ru
Feedback
سوتی های زنونه 😅😉❤❤

سوتی های زنونه 😅😉❤❤

Открыть в Telegram

خاطرات و سوتی های جالب خودتونو (نامزدی، متاهلی، هر چیزه جالب) برامون بفرستین تا توی کانال بزنیم @mehrbanQ تعرفه تبلیغات👇👇 @zaannoon 🥰💄کانال #جالبب چالشششمون عضو بشین 👇👇 @zaanoone کانال مشاوره درهم رو عضو بشیین 👇👇 @zaannonne

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала سوتی های زنونه 😅😉❤❤

Канал سوتی های زنونه 😅😉❤❤ (@zaanone) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 31 205 подписчиков, занимая 1 483 место в категории Юмор и развлечения и 11 170 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 31 205 подписчиков.

Согласно последним данным от 30 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -140, а за последние 24 часа — 0, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 7.44%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 4.74% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 2 322 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 1 479 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 98.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как روغن, شوهر, مرد, سوت, بابا.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
خاطرات و سوتی های جالب خودتونو (نامزدی، متاهلی، هر چیزه جالب) برامون بفرستین تا توی کانال بزنیم @mehrbanQ تعرفه تبلیغات👇👇 @zaannoon 🥰💄کانال #جالبب چالشششمون عضو بشین 👇👇 @zaanoone کانال مشاوره درهم رو عضو بشیین 👇👇 @zaannonne

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 31 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Юмор и развлечения.

31 205
Подписчики
Нет данных24 часа
-307 дней
-14030 день
Архив постов
@zaanone من صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی هستم. شیفت شب کار می‌کنم از ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبح. وقتی شب‌ها کار می‌کنی، آدم‌های ثابتی را می‌بینی؛ بی‌خواب‌ها، کارگرهای شیفت شب، آدم‌هایی که شاید نمی‌خواهند به خانه‌های خالی‌شان برگردند. هفته گذشته، مردی ساعت ۲ بامداد از صندوق من رد شد. ۱۷ دلار و ۲۳ سنت خرید کرد و با یک اسکناس ۲۰ دلاری پرداخت کرد. وقتی رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به آن خیره شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: «می‌تونم یه چیز عجیب ازت بخوام؟» گفتم: «حتماً.» گفت: «می‌تونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی. فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.» گیج شده بودم. گفتم: «مثلاً چی؟» گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیت هوا، یه شکلک لبخند... فرقی نمی‌کنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده.» این حرف را خیلی معمولی زد، انگار درخواست عجیبی نبود. یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: *امیدوارم شب خوبی داشته باشی!* *مارکوس* رسید را با دقت تا کرد و داخل کیف پولش گذاشت. گفت: *«ممنونم. تو شش روز گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده.»* بعد رفت. نمی‌توانستم از فکر آن اتفاق بیرون بیایم. شش روز بدون یک گفتگوی انسانی... چطور ممکن بود؟ شروع کردم بیشتر دقت کردن زنی که ساعت ۳ صبح غذای گربه می‌خرد، هیچ‌وقت حرف نمی‌زند. مردی که ساعت ۴ صبح قهوه و دونات می‌گیرد، همیشه هدفون در گوشش است. دختر نوجوانی که غذای تک‌نفره می‌خرد، همیشه نگاهش پایین است. همه اینجا هستیم همان فروشگاه، همان ساعت‌ها، اما هر کدام در تنهایی خودمان. پس شروع کردم کاری انجام دادن؛ *نوشتن پیام‌های کوچک روی رسیدها:* *«تو مهم هستی!»* *«یک نفر تو را می‌بیند!»* *«امیدوارم فردا روز بهتری باشد.»* و این کار را دو هفته ادامه دادم. هیچ‌کس چیزی نگفت. فکر کردم دارم کار عجیبی انجام می‌دهم. تا اینکه یک شب همان زنِ غذای گربه آمد. ساعت ۳ صبح بود. رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از هشت ماه، چشم در چشم شدیم. گفت: این‌ها را تو می‌نویسی؟ سرم را تکان دادم. شروع کرد به گریه کردن، همان‌جا پشت صندوق. گفت: «دارم طلاق می‌گیرم. بعد از ۳۲ سال، برای اولین بار تنهایی را تجربه می‌کنم. این یادداشت‌ها تنها حرف‌های مهربانانه‌ای هستند که در چند ماه گذشته شنیده‌ام. همه‌شان را نگه داشته‌ام. چهارده‌تا از آن‌ها را روی یخچالم چسبانده‌ام.» عکسی را در گوشی‌اش نشانم داد. یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخط من روی همه‌شان. گفت: «تو داشتی با من حرف می‌زدی. من فقط نمی‌دانستم چطور جواب بدهم.» نمی‌دانم چطور، اما این موضوع پخش شد. مردی که قهوه می‌خرید، آن دختر نوجوان؛ آن‌ها هم شروع کردند به حرف زدن، با من، با همدیگر. فروشگاهِ ۳ صبح دیگر همان جای قبلی نبود. کمتر تنها بود. آدم‌ها گاهی فقط برای حرف زدن می‌آمدند، نه برای خرید؛ فقط برای اینکه کنار آدم‌هایی باشند که آن‌ها هم وقتی دنیا خواب است، بیدارند. مدیرم متوجه شد. گفت: چرا مردم ساعت ۳ صبح اینجا دور هم جمع می‌شوند؟ گفتم: «تنها هستند. جایی می‌خواهند که بتوانند آنجا باشند.» فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما کاری کرد که انتظارش را نداشتم. یک نیمکت جلوی فروشگاه گذاشت و روی آن نوشت: «نیمکت ساعت ۳ صبح! برای هر کسی که جایی برای بودن می‌خواهد.» فقط خواستم اینو بدونی. حالا آن نیمکت هر شب همان‌جاست. آدم‌ها ساعت ۲، ۳ و ۴ صبح می‌آیند وقتی خوابشان نمی‌برد، وقتی تنهایی سنگین می‌شود، وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آن‌ها را می‌بیند. می‌نشینند، حرف می‌زنند، کنار هم هستند. همه‌اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست روی یک رسید، چیزی انسانی دریافت کند. چون تنهایی یک همه‌گیری است که خیلی‌ها درباره‌اش حرف نمی‌زنند. چون گاهی دیده شدن، فرق بین دوام آوردن و تسلیم شدن است. من هنوز روی رسیدها می‌نویسم تک‌تکشان را. چون هیچ‌وقت نمی‌دانی چه کسی روزهاست منتظر شنیدن یک جمله از یک انسان دیگر است. نمی‌دانی یخچال چه کسی پر از دستخط توست. نمی‌دانی چه زمانی جملهٔ «شب خوبی داشته باشی»، تنها شب خوبی است که یک نفر تجربه می‌کند. پس می‌نویسم هر بار، برای هر کسی. چون دیده شدن مهم است. چون دیده شدن می‌تواند نجات‌بخش باشد... ایستارتاپس

سلام خاطره سوغاتی شد و اشتباهی گذاشتن ش به جای اشغال یاد یکی از مشتری های خیاطیم افتادم که مجلس داشتن و یه کت و دامن برای دوخت داده بود بهم و من در عرض یکی دو روز براش آماده کردم و دو یه ساعت قبل مراسم رسوندم دستش و این خانوم از بس عجله داشتن به جای کیسه اشغال کیسه لباس و وسایل هاشون رو گذاشته بودن سر کوچه و تازه تو مجلس متوجه شده بودند که ای دل غافل لباس اشتباهی راهی اشغال کردند 😂

یک خاطره بگم از خاله مامانم قدیم رسم بود مثلاً یک چیزی از وسایل عروس کش میرفتن بعداً که عروس آمد خونه شون بهش میدادن 😐 خلاصه اینا میرن پاتختی موقع برگشت اون یکی خاله مامانم می‌ره سمتش باهم برگردن میبینه یک چیز سفتی زیر چادرشه می‌پرسه چیه میگه صدات در نیاد بعداً میگم 🤣🤣🤣🤣🤣 میرن تو ماشین میبینه یک دیگ مسی بزرگ از جهیزیه عروسه 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 عروس آمده بود خونه شون پراش ریخته بود چجوری دیگ به اون بزرگی و سنگینی رو پیچونده بود معلوم نیست خداییش 🤣🤣🤣🤣

😰 هشدار جدی ‼️ اگر دنبال یه چیزی هستی که واقعاً پوستتو سفید ، روشن ، شفاف کنه 😍 فقط کافیه مقدار کمی از این کرم رو بزنی و ببینی چطور پوستتو روشن‌ تر ، شفاف‌ تر و زنده‌ تر میشه 🤩❤️ هر جایی که تیرگی ، لک یا جای جوش داره بزن کامل از بین میبره (بدون بازگشت)👌 ✅ برای استعلام قیمت و مشاوره به آیدی زیر عدد ( 99 ) رو ارسال کن : @Valiyan_1 @Valiyan_1 ✅ بزن روی لینک و نتایج واقعی رو نگاه کن شگفت زده میشی : https://t.me/+MZ1oKsvzl9wwOTA0 https://t.me/+MZ1oKsvzl9wwOTA0

یک خاطره دیگه هم بگم از داییم داییم تازه دخترش دنیا آمده بود آورده بودنش خونه بعد داییم رفته بود گل و شیرینی و وسیله گرفته بود تا وارد خونه شد بهش گفتن بیا بچه رو بگیر اینم می‌ره سمته بچه یک دفعه بچه رو پرت میکنن سمتش 😐😐😐😐😐 این دایی ما هم وسایل رو ول می‌کنه عین این فوتبالیست ها که برگردون میزنن می‌ره زیر بچه که تو هوا معلقه میگیرش با کمر میاد پایین 🤣🤣🤣🤣🤣 بعد نگاه میکنن میبینه تو قنداق. عروسکه 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣😊😊🤣🤣😊😊😊🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 تا یک هفته نمی تونست از جاش بلند شه تمام کمرش گرفته بود بغل همسرش که زایمان کرده بود اینم خوابیدن بود 🤣🤣🤣 هعی نگاهشون میکردیم می‌خندیدم 🤣🤣🤣 قدیم واقعا مردم خوش بودن

سلام یک خاطره بگم برای داییمه مراسم عروسی بود قدیما مراسم خیلی طول می‌کشید واسه همین برای اینکه جوانا توی دست و پا نباشن یک پولی گوشتی چیزی میدادن اینا هم میرفتن گوشت خوری 🥲🥲🥲( الان که دیگه عمرن بدن )🤣🤣🤣 این دایی ما میاد به صاحب مراسم میگه گوشت بده جوانا بریم گوشت خوری اینم بهشون نمیده دایی ماهم در یک حرکت انتهاری می‌ره کل گوشت های یخچال واسه مراسم رو خالی می‌کنه 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣😃😃 می‌رن گوشت خوری بعد چند دقیقه صاحب مجلس متوجه میشه گوشتا نیست 🤣🤣🤣🤣🤣🤣 شروع کرد جیغ و داد ای کوفت تون بشه به زمین گرم بخورید ..... 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 آخه ترکیده بودن همه

این داستان اقا حامد خوش قدم @zaanone
این داستان اقا حامد خوش قدم @zaanone

سلام این همه بی قراریت از طلب قرار توست طالب قرار شو تا که قرار ایدت جملهٔ بی‌مرادیت از طلب مراد توست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت یه خانمی ۳ روز قبل زنگ زد به من شما اقای.... هستین گفتم بله گفت من‌چرا شماره شما دارم😐😂 گفتم خانم من باید بپرسم اینو گفت ن چرا اسم تون تو گوشی منه 😂 گفتم من چه میدونم میخوای برو شکایت کن 😂 خودش فهمید سوتی داده و با خنده قطع کرد گوشیو😆 امروز‌ رفته بودم کارگاه طلاسازی دوستام بعد حرف ارایشگاه شد گفتن قشنگ کوتاه کردم چقد میدی گفتم من ۲۰۰ میدم بعد یکی از همکارا گفت من ۸۰۰ میدم😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫😵‍💫اینجوری شدم گفتم تو غلط میکنی دیوانه مگه چکار میکنه ک انقد پول میدی همه زدن زیر خنده بقیه گفتن ب ما فحش ندی ما ۱۵۰ میدیم 🤣🤣🤣🤣🤣 حامد شونم

توی ۴۰ روز چقدر وزن کم میکنم؟ 🤔 ❌ متد ایرانی: تا ۴ کیلو ✅ متد ژاپنی: تا ۱۰ کیلو 🔴 ژاپنی‌ها لاغرترین مردم دنیا هستن؛ 🟡 با متد ژاپنی ۱۰ کیلو کم میکنی: 👈🏿 با ۸ وعده غذا روزانه 👈🏿 با تثبیت وزن 👈🏿 بدون هزینه مازاد 🎁 این متد برای ۷۰ نفر امروز رایگانه؛ عدد ۴۰ بفرست، بگیرش 👇 👤 @Andamebartarp 👤 @Andamebartarp برای دیدن نتایج عضو کانال شو: https://t.me/+NYDQ-CwpoPZlNGNk

حالا اگه اطلاعاتی دارید که به درد میخوره این زیر بگید تا بقیه هم در جریان باشن😬😁 با تشکر مدیریت خانوم مقصودی 😌 🍭 Downloaded by @MyDLPlusBot

@zaanone آدم‌ها خیلی راحت می‌گن: «به دلت نگیر...» اما از کجا می‌دونن دل تو چقدر تحمل داره؟ از کجا می‌دونن چیزی که برای یکی ساده‌ست، برای تو شاید درست از وسط قلبت رد بشه؟ هر دلی مرز خودش رو داره؛ چیزی که برای یک نفر بی‌اهمیته، ممکنه برای یکی دیگه تا مدت‌ها دردش باقی بمونه

مهربانو جون سلام زنداداشم از کربلا اومده بود گوسفند قربونی کرده بودند شبم قرار بود شام بره خونه دخترش القصه بلند میشه توی یه دستش آشغال گوسفند رو بر میداره که سر راه بندازه سطل آشغال توی یه دستش هم چادری سوغاتی برای دخترش که با دو دست پر میشینه توماشین سر راه زباله رو میندازه تو سطل آشغال و دست پر میرسه خونه دخترش سوغاتی رو میذاره رو پله که میبینه ای دل غافل چادری رو انداخته و آشغال گوسفند رو آورده😭دوباره رفتن سر سطل ولی پیدا نکردند ولی خوب یکی از خاطرات خنده دارش هست که همیشه تعریف میکنه و کلی میخندیم 😂😂😂 بعد از ظهر جمعه #سوتی_های_زنونه https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V برای حمایت از ما سوتی هارو برای دوستانتون بفرستید😍♥️

سلام به مهربانوی عزیز و همه سوتی دهندگان😍 خاطره اون خانمی که گفته بودن بامیه با نون خوردن منو یاد سوتی خودم انداخت حدود بیست ودو سال پیش نامزدی پسر داییم بود اولین بار بود ژله میدیدم😂 آقا ما این ژله ها رو همراه پلو و خورش مثل ترشی که همراه غذا میخوریم،خوردیم،هیشکی هم نگف چرا اینجور میخوری😅آخه کناریامم همینجور میخوردن😁ما فامیلای داماد تباه بودیم بعدا فهمیدیم دسره بعد غذا باید خورد😂😂🤣🤣 #سوتی_های_زنونه https://t.me/+Tm34_2A5zKEwhz3V برای حمایت از ما سوتی هارو برای دوستانتون بفرستید😍♥️

مــــــداد رنگی بــــردار بـــیار که ... بهترین چنل نقاشی رو آوردم برات 🤩😁 آموزش نقاشی با #ماژیک و #مدادرنگی و تکنیک های #درآمدزایی از نقاشی😍 ☻ نقاشی ســـــرعتی ☻ نقاشی کــــــنار دفتری فـــانتزی ☻ نقاشی شخصیت‌های دیزنی و کارتونی ☻ و صــــــدها ایــــده جــــذاب و گــوگــولی ✏️ زیرِنظر مربّی مُجرب خانم فُروغ پِیکانی 🎨😍 https://t.me/+P2lHtT0coMdmOWE0 💪☝️ بیا اینجا #حرفه‌ای شو حداقل ماهی ۱۵ میل کسب درآمد کن 🤌😇🧜‍♀

سلام به مهربانو جان خسته نباشی و سلام ب تمام بانوهای سرزمین ک این روزا پرستار خود و خانوادشونن برای سلامتی پرستاراهم صلوات بفرستین تازه من اولین باره سوتی میزارم و بی غلط😎☺️ من سارا بانوم و ۱۶ ساله و نامزدم😁😉 خالم تو یه شرکت کار میکنه ک خیلی مهمون های خارجی و اروپایی براشون میاد ، تعریف میکرد ک چند روز پیش یه آقای خارجی اومد برای عقد قرارداد و وقتی که خواست بره دستشویی از بین توالت فرنگی و توالت ساده خودمون ، توالت ساده رو انتخاب کرد رفت و کارشو کرد و اومد بیرون و من و همکارا سر یه میز نشسته بودیم به سختی به زبون فارسی گفت دستشویی های شما خیلی راحت هست ، خصوصا ک تونست نشست و پاها رو دراز کرد ( میشه نشست و پاها رو دراز کرد) دیگه خودتون قیافه خاله و همکار هارو تصور کنید خالم😳😳😅😅🤣🤣🤣 همکارا🤣😅😳🤦‍♀ آقای خارجی 😎☺️ #سوتی_های_زنونه @zaanone https://t.me/joinchat/AAAAAE5t-P_E8xTr2fj5MQ

سلام مهربانو و اهالی سوتی اباد😂😂😂😂 من یه دهه شصتی ام ... دوستان خیلی از خاطرات بچگی گفتن .منم گفتم عقب نمونم .با اینکه توی دوره ای بزرگ شدیم که امکانات کم بود .ولی دلخوشی زیاد بود .حتی کولر دستی های که با پارچ قرمز آبش میکردیم .صداش از بادش بیشتر بود هم دلچسب بود. ☺️☺️یا طاقچه ی رو دیوار که آیینه شمعدان مادرم که روش یه تور ابریشم بود .چقدر برام دلنواز بود . یا وقتی که پدرم برا نهار ما سه تا بچه ها رو می فرستاد برید نوشابه زمزم شیشه ای از بقال بخریدومنو و برادرم و خواهرم انگار مسابقه دو گذاشته بودیم چقدر شیرین بود .پدرم وقتی بعد از نهار تابستان چرت میزد و مامانم میگفت سرو صدا نکنید بابات خوابیده هم خوش بود. یا حتی دور اندیش بودنشون که کتونی مدرسه رو دو سایز بزرگ می گرفتن که پات بزرگ میشه .و تا میا مد اندازه شده .پاره پوره شده بود ... حتی تو انتخاب لباس هم همین رویه بود.ولی بازهم لذت خرید بستنی توپی با گوش های تابه تا چقدر شیرین بود. 🍦🍦🍦هرچی که بود خونه ها حیاط داشت حتی کوچیک... هندوانه رو عصری قاچ می کردن و از لب ولوچه تا آرنج دستم آب هندونه می ریخت چقدر مزه میداد.🍉🍉🍉زمستونا اینقدر برف می بارید که لوله ها یخ میزد.با چکمه های قرمز تا مدرسه میرفتم بعد بابای مدرسه میگفت امروز تعطیله .... اخبار که گفته منم می گفتم خودم آمدم که مطمئن بشم تعطیله...وای چه روزایی داشتیم .. نه دودی بود نه آلودگی هوای بود . نه کرونا ی بود ... همه ی همسایه ها خاله بودن . و همه بی ریا دلخوشی تلویزیون چهارده اینج زرد که رو دیوار اتاق ... افسوس و افسوس که اون روزا دیگه نیست اگه تباه بودیم دلخوش هم بودیم .اگه کسی میگه دهه شصتی ها نسل سوخته ن من میگم ما زندگی کردیم نه شما که همه چیز و امکانات دارید ولی اندازه ما خوش نبودید 😛😉😉😉😉 #سوتی_های_زنونه @zaanone https://t.me/joinchat/AAAAAE5t-P_E8xTr2fj5MQ

از اینا بخرید کادو بدید به خانواده شوهر😂😂 @zaanone