uk
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Відкрити в Telegram

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 25 199 підписників, посідаючи 1 265 місце в категорії Книги та 13 400 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 25 199 підписників.

За останніми даними від 28 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -579, а за останні 24 години на -14, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 11.56%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 3.97% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 2 913 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 1 000 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 0.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Опис та контентна політика

Опис каналу не надано.

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 29 червня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

25 199
Підписники
-1424 години
-1277 днів
-57930 день
Архів дописів
دوس داره بخوره که بازم موجب خنده شدگفتم این اشتهاش زیاده دربیادهرچیزی که جلوش باشه میخوره نسرین گفت پس لازم شدازنزدیک ببینمش منم که بی جنبه اجازه دادم درش بیاره همینطوری دولاشداومدسمت من زیپم بازکردکیرمواومدبیرون نسرین یه نگاه بهش انداخت گفت این خودش خوردنیه که گفتم بخورپس خم شدکیرموگذاشت دهنش کونشم بلندکرده بودحالت قنبل کونشوبازی میداددستم بهش نمیرسیدولی کونش معرکه بودگفتم لامصب الان دوساعته داری باروح وروان کیرم بازی میکنی ممه هاشوگرفتم تومشتم باهاشون بازی میکردم نسرین کیرموازدهنش کشیدبیرون وگفت پاشوبروپشتم بزارکیرت کوسموبخوره نسرین که قنبل کرده بود سوراخای کوس وکونش خودنمایی میکردن معلوم بودازکونش زیاد کار کشیده چون سوراخش همه چیزو میگفت ولی کوسش قشنگتربودمنم با تنظیم کیرم باسوراخ کوسش هلش دادم رفت توش نسرین خیلی عشوه ای وشهوتی بود لباش گازمیگرفت وکونشوبازی میداد وقتی کیرمو میکشیدم بیرون انگار از گوشت داخل کوسش می خواست بیرون بریزه برش گردوندم لباسامونو ازتنمون درآوردیم نسرین به پشت خوابید منم روش کیرمو گذاشتم توکوسش تلمبه شروع شد باهرتلمبه ممه هاش می پریدن بالا من دستامو زیر سرش گذاشتم اونم دستاشو رو کمرم چند تا تلمبه زدم دیدم داره میاد کشیدم بیرون ریختم رو کوسش بلند شدم کاغذ دستمال آوردم خودمونو پاک کردیم گفت چطور بود گفتم عالی بود نسرین کوست بینظیره گفت کیرتوهم عالی بودزیرنافم حسش میکردم گفتم نوش جونت گفت نوش جون کیرت گفتم حالا پاشو خودمون روجمع وجورکنیم شاید الانا نازنین و مهسا بیان لباس پوشیدیم خودمون رومرتب کردیم خونه رو جمع کردیم آشغالا رو بردم گذاشتم تو سطل آشغال یه ربع بود نشسته بودیم که نازنین و مهسا اومدن. دوستان عزیز به خاطر طولانی بودن داستان قسمت سومش رو میزارم امیدوارم خوشتون بیاد درضمن یه عرض کوچک به اون دوستانی که نظر میدن برسونم هر سخنی که به ذهنتون میاد مینویسین بنویسین حرفی نیست چون شعور و فرهنگ قابل نمایشه نوشته: آرش 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ینمتون گفتم اختیاردارین حالاچیشده بعداین همه سال اومدین عروستون روببینین امیرکه میگفت خانواده هامون نمیان اصلا گفت آره راس میگفت ولی دلم برای آیداتنگ شده بود اومدم اونو ببینم فقط به نازنین هم اصلا کاری ندارم چون اون باعث شد امیر زندان بیوفته اون باعث شد پای ما رو از این خونه قطع کنه گفتم حالا بفرمایین هرچی میخاین میل کنین روبروی هم نشسته بودیم که گفت اگه اجازه بدی من لباساموعوض کنم گفتم بله خواهش میکنم راحت باشین ساکش بغلش بود زیپشو باز کرد یه سارافون برداشت رفت اتاق خوابمون عوضش کنه منم دوتا استکان ریختم میوه پوست کندم گذاشتم توبشقاب هلش دادم جایی که میخاد بیاد بشینه وقتی اومد هنگ کردم هرچیزی که توتنش بوددرش آورده بودفقط همون سارافون روپوشیده بودپاهای لختش باموهای زردش باصورت گردولبای قرمزش چقدرخوشگل شداین یه دفعه محوتماشاش بودم که باخنده گفت منونخوری باچشات آرش گفتم ببخشین آخه خیلی عوض شدین گفت خوب شدم یا بد گفتم عالی یا خدا وقتی نشست کیرم چه زود سیخ شدگفتم نسرین خانم شمامتاهلی ?گفت نه مطلقه ام گفتم چند سالته گفت 36 گفتم حدس زدم که اینجوری باشه گفت شما چند سالته گفتم 32 خودشم فهمید یه جوری نگاش میکنم گفت آرش شماهم راحت باش تا اونا بیان 4 ساعت وقت داریم که راحت بشینیم گفتم نه من راحتم استکان رو برداشت گفت به سلامتی رفت بالا گفتم نوش جونت یدونه میوه برداشت گذاشت دهنش جوری لباشو غنچه می کرد که نگو هنوز کلا 20 دقیقه نشده بود که برای اولین بار نسرین رومی دیدم با هم آشنا شده بودیم ولی انگار خیلی وقته همو میشناسیم چه زود خودمونی شدیم چه زود راحت شد پیشم همه این سوالارو تو ذهنم داشتم که گفت بریز دیگه آرش کجایی به خودم اومدم و گفتم چشم بفرمایین گفت راستی بهت تبریک میگم گفتم چی رو خندید و گفت زن گرفتنت رو دیگه گفتم آها ممنون خدا قسمت شما هم بکنه استکانش برداشت گفت خدا نکنه به سلامتی آرش جان رفت بالا بعدش میوه برداشت من همچنان محو تماشاش بودم گفت واقعا خوشگلم که اینجوری جلب توجه شدم?گفتم ببخشین اگه نگاهم اینجوری بهتون میوفته آخه خیلی زیبایی و خوشگلی گفت بیشتر کجام به چشم میاد گفتم هرجات که پیداس زیباس واقعا محکم خندید گفت خیلی چشم چرونی میکنیا باهم خندیدیم خلاصه ازهردری حرف زدیم یه ساعت شد دیدم واقعاهم من گرممه هم اینکه نسرین گرم شده گفت آرش جان خب پیرهنتودربیارخودتواذیت نکن منم درش آوردم نسرین پاشدرفت دسشویی منم چیزای اضافی رو با آشغالا جمعش کردم بردم آشپزخونه نسرین ازدسشویی اومد تو آشپزخونه دستاشو شست بعدش رفت نشست جاش منم دوباره میوه وآجیل باتخمه آوردم گذاشتم جلوش گفتم اگه گشنته یه چیزی درست کنم نسرین خانم گفت نه عزیزم بیابشین گشنم نیست اومدم نشستم اینبارکمی عقبترنشستم تکیه به دیواربودم که یه لحظه لای پاشودیدم اول فکرکردم درست ندیدم امابانگاهای یواشکی دیدم کوسش پیداس نگورفته دسشویی شرتشودرآورده یه لحظه دیدم اونم چشای منودنبال میکنه گفتم ببخشین اگه خواستین لباس زیرمهساتواتاق خواب هست اگه توساکتون ندارین گفت ای شیطون ببین کجاهاپیشرفت کردیا بازم هردوخندیدیم گفت نه دارم توساک ولی من ازگرماخوشم نمیادلای پام بایدهمیشه هوابخوره گفتم هرجورراحتی بزارهرچی دوس داره لای پاتون بخوره که باحرفم یه قهقهه بلندزدکه به حرفی که زدم خودم یادم اومدچی گفتم بهش که منم خندم گرفت لای پاشوهی بازوبسته میکردالکی ازهردری حرف میزدمنم فقط بله هاشومیرسوندم کیرمم بدجوری سیخ بودچندباری هم بادستم ازروشلوارم فرستادمش پایین ترکه اذیت نشم نسرین گفت اگه اذیت میشی شلوارتم دربیار بزاراونم هرچی

نگاه عجیب بهم کرد گفت اینطوری راحتی با اشاره به پایین بدنم گفتم ببخش فکر نمیکردم بیای گفتم حتما تو خونه خوابیدی یه نگاه سینه هاش کردم گفتم شماهم که راحتی خودش یه نگاه انداخت به سینه هاش چیزی نمونده بود بپرن بیرون با دستش جمع وجورش کرد گفت خوب توخواب بودم اومدن بیرون دیگه خندش گرفت و گفت حالا میخوای بری بخوابی یابااون وضعیت جلوم خودنمایی میکنی گفتم معذرت میخوام واقعا برم شلوارمو تنم کنم بیام با خنده گفت دیگه دیر شده آرش خان بیابشین اگه خوابت نمیادمن که خوابم نمیادگفتم نه منم خوابم نمیادنشست روزمین پاهاشم درازکرد گفت چراوایسادی بشین گفتم چشم بدون توجه بهش اومدم شلوارموپوشیدم اومدم پیشش خندیدوگفت قربون حیات برم نتونستی بشینی اونجوری گفتم نه بابازشته نازنین خانم گفت آرش آبجیموچکارش کردی گفتم بیهوشه گفت حتماآمپول بیهوشی زدی بهش. بهش خندیدم گفتم طفلی تاحالاآمپول اینجوری نخورده بودگفت اره بدبخت اول نوجونیش عروس شدبعدازچهارماه سیروس وامیرافتادن زندان حالا من چندباری رفتم ملاقات حضوری وتواتاق باامیربودم ولی مهسانرفت اصلادوروزه دیگه وقت ملاقاته بازم میرم پیشش گفتم امیروسیروس واقعاحیف شدن که جوونیشون توزندان سپری میشه نازنین گفت امیرهم بخاطرسیروس تومخمسه افتاده گفتم خب میدونم ایناروولی خوشحالم که هردوخواهربه اوناوفادارموندین وخیانت نکردین نازنین که چیزی نمونده بودبترکه گفت آرش دیگه یادم رفته اصلا هوس چیه ولی مهساروخودم خواستم طلاق بگیره خودم خواستم باتوباشه نمیتونستم ببینم خواهرم درعین جوونیش ازهمخوابی بامعشوقه درحسرت باشه بازم ممنون که هوای منوخواهرم وداری گفتم پاشو برو بخواب این حرفارونزن شماهاعزیزان منی الانم که کاربه اینجارسیده شدم دومادتون بیشترهواتونودارم نازنین خم شدازلپم بوس کردوگفت مرسی آرش شبت خوش منم شب بخیرگفتم رفتم خوابیدم چندماه ازصیغه منو مهسا گذشته بود و نازنین آیداهم برام شده بودن عزیز دوردونه تابستان 89 بودتوخونه مهسا تنها بودم باشرت نشسته بودم جلوم عرق وسیگارومیوه وتنقلات مشغول بودم که دیدم زنگ خونه به صدااومدپاشدم جواب دادم کیه پشت درصدای خانم همسایه بودک گفت بیزحمت دروبازکنین گفتم صبرکن چشم زودی اومدم شلوارموپوشیدم پیرهنموتنم کردم رفتم پشت دربازش کردم دیدم یه خانم 35_6ساله باچهره کمی آرایش شده باقدوقواره وهیکل خوب سلام دادگفتم بفرمایین گفت ازدوستان نازنین خانم هستم میخاستم ببینمشون ازراه دوری اومدم گفتم خونه نازنین اون یکیه درب بغلی رونشونش دادم بعدشم الان نیستن عصرمیان چکارداشتین حالا گفت باخودش کارداشتم گفتم خب نیستن الان عصرتشریف بیارین گفت نمیشه بیام خونتون منتظرش بمونم گفتم خونه خودته ولی اخه من تنهام توخونه کسی نیست که گفت شماکه هستین منم واسه خودم مردیم نگران نباش گفتم بفرمایین اومد داخل خونه وقتی دیدوسط پذیرایی چخبره گفت واسه خودتون خوب حال میکنیا گفتم ببخشین دیگه یهویی شده الان جمع میکنم گفت نه بابا بشین راحت باش من مزاحم شدم بی وقت اومدم ببخشین میخاستم جمع کنم گفت بزاربمونه منم بخورم گفتم مشروب?گفت اره دوس دارم بخورم رفتم سریخچال میوه وشربت وآبمیوه آوردم گذاشتم زمین گفتم بفرمایین گفت ناراحت نمیشین من راحت باشم گفتم نه باباشمامهمونی راحت باش گفت شما نیستم اسم من نسرین خواهرامیر در ضمن میدونستم خونه نازنین کدوم بود گفتم منم آرشم شوهرمهسا دستشودرازکردخوشبختم منم باهاش دست دادم خودم همچنین گفت میخای زنگ بزنم بگم زودبیان گفت نه خودم زدم گفتن ساعت 7یا8میان گفتم پس شماخواهرامیرهستین دیگه گفت بله آقاآرش ازشماهم زیادشنیدم دوس داشتم بب

تش باهاش بازی میکردلبموجداکردم ازلباش وگفتم میخوریش گفت چی رو گفتم اونیکه دستته گفت جوووون چرا نخورم عشقم میخورم برات آرشم رفت پایین اول بازبونش نوک کیرموبازی میداد کم کم بردش داخل دهنش بادهن خیسش یه ساکی میزد که نگو ازموهاش گرفتم که دم اسبی بسته بودانداختمش روتخت رفتم لای پاهاش به کوسش یه زبون زدم مثل ماربه خودش پیچید گفت آرش نخور زودباش بکنش عزیزم من طاقت ندارم عشقم کیرتومیخام اومدم بالا ممه هاشوزبون میکشیدم مهساخودش کیرموباکوسش تنظیم کردگفت عشقم فشاربده بره جووون کیرتوبخورم آرش منوبکن کوسموجربده لباشوچسبیدم ویه فشاردادم کل کیرم رفت داخلش ونفس مهساکم مونده بودبندبیادکمی کشیدم عقب تر دوباره فشاردادم که گفت وااای آرش جرخوردم بخدا گفتم خودت گفتی جرم بده بیا اینم کیرهمزمان بازم فشاردادم وصبرنکردم شروع به تلمبه زدن کردم زیرکیرم قربون صدقم میرفت حرفای سکسی میزدحشرمون خیلی بیشترشده بوددوتافشاردادم ازعمدکه دیدم مهسا لرزش کرد منو کشوند محکم تو بغلش یواش گفت نزن عشقم نزن همینجوری کیرم توکوسش نگه داشتم وقتی لرزشش تموم شدکشیدم بیرون مهسا پاهاشو زودباهم چفت کرد ملافه روکشیدرومون کمی حالش جااومدگفتم عزیزم حالت چطوره گفت عشق خیلی خوب بودخیلی وقت بودخوب ارضانشده بودم توچطور ارضاشدی گفتم کجا ارضاشدم عشقم هنوز کارداریم یه لبخندزدگفت جونمم بهت میدم عشقم گفتم فدات بشم مهساجون نمیخوام کون میخام که باهم خندیدیم بعدش پشت کردبهم کونشودادبالا باانگشتم کمی بازیش دادم همزمان هم لب میگرفتیم ازکوس خیسش تونستم کونشونرم کنم گفتم عشقم برگرد کونتو قنبل کن همین کاروکرد کیرمو با سوراخ کونش کمی بازی دادم آروم فشاردادم سرش که رفت داخل مهسایه نفس کشید وگفت واااای مردم آرش فشارندادم خیلی آروم ریز تلمبه میزدم وقتی دیدم کونش جابازکرده ودردمهساکمترشده تلمبه هاموبیشترکردم چندتازدم که مهسابازم لرزید ازکونش گرفتم نزاشتم بیوفته تامنم تموم کنم که توی کونش خالی کردم وهردومون درازکشیدیم گردنشوبوس میکردم بالاله گوشش بازی میکردم هردومون عرق کرده بودیم کیرم یواش یواش کوچک شد وازکونش دراومدبغلش کردم لباشوبوسیدم ازش تعریف وتمجیدوتشکرکردم اونم همینطور ملافه روکشیدم رومون خوابیدیم هنوزتوخواب وبیداری بودم به سرم زدبرم یه سیگاربکشم اومدم بیرون اتاق خواب سیگارموبرداشتم روشنش کردم همه جاخاموش بودمنم فقط شرت پام کرده بودم جلوی پنجره رفتم که دودسیگارازبغل پنچره هابره بیرون سیگارم تموم شدرفتم آشپزخونه چراغ هالوژنی روروشنش کردم که یذره روشنایی توخونه باشه ازیخچال یه لیوان آب خوردم وقتی خواستم ازآشپزخونه بیام بیرون دیدم ای دادوبیداد نازنین اومده روی مبل درازکشیده خوابیده یه لحظه جاخوردم فکرکردم بیداره آروم رفتم کنارش خم شدم به صورتش نگاه کردم دیدم خوابه خوابه خیالم راحت شدکه صدامون روحداقل شایدنشنیده اومدم ازاتاق خواب براش لحاف بردم همینکه خواستم روشوبکشم یه لحظه دیدم چشاشوبست فهمیدم بیداره ولی نمیخادچشاموبهم بیوفته دوربرشوکمی تمیزکردم بشقابا لیوانا آشغالا مونده بودوسط خونه بازم یه نگاه بهش که انداختم بازم چشاشوبست دیگه بی تفاوت بهش شدم وباشرت خودنمایی میکردم جلوش داشتم میرفتم طرف اتاق که نگو قندون جلوی پام بود متوجه نشدم پام خورد و صداش دراومدکه همون موقع نازنین پاشد و گفت چی شد آروم گفتم معذرت میخوام قندون بودن چیزی نیست بخواب بخواب عزیزم یه پوف بلند کشیدگفت دیگه خوابم پرید آرش خدابگم چیکارت نکنه ترسیدم گفتم زلزله اومد حتما گفتم نه زلزله نبود آرش بود که ازجاش پاش دستشو دردسمت کلیدبرق روزدچراغ روروشن کرد یه

تاموداشتم اینوراونورمیکردم که نازنین متوجه شداون پایین چخبره اومدنزدیک گفت بیخیال پسر برقص بزاراونم واسه خودش حال کنه برقص زودباش که چشاموبه چشای نازنین دوختم همون موقع یه چشمک شیطنتی زد که بعدش چرخیدخودشولوس میکردکه مطمئنم خودشوعمدازیادی قرداد کونشومالیدبه کیرم وفاصله گرفت واینکارش چندباری تکرارشدمن اومدم نشستم بغل مهساکه نازنین دست مهساروکشیدوسط که برقصه خودشم نشست نزدیک من مهساداشت میرقصیدمن فکرم درگیرشهوتی بودتوش بودونازنینی که نمیدونستم تاکی پیش مامیمونه چون من واقعا دلم سکس میخاست مهساکمی رقصیدخودشولوس میکردنازنین باهاش شوخی میکردومنم تظاهرمیکردم به حرفای اونامیخندم نمیدونم من چم شده بود اخه چراچشام همش روی رونای نازنین میرفت من چرااینقدربی جنبه شده بودم همینجوری توی خیالات خودم بودم که نازنین گفت آرش مشروب میخوری وقتی حرف مشروب روشنیدم گفتم مگه شماها مشروبم میخورین اصلا چجوری تهیه کردین ازکی خریدین که زدن به خنده ومهساگفت ترمزکن حالا بگیم دیگه گفتم بگو که نازنین گفت خیلی ساله توخونمون هست ولی فقط یبار خوردیم اونم هرکدوم یه استکان مزش خوشمون نیومدگذاشتیم همینجورمونده گفتم بیارببینم چی هست حالا نازنین پاشدکه بره بیاره پاشوزیادی بازکردازهم که منم اون موقع چشام رفت به پاهاش که شورتشودیدم ولی خیلی زودنگاموبرش گردوندم تانازنین رفت بیادمهسا اومددستشوگذاشت روکیرم گفت جووون کوسموباهاش میخارونم اوووف کوسم داره میسوزه آرش دلم کیرمیخاد گفتم هیس زشته صبرکن موقع خواب میکنمت عزیزم گفت حالا نمیشه اینجا بکنی اخه خیلی دلم میخادش ازصبح ازکوسم فقط آب میاد گفتم عه عزیزم صبرکن دیگه زشته که نازنین باخنده تودستش شیشه نیم روف روسی اومدگفت آبجی گلم صبرداشته باش دیگه بی جنبه باخنده البته منم پاشدم سه تااستکان آوردم ریختم گفتم بونکشین یسره برین بالا اول خودم خوردم بعدشم اوناخیلی سریع استکان روگذاشتن رولباشون ونازنین قورتش دادولی مهسانتونست قورت بده بلندشدرفت پای ظرفشویی ریخت بیرون منونازنین سه تاهم خوردیم کمی شوخی کردیم با همدیگه که مهسا انگشتامو تو دستش گرفته بود فشار میداد نازنین با لبخند بهم گفت آرش انگاراین آبجیم میخاره پاشین برین بخوابین ولی اگه دلت خواست بشینیم من هستم بیاحرف بزنیم هم اینکه ازاین مشروب بازم بخوریم خیلی بهم حال میده گفتم نازنین بزاربمونه فرداشب که مهسا گفت یعنی نمیای بخابیم گفتم خواب رونمیگم که مشروب رومیگم که زدیم به خنده نازنین همینجوری خندش زیادشده بودکه خودشونتونست نگه داره درازکشیدروزمین همینطوری میخندیدکه اون دامنش هم سرخوردشورتش نمایان شدمنم هرچی خواستم نگاهموبدزدم بهش نگاه نکنم نمیشدمهساهم اصلااعتراضی بهش نکردکه خودم دستشوگرفتم گفتم خودتوجمع وجورکن دختردوتااستکان زدی خوبه هااا ولی مطمئنن کاراش از عمدبود میخاست نشونم بده پاشدم اومدم ازروی اوپن یدونه سیگاربرداشتم روشنش کردم رفتم دم پنچره دیدم نم نم داره برف میادحال خوشی داشتم وجدانم راحت شده بودازبابت سیروس ولی یه مانع دیگه سرراه بود اونم امیرکه زنش هرلحظه داره جلوی چشام خودنمایی میکنه توهمین افکاربودم که نازنین گفت میره به آیدایه سربزنه بیادوقتی رفت مهسافرصت ندادنفس بکشم منوکشوندتواتاق خوابش وسریع لخت شدیم داشتیم همدیگرومیخوردیم کوس مهساکوچک بودخوشم میومد ممه هاش کمی بزرگتر کونش هم که طاقچه ای واقعابدن عالی داشت محوتماشای اندامش بودم به لباش هجوم بردم باولع میخوردیم لبای هموسرپابودیم دستموبردم روکوسش دیدم انگارلوله آب ترکیده چقدرخیس کرده این دخترازچشماش فقط شهوت میبارید کیرموگرفته بودتودس

اونوقت نمیگه آرش زنمو فریب داد نمیگه آرش مخ زنمو زد ازم طلاق بگیره تاخودش صاحب بشه مهسا گفت میخوای یه چیزی بگم تا باور کنی گفتم چی گفت اتفاقا پیشنهاد سیروس بود که صیغه تو بشم من دیگه کلا هنگ کرده بودم مهسا وقتی رفت بیرون از اتاق خواب تازه من داشتم به تمام مدتی که با اینا بودم فکر میکردم که کی چجوری کجا من اشتباه کردم خلاصه نازنین زنگ در روز دوم من تمام افکارم بهم ریخت گفتم حالا با این چجوری روبروبشم خجالت میکشیدم خلاصه صدای این دو خواهر با قهقهه خنده منو مشتاق کرد که خجالت رو بزارم کنار برم پیششون از اتاق خواب اومدم بیرون ووقتی سلام کردم به نازنین گفت به به آرش خان خسته نباشید صبحتون بخیر البته با خنده می گفت اینارو بعدشم گفت چطور بود آرش ?گفتم خونه راحتیه خوب خوابیدم مهسا و نازنین زدن زیرخنده نازنین گفت خونه رونمیگم که صاحب خونه رو میگم چطوربود سرموانداختم پایین گفتم شرمندم نازنین خانم جسارت زیادی کردم گفت ای بابا ول کن این حرفاروشرمندگیت بی مورده آرش زودباش صبحونه روبخوریم خیلی کارداریم گفتم چکاری؟ چی شده؟ بازم زدن زیرخنده گفت آرش کلا تعطیلی هاااا انگار بابا بریم محضر یه صیغه نامه بدیم بخونن منم فخرکنم که همچین فامیلی گیرم اومده گفتم اختیاردارین منکه همیشه درخدمتتون هستم گفت پس بیا صبحونه روبزنیم بریم خلاصه آماده شدیم رفتیم محضر یه صیغه نامه خوندن منو مهسا شدیم رسما زنو شوهر وقتی برگشتیم خونه نازنین تدارک یه جشن خودمونی چیده بودالبته غیرازخودمون دعوتی نداشتیم منومهسا نازنین وآیدا که تاعصرباهم رقصیدیم خوردیم شادی کردیم شام خوردیم که نازنین گفت درسته دیشب شب زفاف داشتین ولی رسما امشب اولین شب زفافتونه منم واقعیتیش باحرفای نازنین داشتم تحریک میشدم که دستم رفت روی رون مهسا که دیدم اونم مثل من حالش خرابه ولی حضورنازنین باعث شده بودکه خودمون روکنترل کنیم که نازنین زدسیم آخر وگفت عروس خانم دومادوببوس مهساهم باخنده اول لپمو بعدش لبمو بعدش نازنین گفت حالا نوبت دوماده که عروس روببوسه منم لبشوچسبیدم وقشنگ مکیدم لب پایینشو که دست مهسااومد گردنم ولب گرفتنمون کمی طولانی شد که نازنین گفت بابا منم آدمم هااا باخنده میگفت البته که ماهم باخنده جداشدیم وهرسه خندیدیم باهم که نازنین گفت خوبه حالا من اینجابودم وگرنه کاربه جای باریکی میکشیدهاااا که مهساگفت آبجی گلم ایشالاه امیرتوهم زودی آزادبشه خودم یه همچین جشنی برات بگیرم که جبران کنم گفتم یعنی چکارکنی مثلا گفت میرم شب پیششون تاصبح میمونم تانتونن کاری بکنن که برای این حرفش که تیکه بودواسه نازنین خندیدیم که نازنین گفت حالا که اینجورشد تاصبح اینجامیشینم هرکاری هم خواستین بکنین پیشتون هستم گفتم نازنین خانم پاشوبرقص حالا گفت بخاطردومادگلم چشم میرقصم نازنین یدونه تاپ ودامن کوتاه تنش کرده بودکه واقعا جذاب شده بودیه آرایش ملایم هم داشت باموهای سیاه درازش چهرشوقشنگ کرده بودخب 32سالش بوداونم از25سالگیش بیوه شوهرداربوده اونم اندازه مهسادلش شوهرمیخاست ولی امشب که اینجوردلبری میکنه بااون لباساش آرایشش فقط بخاطرخوشحالیه مهسابود یدونه دخترنازهم که داشت آیدا حرف گوش کن شام روکه خوردرفت خوابیدحالا این وسط یه چیزی بوداونم حضورمن بین این دوتا بالاخره آدمیم دل داریم هوس داریم شهوت داریم منومهساکه منتظریه جرقه بودیم چون کیرمن سیخ بود کوس مهسا آبدار وقتی نازنین بلندشدبرقصه گفت آرش پاشوباهم برقصیم که مهساهم گفت اره پاشو برقص شاه دومادکه هرچیاشاره دادم به مهسا که کیرم سیخه بدمیشه انگاراصلا متوجه نمیشدکه نازنین اومددستموگرفت کشوندوسط که دس

سرنوشت آرش (۲) #زن_شوهردار #خیانت سلام دوستان خواننده.من نیومدم اینجا داستان بگم که لایک یا دیس لایک ببینم اون عده از دوستان هم که فحش میدن راحت باشن چون به کیرمم حساب نمیکنم فقط یه مورد رو همیشه در نظر داشته باشین و زود قضاوت نکنین هیچ وقت صبح که ازخواب بیدارشدم هنوز تو فکر بودم چهره سیروس میومد جلوی چشمام نمیدونستم دل نگرانیم از چی بود ولی هرچی بود ناراحتیم خیلی بیشتر بود یه نگاه انداختم به صورت قشنگ مهسا دیدم انگار با لبخند خوابیده بنظرم خوشحال میومد به بدنش نگاه کردم دیدم پشتش کمی قرمزهست ولی نه اونجورکه زیاد بسوزه کمی منگ بودم ازخودم بدم اومد کاش سکس نمیکردم کاش فریب مهسارونمیخوردم ولی قبل ازمهساخودم مقصرم که نتونستم خودموکنترل کنم ازتخت اومدم پایین لباساموداشتم تنم میکردم مهسا بیدارشد یه نگاه به همدیگه انداختیم اونم دید ناراحتم گفت آرش کجا میری گفتم میرم چند تا کارمهم دارم اوناروانجام بدم بعدشم برم خونه خودم به گندی که زدم فکرکنم گفت پس قبل رفتن یه دقیقه بشین تو پذیرایی بیام باهات کاردارم به نازنین هم زنگ بزن بیاد گفتم نکنه میخای به نازنین بگی که ماشب روچکارکردیم گفت اره میخام همه چیزرو بگم وتوهم بدونی تا خودتو زیاد ناراحت نکنی گفتم مهسا من گیج یودم توهم گیجم نکن اگه چیزی هست من بدونم الان بگوچون به خدادارم سکته میزنم ضربان قلبم بیشترمیزنه مهساچون دیدمن واقعاخیلی ناراحتم گفت پس بشین اینجاپیشم یه خبرمهم بهت بگم ایستاده داشته نگاش میکردم گفت بشین دیگه گفتم جون آرش اگه چیزی هست بگومیشنوم همینجوری که کاملا لخت بودپاشدازکمدش یه پرونده آورد گفت اینوببین کمی راحت میشی حتما پوشه روازدستش گرفتم وقتی بازش کردم دیدم شکایت نامه دادگاه وجلدازدواج موقت ودائمی وچندبرگ دیگه وقتی یکی یکی کاغذهاروخوندم به صورت مهسانگاه کردم همینجوری چندلحظه بهش زل زده بودم که گفت خیالت راحت شد من دوروزه ازسیروس طلاق گرفتم گفتم یعنی چی طلاق گرفتی کی گرفتی تواصلاکی به دادگاه رفتی پس چرابه من چیزی نگفتی مهساگفت یکماهه بانازنین میریم میایم درخواست طلاق دادم ولی قبلش باسیروس حرف زدم توافق کردیم تاوقتی اززندان بیرون بیادصیغه ینفربشم وقتی سیروس آزادشددوباره زنش بشم هردومون قبول کردیم بالاخره پریروزجواب دادگاه اومد.وقتی ایناروشنیدم ودلایلش رودیدم هم خوشحال بودم هم ناراحت گفتم پس نازنین دیشب یه چیزی میدونست که آیداروبهونه کردرفت مهساخندیدگفت اره دیروزکه باهم رفتیم خریدبعدشم رفتیم خونتون وپدرت روبردی دکترمنونازنین باهم چت میکردیم توی چت بهش گفتم امشب آرش رودومادمیکنم بعدشم که اومدیم خونه ووقتی تورفتی دوش بگیری منونازنین لباسامونوعوض کردیم که عکس العملت روببینیم بعدشم که من رفتم دوش بگیرم نازنین گفت امشب خوردنی تویی اینا رو یادته گفتم اره مهسا یادمه ولی کاش قبلا بهم میگفتی که حداقل شب را راحت میخوابیدم همین موقع بود که تلفن مهسا زنگ خورد برداشت با خنده جواب میداد نمیدونم اون طرف کی بود چی میگفت ولی مهسا با خنده میگفت اره,خیلی,بله,خدا نکشتت,همش خنده بود بعدشم گفت اره بیداریم قطع کرد پرسیدم کی بود که اینجوری میخندیدی گفت نازنین بودمیگفت کوس وکونتو بالاخره به باددادی مهساخانم منم به حرفاش خندم گرفته بود گفتم یا خدا پس حتما الان میاد اینجا چون گفتی آره بیداریم گفت آره نازنین داره برامون صبحانه میاره باخنده مهسا داشت لباساشو تنش میکرد یاد اون حرف صیغه افتادم بهش گفتم حالا واقعا میخوای صیغه پیدا کنی یه چپی بهم نگاه کردوگفت واقعا که یعنی نمیدونی پیدا کردم یه مکثی کردم گفتم من?گفت دوس نداری زنت بشم گفتم آخه سیروس چی فکر میکنه

sticker.webp0.09 KB

رسیدیم از خستگی داشت از حال میرفت کمکش کردم نشست و گارسون اومد سفارش بگیره و باز هم همون نگاه متعجب البته حق داشتم یکی مثل من با این سر وضع و کت شلوار و تیپ و آرزو ک تو داغون ترین حالت ممکن بود بدون هیچ حرفی شروع کردیم ب غذا خوردن با چشمای گرد شده داشتم به آرزو نگاه میکردم اولین باری بود می‌دیدم تو این حالته و بدون توجه به بقیه داره آنقدر پر اشتها و بدون رعایت غذا میخوره یهو خط نگاهمو گرفت و متوجه شد ی لبخند زد و غذاشو تموم کرد و من هنوز غذامو نخورده بودم گفت:چیه میخوای غذا رو بدم بخوری .لبخند گشادی زدم و گفتم:اگر زحمتی نیست بیا اومد و کنارم نشست و جدی جدی قاشق رو پر کرد نگاهی بهش انداختم با چشماش بهم نگاه کرد ک می‌گفت چیه مگه خودت نگفتم حالا پشیمونی؟قاشق رو ازش گرفتم شروع به خوردن کردم آرزو کنارم دقیقا چسبیده بود بهم و خوابش برده بود سرش رو بازوم بود گارسون رو صدا زدم و حساب کردم و انعام خوبی بهش دادم و تشکر گرمی کرد آرزو رو صدا زدم ولی چشماشو باز نمی‌کرد کم کم نگرانش شدم . دو روز بعد چشماشو باز دستاش تو دستام بود و توی این دو روز نتونسته بودم بخابم اصلا و فقط یه ساندویچ خورده بودم اولش یکم ترسیده بود بعد تا منو دید لبخندی زد نگاهی از محبت بهش کردم و بلند شدم و تو چشاش محو شدم ک متوجه شدم یهو نگران شده و آروم گفتم خیالت راحت اون بیمارستانی ک کار میکردی نبردمت اینجا کسی نمیشناسه تو یه بوس آروم روی پیشونیش زدم و باز ب چشماش خیره شدم ک نشون میداد چقدر خیالش راحت شده(آرزو دختر خاله شخصیت داستانه و پدر آرزو میشه پسر عموی مادرش ) پرستار غذا رو آورد و کنار آرزو نشستم و آروم غذا رو بهش میدادم که بخوره تازه متوجه کبودی های روی بدنش شده بودم چون قبلش فقط نگرانش بودم اتفاقی واسش نیفته میخواست شروع کنه به حرف زدن که گفتم هیششششش نگران نباش همه چیز درست میشه من کنارتم باز اعتنا نکرد و گفت کی مرخص میشم گفتم دکتر گفته امروز عصر فقط باید چندتا آزمایش بگیرن لبخندی زد و غذاشو خورد قبل از به هوش اومدنش دکترش بهم گفته بود اثرات ترامادول و باعث شده معده اش واکنش نشون بوده و مجبور شدن معدشو شستشو بدن. میخواستن از آرزو خون بگیرن با اینکه خودش پرستاربود و تو آزمایشگاه کار کرده بود ولی همیشه خودش از اینکه میخواست آزمایش بده میترسید کنارش نشستم رو تخت و دستشو گرفتم لبخندی زد و چشماشو بست عصر شده بود کمکش کردم لباساشو بپوشه جواب آزمایش هاشو گرفته بودم طبق گفته دکتر آرزو معتاد شده بود به شیشه و این تازه نبود با ویلچر به سمت ماشین بردمش و بغلش کردم و آروم رو صندلیه ماشین گذاشتمش (تو تایمی ک از صبح گذشت علت کبودی ها رو دکتر از آرزو پرسید و آرزو توضیح داد ک کار شوهرشه و من پسر خالشم ) تو راه همش چشمش به خیابونا بود و نم نم بارون میزد و آهنگ داریوش حالمو مثل همیشه عوض میکرد. _ دلم مثل دلت خونه شقایق چشام دریای بارونه شقایق _ مثل مردن میمونه دل بریدن ولی دل بستن آسونه شقایق _ شقایق درد من یکی دوتا نیست آخه درد من از بیگانه ها نیست _ کسی خشکیده خون من رو دستاش که حتی یک نفس از من جدا نیست _ شقایق ای شقایق وقتی رسیدیم تو پارکینگ آرزو خوابش برده بود آخه مگه میشه آنقدر قشنگ باشی پیاده شدم آروم بغلش کردم و اومدم تو آسانسور آرزو خابو بیدار بود و وقتی با چشمای نیمباز صورتمو دید خیالش راحت شد و چشماشو بست در بسته شد طبقه دوم یه خانم مسن سوار شد و با دیدن آرزو و کبودی روی دستاش سری تکون داد از روی حرص دندونامو رو هم سابیدم جوری ک فهمید و کنار وایساد وارد خونه شدم بردمش رو تختم یه پتو کشیدم روش کنارش نشستم هر چی نگاهش میکردم سیر نمی‌شدم تو ذهنم همش میگفتم چرا نشد چرا باید این بلا سرت بیاد تو که به هیچکس بدی نکردی بلند شدم یه لیوان بزرگ آب آوردم گذاشتم رو میز کنار تخت و خودم رفتم رو کاناپه خوابیدم. صبح وقتی چشمامو باز کردم یه بوی خیلی خوب تو فضا پیچیده بود بلند شدم آرزو تو آشپزخونه بود یکی از پیرهنای منو پوشیده بود تا زیر باسنش بود با این وجود هنوزم براش گشاد بود😅 و رو شونه هاش ب زور گیر بود . بلند شدم و آرزو متوجه حضورم شد و گفت به به آقای حامد خان صبح عالی متعالی سلامی کردم و رفتم تو آشپزخونه پشت سرش گفتم چیکار میکنی بوی غذا همه جا رو برداشت برگشت گفت برات قورمه سبزی پختم برای ناهار انگشتانم میخوری. +صبحونه پس چی _آقا حامد لنگه ظهره ساعت دوازده شده +نگاهی ب ساعت انداختم و چیزی نگفتم. آرزو دستاشو دور گردنم حلقه کرد تو چشمام نگاه میکرد از اینکه زن یکی دیگه رو بغل کنم واقعا خودمو سرزنش میکردم و آروم آرزو رو جدا کرد آرزو اخمی کرد و با چشمای اشک آلود رفت رو کاناپه نشست و سرش رو بین دستاش گرفت… نوشته: Had ادامه دارد... 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

عشق خاکستری (۱) #زن_شوهردار #دخترخاله تازه بیدار شده بودم هوا گرگ و میش بود هنوز گیج خواب بودم اثر عرقی که خورده بودم توی بدنم موج میزد به زور خودمو کشیدم کنار تخت دستمو گرفتم به پایه تخت وقتی بلند شدم تازه سرمستی الکل رو حس کردم لباسمو مرتب میکردم و تو آینه نگاه میکردم غرق در افکاری ک هر ثانیه یه جا بود و مثل کشتی سرگردون که نه بادبان داره نه خدمه واسه کنترل تو دریایی از فکر که فقط خواب میتونست از شر این همه فکر خلاصم کنه البته اگر بازم کابوسای لعنتی و سردرد بعدش سراغم نمیومد به چشمای خودم نگاه میکردم چشمایی ک شبیه چشم مادرم بود قطره اشکی که روی گونه هام کم کم داشت جاری میشد و کم کم خاطراتش خنده هاش وقتایی که خسته بودم و خوابالو تو تختم اذیتم میکرد و کنارم می‌نشست و می‌خندید لبخند و اشک ترکیبی ک تضاد خاصی داشت ریشه افکارمو قطع کردم با تبری که از سردیه آب ساخته شده بود. کم کم آماده رفتن بودم تازه مغزم داشت همه چیزو از نو دانلود میکرد خب حالا کجا باید برم داشتم همه چیزو کنار هم میچیدم ک صدای آیفون به خودم آوردم با سر گیجه رفتم به سمت در و در رو باز کردم. دختر بچه آیی ک پشت در بود سلام گرمی بهم داد و یه کاسه اش رشته تو دستش و پسری ک کنارش بود ک فک کنم داداشش بود گفت آقا حامد مادرم درست کرد و گفت بهتون بگم آش پشت پا علی هست براش دعا کن سربازیش راحت و بدون دردسر تموم شه خلاصه و مختصر فقط گفتم مرسی و بدون عکس العمل دیگه آیی کاسه رو گرفتم و روی اوپن گذاشتم و از توی کابینت یه مشت شوکولات برداشتم و بهشون دادم چهره دختر بچه منو به عقب برگردوندن وقتی هفت سالم بود آرزو بدو بدو فرار میکرد که خورد زمین پاش زخم شد و با چشای اشک آلود به سمت پذیرایی خونه رفت وقتی به باباش گفت ک من دنبالش کردم دادی سرم زد ک هوش رو از سر فلک میبرد و تنها و قوی ترین کسی ک تو دنیا داشتم جلوش وایساد با چشمای اشکی و خشمگین :درسته پدرش بالاسرش نیست ولی اینم نمیشه ک سر پسرم داد بزنی حواست ب خودت باشه نبینم دیگه تکرار بشه بچه شدی افتادی وسط دوتا بچه آب رو گل آلود کردی عمو صادق هم ک پدر آرزو بود خجالت زده و با تعجب فقط نگاه کرد و آروم سر جاش نشست البته حقم داشت بعد نه سال یه دختر گیرش اومده بود با این همه حسرت بایدم آنقدر روش حساس باشه لبخندی زدم و سیگارمو روشن کردم تو تراس رو صندلی نشستم چ غروب قشنگی ولی پر از دلگیری و غم سیگارمو تو جا سیگار له کردم با حرص انگار تموم غم هامو داشتم همراهش له میکردم. تو خیابون با موزیک احمد سلو_غلط داشتم همخونی میکردم :«غمگینم دارم از این خونه از یاد تو کم کم میرم مثل بارون پاییزی و نم نم میرم…» یهو به خودم اومدم مگه میشه واقعا خودشه چند متری قبل وایسادم پیاده شدم آروم آروم ب سمتشون میرفتم ک کم کم موج صداشون رو پرده های گوشم حس کرد و داشتم می‌شنیدم که در مورد مواد و سکس و اینکه چند نفرن با دختره حرف میزدن خیره شده بودم و پاهام شل شده بودن مگه میشه با صدای ضعیفی که به زور از ته حنجرم میومد و سکوت منو کنار میزد صداش زدم آرزو وقتی ک برگشت حالت صورتش از ترس و خجالت و تعجب در هم ریخته شد آروم آروم با پاهام ک حتی جون نداشت به سمتش رفتم خم شدم لب پنجره ماشین و گفتم ب سلامت اونی ک سمت شاگرد نشسته بود گفت تو رو سننه صدامو انداختم رو کولمو بلندتر گفتم میگم به سلامت حالیت نیست حالیت کنم راننده نگاهی بهم انداخت با این قد هیکلم بایدم میترسید گازشو گرفت بدون حرف رفت وقتی برگشتم دیدم آرزو چشاش پر از اشکه هیچی نمی گفت بااون بدن نحیف و چشای گود رفته خجالت زدگی باعث شده بود جمع و جور تر شه چیزی نگفتم آروم با پشت دستم اشک رو گونه هاشو پاک کردم انگار منتظر یه جرقه بود تا آتیش بگیره پرید بغلم کرد و همش میگفت حامد تو رو خدا خواهش میکنم کمکم کن التماست میکنم داشت از داخل منفجر میشدم پس اون آرزویی که مغرور و پر از انرژی و پختگی بود چی شد چطور آنقدر داغون شدی دختر آروم از خودم جداش کردم فک کردم میخام برم زد زیر گریه ولی دستشو گرفتم آروم یه بوسه از دستاش گرفتم یکم آروم شده بود آروم کشیدمش سمت ماشین تازه متوجه راه رفتنش شدم ک لنگ میزد قدم هامو آهسته تر کردم براش درو باز کردم ک بشینه ک تازه متوجه شدم سختشه نشستن و دستمو تکیه گاه کرد و آروم نشست پشت فرمون باز هم داشتم غرق افکارم میشدم اگر مادرم بود الان چیکار میکرد به زور به افکارم چیره شدم برگشتم سمت آرزو :گرسنه ایی؟ سرشو انداخته بود پایین زیر چشاش گود شده بود اون چشمای قشنگش دیگه مثل قبل نبود زیر چشماش گود و تیره شده بود رفتیم ب سمت رستوران هفت خان وقتی پیاده شدم چندتا دختری بودن تو پارکینگ ک با چش داشتن منو میخوردن یکم کت شلوارمو مرتب کردم و در رو برای آرزو باز کردم انگار یه ملکه رو میخاستم اسکورت کنم وقتی پیاده شد دخترا با چشای متعجب نگاه میکردن آرزو خودشو به بازوم تکیه داده بود و تا پشت میز

sticker.webp0.09 KB

گفت عشقم بزن جرم بده مال خودته بزن داغونش کن چندتا تلمبه زدم که احساس کردم دارم تموم میشم همینجوری داخل کونش ارضا شدم و کیرم وقتی کوچک شدازکونش اومدبیرون هردومون خسته از سکس. واقعا میگم تا حالا چنین لذتی نبرده بودم مهساهم همینطور اونشب پیش مهسا خوابیدم اونم بغلم کرده بود وهر دوعریان خوابیده بودیم دوستان عزیز نمیدونم برداشت شما چی میتونه باشه ولی قطعا شهوت رو هر کسی نمیتونه کنترل کنه ادامه این داستان درقسمت بعدی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

درازی میکنم. گفت من زن شوهردار نیستم آرش شوهردار اون زنیست که شوهرش پیشش باشه شوهرمن الان تویی من دراختیارتم اگه دوس داری برگردم مثل زنو شوهر حال کنیم اگرم دوس نداری خواهش میکنم کارتوبکن راحتم کن گفتم چه فرقی میکنه مهسا ماکه داریم این گناه روانجام میدیم به هرحال گفت پس برگردم ؟ گفتم برگرد وقتی برگشت یه لحظه چشامون به همدیگه قفل شدوباهم لب تولب شدیم صورتمو با دستاش گرفت و بوسم کرد از خود بیخود شده بود دستاشو رسوند به کیرم وقتی دید سیخ شده گفت آرش میشه ببینم؟ اخه خیلی ساله که ازنزدیک کیر ندیدم. شنیدن کلمه کیر از زبان مهسا اونم برای بار اول بیشتر تحریکم میکرد حس کردم کیرم اندازش دوبرابرشده ازروش بلندشدم دستشو گرفتم بلندش کردم رو تخت نشست خودمم بلند شدم ایستادم بانگاه خاصی داشت کیرمونگاه میکرد گفت آرش میدونم باعث این گناه منم ولی دوس دارم اجازه بدی امشب برای خودم لذت ببرم شاید فردایی نباشد و من بازم حسرت به دل بمونم گفتم مهسا هرکاری دوس داشتی امشب بکن چون دیگه نمیتونم اسم خودمو مرد بزارم اخه من به سیروس وامیر قول داده بودم نزارم سختی بکشین نه اینکه بخام زنشم صاحب بشم. بلندشد منو تو آغوشش فشارداد گفت لذتتو ببر بزارمنم لذت ببرم فردا جوابشو من میدم شروع کرد ازبوسیدن لبام وسینه هام تارسیدن به کیرم اولش یه لیس زد بعدش سرشو چندباری بوسید و وارد دهانش کرد کمی ساک زد و دوباره به صورتم نگاه انداخت گفت کاش نازنین هم بودآرش اونم به اندازه من از شوهرداری فقط حسرتشو کشیده گفتم مهسا اگه شرایط تورو نمی دیدم وخودمم تحریک نمیشدم عمرا اگه بهت جسارت میکردم گفت جسارت نیست آرش اسم این آرامشه تو بهم لطف کردی عزیزم خواهش میکنم اخماتو باز کن بزارحال کنیم به صورتش نگاه کردم و بهش لبخندزدم که گفت فدات بشم آرش تودیگه عشق منی دوباره برام ساک زد رفته رفته مثل وحشیا داشت لیس میزد گفتم بسه بزارمنم کوس تو رو بخورم گفت یباردیگه بگو گفتم میخام کوستو بخورم درازکشیدروی تخت دستشوگذاشت روی کوسش گفت آرش میخای کوسموبخوری گفتم اره گفت الان خوردنی شده بخورش وقتی زبون کشیدم روی کوسش یاد حرف نازنین افتادم که گفت الان خوردنی هستی کوس کوچولویی داشت البته جثه مهسا هم کوچک بود شاید وزنش 60 کیلو بود یه دختر 26 ساله که از 19 سالگیش بیوه شوهردار شده بود وقتی کوسشو لیس میزدم عین مار به خودش می پیچید وقتی سرمو با دستاش فشار داد روی کوسش بوی خاصی اومد به مشامم دیدم خانم ارضاشده. دوباره اومدم روش باهم لب تولب شدیم باچهره ملتمسانه بهم گفت آرش گفتم جونم یواشکی گفت کیرمیخام گفتم بازم بگوگفت کیر میخام منم کیرمو با کوسش تنظیم کردم یواش یواش فرستادم داخلش هربار ذره ای از کیرم میرفت داخل کوسش چشاشو درشت میکرد روی نگاهم ومیگفت بازم بده آرش کوسم میسوزه باحرفاش نمیدونم چجوری بیان کنم برای خوانندگان عزیز ولی این دختر واقعا حشری بودنش اونشب بهم لذت چندبرابری داد خب چند تا تلمبه زدم پوزیشن عوض کردیم و با حرف های سکسی و تحریک کننده مهسا داشتم ازسکسمون بیشتر لذت میبردم که گفت آرش گفتم جونم گفت دوس داری کونمو گفتم خیلی عزیزم گفت دوسداری بکنیش گفتم دلت میخاد بکنم؟ گفت اره عشقم میخام کیرتو تو کونم حس کنم ازکوسش بیرون کشیدم کمی باسوراخ کونش بازی کردم وقتی بازشد کیرمو آروم گذاشتم روسوراخ کونش فشاردادم مهسا نفس خودشو حبس کرده بود منم داشتم فشار میدادم وقتی سرش رفت تو برگشت بایه لرزش قشنگ گفت عشقم کیرتو بخورم هل بده عشقم فدای کیرت بشم منم همزمان فشارمیدادم تا شکمم چسبید به کونش کمی نگه داشتم حالش جابیاد گفتم مهسا تلمبه بزنم؟

سوخته هر چقدر خواستم نگاهم به بدنش نیوفته نشد خلاصه آوردمش اتاقش و اومدم زنگ زدم نازنین که زودبیااونم نگران وسراسیمه اومدوخلاصه مهساروبردیم دکتر ویه کم براش دارو نوشت خریدیم اومدیم خونه سوختگیش خیلی هم زیادنبودخوشبختانه رسیدیم خونه نازنین بهش گفت دخترمن گفتم همینجوریت خوردنیه میخاستی خودتو بپزی که چی خندمون گرفته بودهمگی که خدا روشکر بخیر گذشت بعد از شام نازنین آیداروبرد بخوابونه مهساگفت آرش گفتم بله گفت همه جامودیدی ؟ گفتم خب ببینم مگه چه عیبی داره توهم عین خواهرمی گفت تحریک نشدی بااین حرفش سرخ شدم چیزی نگفتم گفت ببخش مجبوربودم ازت کمک خواستم میدونم توهم دل داری بادیدن زن لخت تحریک شدی گفتم بسه مهسا دیگه نگو هرچی بود تموم شد گفت نه تموم نشده بیا این پمادروبگیر وپشت کمرمو پمادبزن گفتم الان نازنین میاد میزنه گفت اون نمیاد چون آیدارو بهونه کردرفت گفتم اخه من نامحرمم دوس ندارم بدن لختت روببینم گفت دوس داری میدونم ولی وجدانت نمیزاره اما مگه نگفتی عین خواهرتم پس بیا خواهر تو پماد بزن که خیلی عذاب میکشم گفتم پس روتو اونور کن من بزنم زودتموم بشه گفت آمپول نیست که زود بزنی باحوصله باید بزنی آرش جان نگوکه نمیتونم ها. گفتم باشه چشم گفت پس بریم روی تختم من بخابم توهم بزن آب دهنمو قورت دادم و با هم رفتیم اتاق خوابش مهسا دراز کشید روی تخت چون از وقتی ازبیمارستان اومده بودیم خونه هیچی تنش نکرده بود فقط یه چادرخونگی روهمینجوری انداخته بود که مثلا حیاش سرجاش بمونه شروع کردم پمادزدن ومالش مهساهم یه ریزداشت حرف میزد اونم با عشوه یه بیست دقیقه ای مالش کردم که گفت آرش گفتم بله حالا صدای منم تغییرکرده بود از شدت تحریک گفت آرش میدونم الان بهترین آرزوم چیه گفتم هرچی دلت میخاد بگو برم بخرم گفت خریدنی نیست که گفتم پس چیه مهسا گفت الان بهترین دلخوشیم یه آغوش مردونست که خدا ازم گرفته من چقدر باید تحمل کنم آرش گفتم چیو کمی ساکت شد بعدش گفت آرش بین پاهامویه لحظه دست میزنی گفت اونجاهم سوخته گفت دست بزن بگم منم کنترلم دست خودم نبود چون از بعد ازظهری فقط بخاطراین دوتا تحریک شده بودم وکیرم راست بود دستمو رسوندم لای پاش دیدم چقدرآبش اومده ازکوسش گفت دیدی گفتم نه نسوخته نگران نباش گفت اون ازداخل سوخته آرش داخلشو ببین خیلی داغه گفتم مهسا من به سیروس میخای خیانت کنم گفت نمیدونم اسمشو هر چی میخای بزار ولی اگه تو بهش خیانت نکنی مجبورم برم به یکی دیگه بدم که نمیدونم کیه آبروم تو کوچه وخیابون میره ولی اگه توی تخت خودم با تو سکس کنم حداقل آبروی سیروس محفوظ میمونه حالا خودت انتخاب کن آرش. مهسا داشت حرف میزد روی شکم خوابیده بود صورتشم روی بالشت بود. منم بالا سرش نشسته بودم وفکرم به شدت درگیر این بود که چیکار کنم. خلاصه تصمیم خودموگرفتم که بهش آرامش هدیه کنم گفتم مهسا امتحان سختیه جواب اعتماد کردن رفیقمو چجوری بدم آخه؟ گفت واقعا دلت میخاد الان برم یکی رو از خیابون پیدا کنم که بیاد ارضام کنه؟ یعنی دلت میادآرش ؟ گفتم نه گفت پس شرم نکن منم نگاهت نمیکنم زودباش تمومش کن یه جوری گیر کرده بودم که این دختر نه اسم کیرمیاره نه کوس فقط دلش مرد میخاد که تواون وضعیت روش دراز بکشه و راحتش کنه خدایا خودت کمکم کن با شک وتردید بسیار تو صورت مهسا نگاه کردم دیدم یدونه اشک ازچشمش سرازیرشد گفتم مهسا؟ دیدم ساکت مونده چیزی نمیگه چادری که روی کونش کشیده شده بود رو کشیدم پایین وکونش نمایان شد بلند شدم تمام لباسامو درآوردم لخت روش درازکشیدم گفتم مهسا میدونم دارم جسارت میکنم ولی بخدا این اولین بارمه به زن شوهرداردست

امله بوده. این رفتنها و اومدنها ادامه داشت تا عید نوروز که سال 89رو آغاز کنیم یک بار رفتم نازنین و بچش رو بردم بازار برای خرید لباس روز بعدشم هم مهسا رو بردم براشون عادی شده بود پیش من راحت بگردن و راحت حرفشونو بگن با مهسا که باهم رفته بودیم خرید ننم زنگ زد که حال پدرت خوب نیست زود بیا ببرش دکتر به مهسا گفتم بیابریم پدرمو برسونیم دکتر ادامه خرید رو بعدا انجام بدیم اونم قبول کرد باهام اومد پدرمو بردم دکتر و چند ساعتی طول کشید خوشبختانه چیز خاصی نبود و برگشتیم خونه بعدش بامهسا زدیم بیرون که تو راه گفت آرش من خیلی خستم میدونم توهم خسته ای اگه دوس داشته باشی بریم یکمی استراحت کنیم بعدا بریم بازار گفتم هر جور شما راحتی من هستم مهساخانم گفتم پس شما رو برسونم خونتون؟ گفت بریم خونه اگه قابل بدونی گفتم راستش حرفی نیست فقط میترسم نازنین ناراحت بشه که چرا مادو تا تو خونه تنهاییم گفت اونش بامن شما برودم خونه ما نگران اینجورچیزا نباش اومدم دم خونشون مهسازنگ زد به نازنین که منو آرش تو خونه خودم هستم اگه خواستی بیا رفتم داخل یدونه حمام خوبی داشتن که اجازه گرفتم یه دوش بگیرم که مهسا گفت چندماهه داری میای میری هنوز لفظ قلم حرف میزنی لطفا باهامون مثل خانواده خودت رفتارکن آرش بزار ما هم پیش شماراحت باشیم گفتم چشم خلاصه رفتم دوش گرفتم وکمی سبک شدم اومدم بیرون دیدم حوله حموم که اصلا استفاده نشده برام گذاشته با لباس زیر که اونا هم تازه بودن فهمیدم که قبلا اینا رو گرفتن و تو خونشون داشتن وقتی اومدم تو پذیرایی فکرکردم اشتباه اومدم مهسا و نازنین چقدر عوض شده بودن یه آرایش خاص وبالباسهای خاص که معمولا زنا فقط برای شوهراشون میپوشن پوشیده بودن همینجوری بهشون زل زده بودم که نازنین باخنده اومد جلوم که چیشده آرش نکنه جن دیدی گفتم عروسی میرین یا خبریه چیشده چرا اینجوری شدین که مهسا گفت دوس داریم پیشت راحت باشیم اگه از راحت بودن ما ناراحتی بریم چادر سرکنیم هیچی نگفتم اومدم نشستم روی مبل البته منم لباسامو پوشیده بودم که اینا بخاطر دیدن بدنم تحریک نشن خلاصه کمی بعد سرمو بلند کردم به نازنین گفتم با این تاپ ودامن کوتاه توی این هوای سرد سرما میخوری پاشوحداقل شلواربپوش گفت نگران نباش آرش منوخواهرم گرمایی هستیم مهساهم با چایی اومد نشست پیشمون دیگه بحث لباس نکردم وحرفامون بیشترازگذشته وخاطره شد وقتی چایی خوردن وپذیرایی تموم شد مهساگفت خیرسرم آرش اومده بوداستراحت کنه هااا منم گفتم نه بابا چه استراحتی داریم حرف میزنیم که غممون یادمون نیادکه مهساگفت آرش تو و نازنین حرفتون روبزنین منم یه دوش بگیرم بیام گفتم اره بروراحت باش خانمی که با نگاه خاصش که روصورتش دیدم خودمم تحریک شدم مهسا رفت حموم نازنین گفت برم یه سربزنم خونمون آیدا تنهاس گفتم برو بیارش اینجا امشب شامو اینجا باهم میخوریم اگه موافق باشین که مهسا از حموم گفت دست پخت نازنین مثل خودش خوردنیه که من خندم گرفت ونازنین هم به مهساتیکه انداخت که الان خوردنی خودتی وکمی باهم خندیدیم که نازنین رفت ومنم روی مبل درازکشیدم توی فکروخیال بودم که مهسایه جیغ زد سریع خودمورسوندم پشت حموم گفتم مهسامهساچیشده گفت آرش سوختم یه لحظه شیر آبگرم رو باز کردم سوختم گفتم الان چکارکنم من خب گفت نازنین نیومده هنوزگفتم نه میخای بهش زنگ بزنم گفت تااون بیادهمه جای پوستم آب میندازه گفتم چکارکنم پس گفت بیادتوآرش کمکم کن منوببر اتاق خواب گفتم باشه بیااین حوله روبپیچ دورخودت بیام تو گفت نمیتونم تو رو خدابیا تو زودباش تو از خودمونی منم باخجالت رفتم داخل دیدم بیچاره بدجوری

سرنوشت آرش (۱) #زن_شوهردار #خیانت سلام خدمت خوانندگان امیدوارم با این وقتی که میزارین برای خواندن داستانم بتونین خودتونو ارضا کنین ولی بعدش بهم فحش ندین! اسمم آرش 44 ساله مجرد خیلی هم شهوتی هستم ولی تا حالا غیر از دو مورد که الان میخوام داستانشو بنویسم با زن شوهردار نخوابیدم خلاصه بریم سر داستان. سال 88 سر یه اتفاق ساده البته بی تجربگی من هم بی علت نبود افتادم زندان در شهرستان تبریز که خوشبختانه با وضع مالی خوبی که داشتم تونستم شش سال زندان رو به شش ماه تبدیل کنم اونم خیلی سخت بود که شش ماه توی حبس بمونی خب توی زندان خیلیا بودن که هم گناهکار بودن هم بی گناه من برای اینکه بتونم باشش ماه کنار بیام و تنها نباشم با چند نفر رفیق بودم ازاین چند نفر فقط با دو نفر یه حالت صمیمیت ایجاد شده بود که هرسه تامون تو این شش ماه هم بند و هم سفره وهم خرج بودیم دونفر به نامهای امیر و سیروس که به بیست سال زندان محکوم بودن وفقط هفت سال گذشته بود هردوشون هم متاهل بودن صمیمیت من با اینا باعث شده بود که خانوادشون هم در جریان دوستی ما باشند .و منم خب گفتم چون ازلحاظ مالی مشکل نداشتم به خانواده سیروس وامیرهم چندباری پول میزدم یه شب که داشتیم باهم حرف میزدیم مثل اونایی که وقتی عرق میخورن و درد دلشون بازمیشه امیر هم شروع کرد از زندگیش گفتن تا اینکه بغضش گرفت و کم کم گریه واشک از صورتش پیدا شد از زنش گفت و که الان چجوری تحمل میکنن یا نگران این هستن که بیرون به اونا تجاوز شده یانه خلاصه گفت وگفت آخرش سیروس لو داد جریان خودشون روکه امیرنترس زن من پیش زنته چرا نگرانی گفتم مگه زناتون همدیگرو میشناسن که امیر یواشکی گفت آرش این بین خودمون بمونه کسی اینجا متوجه نشه منو سیروس باهم باجناقیم ومن بزرگم و سیروس باجناق کوچکه خلاصه این شدکه دیگه امیر و سیروس هرروزحرفای تازه از خودشون میزدن ومن کم کم اطلاعاتم ازاین دو تا از خانواده خودم بیشترشده بود روز آزادیم نزدیک بود و مجبور بودم ازاین دوتا و از زندان خدافظی کنم که امیرگفت آرش یه چیزی میخاستم بگم برات امیدوارم درموردم فکربدی نکنی گفتم راحت باش بگوگفت وقتی از اینجا رفتی چشمت روی ناموس ما باشه اخه بخاطرمسائلی هیچ فامیلی دوربر ما نمیاد و زنامون هم به خونه هیچ کسی نمیرن اگه تونستی گاهی خانواده های ما رو ببر گردش گفتم باشه چشم اونا رو مثل خواهر خودم میدونم و میبرمشون تاحالشون عوض بشه اززندان اومدم بیرون و بعد از دید و بازدید و انجام کارهام بعد از یه هفته گوشی روبرداشتم زنگ زدم به موبایل زن امیر سلام نازنین خانم منم آرش سلام آرش جان خوبی خوشی خیلی بهتون زحمت دادیم شما خیلی به من و خواهرم و حتئ شوهرامون برادری کردی امیدوارم بتونیم جبران کنیم گفتم خواهش میکنم وظیفمه آرش جان کی میای خونه ما خیلی دوس داریم شمارو ببینیم گفتم خونتون که نمیام ولی خیلی دوست دارم شمارو برای سفره خانه سنتی برای ناهار دعوت کنم اگه موافقین حاضر بشین بیام دنبالتون نازنین از خوشحالی نمیدونست چی بگه سریع قبول کرد رفتم دنبالشون با آدرسی که قبلا گرفته بودم خونشون رو راحت پیدا کردم اومدن بیرون خونه منم پیاده شدم باهاشون سلام علیک کردم امیر یدونه دختر داشت ولی سیروس بچه نداشت و خلاصه بعد از معرفی کردن خودشون فهمیدم نازنین کدومشونه ومهسا زن سیروس کدومشون. خلاصه سوار شدیم رفتیم بطرف یه سفره خونه. اونجا هم کلی حرف برای گفتن هم من داشتم هم اونا چندساعتی که باهم بودیم. دیگه یه جورایی با هم راحت تر شده بودیم دخترامیرهم که اسمش آیدا بود همش دستش توی دستم و نگاش توی صورتم بود 7 سالش بود . وقتی که امیرزندان میوفته زنش ح

sticker.webp0.09 KB

دیدم هیچ مقاومتی نمیکنه فهمیدم که دوس داره ادامه بدم چند ثانیه ای لباش خوردم و بعد که آروم شد گفتم نگران نباش کسی نمیفهمه گفت آخه کلی آدم اون بیرون الان میفهمن جفتمون نیستیم گفتم نگران نباش زود تمومش میکنم شروع کردم به خوردن گردنش همینجوری لیس میزدم میدیدم هردقیقه بدنش شل تر میشه خوابوندنش رو تخت لباسش از بالا کشیدم پایین دیدم سوتین نداره افتادم رو سینه هاش حالا نخور کی بخور انقدر میک زدم نوکش که صدای ناله هاش درومد حسابی دیونه شده بود و دیگه نمیتونست حرف بزنه چه برسه جلوم بگیره خیلی آروم رفتم پایین و شروع کردم به لیس زدن رونش خیلی نرم بود آروم لباسش از پایین کشیدم بالا دیدم بله شرتش خیس خیس همونجوری ک رونش میخوردم دماغم میکشیدم رو کصش و بو میکردم بوی بهشت میداد بالاخره داشتم به آرزوم میرسیدم شرتش درآوردم شروع کردم به خوردن کصش اول یه میکه حسابی زدم که کل آبش بخورم بعد زبونم لاش بالا پایین میکردم وقتی به نوک چوچولش میخورد میخواست با دست موهام بکنه همینجوری ادامه دادم یهو دیدم پاشد نشت جلو تخت شلوارم درآورد کیر سیخ شدم تا ته کرد تو دهنش باورم نمیشد سمیرا که همیشه میگفت نه الان با علاقه داشت کیرم ساک میزد انقدر تند که نگران بودم ارضام کنه گفتم زیرش بخور یهو رفت لای پام شروع کرد به لیس زدن تخمام و میک زدنشون هرازگاهی هم کامل یه تخمم میکرد تو دهنش در میآورد لیس میزد تا بالا کیرم میکرد تو دهنش تند تند ساک میزد دیگه دیدم واقعا دارم ارضا میشم جلوش گرفتم بلندش کردم شروع کردم به خوردن لباش و پرتش کردم رو تخت گفتم فکر کردی میزارم با ساک آبم بکشی نه شیطون باید کص بدی بهم یه خنده ریز کرد و پاهاش باز کرد گفت هر کاری دوس داری بکن فقط زودتر تا کسی نیامده منم افتادم روش کیرم کردم تو کصش تلمبه های متعدد آغاز شد انقدر داغ و تنگ بود که انگار خیلی وقت سکس نکرده بعد از دو سه دقیقه تلمبه دیگه نمیتونستم جلو خودم بگیرم از طرفی هم باورم نمیشد سمیرارو تو خونه خودش تو اتاق خودش رو تخت خودش وقتی اون همه آدم تو خونه بودن کرده بودم داشتم به همین چیزا فکر میکردم تو اوج لذت بودم که یهو آبم اومد و کل آبم تو کصش خالی کردم بی حال افتادم روش که خندید و گفت خسته نباشی فقط همین مونده بود حامله بشم ازت منم خندیدم لباش گاز گرفتم و محکم بغلش کردم بعد از چند ثانیه یهو به خودمون اومدیم و پاشودیم لباس پوشیدیم سر و وضعمون مرتب کردیم اول سمیرا رفت بیرون چند دقیقه بعدش من هیچ کس انگار متوجه نبودن ما نشده بود و من بهترین تولد زندگیم رفته بودم امیدوارم خوشتون اومده باشه و اینکه این یه داستان واقعی بود اگر تعداد لایک ها زیاد بود ادامش میدم و بازم براتون تعریف میکنم از رابطمون نوشته: علی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

س.ک.س با دختر دایی وسط تولد #تولد #زن_شوهردار #دختر_دایی سلام علی هستم ۲۵ ساله با قد ۱۷۲ و بدن ورزشکار میخوام داستان سکس با دختر داییم سمیرا براتون تعریف کنم سمیرا یه زن ۳۵ ساله بود با قد تقریبا کوتاه و پوست سفید و سینه و باسن برجسته ولی معمولی که هفت هشت سالی از ازدواجش میگذشت و یه دختر ۴ ساله داشت ولی چون ازدواج سنتی انجام داده بود خیلی از شوهرش راضی نبود و مشخص بود رابطه خوبی ندارن و شوهرش درکش نمیکنه چون سمیرا خیلی شیطون بود و شوهرش یه آدم با افکار قدیمی ما باهم خیلی راحت بودیم جوری که شوخی دستی میکردیم ولی هیچ وقت اجازه نمیداد من بهش نزدیک بشم چون میترسید برادرش بفهمه و تو فامیل مشکل ساز بشه منم که چند سالی بود تو کفش بودم و میخواستم هرجور شده بکنمش حتی راجب این موضوع صحبت هم کرده بودیم ولی بخاطر ترسش قبول نمیکرد گذشت و گذشت تا تولد دخترش همه فامیل دعوت کرد خونش همه مشغول رقص و آواز و پذیرایی از خودشون بودن من فقط قفل شده بودم رو بدن سمیرا چون یه لباس کوتاه مجلسی جذب پوشیده بود تا زیر باسن و پاهای سفیدش با اون رون های جذاب انداخته بود بیرون همه ی فامیل بودن خیلی باید مراقبت میکردم کسی متوجه نگاه های من به سمیرا نشه برای اینکه بتونم بیشتر بهش نزدیک بشم و طبیعی باشه این نزدیکی شروع کردم به کمک کردن تو پذیرایی از مهمونا همینجوری مشغول کار بودیم که یهو تو آشپزخانه تنها شدیم اما نمیشد اونجا کاری کرد چون آشپزخانه اوپن بود و بالا تنمون همه میدیدن از قصد چندتا چاقو چنگال انداختم زمین که به بهونه جمع کردن اونها بشینم تا کسی منو نبینه سمیرا هم که کنار من مشغول چیدن شیرینی بود اصلا متوجه نشد من از قصد این کار کردم برا همین واکنشی نشون نداد وقتی چاقوهارو جمع کردم از دیدن پاهاش سیر نمیشدم دیگه نمیدونستم چیکار کنم واقعا خسته شده بودم از فاصله بینمون و نه گفتنای سمیرا دل زدم به دریا و موقع بلند شدن زبونم کشیدم رو ساق پاش تا رونش اومدم و جدا شدم ازش که کسی نبینه یهو دیدم هنگ کرد چند ثانیه نگام کرد و با عصبانیت گفت چه غلطی میکنی کوری نمیبینی هم شوهرم هم داداشم اینجاس وسط این همه مهمون میخوای دعوا راه بندازی بهش گفتم دیگه تموم شد باید مال من باشی نمیتونم دوریت تحمل کنم گفت خفه شو علی میفهمی چی داری میگی من که مست پاهاش شده بودم انگار هیچی نمیشنیدم فقط تکون خوردن لباش میدیدم که یهو خواهر و مادرش اومدن تو آشپزخانه ظرف میوه و شیرینی ببرن براشون عجیب بود که ما چرا اینجوری به هم نگاه میکنیم پرسیدند چیزی شده که سمیرا گفت نه داریم صحبت میکنیم راجب کیک بعد که اونا رفتن خیلی جدی به من گفت برو تو اتاق من تا بیام صحبت کنیم اینجا نمیشه حرف زد منم بهش گفتم اکی فقط یکم دیر تر از من بیا که تابلو نشیم گفت تو لازم نیست به من بگی چیکار کنم خودم حواسم هست انقدر جدی حرف میزد که ترسیده بودم از کاری که کردم ولی از یه طرف هم خوشحال بودم چون کاری که میخواستم انجام داده بودم اتاق خوابشون ته راهرو بود جوری که از تو پذیرایی مشخص نبود تو کدوم اتاق میری رفتم تو اتاق چند دقیقه ای گذشت منم داشتم عکس ازدواجشون که رو دیوار بود میدیدم که یهو صدای باز شدن در شنیدم وقتی برگشتم ببینم کیه یه کشیده محکم خورد تو صورتم دیدم سمیراس با عصبانیت گفت وسط اون همه آدم پای منو لیس میزنی نمیگی کسی ببینه چی میشه احمق چند ثانیه گیج بودم همینجوری داشت بدو بیرا میگفت بهم که رفتم سمت در گفت کجا میری دارم حرف میزنم میدونستم خودشم دلش میخواد ولی تو دو راهی گیر کرده دل یه بار دیگه زدم به دریا درو قفل کردم برگشتم سمتش محکم بغلش کردم و لبم گذاشتم رو لبش شروع کردم به بوسیدنش

Repost from N/a