es
Feedback
سوتی های زنونه 😅😉❤❤

سوتی های زنونه 😅😉❤❤

Ir al canal en Telegram

خاطرات و سوتی های جالب خودتونو (نامزدی، متاهلی، هر چیزه جالب) برامون بفرستین تا توی کانال بزنیم @mehrbanQ تعرفه تبلیغات👇👇 @zaannoon 🥰💄کانال #جالبب چالشششمون عضو بشین 👇👇 @zaanoone کانال مشاوره درهم رو عضو بشیین 👇👇 @zaannonne

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram سوتی های زنونه 😅😉❤❤

El canal سوتی های زنونه 😅😉❤❤ (@zaanone) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 31 204 suscriptores, ocupando la posición 1 481 en la categoría Humor y entretenimiento y el puesto 11 142 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 31 204 suscriptores.

Según los últimos datos del 31 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -135, y en las últimas 24 horas de 1, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 7.53%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 4.77% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 2 349 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 489 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 100.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como روغن, شوهر, مرد, سوت, بابا.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
خاطرات و سوتی های جالب خودتونو (نامزدی، متاهلی، هر چیزه جالب) برامون بفرستین تا توی کانال بزنیم @mehrbanQ تعرفه تبلیغات👇👇 @zaannoon 🥰💄کانال #جالبب چالشششمون عضو بشین 👇👇 @zaanoone کانال مشاوره درهم رو عضو بشیین 👇👇 @zaannonne

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 01 agosto, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Humor y entretenimiento.

31 204
Suscriptores
+124 horas
-217 días
-13530 días
Archivo de publicaciones
وقتی میگیم پودر های چاقی نخورید! بلایی که سر این دختر آورده🤦‍♀ #سوتی_های_زنونه https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V

👌چند نکته مهم در زندگی
زن واقعی رو وقتی میشه شناخت که شوهرش بی‌پول بشه؛ مرد واقعی رو وقتی میشه شناخت که زنش بیمار بشه؛ برادر و خواهر واقعی رو وقتی میشه شناخت که بحث ارث و میراث وسط باشه.
آدما عوض نمیشن؛ فقط به مرور شخصیت اصلیشون مشخص میشه. اگه همیشه براشون وقت داشته باشی نادیدت می گیرن. #سوتی_های_زنونه https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V

دیگه با چه زبونی بگم بوتاکس نکنین ❌!! ارزش این همه عوارض نداره !!! کیا دوست دارند صورتشون مثل کلیپ بالا صاف بشه ؟⁉️💯💯💯💯 بزن رو لینک زیر. تا صورتت مثل آینه بشه 👇 https://t.me/+NQdrkFYgjiE2YjJk https://t.me/+NQdrkFYgjiE2YjJk 💯💯❌هر کی لازمش داره دستش بره بالا https://t.me/+NQdrkFYgjiE2YjJk https://t.me/+NQdrkFYgjiE2YjJk زیبایی و جوانسازی صورت فقط. تو ده روز👆

سلام به همگی یادمه تازه یکسال از ازدواجمون می‌گذشت که عمه همسرم از شهرستان اومد خونمون وبا کلی سوغاتی که چندتاظرف رب خونگی هم بود که ربها رو ریخته بود تو بطری نوشابه خلاصه یه مدتی گذشت و هوس کردم از اون رب استفاده کنم یکی از بطری‌ها رو آوردم آشپزخونه همین که درشو یه دور چرخوندم بطری از دستم فرارکرد و به هر طرف خونه میرفت اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین منم با هر حرکت اون درحال دو بودم که یه موقع بهم برخورد نکنه😜😜 انگاری بمب ترکیده بود کلا دیوارهای سالن، پرده ،فرش، روی مبلها یه جوری همه قرمز شده بود انگار رنگ زده بودیم و موندم چرا تموم نمیشدتا حرکت آخر که مستقیم خوردبه دکوری کنار سالن وشیشه اون روهم شکست وافتاد زمین...خدا واسه هیشکی نخواد اصلا یه وضعی شده بود تا چندوقت مشغول تمییز کاری بودیم ولی مگه تمییز میشد یه ۳ سالی اونجا بودیم ولی تا روز آخر همچنان خونمون بوی رب میداد😩😩😂😂 #دخترتهرونی #سوتی_های_زنونه https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V برای حمایت از ما سوتی هارو برای دوستانتون بفرستید😍♥️

🔰 تو مثل کدوم خانم وزن کم میکنی؟نفر اول: ۵ کیلو لاغر شده 😵 نون و برنج رو حذف کرده 😵 فقط غذای رژیمی داره 😵 روزانه ۲ وعده داره ✅ نفر دوم: ۱۶ کیلو لاغر شده 😋 نون و برنج میخوره 😋 حتی پیتزا و بستنی میخوره 😋 روزانه ۱۲ وعده داره 🎁اگه توام تکنیک توربو نفر دوم رو میخوای عدد ۶۴ رو بفرست، رایگان بگیرش 👇 👤 @Andamebartarp 👤 @Andamebartarp ⭕️ برای دیدن نتایج عضو کانال شو: https://t.me/+NYDQ-CwpoPZlNGNk

سلام به همه دوستان❤️ اینبار میخوام یه خاطره خیلی تاثیر گذار از تجربه خودمو بهتون بگم پدر ومادر من یه نذر قدیمی داشتن واین بود شب 28صفر حلیم بار میذاشتن، یعنی اگه بدترین شرایط مالی رو داشتن حلیم رو بار میذاشتن چون خیلی ها منتظر نذرشون بودن، تقریبا 18سال پیش که من تازه عقد کرده بودم،، همسایمون که چند تا در با ما فاصله داشت اومد به مادرم گفت من هم امشب حلیم دارم ولی از شلوغی بدم میاد هر کی بیاد دوست ندارم فقط خواهرام رو گفتم، اگه همسایه ها اومدن کمک شما،، وخواستن بیان واسه تَبَرُکی حلیم منو هم بزنن، نذاری بیان دم در مون که راه نمیدم😔😐 مادرم بنده خدا گفت باشه، از سر شب دونه دونه همسایه ها اومدن ومادرم کل حیاطمون رو فرش انداخته بودو ما ازشون باعشق وعلاقه پذیرایی میکردیم ومادرم به همسایه هایی که میخواستن برن سر دیگ نذری اون خانوم عین جمله خودشو میگفت😞 وچند نفری گفتن ما می ریم، نذر امام حسین وامام حسن و امام رضا و رسول الله هست اما اون خانوم راهشون نداد😔 ساعت تقریبا 2 شب،، یه خانوم که خیلی باحجاب بود وارد حیاط شد ومستقیم سمت مادرم رفت (هیچکس از همسایه ها نمیشناختش ) ویه کاسه کوچیک رو سمت مادرم دراز کرد وگفت میشه از حلیمت برام بریزی، پسرم کو چیکه بوی حلیم شما رو حس کرده،، میخواد مادرم بهشون گفت بیاید کنار همسایه ها بشینید ازتون پذیرایی بشه حلیممون دو ساعت دیگه آماده میشه اون خانوم گفت اشکال نداره از همین حلیم بده، مادرم گفت چشم این حلیم مال ائمه هست من چکارم که وقت تعیین کنم و کاسه اون خانم رو پر کرد وبهشون گفت ساعت 5 حلیممون کاملا آماده هست حتما بیان ببرن خانومه حلیمشو گرفت و دستشو گرفت گوشه دیگ حلیم ویه چیزی خوند ورفت😭😭😭 یکی از همسایه ها که خواب بود، بعد چند دقیقه از خواب پریدو پرسید کسی اینجا اومد حلیم گرفت وبقیه ماجرا رو گفتن، همسایمون شروع به گریه کردن کردو گفت، سردیگ حلیم حضرت ام البنین رو قسم دادم که حاجتمو بده واز خدا بخواد بهم یه پسر بده، الان خواب دیدم اومد وگفت، من اومدم از حلیمتون گرفتم وسردیگ دعا کردم هرکی از این حلیم بخوره حاجت بگیره 😭 چرا منو بیدار نکردین، همه دویدن تو کوچه تا شاید اون خانوم رو ببینن اما کسی تو کوچه نبود، حتی اون خانمی که خواب دیده بود تا صبح پای دیگ حلیم اشک میریخت😭😭(همون سال خدا بهشون پسر دادکه اسمشو گذاشت امیر ابوالفضل) مادرم حلیم ها رو فرداش این طوری تقسیم می‌کرد که اول ظرفهارو از دوتا دیگ دیگه پرمیکرد بعد از دیگ تبرکی روشون می‌ریخت اما اون همسایمون، اون خانوم همون نصف شب میره در خونش میگه کاسه حلیم میخوام، اما بهش نمیده ومیگه من به همسایه گفته بودم کسی رو نفرسته اینجا 😔😔 ،،، خودش تعریف می‌کرد میگفت اون خانوم گفت حلیم تو به خورد کسی نمیشه وباید بریزیش دور، چون اگه نذرت برا ائمه هست نباید کسی رو نا امید کنی فردا صبحش که اون خانوم سر حلیمشو باز میکنه که حلیمو تو ظرفها بریزه، یه دفعه از رو پشت بوم یه مار میفته تو حلیم واینا مجبور میشن کل حلیم رو دور بریزن 😔😵 اون سال خیلی ها حاجت گرفتن، هرسال که میان دوباره حلیم پزون تعریف میکنن، الان 4ساله پدرم از دنیا رفته اما مادرم نذرشو ادا میکنه 😭 اگه دلتون رفت پیش حضرت ام البنین برای همه دعا کنید امسال هم منتظر 28 صفر هستم تا دوباره برم سر دیگ حلیم نذری، برای همه دوستان وحاجتمندان این کانال هم دعا کنم❤️ یکی از نشونه های قشنگ زندگی خودم هم همینه بعد چندتا سقط وحشتناک، خدا بهم یه دختر داد که شب 28 صفر بدنیا اومد والان 14 سالشه و دوتا دخترام از عاشقان ائمه هستن انشالله همه حاجت روا بشید دوستدارتون عروس خاله♥️ #سوتی_های_زنونه @zaanone https://t.me/joinchat/AAAAAE5t-P_E8xTr2fj5MQ

یک خاطره بگم از خاله مامانم قدیم رسم بود مثلاً یک چیزی از وسایل عروس کش میرفتن بعداً که عروس آمد خونه شون بهش میدادن 😐 خلاصه اینا میرن پاتختی موقع برگشت اون یکی خاله مامانم می‌ره سمتش باهم برگردن میبینه یک چیز سفتی زیر چادرشه می‌پرسه چیه میگه صدات در نیاد بعداً میگم 🤣🤣🤣🤣🤣 میرن تو ماشین میبینه یک دیگ مسی بزرگ از جهیزیه عروسه 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 عروس آمده بود خونه شون  پراش ریخته بود چجوری دیگ به اون بزرگی و سنگینی رو پیچونده بود معلوم نیست خداییش 🤣🤣🤣🤣 #سوتی_های_زنونه https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V

سلام گرم تابستانه به همه دوستای خوبم و مهربانو خوشگله 😍👍 دو تا سوتی دارم بگم براتون 😉 ازطر ف اداره شوهرم گفتن چون پسرت ۱۸ سالش شده باید برای حق اولاد و بیمه بری از محل تحصلیش گواهی بگیری ‌که در حال تحصلیه من و پسرم رفتیم مدرسه شون وارد اتاق آقای مدیر شدیم . آقای مدیر👨‍🦰 بسیار محترمانه و دوستانه با پسرم احوال پرسی کرد .ودست دادن بهم🤝 آقا خدا از مغز معیوب من نگذره توش جرقه زد😈 توهم دست بده 🙀با آقای مدیر خدا روشکر نمیدونم چه نیروی از من محافظت کرد .اینکار رو نکنم هنوز یادم میاد تنم و بدنم میلرزه🙊 حالا یه بار شوهر م داشت در مورد جیزی، اشتباه نطر میداد و با آب و تاب میگفتش من بی تربیت گفتم🙈 بهش چه میگی کرم تو کون رفته 😱 شوهرم بیچاره خودشو زد به نشنیدن 😢 آها راستی من از دوره ی قری ناکام از همدان ❤️و مامان سالی❤️ و بقیه بودم 👍قدیمی قدیمی تا دوره‌ی پری ازقم لرهای‌ بختیاری 🥰 پری شیطونک 🥰 .حامد شونم بود ولی اونموقع ها یکی در میون سوتی میزاشت الان چیه کم کاره نمیدونم🤫

تو این روزها بافتنی خیلی آدمو آروم‌ میکنه 🙌 ●این کانال یک عالمه آموزش صلواتی قلاب بافی داره👇 https://t.me/+lrUVLfNQWMQwN2E0
تو این روزها بافتنی خیلی آدمو آروم‌ میکنه 🙌 ●این کانال یک عالمه آموزش صلواتی قلاب بافی داره👇 https://t.me/+lrUVLfNQWMQwN2E0 ●اگه قلاب بافی هم بلدنیستی مینامحمدیان از صفر بهت یاد میده اونم کاملا رایگان ●موارد داخل عکس و کلی آموزش دیگه زود عضوشو تا پاک نشده👇👇 جهت عضویت اینجا کلیک کنید🧶

یکم نوستالژی گوش کنیم😍🩷 @zaanone

بعضي بازي ها برنده ندارند مثل بازي با دل آدم ها،🌸🍃 چون اوني كه دلشكسته هست خودش رو ميبازه و اوني كه دل ميشكنه شرافتش رو...!
بعضي بازي ها برنده ندارند مثل بازي با دل آدم ها،🌸🍃 چون اوني كه دلشكسته هست خودش رو ميبازه و اوني كه دل ميشكنه شرافتش رو...!!! @zaanone

‍ پیام امروزمن☀️تازه دم است...☕ شادی از نوع سبزش دم کرده ام🌸🍃 🌸💕وکنارش دوحبه قندازجنس نشاط ومحبت گذاشته ام...💕🌸 تو بخند
‍ پیام امروزمن☀️تازه دم است...☕ شادی از نوع سبزش دم کرده ام🌸🍃 🌸💕وکنارش دوحبه قندازجنس نشاط ومحبت گذاشته ام...💕🌸 تو بخند..😊 امروز یک فنجان دعا مهمان منی..☕ #سلام_صبح_زیباتون_بخیر_و_نیکی @zaanone

@zaanone من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم. شیفت شب کار می‌کنم از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شب‌ها کار می‌کنی، آدم‌های ثابتی را می‌بینی؛ بی‌خواب‌ها، کارگرهای شیفت شب، آدم‌هایی که شاید نمی‌خواهند به خانه‌های خالی‌شان برگردند. هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد. ۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «می‌تونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «می‌تونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمی‌کنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.» این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: *امیدوارم شب خوبی داشته باشی!* *مارکوس* رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت: *«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»* بعد رفت. نمی‌توانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفتگوی انسانی... چطور ممکن بود؟ شروع کردم بیشتر دقت کردن زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه می‌خرد، هیچ‌وقت حرف نمی‌زند. مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات می‌گیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دختر نوجوانی که غذای تک‌نفره می‌خرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم همان فروشگاه، همان ساعت‌ها، اما هر کدام در تنهایی خودمان. پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ *نوشتن پیام‌های کوچک روی رسیدها:* *«تو مهم هستی!»* *«یک نفر تو را می‌بیند!»* *«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»* و این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچ‌کس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام می‌دهم. تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد. ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: این‌ها را تو می‌نویسی؟ سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن، همان‌جا پشت صندوق. گفت: «دارم طلاق می‌گیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه می‌کنم. این یادداشت‌ها تنها حرف‌های مهربانانه‌ای هستند که در چند ماه گذشته شنیده‌ام. همه‌شان را نگه داشته‌ام. چهارده‌تا از آن‌ها را روی یخچالم چسبانده‌ام.» عکسی را در گوشی‌اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همه‌شان. گفت: «تو داشتی با من حرف می‌زدی. من فقط نمی‌دانستم چطور جواب بدهم.» نمی‌دانم چطور، اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه می‌خرید، آن دختر نوجوان؛ آن‌ها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر. فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود. کمتر تنها بود. آدم‌ها گاهی فقط برای حرف زدن می‌آمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدم‌هایی باشند که آن‌ها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند. مدیرم متوجه شد. گفت: چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع می‌شوند؟ گفتم: «تنها هستند. جایی می‌خواهند که بتوانند آنجا باشند.» فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت: «نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن می‌خواهد.» فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همان‌جاست. آدم‌ها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح می‌آیند وقتی خوابشان نمی‌برد، وقتی تنهایی سنگین می‌شود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آن‌ها را می‌بیند. می‌نشینند، حرف می‌زنند، کنار هم هستند. همه‌اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همه‌گیری است که خیلی‌ها درباره‌اش حرف نمی‌زنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است. من هنوز روی رسیدها می‌نویسم تک‌تکشان را. چون هیچ‌وقت نمی‌دانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمی‌دانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست. نمی‌دانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه می‌کند. پس می‌نویسم هر بار، برای هر کسی. چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن می‌تواند نجات‌بخش باشد... ایستارتاپس

سلام خاطره سوغاتی شد و اشتباهی گذاشتن ش به جای اشغال یاد یکی از مشتری های خیاطیم افتادم که مجلس داشتن و یه کت و دامن برای دوخت داده بود بهم و من در عرض یکی دو روز براش آماده کردم و دو یه ساعت قبل مراسم رسوندم دستش و این خانوم از بس عجله داشتن به جای کیسه اشغال کیسه لباس و وسایل هاشون رو گذاشته بودن سر کوچه و تازه تو مجلس متوجه شده بودند که ای دل غافل لباس اشتباهی راهی اشغال کردند 😂

یک خاطره بگم از خاله مامانم قدیم رسم بود مثلاً یک چیزی از وسایل عروس کش میرفتن بعداً که عروس آمد خونه شون بهش میدادن 😐 خلاصه اینا میرن پاتختی موقع برگشت اون یکی خاله مامانم می‌ره سمتش باهم برگردن میبینه یک چیز سفتی زیر چادرشه می‌پرسه چیه میگه صدات در نیاد بعداً میگم 🤣🤣🤣🤣🤣 میرن تو ماشین میبینه یک دیگ مسی بزرگ از جهیزیه عروسه 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 عروس آمده بود خونه شون پراش ریخته بود چجوری دیگ به اون بزرگی و سنگینی رو پیچونده بود معلوم نیست خداییش 🤣🤣🤣🤣

😰 هشدار جدی ‼️ اگر دنبال یه چیزی هستی که واقعاً پوستتو سفید ، روشن ، شفاف کنه 😍 فقط کافیه مقدار کمی از این کرم رو بزنی و ببینی چطور پوستتو روشن‌ تر ، شفاف‌ تر و زنده‌ تر میشه 🤩❤️ هر جایی که تیرگی ، لک یا جای جوش داره بزن کامل از بین میبره (بدون بازگشت)👌 ✅ برای استعلام قیمت و مشاوره به آیدی زیر عدد ( 99 ) رو ارسال کن : @Valiyan_1 @Valiyan_1 ✅ بزن روی لینک و نتایج واقعی رو نگاه کن شگفت زده میشی : https://t.me/+MZ1oKsvzl9wwOTA0 https://t.me/+MZ1oKsvzl9wwOTA0

یک خاطره دیگه هم بگم از داییم داییم تازه دخترش دنیا آمده بود آورده بودنش خونه بعد داییم رفته بود گل و شیرینی و وسیله گرفته بود تا وارد خونه شد بهش گفتن بیا بچه رو بگیر اینم می‌ره سمته بچه یک دفعه بچه رو پرت میکنن سمتش 😐😐😐😐😐 این دایی ما هم وسایل رو ول می‌کنه عین این فوتبالیست ها که برگردون میزنن می‌ره زیر بچه که تو هوا معلقه میگیرش با کمر میاد پایین 🤣🤣🤣🤣🤣 بعد نگاه میکنن میبینه تو قنداق. عروسکه 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣😊😊🤣🤣😊😊😊🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 تا یک هفته نمی تونست از جاش بلند شه تمام کمرش گرفته بود بغل همسرش که زایمان کرده بود اینم خوابیدن بود 🤣🤣🤣 هعی نگاهشون میکردیم می‌خندیدم 🤣🤣🤣 قدیم واقعا مردم خوش بودن

سلام یک خاطره بگم برای داییمه مراسم عروسی بود قدیما مراسم خیلی طول می‌کشید واسه همین برای اینکه جوانا توی دست و پا نباشن یک پولی گوشتی چیزی میدادن اینا هم میرفتن گوشت خوری 🥲🥲🥲( الان که دیگه عمرن بدن )🤣🤣🤣 این دایی ما میاد به صاحب مراسم میگه گوشت بده جوانا بریم گوشت خوری اینم بهشون نمیده دایی ماهم در یک حرکت انتهاری می‌ره کل گوشت های یخچال واسه مراسم رو خالی می‌کنه 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣😃😃 می‌رن گوشت خوری بعد چند دقیقه صاحب مجلس متوجه میشه گوشتا نیست 🤣🤣🤣🤣🤣🤣 شروع کرد جیغ و داد ای کوفت تون بشه به زمین گرم بخورید ..... 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 آخه ترکیده بودن همه

این داستان اقا حامد خوش قدم @zaanone
این داستان اقا حامد خوش قدم @zaanone