانههای سادهی پذیرش و توجه نیز قادرند احساس امنیت و تعلق را به شکل معناداری تقویت کنند.
منبع اصلی
Alison Kinney
Rejection
https://alisonkinney.com/books/rejection/
✍ مهدی بیگلری
آنچه انسانشناسان را به میدان تحقیق میبرد، سوال است. نه آن سوالهای ساده و سرراستی که انتظار دارند یک جواب مشخص و نهایی داشته باشند، بلکه سوالهایی که مثل دریچهای به جهانهای ناشناخته باز میشوند. اگر کمی با روش علمی آشنا باشیم، میدانیم که در علوم تجربی یا همان هاردساینس، مسیر تحقیق معمولا خطی و مرحلهبهمرحله پیش میرود ابتدا سوالی مطرح میشود، بعد فرضیهای شکل میگیرد، سپس آزمایش طراحی میشود تا آن فرضیه آزموده شود، و اگر نتایج بارها تکرار و تایید شوند، کمکم چیزی شبیه به یک نظریه شکل میگیرد. در اینجا هدف، رسیدن به پاسخهایی است که تا حد امکان عمومی، قابل پیشبینی و تکرارپذیر باشند.
اما انسانشناسی کمی بازی را طور دیگری پیش میبرد.
برای یک انسانشناس، سوال بیشتر شبیه نقطهی شروع یک سفر است تا مسئلهای که باید هرچه زودتر حل شود. او معمولا بعد از طرح سوال، بلافاصله به سراغ ساختن فرضیهای قطعی نمیرود تا بعد آن را در یک آزمایش کنترلشده محک بزند. در عوض، چمدانش را میبندد و راهی میدان میشود؛ جایی که زندگی واقعی آدمها جریان دارد. ممکن است این میدان یک روستای دورافتاده باشد، یک محلهی شهری، یک جمع کوچک مهاجران، یا حتی یک فضای آنلاین که آدمها در آن معنا و هویت میسازند.
در این میدان، انسانشناس بیشتر از آنکه دنبال اثبات چیزی باشد، تلاش میکند بفهمد. او مشاهده میکند، گفتوگو میکند، در زندگی روزمرهی مردم حضور پیدا میکند و کمکم سعی میکند جهان را از زاویهی نگاه همان آدمها ببیند. در این مسیر، سوال اولیه نهتنها پاسخهای متعددی پیدا میکند، بلکه گاهی خودش هم تغییر میکند، عمیقتر میشود یا حتی به سوالهای تازهای تبدیل میشود.
به همین دلیل، انسانشناسان معمولا با این پیشفرض به میدان نمیروند که «یک پاسخ درست» وجود دارد. آنها میدانند که یک رفتار، یک رسم یا حتی یک انتخاب سادهی روزمره میتواند در بسترهای مختلف، معناهای متفاوتی داشته باشد. چیزی که در یک جامعه طبیعی و بدیهی به نظر میرسد، ممکن است در جامعهای دیگر عجیب یا حتی غیرقابل فهم باشد. بنابراین پاسخها همیشه وابسته به کانتکست هستند به تاریخ، فرهنگ، روابط قدرت، تجربههای جمعی و هزاران عامل ظریف دیگر.
به همین خاطر انتخاب میدان تحقیق در انسانشناسی با حساسیت زیادی انجام میشود. این میدان فقط یک مکان جغرافیایی نیست مجموعهای از روابط انسانی، معانی فرهنگی و تجربههای زیسته است. انسانشناس میداند که پاسخهایی که پیدا میکند، از دل همین بافت خاص بیرون میآیند و اگر همان سوال را در جای دیگری بپرسد، احتمالا با جوابهایی کاملا متفاوت روبهرو خواهد شد.
در نهایت، کاری که انسانشناس انجام میدهد بیشتر شبیه روایت کردن پیچیدگیهای زندگی انسانی است تا ارائه دادن یک فرمول قطعی. او تلاش میکند نشان دهد آدمها چگونه دنیا را معنا میکنند، چگونه با سنتها، تغییرات، قدرت و هویت کنار میآیند و چگونه در دل همین پیچیدگیها زندگی میکنند.
شاید به همین دلیل است که در انسانشناسی، گاهی خود سوال مهمتر از پاسخ است. چون هر سوال خوب میتواند دری را باز کند به فهم عمیقتر از اینکه انسان بودن در جهانهای مختلف چه معنایی دارد.
راهی برای انسانیتر دیدن انسان: بحران آبژکتیونگری و آبژکتیوسازی
توی دنیای علم همیشه یه تلاشی هست که واقعیت رو به شکل یه مسئله کاملا آبژکتیو یا همون عینی ببینن و تبدیلش کنن به دیتا. یعنی دانشمندا با یه سری چارچوب تئوریک سعی میکنن اون واقعیت خنثی و خالص رو همونجوری که هست به فرمول و عدد و رقم یا نظریه تبدیل کنن. اما از نیمه دوم قرن بیستم انسانشناسها کلا زدن زیر این میز و مفهوم آبژکتیویته رو بردن زیر سوال. اونا اعتراف کردن که حتی دقیقترین مشاهدهها هم بالاخره کار یه مشاهدهگره و محاله که توی یه پژوهش، تفسیر و ذهنیت اون آدم حضور نداشته باشه. در واقع بهترین توصیف برای برخورد ما با واقعیت، تفسیرگراییه. یعنی هیچ مشاهدهگری، با هر متدی هم که جلو بره، نمیتونه به یه واقعیت خالص و آبژکتیو برسه و چیزی که تهش به دست میاره فقط یه «واقعیت تفسیری» هست.
به خاطر همین انسانشناسها با منعطف کردن روشهاشون و قبول کردن این موضوع که رابطه ما با واقعیت همیشه با تفسیر همراهه، سعی کردن به جای فرار از این قضیه، به خود چطور تفسیر کردن بها بدن. اونا توی مقالههاشون دنبال فرموله کردن و نظریهسازیهای سفت و سخت نرفتن چون میدونستن این کار باعث میشه اون آگاهی، شکل انسانی و تفسیری خودش رو از دست بده. آگاهیای که یه انسانشناس تولید میکنه ادعای عینی بودن نداره، بلکه کاملا هوشیاره که چطور این دانش از دل تفسیرهای اون بیرون اومده.
خیلیا میگن انسانشناسی علمیترین بخش علوم انسانی و غیرعلمیترین بخش کل علم هست. چون دانشی که تولید میکنه برای ثابت کردن یه فرضیه نیست، بلکه برای جواب دادن به سوالاتیه که درباره انسان داریم. سوالی که خودش نوعی تفسیره، جوابی که بهش داده میشه هم تفسیره و توضیحش هم همینطور. انسانشناس به جای اینکه اصرار داشته باشه تفسیر رو حذف کنه، اون رو دقیقا نشونهای از «انسان بودن» میدونه و سعی نمیکنه مثل یه صورت مسئله پاکش کنه.
این نوع نگاه به ما کمک میکنه با چیزهایی که از واقعیت میدونیم مثل یه دیتای مطلق و قطعی برخورد نکنیم. یاد میگیریم که اینها فقط توضیحاتی تفسیری از مشاهدات ما هستن. اینجوری همیشه راه برای خطا باز میمونه و این رو میپذیریم که تفاسیر میتونن متنوع باشن. یعنی ممکنه چندین تفسیر مختلف از واقعیت همزمان درست به نظر برسن و دیگه اصراری نداریم که فقط یک واقعیت واحد و صلب وجود داره.
در نهایت تمام این بحثها به همون ایدهای میرسه که در منبع THE CRISIS OF OBJECTIVITY IN ANTHROPOLOGY مطرح شده
انسانشناسی باید به این درک برسه که فقط میتونه به حقیقتهای جزئی (partial truths) دست پیدا کنه و داشتن رویکردهای کلنگر و یکپارچه در این رشته دیگه واقعا قابل دفاع نیست.
پیوند تنها از میل و اشتیاق ساخته نمیشود؛ بلکه بنایی است از تاریخ مشترک، خاطره، بدن، زبان و فانتزی. به همین دلیل، بازنویسی یک پیوند صرفاً بازسازماندهی اشتیاق نیست، بلکه بازتعریف بخشی از هویت سوژه نیز هست.
پایان یک رابطه، فقدان یک فرد است؛ اما سوگ عمیق، فقدان جهانی است که با حضور آن فرد سازمان یافته بود. از این رو، آنچه در سوگ از دست میرود فقط دیگری نیست، بلکه بخشی از شیوه بودن ما در جهان نیز دگرگون میشود.
موریس ستودگان
تابستان ۲۶
