es
Feedback
981
Suscriptores
-124 horas
-37 días
-1130 días
Atraer Suscriptores
junio '26
junio '26
+4
en 0 canales
mayo '260
en 0 canales
Get PRO
abril '260
en 0 canales
Get PRO
marzo '260
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+4
en 0 canales
Get PRO
enero '26
+1
en 0 canales
Get PRO
diciembre '25
+1
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+4
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+2
en 0 canales
Get PRO
septiembre '25
+2
en 0 canales
Get PRO
agosto '25
+9
en 0 canales
Get PRO
julio '25
+4
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+2
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+2
en 0 canales
Get PRO
abril '25
+102
en 0 canales
Get PRO
marzo '25
+21
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+5
en 0 canales
Get PRO
enero '25
+5
en 0 canales
Get PRO
diciembre '24
+9
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+5
en 0 canales
Get PRO
octubre '24
+5
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+10
en 0 canales
Get PRO
agosto '24
+16
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+17
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+4
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+4
en 0 canales
Get PRO
abril '24
+12
en 0 canales
Get PRO
marzo '24
+11
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+42
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+135
en 0 canales
Get PRO
diciembre '23
+7
en 0 canales
Get PRO
noviembre '23
+14
en 0 canales
Get PRO
octubre '23
+17
en 0 canales
Get PRO
septiembre '23
+10
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+8
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+9
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+10
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+13
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+26
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+17
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+12
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+12
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+8
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+1 528
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
24 junio0
23 junio0
22 junio0
21 junio0
20 junio0
19 junio0
18 junio+1
17 junio+1
16 junio0
15 junio0
14 junio0
13 junio+1
12 junio0
11 junio0
10 junio0
09 junio0
08 junio0
07 junio0
06 junio0
05 junio0
04 junio0
03 junio+1
02 junio0
01 junio0
Publicaciones del Canal
حادثه شاید عشقی را متولد کند، اما هرگز عشق را نمیکشد. عشق اگر مرد، ذره ذره بود و شما نفهمیدی که کجا و کی دست به گلویش بردی و راه نفس را بر او بستی!

2
ماهی بی اجل بر خشک نمیرد: ماهی که هنوز وقت مرگش نشده باشه رو خشکی هم باشه نمی‌میره.
34
3
اشتباه ما همانجایی بود که فکر کردیم عشق باید مانند قابلمه شیر روی گاز همیشه در حال غل‌غل کردن باشد! که اگر دنبال اینطور عشقی بودی، بدان که لحظه‌ای غفلت کافیست تا سرریز شود! عشق اگر عشق باشد، شعله‌ای نرم دارد! کم‌کم جا می‌افتد و هرگز سر نمیریزد! که مبادا بسوزاند و خود بسوزد…
34
4
فاجعه اونجاست که یه نفرو به همه دنیا و آدماش ترجیح میدی، بعد همون یه نفر ساده ترین چیزها رو به تو ترجیح میده! به قول شاعر: وای بر من، تو همانی که امیدم بودی؟!
34
5
دیگر نمی‌خواهم غصه بخورم. هرچیز شده، باید می‌شده و هرچیز نشده، نباید می‌شده، می‌خواهم بعد از این زیاد فکر نکنم و زیاد دقیق نباشم و زیاد توجه نکنم... می‌خواهم آرام باشم؛ مگر چقدر زنده می‌مانم که تمام عمرم به فکر و خیال بگذرد؟!
34
6
راستش خیلی وقته که دیگه مهم نیست! کی چی میگه؛ کی چجوری راجع بهم فکر میکنه؛ کی دوستم داره؛ کی باهام مخالفه و .. از یه جایی به بعد فقط حالِ روحیِ خودم واسم مهم شد.. ورژن قدیمیمو واسه همیشه رها کردم و شدم اینی که الان میبینم! این ورژنم خیلی چیزا دیگه واسش مهم نیست؛ تنها چیزی که براش مهمه حالِ خوبِ خودشه! تنها چیزی که براش مهمه اینه که شرمنده ی دلش نباشه..! همین..
34
7
اي كاش ياد بگيريم که : 1 _ با احمق بحث نکنيم و بگذاريم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2 _ با وقیح جدل نکنيم ، چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحمان را تباه میکند. 3 _ از حسود دوری کنيم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنيم باز هم از ما بیزار خواهد بود. 4 _ تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق نداريم ترجیح دهيم.
30
8
«حالا یه بار کافه نری که نمیمیری» «چندتا آهنگ نتونی تو اسپاتیفای گوش ندی که نمیمیری» اتفاقاً کم‌کم می‌میریم. زندگی فقط زنده بودن نیست؛ همین خوشی‌های کوچیکه: قهوه، موسیقی، دورهمی، شب‌گردی، خریدای الکی. وقتی یکی‌یکی ازت گرفته بشن، فقط نفس می‌کشی...
34
9
برات آرزو میکنم هیچ وقت از غمِ زیاد به خواب نری آرزو میکنم خدا نذاره حیف بشی تو هیچ جای اشتباهی آرزو میکنم که قلبی رو برای پناه داشته باشی آرزو میکنم هم مسیر آدمایی باشی که قضاوتت نکنن آرزو میکنم صبور باشی که صبر همه‌ی ماجراست...
31
10
شما تقریبا هر چیزیو تو زندگیت از دست دادى ميتونى بعدا جبرانش کنی، به جز آدمی كه يه زمانى واقعا عاشقت بوده و الان ديگه نيست.
31
11
یکی رو پیدا کن که به داشتنت افتخار کنه، از دست دادنت براش ترسناک باشه، برات بجنگه، قدردانت باشه، بهت احترام بذاره، بهت اهمیت بده، و بدون هیچ قید و شرطی دوستت داشته باشه
31
12
وقتی شرایط خوب نیست به یاد بیاور که فقط کافی است خداوند با لطفش شما را لمس کند تا ناگهان برایتان گشایشی رخ دهد ناگهان رها می‌شوید. ارتقا می‌گیرید. خیمه‌ی خود را در سرزمینِ امید برپا کنید. هر روز صبح با انتظارِ گشایش از خواب بیدار شوید و بدانید که خداوند متعال نقشه‌ی خود را در زندگیِ شما عملی خواهد کرد. اگر ایمان داشته باشید خداوند اتفاق‌هایی رقم می‌زند که تصورش را هم نمی‌کردید. ناگهان شفا، گشایش و افرادِ مناسب از راه می‌رسند.
29
13
Sin texto...
28
14
هميشه باید مقداری «دلگرمی» داخل جيبت باشد... که اگر ناگهان در خيابان يا در گوشۀ يک کافه، يا حتی در خواب، سرمای «نااميدی» به سراغت آمد، يا بُغضی‌ دهانت را تلخ کرد، دلگرمی‌ات را از جيب در بياوری و گوشۀ دهانت بگذاری تا آرام آرام شيرينی‌اش تمام وجودت را فرا بگیرد. يا مثل ژاکتی گرم، آن را دور خودت بپيچی و منتظر تابش خورشيد بمانی. دلگرمی، هميشه بايد باشد... وای به تمام لحظه‌هايی که هر چه جيب‌ها و کيفت را بگردی آن را پيدا نکنی! همیشه «دوستت دارم‌ها»، «دلخوری‌ها» و «نگرانی‌ها» را به موقع بگویید. قدر بدانید "داشتن‌ها" را. یقیناً «مهربان بودن» مهمترین قسمت انسان بودن است.
26
15
این روزها پاهایم خیلی درد می‌کنند؛ شب‌ها از شدت درد خوابم نمی‌برد. مدام ذهنم درگیر همین پاهاست؛ پاهایی که سال‌ها بی‌هیچ شکایتی مرا با خود کشیده‌اند و حالا انگار به زبان درد با من حرف می‌زنند. گاهی این درد لعنتی تا کمرم بالا می‌زند. دوستانم با اطمینان می‌گویند: «احتمالاً سیاتیک است؛ از استرس و اعصاب.» پیشنهاد می‌کنند کمتر راه بروم. می‌پرسند: «چه اجباری است که هر روز نزدیک به ده کیلومتر قدم بزنی؟» من هم در لحظه سری به نشانهٔ تأیید تکان می‌دهم. اما آن‌ها نمی‌دانند که من حرف‌هایم را با قدم‌هایم می‌زنم. بعضی حرف‌ها آن‌قدر طولانی‌اند که از مرز پانزده کیلومتر هم عبور می‌کنند. من با قدم‌هایم گفت‌وگوهای ناتمام زیادی دارم. قدم که می‌زنم، انگار با پزشک مادرم صحبت می‌کنم. قدم که می‌زنم، انگار با دوستانم حرف می‌زنم. قدم که می‌زنم، انگار ساعت‌ها با تو حرف می‌زنم؛ حرف‌هایی که هیچ‌وقت در دهانم جا نمی‌شوند. راه رفتن برای بعضی‌ها جابه‌جا شدن است؛ برای من اما نوعی فکر کردن است. آدم گاهی ذهنش را نه پشت میز، که میان خیابان‌ها مرتب می‌کند. می‌ترسم روزی برسد که دیگر نتوانم راه بروم. نه از آن رو که به مقصدی نمی‌رسم، بلکه از آن رو که دیگر راهی برای حرف زدن نخواهم داشت. قدم زدن چیز عجیبی است؛ آدم را از جهان دور نمی‌کند، به خودش نزدیک‌تر می‌کند. امیدوارم این دوستی قدیمی را از دست ندهم. این را که می‌نویسم با اشک نوشته‌ام. من نمی‌خواهم دوستانم، تو و قدم‌هایم را، حتی برای لحظه‌ای که نیستم، دور از خود ببینم. آدمی گمان می‌کند به چیزهای بزرگ دل بسته است؛ به رؤیاها، به موفقیت‌ها، به آینده. اما هرچه بیشتر زندگی می‌گذرد، می‌فهمد که دل‌بستگی‌های واقعی چیزهای ساده‌تری‌اند: صدای یک دوست، حضور کسی که دوستش داری، و خیابانی که سال‌ها قدم‌هایت را به خاطر سپرده است. این روزها بیش از همیشه از غیاب می‌ترسم. نه از مرگ، که از ناتمام ماندن. از این‌که یک روز ناگهان دیگر نتوانم حرف‌هایم را تا انتهای خیابان ببرم. از این‌که کفش‌هایم کنار در بمانند و پاهایم دیگر میلی به راه رفتن نداشته باشند. آدم مگر چه می‌خواهد جز چند نفر که دوستشان دارد و راهی که هر روز او را به خودش بازمی‌گرداند؟ من هنوز حرف‌های نگفتهٔ زیادی دارم؛ با دوستانم، با تو، با شهر، و با خودم. برای همین است که هر شب، با همهٔ دردها، باز به قدم‌هایم فکر می‌کنم. شاید انسان تا زمانی که می‌تواند راه برود، هنوز چیزی برای گفتن دارد.
36
16
Sin texto...
50
17
وقتی به یک باره حس می‌کنید از همه‌ی عالم و آدم متنفرید، کاری دیگر به جز خوابیدن از دستتان برنمی‌آید.
84
18
صدای بسته شدن در شنیده نشد؛ احتمالاً آن را باز گذاشته بودند، همان‌طور که در خانه‌هایی که مصیبت بزرگی در آن‌ها رخ داده، رسم است.
80
19
هیچ‌کاری نمی‌توانم بکنم؛ روی تخت، خسته و کوفته، افتاده‌ام. ساعت به ساعت افکارم می‌گردند، می‌گردند در همان دایره‌های ناامیدی. حوصله‌ام به سر رفته. هستیِ خودم مرا به شگفت انداخته؛ چقدر تلخ و ترسناک است هنگامی که آدم هستیِ خودش را حس می‌کند.
79
20
همه ما در قفسی زندگی می‌کنیم که خودمان ساخته‌ایم. قفس‌هایی از ترس، از انتظارات، از قوانینی که هرگز نوشته نشده‌اند. من تمام عمرم تلاش کردم از این قفس فرار کنم، اما هر بار که فکر می‌کردم آزادم، دیدم که فقط قفس عوض کردم. اکنون می‌فهمم که آزادی واقعی نه در فرار است، بلکه در پذیرش است. باید قفس را بشناسم، باید بدانم کجا هستم، و بعد می‌توانم تصمیم بگیرم که بمانم یا بروم.
74