es
Feedback
دیرپای خُجَسته

دیرپای خُجَسته

Ir al canal en Telegram

روزنوشت و خیال‌نوشت این‌جانب، که از نورِ ماه تزریق می‌کند برای بقایش.🌙 بخشی از مشاهداتم رو می‌نویسم. برخی واقعی، برخی به مدد خیال و بعضی‌مواقع هر دو توامان باهم. ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1124741729

Mostrar más
2 187
Suscriptores
Sin datos24 horas
+167 días
+10630 días
Archivo de publicaciones
بعد از مدت‌ها با مرتضی احمدی چهارساعت بحث سیاسی، فرهنگی کردیم. جالب بود.

شروع کردم به نفثةالمصدور خوندن. جالبه.

تو آینه آسانسور خودم رو نگاه می‌کنم، تو گوشم نوایی که فریال فرستاده می‌خونه: من از انتهای جنون آمدم.

من حس می‌کنم تحمل این همه رنج شخصی و اجتماعیی، مقدمه‌ای برای رنج‌های عجیب‌تر و جنون...

photo content
+1

ساعت یکونیم شب ترکِ موتوری می‌شینم از تهرانپارس میام سمت خونه. هوا خنکه، زل می‌زنم به ماهِ کامل میون ابرهای تیکه‌پاره‌شده. بی‌اختیار آهنگی که اخیراً زیاد می‌شنوم از ماموستا ناصر رزازی رو پخش می‌کنم. با بلندترین صدای گوشی. می‌بینم راننده موتور همرنگ شده با ریتم آهنگ و سر تکون می‌ده. چیزی نمی‌گه اما سر تکون می‌ده و احساسش بهم منتقل می‌شه. خوشحال می‌شم. منم با ریتم حرکت می‌کنم. به مقصد که می‌رسم می‌گه دس‌خوش. منو بردی به جاده‌های مریوان، ۱۵ سال پیش. خستگی کل روزم در رفت. ذوق می‌کنم. باهاش خداحافظی می‌کنم و تو خونه باز آهنگ رو پخش می‌کنم سعی می‌کنم مرد موتورسوار رو تو جاده‌های مریوان به‌وقت برف و سرما تصور کنم.

Mama.mp37.40 MB

می‌رم مادرم رو بعد از یک‌هفتع می‌بینم. بهم می‌گه صورتت سیاه شده، می‌دونم این چندشب نخوابیدی و گریه کردی. می‌دونم خواب به چشمت نیومده. کاش درست شی. ای‌بابا مامان. دلخوشانه بهت می‌گم درست می‌شم، حتماً درست می‌شم.

هنوز مرگ بکتاش آبتین رو باور نکردم. مرگ نوید افکاری رو هم. مرگ فرزاد کمانگر رو هم. مرگ آیدا حیدری رو... مرگ سامان دل‌آرام رو.... نمی‌تونم. این‌ها و کلی اسم دیگه تو سرم زنده‌ن. بی‌رحمیه، نامردیه که گمون کنم نباشن.

شهری که در آن ساکنم، اصلاً شبیه شهری که در من ساکن است، نیست.
غیاث المدهون

ره‌شه گیان می‌گه چرا نباید بوی سیب‌‌زمینی خامِ خاک‌خورده رو نفهمی؟ چطور ممکنه؟ پس‌چطور زنده‌ای اگر به بوها توجه نمی‌کنی؟

تونستین اطلاع‌رسانی کنید. خوب می‌شه.

با همه موانعی که وجود داره محمد احمدی و تیمش هر سال دارن برای بچه‌های حاشیه بلوچستان پویش عروسک و بازی می‌ذارن و جمع می‌کنن و
+1
با همه موانعی که وجود داره محمد احمدی و تیمش هر سال دارن برای بچه‌های حاشیه بلوچستان پویش عروسک و بازی می‌ذارن و جمع می‌کنن و می‌رسونن دستِ اهلش. اگر تونستین فردا بیاید اینجا. با آدم‌ها می‌شه حرف زد. اگر عروسکی کتاب قصه‌ای چیزی داشتین که استفاده نمی‌کنید بیارید. اگر هم نشد حضور خودتون مهمه. من هم فردا بعد از جلسه‌ی پاتوق می‌رم اونجا و تا ده شب هستم. خوشحال می‌شم ببینمتون.

هر روز کشته می‌شم. هر روز مرگ من رو می‌بلعه. خودم رو می‌زنم به خریت که نفهمم.

وقتی اراده یا توانی برای ساختن آینده وجود ندارد همه سعی می‌کنند گذشته را به‌میل خود تغییر دهند.
حمید نامجو

اینجا کلمه و فحش یاری نمی‌کنه. کمه، کم. هرشب دارن جان می‌گیرن. کف اتاق وامانده‌م. دنبال معجزه‌م برای نگرفتن جان و اعدام نشدن. این کابوس واقعی پیر درآورده.

اگر تونستین و محبت بسیار به حق ما کنید و این رو برسونید به دست اهلش کتاب خوب و پر حرفیه و جلسه‌ی جالبی ممکنه ازآب در بیاد.

فقط یک شماره. رلستش حس خوبی بهش ندارم. دنبالش نکردم دیگه.

مجله مدام رو خوندی؟

Mensaje de video00:08