es
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Ir al canal en Telegram

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram شهر داستان | رمان

El canal شهر داستان | رمان (@dastanromancity) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 25 216 suscriptores, ocupando la posición 1 267 en la categoría Libros y el puesto 13 362 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 25 216 suscriptores.

Según los últimos datos del 27 junio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -591, y en las últimas 24 horas de -23, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 11.45%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 3.91% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 2 888 visualizaciones. En el primer día suele acumular 985 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Descripción y política de contenido

No se ha proporcionado la descripción del canal.

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 28 junio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

25 216
Suscriptores
-2324 horas
-1407 días
-59130 días
Archivo de publicaciones
تاموداشتم اینوراونورمیکردم که نازنین متوجه شداون پایین چخبره اومدنزدیک گفت بیخیال پسر برقص بزاراونم واسه خودش حال کنه برقص زودباش که چشاموبه چشای نازنین دوختم همون موقع یه چشمک شیطنتی زد که بعدش چرخیدخودشولوس میکردکه مطمئنم خودشوعمدازیادی قرداد کونشومالیدبه کیرم وفاصله گرفت واینکارش چندباری تکرارشدمن اومدم نشستم بغل مهساکه نازنین دست مهساروکشیدوسط که برقصه خودشم نشست نزدیک من مهساداشت میرقصیدمن فکرم درگیرشهوتی بودتوش بودونازنینی که نمیدونستم تاکی پیش مامیمونه چون من واقعا دلم سکس میخاست مهساکمی رقصیدخودشولوس میکردنازنین باهاش شوخی میکردومنم تظاهرمیکردم به حرفای اونامیخندم نمیدونم من چم شده بود اخه چراچشام همش روی رونای نازنین میرفت من چرااینقدربی جنبه شده بودم همینجوری توی خیالات خودم بودم که نازنین گفت آرش مشروب میخوری وقتی حرف مشروب روشنیدم گفتم مگه شماها مشروبم میخورین اصلا چجوری تهیه کردین ازکی خریدین که زدن به خنده ومهساگفت ترمزکن حالا بگیم دیگه گفتم بگو که نازنین گفت خیلی ساله توخونمون هست ولی فقط یبار خوردیم اونم هرکدوم یه استکان مزش خوشمون نیومدگذاشتیم همینجورمونده گفتم بیارببینم چی هست حالا نازنین پاشدکه بره بیاره پاشوزیادی بازکردازهم که منم اون موقع چشام رفت به پاهاش که شورتشودیدم ولی خیلی زودنگاموبرش گردوندم تانازنین رفت بیادمهسا اومددستشوگذاشت روکیرم گفت جووون کوسموباهاش میخارونم اوووف کوسم داره میسوزه آرش دلم کیرمیخاد گفتم هیس زشته صبرکن موقع خواب میکنمت عزیزم گفت حالا نمیشه اینجا بکنی اخه خیلی دلم میخادش ازصبح ازکوسم فقط آب میاد گفتم عه عزیزم صبرکن دیگه زشته که نازنین باخنده تودستش شیشه نیم روف روسی اومدگفت آبجی گلم صبرداشته باش دیگه بی جنبه باخنده البته منم پاشدم سه تااستکان آوردم ریختم گفتم بونکشین یسره برین بالا اول خودم خوردم بعدشم اوناخیلی سریع استکان روگذاشتن رولباشون ونازنین قورتش دادولی مهسانتونست قورت بده بلندشدرفت پای ظرفشویی ریخت بیرون منونازنین سه تاهم خوردیم کمی شوخی کردیم با همدیگه که مهسا انگشتامو تو دستش گرفته بود فشار میداد نازنین با لبخند بهم گفت آرش انگاراین آبجیم میخاره پاشین برین بخوابین ولی اگه دلت خواست بشینیم من هستم بیاحرف بزنیم هم اینکه ازاین مشروب بازم بخوریم خیلی بهم حال میده گفتم نازنین بزاربمونه فرداشب که مهسا گفت یعنی نمیای بخابیم گفتم خواب رونمیگم که مشروب رومیگم که زدیم به خنده نازنین همینجوری خندش زیادشده بودکه خودشونتونست نگه داره درازکشیدروزمین همینطوری میخندیدکه اون دامنش هم سرخوردشورتش نمایان شدمنم هرچی خواستم نگاهموبدزدم بهش نگاه نکنم نمیشدمهساهم اصلااعتراضی بهش نکردکه خودم دستشوگرفتم گفتم خودتوجمع وجورکن دختردوتااستکان زدی خوبه هااا ولی مطمئنن کاراش از عمدبود میخاست نشونم بده پاشدم اومدم ازروی اوپن یدونه سیگاربرداشتم روشنش کردم رفتم دم پنچره دیدم نم نم داره برف میادحال خوشی داشتم وجدانم راحت شده بودازبابت سیروس ولی یه مانع دیگه سرراه بود اونم امیرکه زنش هرلحظه داره جلوی چشام خودنمایی میکنه توهمین افکاربودم که نازنین گفت میره به آیدایه سربزنه بیادوقتی رفت مهسافرصت ندادنفس بکشم منوکشوندتواتاق خوابش وسریع لخت شدیم داشتیم همدیگرومیخوردیم کوس مهساکوچک بودخوشم میومد ممه هاش کمی بزرگتر کونش هم که طاقچه ای واقعابدن عالی داشت محوتماشای اندامش بودم به لباش هجوم بردم باولع میخوردیم لبای هموسرپابودیم دستموبردم روکوسش دیدم انگارلوله آب ترکیده چقدرخیس کرده این دخترازچشماش فقط شهوت میبارید کیرموگرفته بودتودس

اونوقت نمیگه آرش زنمو فریب داد نمیگه آرش مخ زنمو زد ازم طلاق بگیره تاخودش صاحب بشه مهسا گفت میخوای یه چیزی بگم تا باور کنی گفتم چی گفت اتفاقا پیشنهاد سیروس بود که صیغه تو بشم من دیگه کلا هنگ کرده بودم مهسا وقتی رفت بیرون از اتاق خواب تازه من داشتم به تمام مدتی که با اینا بودم فکر میکردم که کی چجوری کجا من اشتباه کردم خلاصه نازنین زنگ در روز دوم من تمام افکارم بهم ریخت گفتم حالا با این چجوری روبروبشم خجالت میکشیدم خلاصه صدای این دو خواهر با قهقهه خنده منو مشتاق کرد که خجالت رو بزارم کنار برم پیششون از اتاق خواب اومدم بیرون ووقتی سلام کردم به نازنین گفت به به آرش خان خسته نباشید صبحتون بخیر البته با خنده می گفت اینارو بعدشم گفت چطور بود آرش ?گفتم خونه راحتیه خوب خوابیدم مهسا و نازنین زدن زیرخنده نازنین گفت خونه رونمیگم که صاحب خونه رو میگم چطوربود سرموانداختم پایین گفتم شرمندم نازنین خانم جسارت زیادی کردم گفت ای بابا ول کن این حرفاروشرمندگیت بی مورده آرش زودباش صبحونه روبخوریم خیلی کارداریم گفتم چکاری؟ چی شده؟ بازم زدن زیرخنده گفت آرش کلا تعطیلی هاااا انگار بابا بریم محضر یه صیغه نامه بدیم بخونن منم فخرکنم که همچین فامیلی گیرم اومده گفتم اختیاردارین منکه همیشه درخدمتتون هستم گفت پس بیا صبحونه روبزنیم بریم خلاصه آماده شدیم رفتیم محضر یه صیغه نامه خوندن منو مهسا شدیم رسما زنو شوهر وقتی برگشتیم خونه نازنین تدارک یه جشن خودمونی چیده بودالبته غیرازخودمون دعوتی نداشتیم منومهسا نازنین وآیدا که تاعصرباهم رقصیدیم خوردیم شادی کردیم شام خوردیم که نازنین گفت درسته دیشب شب زفاف داشتین ولی رسما امشب اولین شب زفافتونه منم واقعیتیش باحرفای نازنین داشتم تحریک میشدم که دستم رفت روی رون مهسا که دیدم اونم مثل من حالش خرابه ولی حضورنازنین باعث شده بودکه خودمون روکنترل کنیم که نازنین زدسیم آخر وگفت عروس خانم دومادوببوس مهساهم باخنده اول لپمو بعدش لبمو بعدش نازنین گفت حالا نوبت دوماده که عروس روببوسه منم لبشوچسبیدم وقشنگ مکیدم لب پایینشو که دست مهسااومد گردنم ولب گرفتنمون کمی طولانی شد که نازنین گفت بابا منم آدمم هااا باخنده میگفت البته که ماهم باخنده جداشدیم وهرسه خندیدیم باهم که نازنین گفت خوبه حالا من اینجابودم وگرنه کاربه جای باریکی میکشیدهاااا که مهساگفت آبجی گلم ایشالاه امیرتوهم زودی آزادبشه خودم یه همچین جشنی برات بگیرم که جبران کنم گفتم یعنی چکارکنی مثلا گفت میرم شب پیششون تاصبح میمونم تانتونن کاری بکنن که برای این حرفش که تیکه بودواسه نازنین خندیدیم که نازنین گفت حالا که اینجورشد تاصبح اینجامیشینم هرکاری هم خواستین بکنین پیشتون هستم گفتم نازنین خانم پاشوبرقص حالا گفت بخاطردومادگلم چشم میرقصم نازنین یدونه تاپ ودامن کوتاه تنش کرده بودکه واقعا جذاب شده بودیه آرایش ملایم هم داشت باموهای سیاه درازش چهرشوقشنگ کرده بودخب 32سالش بوداونم از25سالگیش بیوه شوهرداربوده اونم اندازه مهسادلش شوهرمیخاست ولی امشب که اینجوردلبری میکنه بااون لباساش آرایشش فقط بخاطرخوشحالیه مهسابود یدونه دخترنازهم که داشت آیدا حرف گوش کن شام روکه خوردرفت خوابیدحالا این وسط یه چیزی بوداونم حضورمن بین این دوتا بالاخره آدمیم دل داریم هوس داریم شهوت داریم منومهساکه منتظریه جرقه بودیم چون کیرمن سیخ بود کوس مهسا آبدار وقتی نازنین بلندشدبرقصه گفت آرش پاشوباهم برقصیم که مهساهم گفت اره پاشو برقص شاه دومادکه هرچیاشاره دادم به مهسا که کیرم سیخه بدمیشه انگاراصلا متوجه نمیشدکه نازنین اومددستموگرفت کشوندوسط که دس

سرنوشت آرش (۲) #زن_شوهردار #خیانت سلام دوستان خواننده.من نیومدم اینجا داستان بگم که لایک یا دیس لایک ببینم اون عده از دوستان هم که فحش میدن راحت باشن چون به کیرمم حساب نمیکنم فقط یه مورد رو همیشه در نظر داشته باشین و زود قضاوت نکنین هیچ وقت صبح که ازخواب بیدارشدم هنوز تو فکر بودم چهره سیروس میومد جلوی چشمام نمیدونستم دل نگرانیم از چی بود ولی هرچی بود ناراحتیم خیلی بیشتر بود یه نگاه انداختم به صورت قشنگ مهسا دیدم انگار با لبخند خوابیده بنظرم خوشحال میومد به بدنش نگاه کردم دیدم پشتش کمی قرمزهست ولی نه اونجورکه زیاد بسوزه کمی منگ بودم ازخودم بدم اومد کاش سکس نمیکردم کاش فریب مهسارونمیخوردم ولی قبل ازمهساخودم مقصرم که نتونستم خودموکنترل کنم ازتخت اومدم پایین لباساموداشتم تنم میکردم مهسا بیدارشد یه نگاه به همدیگه انداختیم اونم دید ناراحتم گفت آرش کجا میری گفتم میرم چند تا کارمهم دارم اوناروانجام بدم بعدشم برم خونه خودم به گندی که زدم فکرکنم گفت پس قبل رفتن یه دقیقه بشین تو پذیرایی بیام باهات کاردارم به نازنین هم زنگ بزن بیاد گفتم نکنه میخای به نازنین بگی که ماشب روچکارکردیم گفت اره میخام همه چیزرو بگم وتوهم بدونی تا خودتو زیاد ناراحت نکنی گفتم مهسا من گیج یودم توهم گیجم نکن اگه چیزی هست من بدونم الان بگوچون به خدادارم سکته میزنم ضربان قلبم بیشترمیزنه مهساچون دیدمن واقعاخیلی ناراحتم گفت پس بشین اینجاپیشم یه خبرمهم بهت بگم ایستاده داشته نگاش میکردم گفت بشین دیگه گفتم جون آرش اگه چیزی هست بگومیشنوم همینجوری که کاملا لخت بودپاشدازکمدش یه پرونده آورد گفت اینوببین کمی راحت میشی حتما پوشه روازدستش گرفتم وقتی بازش کردم دیدم شکایت نامه دادگاه وجلدازدواج موقت ودائمی وچندبرگ دیگه وقتی یکی یکی کاغذهاروخوندم به صورت مهسانگاه کردم همینجوری چندلحظه بهش زل زده بودم که گفت خیالت راحت شد من دوروزه ازسیروس طلاق گرفتم گفتم یعنی چی طلاق گرفتی کی گرفتی تواصلاکی به دادگاه رفتی پس چرابه من چیزی نگفتی مهساگفت یکماهه بانازنین میریم میایم درخواست طلاق دادم ولی قبلش باسیروس حرف زدم توافق کردیم تاوقتی اززندان بیرون بیادصیغه ینفربشم وقتی سیروس آزادشددوباره زنش بشم هردومون قبول کردیم بالاخره پریروزجواب دادگاه اومد.وقتی ایناروشنیدم ودلایلش رودیدم هم خوشحال بودم هم ناراحت گفتم پس نازنین دیشب یه چیزی میدونست که آیداروبهونه کردرفت مهساخندیدگفت اره دیروزکه باهم رفتیم خریدبعدشم رفتیم خونتون وپدرت روبردی دکترمنونازنین باهم چت میکردیم توی چت بهش گفتم امشب آرش رودومادمیکنم بعدشم که اومدیم خونه ووقتی تورفتی دوش بگیری منونازنین لباسامونوعوض کردیم که عکس العملت روببینیم بعدشم که من رفتم دوش بگیرم نازنین گفت امشب خوردنی تویی اینا رو یادته گفتم اره مهسا یادمه ولی کاش قبلا بهم میگفتی که حداقل شب را راحت میخوابیدم همین موقع بود که تلفن مهسا زنگ خورد برداشت با خنده جواب میداد نمیدونم اون طرف کی بود چی میگفت ولی مهسا با خنده میگفت اره,خیلی,بله,خدا نکشتت,همش خنده بود بعدشم گفت اره بیداریم قطع کرد پرسیدم کی بود که اینجوری میخندیدی گفت نازنین بودمیگفت کوس وکونتو بالاخره به باددادی مهساخانم منم به حرفاش خندم گرفته بود گفتم یا خدا پس حتما الان میاد اینجا چون گفتی آره بیداریم گفت آره نازنین داره برامون صبحانه میاره باخنده مهسا داشت لباساشو تنش میکرد یاد اون حرف صیغه افتادم بهش گفتم حالا واقعا میخوای صیغه پیدا کنی یه چپی بهم نگاه کردوگفت واقعا که یعنی نمیدونی پیدا کردم یه مکثی کردم گفتم من?گفت دوس نداری زنت بشم گفتم آخه سیروس چی فکر میکنه

sticker.webp0.09 KB

رسیدیم از خستگی داشت از حال میرفت کمکش کردم نشست و گارسون اومد سفارش بگیره و باز هم همون نگاه متعجب البته حق داشتم یکی مثل من با این سر وضع و کت شلوار و تیپ و آرزو ک تو داغون ترین حالت ممکن بود بدون هیچ حرفی شروع کردیم ب غذا خوردن با چشمای گرد شده داشتم به آرزو نگاه میکردم اولین باری بود می‌دیدم تو این حالته و بدون توجه به بقیه داره آنقدر پر اشتها و بدون رعایت غذا میخوره یهو خط نگاهمو گرفت و متوجه شد ی لبخند زد و غذاشو تموم کرد و من هنوز غذامو نخورده بودم گفت:چیه میخوای غذا رو بدم بخوری .لبخند گشادی زدم و گفتم:اگر زحمتی نیست بیا اومد و کنارم نشست و جدی جدی قاشق رو پر کرد نگاهی بهش انداختم با چشماش بهم نگاه کرد ک می‌گفت چیه مگه خودت نگفتم حالا پشیمونی؟قاشق رو ازش گرفتم شروع به خوردن کردم آرزو کنارم دقیقا چسبیده بود بهم و خوابش برده بود سرش رو بازوم بود گارسون رو صدا زدم و حساب کردم و انعام خوبی بهش دادم و تشکر گرمی کرد آرزو رو صدا زدم ولی چشماشو باز نمی‌کرد کم کم نگرانش شدم . دو روز بعد چشماشو باز دستاش تو دستام بود و توی این دو روز نتونسته بودم بخابم اصلا و فقط یه ساندویچ خورده بودم اولش یکم ترسیده بود بعد تا منو دید لبخندی زد نگاهی از محبت بهش کردم و بلند شدم و تو چشاش محو شدم ک متوجه شدم یهو نگران شده و آروم گفتم خیالت راحت اون بیمارستانی ک کار میکردی نبردمت اینجا کسی نمیشناسه تو یه بوس آروم روی پیشونیش زدم و باز ب چشماش خیره شدم ک نشون میداد چقدر خیالش راحت شده(آرزو دختر خاله شخصیت داستانه و پدر آرزو میشه پسر عموی مادرش ) پرستار غذا رو آورد و کنار آرزو نشستم و آروم غذا رو بهش میدادم که بخوره تازه متوجه کبودی های روی بدنش شده بودم چون قبلش فقط نگرانش بودم اتفاقی واسش نیفته میخواست شروع کنه به حرف زدن که گفتم هیششششش نگران نباش همه چیز درست میشه من کنارتم باز اعتنا نکرد و گفت کی مرخص میشم گفتم دکتر گفته امروز عصر فقط باید چندتا آزمایش بگیرن لبخندی زد و غذاشو خورد قبل از به هوش اومدنش دکترش بهم گفته بود اثرات ترامادول و باعث شده معده اش واکنش نشون بوده و مجبور شدن معدشو شستشو بدن. میخواستن از آرزو خون بگیرن با اینکه خودش پرستاربود و تو آزمایشگاه کار کرده بود ولی همیشه خودش از اینکه میخواست آزمایش بده میترسید کنارش نشستم رو تخت و دستشو گرفتم لبخندی زد و چشماشو بست عصر شده بود کمکش کردم لباساشو بپوشه جواب آزمایش هاشو گرفته بودم طبق گفته دکتر آرزو معتاد شده بود به شیشه و این تازه نبود با ویلچر به سمت ماشین بردمش و بغلش کردم و آروم رو صندلیه ماشین گذاشتمش (تو تایمی ک از صبح گذشت علت کبودی ها رو دکتر از آرزو پرسید و آرزو توضیح داد ک کار شوهرشه و من پسر خالشم ) تو راه همش چشمش به خیابونا بود و نم نم بارون میزد و آهنگ داریوش حالمو مثل همیشه عوض میکرد. _ دلم مثل دلت خونه شقایق چشام دریای بارونه شقایق _ مثل مردن میمونه دل بریدن ولی دل بستن آسونه شقایق _ شقایق درد من یکی دوتا نیست آخه درد من از بیگانه ها نیست _ کسی خشکیده خون من رو دستاش که حتی یک نفس از من جدا نیست _ شقایق ای شقایق وقتی رسیدیم تو پارکینگ آرزو خوابش برده بود آخه مگه میشه آنقدر قشنگ باشی پیاده شدم آروم بغلش کردم و اومدم تو آسانسور آرزو خابو بیدار بود و وقتی با چشمای نیمباز صورتمو دید خیالش راحت شد و چشماشو بست در بسته شد طبقه دوم یه خانم مسن سوار شد و با دیدن آرزو و کبودی روی دستاش سری تکون داد از روی حرص دندونامو رو هم سابیدم جوری ک فهمید و کنار وایساد وارد خونه شدم بردمش رو تختم یه پتو کشیدم روش کنارش نشستم هر چی نگاهش میکردم سیر نمی‌شدم تو ذهنم همش میگفتم چرا نشد چرا باید این بلا سرت بیاد تو که به هیچکس بدی نکردی بلند شدم یه لیوان بزرگ آب آوردم گذاشتم رو میز کنار تخت و خودم رفتم رو کاناپه خوابیدم. صبح وقتی چشمامو باز کردم یه بوی خیلی خوب تو فضا پیچیده بود بلند شدم آرزو تو آشپزخونه بود یکی از پیرهنای منو پوشیده بود تا زیر باسنش بود با این وجود هنوزم براش گشاد بود😅 و رو شونه هاش ب زور گیر بود . بلند شدم و آرزو متوجه حضورم شد و گفت به به آقای حامد خان صبح عالی متعالی سلامی کردم و رفتم تو آشپزخونه پشت سرش گفتم چیکار میکنی بوی غذا همه جا رو برداشت برگشت گفت برات قورمه سبزی پختم برای ناهار انگشتانم میخوری. +صبحونه پس چی _آقا حامد لنگه ظهره ساعت دوازده شده +نگاهی ب ساعت انداختم و چیزی نگفتم. آرزو دستاشو دور گردنم حلقه کرد تو چشمام نگاه میکرد از اینکه زن یکی دیگه رو بغل کنم واقعا خودمو سرزنش میکردم و آروم آرزو رو جدا کرد آرزو اخمی کرد و با چشمای اشک آلود رفت رو کاناپه نشست و سرش رو بین دستاش گرفت… نوشته: Had ادامه دارد... 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

عشق خاکستری (۱) #زن_شوهردار #دخترخاله تازه بیدار شده بودم هوا گرگ و میش بود هنوز گیج خواب بودم اثر عرقی که خورده بودم توی بدنم موج میزد به زور خودمو کشیدم کنار تخت دستمو گرفتم به پایه تخت وقتی بلند شدم تازه سرمستی الکل رو حس کردم لباسمو مرتب میکردم و تو آینه نگاه میکردم غرق در افکاری ک هر ثانیه یه جا بود و مثل کشتی سرگردون که نه بادبان داره نه خدمه واسه کنترل تو دریایی از فکر که فقط خواب میتونست از شر این همه فکر خلاصم کنه البته اگر بازم کابوسای لعنتی و سردرد بعدش سراغم نمیومد به چشمای خودم نگاه میکردم چشمایی ک شبیه چشم مادرم بود قطره اشکی که روی گونه هام کم کم داشت جاری میشد و کم کم خاطراتش خنده هاش وقتایی که خسته بودم و خوابالو تو تختم اذیتم میکرد و کنارم می‌نشست و می‌خندید لبخند و اشک ترکیبی ک تضاد خاصی داشت ریشه افکارمو قطع کردم با تبری که از سردیه آب ساخته شده بود. کم کم آماده رفتن بودم تازه مغزم داشت همه چیزو از نو دانلود میکرد خب حالا کجا باید برم داشتم همه چیزو کنار هم میچیدم ک صدای آیفون به خودم آوردم با سر گیجه رفتم به سمت در و در رو باز کردم. دختر بچه آیی ک پشت در بود سلام گرمی بهم داد و یه کاسه اش رشته تو دستش و پسری ک کنارش بود ک فک کنم داداشش بود گفت آقا حامد مادرم درست کرد و گفت بهتون بگم آش پشت پا علی هست براش دعا کن سربازیش راحت و بدون دردسر تموم شه خلاصه و مختصر فقط گفتم مرسی و بدون عکس العمل دیگه آیی کاسه رو گرفتم و روی اوپن گذاشتم و از توی کابینت یه مشت شوکولات برداشتم و بهشون دادم چهره دختر بچه منو به عقب برگردوندن وقتی هفت سالم بود آرزو بدو بدو فرار میکرد که خورد زمین پاش زخم شد و با چشای اشک آلود به سمت پذیرایی خونه رفت وقتی به باباش گفت ک من دنبالش کردم دادی سرم زد ک هوش رو از سر فلک میبرد و تنها و قوی ترین کسی ک تو دنیا داشتم جلوش وایساد با چشمای اشکی و خشمگین :درسته پدرش بالاسرش نیست ولی اینم نمیشه ک سر پسرم داد بزنی حواست ب خودت باشه نبینم دیگه تکرار بشه بچه شدی افتادی وسط دوتا بچه آب رو گل آلود کردی عمو صادق هم ک پدر آرزو بود خجالت زده و با تعجب فقط نگاه کرد و آروم سر جاش نشست البته حقم داشت بعد نه سال یه دختر گیرش اومده بود با این همه حسرت بایدم آنقدر روش حساس باشه لبخندی زدم و سیگارمو روشن کردم تو تراس رو صندلی نشستم چ غروب قشنگی ولی پر از دلگیری و غم سیگارمو تو جا سیگار له کردم با حرص انگار تموم غم هامو داشتم همراهش له میکردم. تو خیابون با موزیک احمد سلو_غلط داشتم همخونی میکردم :«غمگینم دارم از این خونه از یاد تو کم کم میرم مثل بارون پاییزی و نم نم میرم…» یهو به خودم اومدم مگه میشه واقعا خودشه چند متری قبل وایسادم پیاده شدم آروم آروم ب سمتشون میرفتم ک کم کم موج صداشون رو پرده های گوشم حس کرد و داشتم می‌شنیدم که در مورد مواد و سکس و اینکه چند نفرن با دختره حرف میزدن خیره شده بودم و پاهام شل شده بودن مگه میشه با صدای ضعیفی که به زور از ته حنجرم میومد و سکوت منو کنار میزد صداش زدم آرزو وقتی ک برگشت حالت صورتش از ترس و خجالت و تعجب در هم ریخته شد آروم آروم با پاهام ک حتی جون نداشت به سمتش رفتم خم شدم لب پنجره ماشین و گفتم ب سلامت اونی ک سمت شاگرد نشسته بود گفت تو رو سننه صدامو انداختم رو کولمو بلندتر گفتم میگم به سلامت حالیت نیست حالیت کنم راننده نگاهی بهم انداخت با این قد هیکلم بایدم میترسید گازشو گرفت بدون حرف رفت وقتی برگشتم دیدم آرزو چشاش پر از اشکه هیچی نمی گفت بااون بدن نحیف و چشای گود رفته خجالت زدگی باعث شده بود جمع و جور تر شه چیزی نگفتم آروم با پشت دستم اشک رو گونه هاشو پاک کردم انگار منتظر یه جرقه بود تا آتیش بگیره پرید بغلم کرد و همش میگفت حامد تو رو خدا خواهش میکنم کمکم کن التماست میکنم داشت از داخل منفجر میشدم پس اون آرزویی که مغرور و پر از انرژی و پختگی بود چی شد چطور آنقدر داغون شدی دختر آروم از خودم جداش کردم فک کردم میخام برم زد زیر گریه ولی دستشو گرفتم آروم یه بوسه از دستاش گرفتم یکم آروم شده بود آروم کشیدمش سمت ماشین تازه متوجه راه رفتنش شدم ک لنگ میزد قدم هامو آهسته تر کردم براش درو باز کردم ک بشینه ک تازه متوجه شدم سختشه نشستن و دستمو تکیه گاه کرد و آروم نشست پشت فرمون باز هم داشتم غرق افکارم میشدم اگر مادرم بود الان چیکار میکرد به زور به افکارم چیره شدم برگشتم سمت آرزو :گرسنه ایی؟ سرشو انداخته بود پایین زیر چشاش گود شده بود اون چشمای قشنگش دیگه مثل قبل نبود زیر چشماش گود و تیره شده بود رفتیم ب سمت رستوران هفت خان وقتی پیاده شدم چندتا دختری بودن تو پارکینگ ک با چش داشتن منو میخوردن یکم کت شلوارمو مرتب کردم و در رو برای آرزو باز کردم انگار یه ملکه رو میخاستم اسکورت کنم وقتی پیاده شد دخترا با چشای متعجب نگاه میکردن آرزو خودشو به بازوم تکیه داده بود و تا پشت میز

sticker.webp0.09 KB

گفت عشقم بزن جرم بده مال خودته بزن داغونش کن چندتا تلمبه زدم که احساس کردم دارم تموم میشم همینجوری داخل کونش ارضا شدم و کیرم وقتی کوچک شدازکونش اومدبیرون هردومون خسته از سکس. واقعا میگم تا حالا چنین لذتی نبرده بودم مهساهم همینطور اونشب پیش مهسا خوابیدم اونم بغلم کرده بود وهر دوعریان خوابیده بودیم دوستان عزیز نمیدونم برداشت شما چی میتونه باشه ولی قطعا شهوت رو هر کسی نمیتونه کنترل کنه ادامه این داستان درقسمت بعدی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

درازی میکنم. گفت من زن شوهردار نیستم آرش شوهردار اون زنیست که شوهرش پیشش باشه شوهرمن الان تویی من دراختیارتم اگه دوس داری برگردم مثل زنو شوهر حال کنیم اگرم دوس نداری خواهش میکنم کارتوبکن راحتم کن گفتم چه فرقی میکنه مهسا ماکه داریم این گناه روانجام میدیم به هرحال گفت پس برگردم ؟ گفتم برگرد وقتی برگشت یه لحظه چشامون به همدیگه قفل شدوباهم لب تولب شدیم صورتمو با دستاش گرفت و بوسم کرد از خود بیخود شده بود دستاشو رسوند به کیرم وقتی دید سیخ شده گفت آرش میشه ببینم؟ اخه خیلی ساله که ازنزدیک کیر ندیدم. شنیدن کلمه کیر از زبان مهسا اونم برای بار اول بیشتر تحریکم میکرد حس کردم کیرم اندازش دوبرابرشده ازروش بلندشدم دستشو گرفتم بلندش کردم رو تخت نشست خودمم بلند شدم ایستادم بانگاه خاصی داشت کیرمونگاه میکرد گفت آرش میدونم باعث این گناه منم ولی دوس دارم اجازه بدی امشب برای خودم لذت ببرم شاید فردایی نباشد و من بازم حسرت به دل بمونم گفتم مهسا هرکاری دوس داشتی امشب بکن چون دیگه نمیتونم اسم خودمو مرد بزارم اخه من به سیروس وامیر قول داده بودم نزارم سختی بکشین نه اینکه بخام زنشم صاحب بشم. بلندشد منو تو آغوشش فشارداد گفت لذتتو ببر بزارمنم لذت ببرم فردا جوابشو من میدم شروع کرد ازبوسیدن لبام وسینه هام تارسیدن به کیرم اولش یه لیس زد بعدش سرشو چندباری بوسید و وارد دهانش کرد کمی ساک زد و دوباره به صورتم نگاه انداخت گفت کاش نازنین هم بودآرش اونم به اندازه من از شوهرداری فقط حسرتشو کشیده گفتم مهسا اگه شرایط تورو نمی دیدم وخودمم تحریک نمیشدم عمرا اگه بهت جسارت میکردم گفت جسارت نیست آرش اسم این آرامشه تو بهم لطف کردی عزیزم خواهش میکنم اخماتو باز کن بزارحال کنیم به صورتش نگاه کردم و بهش لبخندزدم که گفت فدات بشم آرش تودیگه عشق منی دوباره برام ساک زد رفته رفته مثل وحشیا داشت لیس میزد گفتم بسه بزارمنم کوس تو رو بخورم گفت یباردیگه بگو گفتم میخام کوستو بخورم درازکشیدروی تخت دستشوگذاشت روی کوسش گفت آرش میخای کوسموبخوری گفتم اره گفت الان خوردنی شده بخورش وقتی زبون کشیدم روی کوسش یاد حرف نازنین افتادم که گفت الان خوردنی هستی کوس کوچولویی داشت البته جثه مهسا هم کوچک بود شاید وزنش 60 کیلو بود یه دختر 26 ساله که از 19 سالگیش بیوه شوهردار شده بود وقتی کوسشو لیس میزدم عین مار به خودش می پیچید وقتی سرمو با دستاش فشار داد روی کوسش بوی خاصی اومد به مشامم دیدم خانم ارضاشده. دوباره اومدم روش باهم لب تولب شدیم باچهره ملتمسانه بهم گفت آرش گفتم جونم یواشکی گفت کیرمیخام گفتم بازم بگوگفت کیر میخام منم کیرمو با کوسش تنظیم کردم یواش یواش فرستادم داخلش هربار ذره ای از کیرم میرفت داخل کوسش چشاشو درشت میکرد روی نگاهم ومیگفت بازم بده آرش کوسم میسوزه باحرفاش نمیدونم چجوری بیان کنم برای خوانندگان عزیز ولی این دختر واقعا حشری بودنش اونشب بهم لذت چندبرابری داد خب چند تا تلمبه زدم پوزیشن عوض کردیم و با حرف های سکسی و تحریک کننده مهسا داشتم ازسکسمون بیشتر لذت میبردم که گفت آرش گفتم جونم گفت دوس داری کونمو گفتم خیلی عزیزم گفت دوسداری بکنیش گفتم دلت میخاد بکنم؟ گفت اره عشقم میخام کیرتو تو کونم حس کنم ازکوسش بیرون کشیدم کمی باسوراخ کونش بازی کردم وقتی بازشد کیرمو آروم گذاشتم روسوراخ کونش فشاردادم مهسا نفس خودشو حبس کرده بود منم داشتم فشار میدادم وقتی سرش رفت تو برگشت بایه لرزش قشنگ گفت عشقم کیرتو بخورم هل بده عشقم فدای کیرت بشم منم همزمان فشارمیدادم تا شکمم چسبید به کونش کمی نگه داشتم حالش جابیاد گفتم مهسا تلمبه بزنم؟

سوخته هر چقدر خواستم نگاهم به بدنش نیوفته نشد خلاصه آوردمش اتاقش و اومدم زنگ زدم نازنین که زودبیااونم نگران وسراسیمه اومدوخلاصه مهساروبردیم دکتر ویه کم براش دارو نوشت خریدیم اومدیم خونه سوختگیش خیلی هم زیادنبودخوشبختانه رسیدیم خونه نازنین بهش گفت دخترمن گفتم همینجوریت خوردنیه میخاستی خودتو بپزی که چی خندمون گرفته بودهمگی که خدا روشکر بخیر گذشت بعد از شام نازنین آیداروبرد بخوابونه مهساگفت آرش گفتم بله گفت همه جامودیدی ؟ گفتم خب ببینم مگه چه عیبی داره توهم عین خواهرمی گفت تحریک نشدی بااین حرفش سرخ شدم چیزی نگفتم گفت ببخش مجبوربودم ازت کمک خواستم میدونم توهم دل داری بادیدن زن لخت تحریک شدی گفتم بسه مهسا دیگه نگو هرچی بود تموم شد گفت نه تموم نشده بیا این پمادروبگیر وپشت کمرمو پمادبزن گفتم الان نازنین میاد میزنه گفت اون نمیاد چون آیدارو بهونه کردرفت گفتم اخه من نامحرمم دوس ندارم بدن لختت روببینم گفت دوس داری میدونم ولی وجدانت نمیزاره اما مگه نگفتی عین خواهرتم پس بیا خواهر تو پماد بزن که خیلی عذاب میکشم گفتم پس روتو اونور کن من بزنم زودتموم بشه گفت آمپول نیست که زود بزنی باحوصله باید بزنی آرش جان نگوکه نمیتونم ها. گفتم باشه چشم گفت پس بریم روی تختم من بخابم توهم بزن آب دهنمو قورت دادم و با هم رفتیم اتاق خوابش مهسا دراز کشید روی تخت چون از وقتی ازبیمارستان اومده بودیم خونه هیچی تنش نکرده بود فقط یه چادرخونگی روهمینجوری انداخته بود که مثلا حیاش سرجاش بمونه شروع کردم پمادزدن ومالش مهساهم یه ریزداشت حرف میزد اونم با عشوه یه بیست دقیقه ای مالش کردم که گفت آرش گفتم بله حالا صدای منم تغییرکرده بود از شدت تحریک گفت آرش میدونم الان بهترین آرزوم چیه گفتم هرچی دلت میخاد بگو برم بخرم گفت خریدنی نیست که گفتم پس چیه مهسا گفت الان بهترین دلخوشیم یه آغوش مردونست که خدا ازم گرفته من چقدر باید تحمل کنم آرش گفتم چیو کمی ساکت شد بعدش گفت آرش بین پاهامویه لحظه دست میزنی گفت اونجاهم سوخته گفت دست بزن بگم منم کنترلم دست خودم نبود چون از بعد ازظهری فقط بخاطراین دوتا تحریک شده بودم وکیرم راست بود دستمو رسوندم لای پاش دیدم چقدرآبش اومده ازکوسش گفت دیدی گفتم نه نسوخته نگران نباش گفت اون ازداخل سوخته آرش داخلشو ببین خیلی داغه گفتم مهسا من به سیروس میخای خیانت کنم گفت نمیدونم اسمشو هر چی میخای بزار ولی اگه تو بهش خیانت نکنی مجبورم برم به یکی دیگه بدم که نمیدونم کیه آبروم تو کوچه وخیابون میره ولی اگه توی تخت خودم با تو سکس کنم حداقل آبروی سیروس محفوظ میمونه حالا خودت انتخاب کن آرش. مهسا داشت حرف میزد روی شکم خوابیده بود صورتشم روی بالشت بود. منم بالا سرش نشسته بودم وفکرم به شدت درگیر این بود که چیکار کنم. خلاصه تصمیم خودموگرفتم که بهش آرامش هدیه کنم گفتم مهسا امتحان سختیه جواب اعتماد کردن رفیقمو چجوری بدم آخه؟ گفت واقعا دلت میخاد الان برم یکی رو از خیابون پیدا کنم که بیاد ارضام کنه؟ یعنی دلت میادآرش ؟ گفتم نه گفت پس شرم نکن منم نگاهت نمیکنم زودباش تمومش کن یه جوری گیر کرده بودم که این دختر نه اسم کیرمیاره نه کوس فقط دلش مرد میخاد که تواون وضعیت روش دراز بکشه و راحتش کنه خدایا خودت کمکم کن با شک وتردید بسیار تو صورت مهسا نگاه کردم دیدم یدونه اشک ازچشمش سرازیرشد گفتم مهسا؟ دیدم ساکت مونده چیزی نمیگه چادری که روی کونش کشیده شده بود رو کشیدم پایین وکونش نمایان شد بلند شدم تمام لباسامو درآوردم لخت روش درازکشیدم گفتم مهسا میدونم دارم جسارت میکنم ولی بخدا این اولین بارمه به زن شوهرداردست

امله بوده. این رفتنها و اومدنها ادامه داشت تا عید نوروز که سال 89رو آغاز کنیم یک بار رفتم نازنین و بچش رو بردم بازار برای خرید لباس روز بعدشم هم مهسا رو بردم براشون عادی شده بود پیش من راحت بگردن و راحت حرفشونو بگن با مهسا که باهم رفته بودیم خرید ننم زنگ زد که حال پدرت خوب نیست زود بیا ببرش دکتر به مهسا گفتم بیابریم پدرمو برسونیم دکتر ادامه خرید رو بعدا انجام بدیم اونم قبول کرد باهام اومد پدرمو بردم دکتر و چند ساعتی طول کشید خوشبختانه چیز خاصی نبود و برگشتیم خونه بعدش بامهسا زدیم بیرون که تو راه گفت آرش من خیلی خستم میدونم توهم خسته ای اگه دوس داشته باشی بریم یکمی استراحت کنیم بعدا بریم بازار گفتم هر جور شما راحتی من هستم مهساخانم گفتم پس شما رو برسونم خونتون؟ گفت بریم خونه اگه قابل بدونی گفتم راستش حرفی نیست فقط میترسم نازنین ناراحت بشه که چرا مادو تا تو خونه تنهاییم گفت اونش بامن شما برودم خونه ما نگران اینجورچیزا نباش اومدم دم خونشون مهسازنگ زد به نازنین که منو آرش تو خونه خودم هستم اگه خواستی بیا رفتم داخل یدونه حمام خوبی داشتن که اجازه گرفتم یه دوش بگیرم که مهسا گفت چندماهه داری میای میری هنوز لفظ قلم حرف میزنی لطفا باهامون مثل خانواده خودت رفتارکن آرش بزار ما هم پیش شماراحت باشیم گفتم چشم خلاصه رفتم دوش گرفتم وکمی سبک شدم اومدم بیرون دیدم حوله حموم که اصلا استفاده نشده برام گذاشته با لباس زیر که اونا هم تازه بودن فهمیدم که قبلا اینا رو گرفتن و تو خونشون داشتن وقتی اومدم تو پذیرایی فکرکردم اشتباه اومدم مهسا و نازنین چقدر عوض شده بودن یه آرایش خاص وبالباسهای خاص که معمولا زنا فقط برای شوهراشون میپوشن پوشیده بودن همینجوری بهشون زل زده بودم که نازنین باخنده اومد جلوم که چیشده آرش نکنه جن دیدی گفتم عروسی میرین یا خبریه چیشده چرا اینجوری شدین که مهسا گفت دوس داریم پیشت راحت باشیم اگه از راحت بودن ما ناراحتی بریم چادر سرکنیم هیچی نگفتم اومدم نشستم روی مبل البته منم لباسامو پوشیده بودم که اینا بخاطر دیدن بدنم تحریک نشن خلاصه کمی بعد سرمو بلند کردم به نازنین گفتم با این تاپ ودامن کوتاه توی این هوای سرد سرما میخوری پاشوحداقل شلواربپوش گفت نگران نباش آرش منوخواهرم گرمایی هستیم مهساهم با چایی اومد نشست پیشمون دیگه بحث لباس نکردم وحرفامون بیشترازگذشته وخاطره شد وقتی چایی خوردن وپذیرایی تموم شد مهساگفت خیرسرم آرش اومده بوداستراحت کنه هااا منم گفتم نه بابا چه استراحتی داریم حرف میزنیم که غممون یادمون نیادکه مهساگفت آرش تو و نازنین حرفتون روبزنین منم یه دوش بگیرم بیام گفتم اره بروراحت باش خانمی که با نگاه خاصش که روصورتش دیدم خودمم تحریک شدم مهسا رفت حموم نازنین گفت برم یه سربزنم خونمون آیدا تنهاس گفتم برو بیارش اینجا امشب شامو اینجا باهم میخوریم اگه موافق باشین که مهسا از حموم گفت دست پخت نازنین مثل خودش خوردنیه که من خندم گرفت ونازنین هم به مهساتیکه انداخت که الان خوردنی خودتی وکمی باهم خندیدیم که نازنین رفت ومنم روی مبل درازکشیدم توی فکروخیال بودم که مهسایه جیغ زد سریع خودمورسوندم پشت حموم گفتم مهسامهساچیشده گفت آرش سوختم یه لحظه شیر آبگرم رو باز کردم سوختم گفتم الان چکارکنم من خب گفت نازنین نیومده هنوزگفتم نه میخای بهش زنگ بزنم گفت تااون بیادهمه جای پوستم آب میندازه گفتم چکارکنم پس گفت بیادتوآرش کمکم کن منوببر اتاق خواب گفتم باشه بیااین حوله روبپیچ دورخودت بیام تو گفت نمیتونم تو رو خدابیا تو زودباش تو از خودمونی منم باخجالت رفتم داخل دیدم بیچاره بدجوری

سرنوشت آرش (۱) #زن_شوهردار #خیانت سلام خدمت خوانندگان امیدوارم با این وقتی که میزارین برای خواندن داستانم بتونین خودتونو ارضا کنین ولی بعدش بهم فحش ندین! اسمم آرش 44 ساله مجرد خیلی هم شهوتی هستم ولی تا حالا غیر از دو مورد که الان میخوام داستانشو بنویسم با زن شوهردار نخوابیدم خلاصه بریم سر داستان. سال 88 سر یه اتفاق ساده البته بی تجربگی من هم بی علت نبود افتادم زندان در شهرستان تبریز که خوشبختانه با وضع مالی خوبی که داشتم تونستم شش سال زندان رو به شش ماه تبدیل کنم اونم خیلی سخت بود که شش ماه توی حبس بمونی خب توی زندان خیلیا بودن که هم گناهکار بودن هم بی گناه من برای اینکه بتونم باشش ماه کنار بیام و تنها نباشم با چند نفر رفیق بودم ازاین چند نفر فقط با دو نفر یه حالت صمیمیت ایجاد شده بود که هرسه تامون تو این شش ماه هم بند و هم سفره وهم خرج بودیم دونفر به نامهای امیر و سیروس که به بیست سال زندان محکوم بودن وفقط هفت سال گذشته بود هردوشون هم متاهل بودن صمیمیت من با اینا باعث شده بود که خانوادشون هم در جریان دوستی ما باشند .و منم خب گفتم چون ازلحاظ مالی مشکل نداشتم به خانواده سیروس وامیرهم چندباری پول میزدم یه شب که داشتیم باهم حرف میزدیم مثل اونایی که وقتی عرق میخورن و درد دلشون بازمیشه امیر هم شروع کرد از زندگیش گفتن تا اینکه بغضش گرفت و کم کم گریه واشک از صورتش پیدا شد از زنش گفت و که الان چجوری تحمل میکنن یا نگران این هستن که بیرون به اونا تجاوز شده یانه خلاصه گفت وگفت آخرش سیروس لو داد جریان خودشون روکه امیرنترس زن من پیش زنته چرا نگرانی گفتم مگه زناتون همدیگرو میشناسن که امیر یواشکی گفت آرش این بین خودمون بمونه کسی اینجا متوجه نشه منو سیروس باهم باجناقیم ومن بزرگم و سیروس باجناق کوچکه خلاصه این شدکه دیگه امیر و سیروس هرروزحرفای تازه از خودشون میزدن ومن کم کم اطلاعاتم ازاین دو تا از خانواده خودم بیشترشده بود روز آزادیم نزدیک بود و مجبور بودم ازاین دوتا و از زندان خدافظی کنم که امیرگفت آرش یه چیزی میخاستم بگم برات امیدوارم درموردم فکربدی نکنی گفتم راحت باش بگوگفت وقتی از اینجا رفتی چشمت روی ناموس ما باشه اخه بخاطرمسائلی هیچ فامیلی دوربر ما نمیاد و زنامون هم به خونه هیچ کسی نمیرن اگه تونستی گاهی خانواده های ما رو ببر گردش گفتم باشه چشم اونا رو مثل خواهر خودم میدونم و میبرمشون تاحالشون عوض بشه اززندان اومدم بیرون و بعد از دید و بازدید و انجام کارهام بعد از یه هفته گوشی روبرداشتم زنگ زدم به موبایل زن امیر سلام نازنین خانم منم آرش سلام آرش جان خوبی خوشی خیلی بهتون زحمت دادیم شما خیلی به من و خواهرم و حتئ شوهرامون برادری کردی امیدوارم بتونیم جبران کنیم گفتم خواهش میکنم وظیفمه آرش جان کی میای خونه ما خیلی دوس داریم شمارو ببینیم گفتم خونتون که نمیام ولی خیلی دوست دارم شمارو برای سفره خانه سنتی برای ناهار دعوت کنم اگه موافقین حاضر بشین بیام دنبالتون نازنین از خوشحالی نمیدونست چی بگه سریع قبول کرد رفتم دنبالشون با آدرسی که قبلا گرفته بودم خونشون رو راحت پیدا کردم اومدن بیرون خونه منم پیاده شدم باهاشون سلام علیک کردم امیر یدونه دختر داشت ولی سیروس بچه نداشت و خلاصه بعد از معرفی کردن خودشون فهمیدم نازنین کدومشونه ومهسا زن سیروس کدومشون. خلاصه سوار شدیم رفتیم بطرف یه سفره خونه. اونجا هم کلی حرف برای گفتن هم من داشتم هم اونا چندساعتی که باهم بودیم. دیگه یه جورایی با هم راحت تر شده بودیم دخترامیرهم که اسمش آیدا بود همش دستش توی دستم و نگاش توی صورتم بود 7 سالش بود . وقتی که امیرزندان میوفته زنش ح

sticker.webp0.09 KB

دیدم هیچ مقاومتی نمیکنه فهمیدم که دوس داره ادامه بدم چند ثانیه ای لباش خوردم و بعد که آروم شد گفتم نگران نباش کسی نمیفهمه گفت آخه کلی آدم اون بیرون الان میفهمن جفتمون نیستیم گفتم نگران نباش زود تمومش میکنم شروع کردم به خوردن گردنش همینجوری لیس میزدم میدیدم هردقیقه بدنش شل تر میشه خوابوندنش رو تخت لباسش از بالا کشیدم پایین دیدم سوتین نداره افتادم رو سینه هاش حالا نخور کی بخور انقدر میک زدم نوکش که صدای ناله هاش درومد حسابی دیونه شده بود و دیگه نمیتونست حرف بزنه چه برسه جلوم بگیره خیلی آروم رفتم پایین و شروع کردم به لیس زدن رونش خیلی نرم بود آروم لباسش از پایین کشیدم بالا دیدم بله شرتش خیس خیس همونجوری ک رونش میخوردم دماغم میکشیدم رو کصش و بو میکردم بوی بهشت میداد بالاخره داشتم به آرزوم میرسیدم شرتش درآوردم شروع کردم به خوردن کصش اول یه میکه حسابی زدم که کل آبش بخورم بعد زبونم لاش بالا پایین میکردم وقتی به نوک چوچولش میخورد میخواست با دست موهام بکنه همینجوری ادامه دادم یهو دیدم پاشد نشت جلو تخت شلوارم درآورد کیر سیخ شدم تا ته کرد تو دهنش باورم نمیشد سمیرا که همیشه میگفت نه الان با علاقه داشت کیرم ساک میزد انقدر تند که نگران بودم ارضام کنه گفتم زیرش بخور یهو رفت لای پام شروع کرد به لیس زدن تخمام و میک زدنشون هرازگاهی هم کامل یه تخمم میکرد تو دهنش در میآورد لیس میزد تا بالا کیرم میکرد تو دهنش تند تند ساک میزد دیگه دیدم واقعا دارم ارضا میشم جلوش گرفتم بلندش کردم شروع کردم به خوردن لباش و پرتش کردم رو تخت گفتم فکر کردی میزارم با ساک آبم بکشی نه شیطون باید کص بدی بهم یه خنده ریز کرد و پاهاش باز کرد گفت هر کاری دوس داری بکن فقط زودتر تا کسی نیامده منم افتادم روش کیرم کردم تو کصش تلمبه های متعدد آغاز شد انقدر داغ و تنگ بود که انگار خیلی وقت سکس نکرده بعد از دو سه دقیقه تلمبه دیگه نمیتونستم جلو خودم بگیرم از طرفی هم باورم نمیشد سمیرارو تو خونه خودش تو اتاق خودش رو تخت خودش وقتی اون همه آدم تو خونه بودن کرده بودم داشتم به همین چیزا فکر میکردم تو اوج لذت بودم که یهو آبم اومد و کل آبم تو کصش خالی کردم بی حال افتادم روش که خندید و گفت خسته نباشی فقط همین مونده بود حامله بشم ازت منم خندیدم لباش گاز گرفتم و محکم بغلش کردم بعد از چند ثانیه یهو به خودمون اومدیم و پاشودیم لباس پوشیدیم سر و وضعمون مرتب کردیم اول سمیرا رفت بیرون چند دقیقه بعدش من هیچ کس انگار متوجه نبودن ما نشده بود و من بهترین تولد زندگیم رفته بودم امیدوارم خوشتون اومده باشه و اینکه این یه داستان واقعی بود اگر تعداد لایک ها زیاد بود ادامش میدم و بازم براتون تعریف میکنم از رابطمون نوشته: علی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

س.ک.س با دختر دایی وسط تولد #تولد #زن_شوهردار #دختر_دایی سلام علی هستم ۲۵ ساله با قد ۱۷۲ و بدن ورزشکار میخوام داستان سکس با دختر داییم سمیرا براتون تعریف کنم سمیرا یه زن ۳۵ ساله بود با قد تقریبا کوتاه و پوست سفید و سینه و باسن برجسته ولی معمولی که هفت هشت سالی از ازدواجش میگذشت و یه دختر ۴ ساله داشت ولی چون ازدواج سنتی انجام داده بود خیلی از شوهرش راضی نبود و مشخص بود رابطه خوبی ندارن و شوهرش درکش نمیکنه چون سمیرا خیلی شیطون بود و شوهرش یه آدم با افکار قدیمی ما باهم خیلی راحت بودیم جوری که شوخی دستی میکردیم ولی هیچ وقت اجازه نمیداد من بهش نزدیک بشم چون میترسید برادرش بفهمه و تو فامیل مشکل ساز بشه منم که چند سالی بود تو کفش بودم و میخواستم هرجور شده بکنمش حتی راجب این موضوع صحبت هم کرده بودیم ولی بخاطر ترسش قبول نمیکرد گذشت و گذشت تا تولد دخترش همه فامیل دعوت کرد خونش همه مشغول رقص و آواز و پذیرایی از خودشون بودن من فقط قفل شده بودم رو بدن سمیرا چون یه لباس کوتاه مجلسی جذب پوشیده بود تا زیر باسن و پاهای سفیدش با اون رون های جذاب انداخته بود بیرون همه ی فامیل بودن خیلی باید مراقبت میکردم کسی متوجه نگاه های من به سمیرا نشه برای اینکه بتونم بیشتر بهش نزدیک بشم و طبیعی باشه این نزدیکی شروع کردم به کمک کردن تو پذیرایی از مهمونا همینجوری مشغول کار بودیم که یهو تو آشپزخانه تنها شدیم اما نمیشد اونجا کاری کرد چون آشپزخانه اوپن بود و بالا تنمون همه میدیدن از قصد چندتا چاقو چنگال انداختم زمین که به بهونه جمع کردن اونها بشینم تا کسی منو نبینه سمیرا هم که کنار من مشغول چیدن شیرینی بود اصلا متوجه نشد من از قصد این کار کردم برا همین واکنشی نشون نداد وقتی چاقوهارو جمع کردم از دیدن پاهاش سیر نمیشدم دیگه نمیدونستم چیکار کنم واقعا خسته شده بودم از فاصله بینمون و نه گفتنای سمیرا دل زدم به دریا و موقع بلند شدن زبونم کشیدم رو ساق پاش تا رونش اومدم و جدا شدم ازش که کسی نبینه یهو دیدم هنگ کرد چند ثانیه نگام کرد و با عصبانیت گفت چه غلطی میکنی کوری نمیبینی هم شوهرم هم داداشم اینجاس وسط این همه مهمون میخوای دعوا راه بندازی بهش گفتم دیگه تموم شد باید مال من باشی نمیتونم دوریت تحمل کنم گفت خفه شو علی میفهمی چی داری میگی من که مست پاهاش شده بودم انگار هیچی نمیشنیدم فقط تکون خوردن لباش میدیدم که یهو خواهر و مادرش اومدن تو آشپزخانه ظرف میوه و شیرینی ببرن براشون عجیب بود که ما چرا اینجوری به هم نگاه میکنیم پرسیدند چیزی شده که سمیرا گفت نه داریم صحبت میکنیم راجب کیک بعد که اونا رفتن خیلی جدی به من گفت برو تو اتاق من تا بیام صحبت کنیم اینجا نمیشه حرف زد منم بهش گفتم اکی فقط یکم دیر تر از من بیا که تابلو نشیم گفت تو لازم نیست به من بگی چیکار کنم خودم حواسم هست انقدر جدی حرف میزد که ترسیده بودم از کاری که کردم ولی از یه طرف هم خوشحال بودم چون کاری که میخواستم انجام داده بودم اتاق خوابشون ته راهرو بود جوری که از تو پذیرایی مشخص نبود تو کدوم اتاق میری رفتم تو اتاق چند دقیقه ای گذشت منم داشتم عکس ازدواجشون که رو دیوار بود میدیدم که یهو صدای باز شدن در شنیدم وقتی برگشتم ببینم کیه یه کشیده محکم خورد تو صورتم دیدم سمیراس با عصبانیت گفت وسط اون همه آدم پای منو لیس میزنی نمیگی کسی ببینه چی میشه احمق چند ثانیه گیج بودم همینجوری داشت بدو بیرا میگفت بهم که رفتم سمت در گفت کجا میری دارم حرف میزنم میدونستم خودشم دلش میخواد ولی تو دو راهی گیر کرده دل یه بار دیگه زدم به دریا درو قفل کردم برگشتم سمتش محکم بغلش کردم و لبم گذاشتم رو لبش شروع کردم به بوسیدنش

Repost from N/a

Repost from N/a

شاید باورتون نشه ولی خیلی از افراد فکر میکنن تمایلات جنسی بالایی دارن ولی با این تست مشخص شده که سرد مزاجن !! و برعکس کسایی که فکر میکردن سردن فوقالعاده هات بودن !!! ازین تست ساده رد نشید 👌 @Test_jensi 😳