ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

944
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-730 天
吸引订阅者
10月 '26
十月 '260
在0个频道中
九月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
八月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
七月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
六月 '26
+4
在0个频道中
Get PRO
五月 '260
在0个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+4
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+1
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+4
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+2
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+2
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+9
在0个频道中
Get PRO
七月 '25
+4
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+2
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+2
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+102
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+21
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+5
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+5
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+9
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+5
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+5
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+10
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+16
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+17
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+4
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+4
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+12
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+11
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+42
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+135
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+7
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+17
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+10
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+8
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+9
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+10
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+13
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+26
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+17
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+12
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+12
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+8
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+1 528
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
20 十月0
19 十月0
18 十月0
17 十月0
16 十月0
15 十月0
14 十月0
13 十月0
12 十月0
11 十月0
10 十月0
09 十月0
08 十月0
07 十月0
06 十月0
05 十月0
04 十月0
03 十月0
02 十月0
01 十月0
频道帖子
اصالت چیست؟! گویند روی درب قصر شاه، لکه سیاهی افتاده بود. خادمین دربار نتوانستد لکه را از بین ببرند. تا اینکه مرد فقیری از موضوع مطلع شد  گفت من می دانم چرا درب قصر سیاه شده است .!!! مرد فقیر را به قصر بردند او به پادشاه گفت: داخل درب قصر،کرمی لانه دارد که مشغول خوردن آن است! پادشاه به او خندید وگفت: ای مرد ! مگر می شود داخل درب، کرم زندگی کند؟ مرد گفت: من یقین دارم که چنین است. پادشاه گفت : بسیار خوب!دستور می دهم درب را بشکنند اگر کرمی نباشد، گردنت را می زنم. مرد پذیرفت. چون درب را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی لکه رنگ وجود دارد. پاسخ او ، شاه را خوش آمد و دستور داد مرد فقیر را به آشپزخانه برده مقداری از پس مانده غذاها به او بدهند! روز بعد شاه سوار بر اسبش از کنار مرد  رد می شد به او  گفت: این بهترین اسب من است، نظر تو چیست؟ مرد فقیر گفت: شاید در سرعت بهترین باشد ولی ایرادی نیز دارد. پادشاه سوال کرد: ای مرد بگو ببینم چه ایرادی دارد؟ گفت: این اسب حتی در اوج دویدن هم که باشد اگر رودخانه ای ببیند به درون آب می پرد. پادشاه باورش نشد! برای اثبات ادعای او، سوار بر اسب از کنار رودخانه گذشت. ناگهان اسب با دیدن رودخانه، سریعا خودش را درون آب انداخت. پادشاه از دانایی مرد فقیر متعجب شد و دستور داد که مجدداً به عنوان پاداش از پس مانده غذاها به مرد فقیر  بدهند. روز بعد خواست تا او را بیاورند. وقتی فقیر را نزد پادشاه آوردند ؛ از او پرسید: مرد بگو دیگرچه میدانی؟ مرد که به شدت ترسیده بود گفت: *میدانم که تو شاهزاده نیستی!! پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند. ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود. در پی کشف واقعیت نزد مادر شتافت و گفت: راستش را بگو من کیم این درست است که شاهزاده نیستم؟! مادر بعد از کمی طفره رفتن گفت: حقیقت دارد پسرم! من و شاه از داشتن بچه بی بهره بودیم و از به تخت نشستن برادرزاده های شاه هراس داشتیم. وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد، تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شده ایم. بدین صورت پادشاه از راز شاهزاده نبودن خود باخبر شد !! پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست و از سِرّ داناییش پرسید..... مرد فقیر گفت: علت سیاهی درب را از آنجایی فهمیدم که تا چیزی از درون خراب نشود از بیرون تباه نمی شود! علاقه اسب به آب را از پشمی بودن پاهایش فهمیدم. یحتمل در دوران کره گی در چراگاه از شیر گاومیشی تغذیه ڪرده لذا بخاطر تاثیر آن شیر به آب تنی علاقمند است. پادشاه پرسید: اما"""اصالت"""  مرا چگونه فهمیدی؟! فقیر گفت:من پاسخ دو سئوال مهم زندگیتان را دادم. ولی تو به جای پاداش مناسب، غذای پسمانده به من دادی چون این کار تو را دور از کرامت یک شاهزاده دیدم . فهمیدم تو شاهزاده نیستی. یادمان باشد بنیادی ترین ""خصایص ما انسان ها  ذاتی"" است هیچگاه آدم های کوچک با قرار گرفتن در جایگاه بزرگ، بزرگ نمی شوند همچنان که بزرگ زادگان در مقام کوچک، کوچک نمی شوند نه هرگرسنه ای، فقیراست و نه هربزرگی،      بزرگوار. مهم ""اصالت"" و ""ریشه""" آدماست و اینکه در چه مکتب و مسلکی و در چگونه محیطی تربیت یافته اند.

2
没有文字...
34
3
没有文字...
24
4
没有文字...
21
5
‍خطرناک‌ترین آدم در یک رابطه، همیشه کسی نیست که به تو آسیب می‌زند؛ گاهی کسی است که بعد از آسیب‌زدن، کاری می‌کند که تو بابت زخمی که خورده‌ای، احساس گناه کنی! اگر کاری درست پیش برود، قهرمان داستان اوست؛ اگر اشتباهی رخ بدهد، مقصر دیگران‌اند. اگر دوستش داشته باشی، حق با اوست؛ اگر از او فاصله بگیری، تو ناسپاسی. اگر به تو آسیب بزند، لابد مجبورش کرده‌ای؛ اگر تو از او برنجی، بیش از حد حساسی. او برای هر زخمی که می‌زند، توضیحی دارد و برای هر زخمی که می‌خورد، داستانی که در آن بی‌گناه است. در جهان او، مسئولیت همیشه جایی بیرون از خودش قرار دارد؛ روی شانه‌های تو، در رفتار دیگران، در کودکی تلخش، در بی‌مهری آدم‌ها یا در بی‌انصافی جهان. ممکن است رنج‌های واقعی و عمیقی هم کشیده باشد، اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که رنج‌هایش به مجوزی برای رنجاندن دیگران تبدیل می‌شوند. تراژدی رابطه با یک فرد خودشیفته فقط این نیست که به تو آسیب می‌زند؛ این است که کم‌کم تو را مسئول آسیبی می‌کند که خودش به تو زده است. اما وحشتناک‌ترین اتفاق در این رابطه، آن چیزی نیست که او با تو می‌کند؛ آن چیزی است که به‌تدریج با ذهن تو می‌کند. آن‌قدر روایت خودش را تکرار می‌کند، آن‌قدر از رنج‌هایش می‌گوید و آن‌قدر تو را در جایگاه متهم قرار می‌دهد که سرانجام به جای پرسیدنِ «چرا با من چنین کرد؟» شروع می‌کنی به پرسیدنِ «من چه کردم که او مجبور شد با من چنین کند؟» سرانجام، تو می‌مانی و انبوهی از احساس گناه، تردید و این پرسش فرساینده: «نکند واقعاً من مقصرم؟» و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد: تو آن‌قدر برای فهمیدن او تلاش می‌کنی که فراموش می‌کنی خودت هم نیاز داری فهمیده شوی. هیچ‌کس به‌خاطر زخم‌هایی که خورده، از مسئولیت زخم‌هایی که می‌زند معاف نیست.و تا وقتی کسی فقط می‌تواند خودش را قهرمان یا قربانی ببیند، اما نمی‌تواند سهم خودش را در رنج دیگری ببیند، رابطه با او ممکن است به دادگاهی بی‌پایان تبدیل شود؛ دادگاهی که در آن تو مدام باید از بی‌گناهی خودت دفاع کنی و او هرگز مجبور نیست مسئولیت چیزی را بپذیرد. گاهی بزرگ‌ترین پیروزی تو این نیست که روزی حقیقت را به او بفهمانی؛ این است که دیگر نیازی نداشته باشی او حقیقت را بفهمد. چون آزادی واقعی از روزی آغاز می‌شود که دیگر برای بی‌گناه شناخته‌شدن در داستانِ او نمی‌جنگی و تصمیم می‌گیری نویسنده زندگی خودت باشی.....
21
6
没有文字...
16
7
没有文字...
17
8
没有文字...
16
9
没有文字...
15
10
📌 گاهی اون‌قدر به یک آدم و رابطه‌ای که باهاش می‌خواستیم داشته باشیم، می‌چسبیم که تمام تمرکزمون می‌شه اینکه چطور می‌تونیم بهش برسیم؛ چطور نظرش رو عوض کنیم، چطور رابطه رو درست کنیم یا چطور کاری کنیم که بالاخره ما رو انتخاب کنه. مشکل از جایی شروع می‌شه که دیگه هیچ آدم و فرصت عاطفی دیگه‌ای رو نمی‌بینیم. انگار تمام دنیای عاطفی ما به همون یک نفر محدود شده و تا وقتی اون رابطه شکل نگیره، نمی‌تونیم به هیچ امکان دیگه‌ای فکر کنیم. 🧠 از نظر روان‌شناختی، وقتی برای یک رابطه زمان، احساس و انرژی زیادی گذاشتیم، رها کردنش برامون سخت‌تر می‌شه. ممکنه با خودمون فکر کنیم: «من که این‌همه براش تلاش کردم، نمی‌تونم همین‌طوری بی‌خیالش بشم.» برای همین، به‌جای اینکه از خودمون بپرسیم «آیا این آدم واقعاً می‌تونه رابطه‌ای رو که می‌خوام باهام بسازه؟»، مدام دنبال راهی می‌گردیم که بالاخره به خواسته‌مون برسیم. مثلاً ممکنه مدت‌ها منتظر بمونی تا کسی که دوستش داری، بالاخره تو رو انتخاب کنه؛ مدام بهش فرصت بدی، رفتارهاش رو توجیه کنی و امیدوار باشی که یک روز همه‌چیز تغییر می‌کنه. اما در تمام این مدت، ممکنه آدم‌هایی وجود داشته باشن که آمادگی یک رابطه‌ی سالم رو با تو دارن؛ آدم‌هایی که می‌تونن دوستت داشته باشن، برای بودنت تلاش کنن و همون رابطه‌ای رو بخوان که تو دنبالش هستی. اما تو حتی فرصت شناختنشون رو هم به خودت نمی‌دی، چون تمام توجهت به دری دوخته شده که هنوز بسته مونده. 🌱 رها کردن همیشه به معنی تسلیم شدن یا انکار احساساتت نیست. گاهی یعنی بپذیری که دوست داشتن یک نفر، به‌تنهایی برای ساختن یک رابطه کافی نیست. تو نمی‌تونی به‌جای دو نفر تلاش کنی، به‌جای کسی تصمیم بگیری یا با اصرار، آمادگی عاطفی رو در کسی ایجاد کنی که نمی‌خواد یا نمی‌تونه با تو همراه بشه.
17
11
没有文字...
15
12
没有文字...
22
13
مهم اینه که بتونی خیانت کنی و نکنی، مهم اینه که بتونی سواستفاده کنی بدون اینکه کسی متوجه بشه اما نکنی، مهم اینه بتونی بری ولی
مهم اینه که بتونی خیانت کنی و نکنی، مهم اینه که بتونی سواستفاده کنی بدون اینکه کسی متوجه بشه اما نکنی، مهم اینه بتونی بری ولی نخوای که هرجایی دیده بشی، مهم اینه بتونی با یه عده معاشرت کنی ولی واسه چارچوبات و خط قرمزای زندگیت این کارو نکنی، مهم اینه شرایط دروغ گفتن رو داشته باشی ولی دروغ نگی؛ اینکه جایگاهی نداشته باشی و شرایط انجام خیلی از کارا رو نداشته باشی، دیگه ارزشمند نیست، این ارزشمنده که بتونی انجام بدی ولی شخصیتت، اصالتت و چارچوب هات اجازه نده که انجام بدی!
31
14
سوم دبستان بودم. معلمم زنی بود که با ما مثل آدم‌بزرگ‌ها رفتار می‌کرد و من، بعد از گذشت سال‌ها، هنوز بابت این رفتارش از او ممنونم. او ما را دختر‌بچه‌هایی احمق نمی‌دید؛ بلکه مثل انسان‌هایی با ذهنی جست‌وجوگر با ما رفتار می‌کرد که قرار بود دنیا را کشف کنند. حرف‌هایی که می‌زد، حتی پس از گذشت سال‌ها، هنوز برایم زیبا و عمیق‌اند. گاهی عمیقاً به این فکر می‌کنم که چه خوب می‌شود اگر با بچه‌ها، به‌اندازه‌ی فهم و درکشان، عمیق حرف بزنیم و آن‌ها را برای ورود به جهان بزرگ‌سالی آماده کنیم. یکی از حرف‌هایش که هرگز فراموش نکردم و هنوز هم در روزهای بارانی، وقتی پشت پنجره می‌ایستم، به یادش می‌افتم، درباره‌ی پیری بود. اگر از من بپرسی چرا در روزهای بارانی، خواهم گفت چون من در این روزها بیشتر به آدم‌هایی فکر می‌کنم که روزگاری در زندگی‌ام بوده‌اند. معلمم می‌گفت جسم آدم در پیری خسته می‌شود و به همین دلیل خمیده می‌گردد. برای همین است که آدم‌های سالخورده قامتی خمیده دارند. تعریف می‌کرد که وقتی کودک بوده، خاله‌ی پدرش را پس از مرگ، درحالی‌که بر تخت دراز کشیده بوده، دیده است. می‌گفت باورش نمی‌شده آن پیرزن خمیده، حالا که دراز کشیده، چنین قدِ بلند و رسایی داشته باشد! من همیشه به این حرف فکر کرده‌ام و هر بار که پیرمرد یا پیرزنی را با قامتی خمیده دیده‌ام، به یاد معلمم افتاده‌ام. بعدها یاد گرفتم که جسم آدم، بالاخره روزی خسته می‌شود و این خستگی همیشه ناشی از دردهای جسمانی نیست. کهولت، پیری، رنج‌ها، هجران‌ها و فراق‌ها، همه می‌توانند جسم آدم را خسته کنند؛ آن‌قدر که دیگر توان قد برافراشتن نداشته باشد. و جسمی که خسته است، نمی‌تواند همیشه راست‌قامت بماند. شاید به همین دلیل است که گاهی در لحظه‌ی پایان سفر زمینی، جسم دیگر آن خمیدگی را ندارد؛ گویی دیگر باری بر دوش نیست که قامتش را خم کند. و من هنوز در روزهای بارانی، به معلمم فکر می‌کنم؛ به زنی که در سوم دبستان، با حرف‌ ساده‌اش، به من آموخت خمیدگی قامت یک انسان بهایی گران دارد بهایی به سنگینی یک عمر ..
69
15
没有文字...
50
16
+4
没有文字...
50
17
مادربزرگ من آدم مذهبی بود، هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ میشد میگفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده، اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن، وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به ﻫﻴﺎت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج، اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش، سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن، احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه، یکی از ﻫﻴﺎت لذت میبره یکی از مهمونی رفتن، یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند، اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن، سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدهم، چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن .
57
18
没有文字...
53
19
没有文字...
45
20
مردها به مردها احتیاج دارند... چندی پیش یکی از اقوام با من تماس گرفت و گفت: «بیا همدیگر را ببینیم.» در یک رستوران قرار گذاشتیم. او در ذهن من همیشه مردی مقتدر بود. تکیه‌گاه خانواده. خانه، ماشین، شغل، اعتبار... تقریباً همه نشانه‌هایی را داشت که ما معمولاً از یک مرد موفق در ذهنمان می‌سازیم. هنوز چند دقیقه از دیدارمان نگذشته بود که شروع کرد از خودش گفتن. از کتک‌های گاه‌وبیگاه پدرش. از این‌که هیچ‌وقت نزد مادر جدی گرفته نشد. از احساس حقارتی که سال‌ها به خاطر پیشینه خانوادگی با خودش حمل کرده بود. بعد آرام‌آرام رسید به زندگی مشترکش. گفت هر کاری می‌کند، باز هم احساس می‌کند برای همسرش کافی نیست. از توقع بچه‌ها گفت. از خستگی کار. از این‌که دیگر صبح‌ها با شوق از خواب بیدار نمی‌شود. ساعت‌ها فقط حرف زد. من هم گوش می‌دادم. اما در درونم اتفاق دیگری می‌افتاد. هرچه بیشتر از خودش می‌گفت، تصویر آن مرد قدرتمند در ذهنم آرام‌آرام فرو می‌ریخت. با خودم می‌گفتم: «چه‌قدر درمانده...» بعد، بی‌آنکه از من چیزی خواسته باشد، شروع کردم از تجربه‌ها و آموخته‌هایم گفتن. او فقط گوش می‌داد. نه سؤال می‌پرسید، نه مخالفت می‌کرد، فقط گوش می‌داد. نزدیک ساعت یک شب از هم جدا شدیم. وقتی سوار ماشین شدم، ناگهان تمام گفت‌وگوی آن شب از جلوی چشمم گذشت. از خودم پرسیدم: او چرا همه اقتدارش را پیش من فرو ریخت؟ چه چیزی می‌خواست؟ همان‌جا بود که انگار آیینه‌ای مقابلم قرار گرفت. دیدم خود من هم سال‌هاست نقش آدم مقتدر را بازی می‌کنم. بی‌وقفه کار می‌کنم، استراحت را عقب‌ماندن می‌دانم، به دستاوردهایم افتخار نمی‌کنم و آن‌ها را به شانس نسبت می‌دهم، و خیلی وقت‌ها جرئت نمی‌کنم ضعف‌هایم را به زبان بیاورم. بعد فهمیدم... او اصلاً دنبال راه‌حل نیامده بود. او آمده بود کسی فقط دردش را ببیند. ابراز ضعف یک مرد، در بسیاری از مواقع، درخواست کمک نیست. اعلام امنیت است. یعنی: «آن‌قدر به تو اعتماد دارم که دیگر مجبور نیستم نقش مرد شکست‌ناپذیر را بازی کنم.» همان لحظه به او زنگ زدم. گفتم: «اگر فرصت داری، فردا دوباره همدیگر را ببینیم.» روز بعد، قبل از هر حرفی، او را در آغوش گرفتم. اشکم بی‌اختیار جاری شد. این بار دیگر از او چیزی نپرسیدم. از ترس‌های خودم گفتم. از ضعف‌های خودم. از این‌که دیشب چطور در ذهنم او را قضاوت کرده بودم. وقتی از هم جدا شدیم، فقط یک جمله گفت: «سبک شدم... باز هم همدیگر را ببینیم.» آن روز فهمیدم مردها بیش از آنکه به راه‌حل احتیاج داشته باشند، به حضور احتیاج دارند. به مرد دیگری که بتوانند بی‌ترس از قضاوت، کنار او فروبریزند. شاید یکی از بزرگ‌ترین فقرهای مردان امروز همین باشد؛ این‌که جایی ندارند تا بدون بازی کردن نقش «مردِ قوی»، فقط خودشان باشند. شاید مردان، بیش از هر چیز، به مردانی نیاز دارند که در حضورشان مجبور نباشند مرد باشند.
46