es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

درمانگاه رابطه

درمانگاه رابطه

Ir al canal en Telegram

دکتر رباب حامدی (روان‌شناس و روان‌درمانگر) دست‌های یکدیگر را با مهربانی بگیریم و به سمت آگاهی گام برداریم. شماره برای وقت مشاوره آنلاین: ۰۹۰۳۶۱۰۱۰۴۳ تماس یا پیام واتس‌اپ برای طرح سوال در لینک زیر وارد شوید و سوالتان را بنویسید: @Robab_Hamedi

Mostrar más
1 911
Suscriptores
Sin datos24 horas
-77 días
+530 días
Archivo de publicaciones
سلام همراهان عزیز. همین یکشنبه سوم آبان (25 اکتبر) ساعت ده و نیم شب به وقت ایران و 3 بعد از ظهر به وقت تورنتو در برنامه لایو
سلام همراهان عزیز. همین یکشنبه سوم آبان (25 اکتبر) ساعت ده و نیم شب به وقت ایران و 3 بعد از ظهر به وقت تورنتو در برنامه لایو در باره مشکلات پدر و مادرها در مورد تکالیف و انگیزه تحصیلی فرزندان صحبت می‌کنیم و شما می‌توانید سوالات مورد نظر خود را بپرسید. برای حضور در این لایو وارد لینک زیر شوید.

اول ما عادت‌های‌مان را می‌سازیم، بعدا عادت‌ها ما را هدایت می‌کنند!! @dr_robab_hamedi

ای‌ خزان‌های‌ خزنده‌ در عروق‌ سبز باغ‌ کاین‌چنین‌ سرسبزی‌ ما پایکوبان‌ شماست؛‌ از تبارِ دیگریم‌ و از بهارِ دیگریم‌ می‌شویم‌ آ
ای‌ خزان‌های‌ خزنده‌ در عروق‌ سبز باغ‌ کاین‌چنین‌ سرسبزی‌ ما پایکوبان‌ شماست؛‌ از تبارِ دیگریم‌ و از بهارِ دیگریم‌ می‌شویم‌ آغاز زآن‌جایی‌ که‌ پایانِ شماست‌! محمدرضا شفیعی کدکنی   @dr_robab_hamedi

این روزها کتاب" خاطرات پس از مرگ‌براس‌کوباس" را می‌خوانم. دیشب به جمله جالبی رسیدم و فکر کردم بد نیست با شما در میان بگذارم.�
این روزها کتاب" خاطرات پس از مرگ‌براس‌کوباس" را می‌خوانم. دیشب به جمله جالبی رسیدم و فکر کردم بد نیست با شما در میان بگذارم.👇 " یک روز همان‌طور که در حیاط خانه ییلاقی‌ام گشت می‌زدم، ناگهان فکری از جایی پرید و به تابی چسبید که همیشه توی کله‌ام بود، بعد وقتی خوب جای خودش را محکم کرد، دست و پاش را پیچ و تابی داد و چنان بندبازی متهورانه‌ای را شروع کرد که به فکر هیچ کس نمی‌رسید. من همان‌طور ایستاده بودم و تماشا می‌کردم.‌ یک‌مرتبه جستی زد، دست و پاش را دراز کرد و گفت: " زود باش رمز مرا کشف کن وگرنه یک لقمه خامت می‌کنم"! با خواندن این جملات به چه چیزی فکر می‌کنید؟ توی تاب کله شما چه فکرهایی پیچ‌و‌تاب می‌خورند؟ شما با آنها چه می‌کنید، آنها را بیشتر تاب می‌دهید یا فقط کناری می‌ایستید و  پیچ‌و‌تاب خوردن‌شان را تماشا می‌کنید تا تاب از حرکت بایستد؟ @dr_robab_hamedi

وبینار گفتگوی زوج دکتر رباب حامدی متاسفانه در ابتدای وبینار حدود ۲ دقیقه سکوت است و پس از آن می‌توانید فایل شنیداری را گوش کنید. @dr_robab_hamedi

وبینار ۲۳۴ آکادمی تفکر 💠«نیاز به تنهایی یا ترس از تنهایی؟ چگونه تنهایی, لذت‌بخش یا دردناک می‌شود؟ گفتارى از: 💠«دکتر رباب حا
وبینار ۲۳۴ آکادمی تفکر 💠«نیاز به تنهایی یا ترس از تنهایی؟ چگونه تنهایی, لذت‌بخش یا دردناک می‌شود؟ گفتارى از: 💠«دکتر رباب حامدی» روان‌شناس و زوج درمانگر مترجم کتاب‌های روان‌شناسی 💠همراه با بخش پرسش و پاسخ 💠دبير وبينار : آزاده رضائى ⏳زمان: ✳️✳️✳️جمعه دوم اکتبر ۲۰۲۶ ۸ عصر به وقت تورنتو و كرانه شرقى Friday October 2, 2026 8 pm(EDT) 🌐در پلتفرم زوم. لینک ورود: https://us02web.zoom.us/j/86169638380 شركت در اين جلسات آزاد و رايگان است. #آکادمی_تفکر كانال آكادمى تفكر https://t.me/thinkingacademy_official #اخبار_تورنتو 📱@haftehtoronto1 🌐 www.hafteh.ca

مردی تصمیم گرفت رفتارش را با آشپزش عوض کند. او را احضار کرد و گفت:"من قصد دارم از این پس با تو خوب باشم." آشپز پرسید:"یعنی اگر ناهار را کمی دیر حاضر کنم، شما سر من داد نخواهید زد؟"رییس گفت:"نه" آشپز پرسید:"اگر قهوه کمی سرد باشد، شما آن را توی صورت من پرت نخواهید کرد؟" رییس گفت:"نه." آشپز پرسید:"اگر کباب خیلی خوب نباشد، شما هزینه آن را از حقوقم کم نخواهید کرد؟"رییس گفت:"البته که نه." آشپز گفت:"خیلی خب، من هم دیگر توی سوپ شما تف نمی کنم."!! از کتاب روابط معلم و دانش آموز نویسنده:هایم گینوت @dr_robab_hamedi

وبینار ۲۳۴ آکادمی تفکر 💠«نیاز به تنهایی یا ترس از تنهایی؟ چگونه تنهایی, لذت‌بخش یا دردناک می‌شود؟ گفتارى از: 💠«دکتر رباب حا
وبینار ۲۳۴ آکادمی تفکر 💠«نیاز به تنهایی یا ترس از تنهایی؟ چگونه تنهایی, لذت‌بخش یا دردناک می‌شود؟ گفتارى از: 💠«دکتر رباب حامدی» روان‌شناس و زوج درمانگر مترجم کتاب‌های روان‌شناسی 💠همراه با بخش پرسش و پاسخ 💠دبير وبينار : آزاده رضائى ⏳زمان: ✳️✳️✳️جمعه دوم اکتبر ۲۰۲۶ ۸ عصر به وقت تورنتو و كرانه شرقى Friday October 2, 2026 8 pm(EDT) 🌐در پلتفرم زوم. لینک ورود: https://us02web.zoom.us/j/86169638380 شركت در اين جلسات آزاد و رايگان است. #آکادمی_تفکر كانال آكادمى تفكر https://t.me/thinkingacademy_official #اخبار_تورنتو 📱@haftehtoronto1 🌐 www.hafteh.ca

. ▫️مامان، غذا و دوست داشتن موقع شام، مامان غذای مانده از روز قبل را توی ظرف خودش می‌ریزد و غذای تازه‌تر را می‌گذارد برای بابا و بچه‌ها. مامان فداکاری می‌کند و غذای بهتر را به بقیه می‌دهد. موقع نهارِ فردا، مامان تکه‌های گوشت توی خورش را می‌گذارد برای بچه‌ها و خودش بیشتر لپه و آبِ خورش را بر می‌دارد. مامان فداکاری می‌کند و قسمتِ خوشمزه‌تر غذا را به بقیه می‌دهد. کسی از بیرون می‌آید. چند تا بستنی خریده، مامان متوجّه می‌شود که بستنی‌ها به تعداد نیست. بلافاصله می‌گوید: " من میخوام چایی بخورم، شما بستنی بخورین". مامان فداکاری می‌کند و از میلش به خوردن بستنی می گذرد. مامان، فداکار است. مامان، مهربان است. مامان، مادرِ خوبی است. او از روی غریزه و آموخته‌هایش این کار را می‌کند. کار مامان ارزشمند است. امّا مامان حواسش نیست که بچه‌ها (همه یا بعضی از آن‌ها) علاوه بر خوب بودن و مهرِ او چیز دیگری را هم می‌بینند: اینکه انگار دوست داشتن یعنی خود و سلامت خود را در نظر نگرفتن، دوست داشتن یعنی بخشِ خوبِ چیزها را همیشه به دیگران دادن‌، و دوست داشتن یعنی هروقت چیزی کم بود، خود را محروم کردن. بچه‌ها آرام آرام با هر اتفاق چیز ناخوشایندی را یاد می‌گیرند: اینکه آدمِ خوب، آدمی است که دیگران را دوست دارد و خودش را در نظر نمی‌گیرد؛ آدمِ خوب شهروند درجه دوم است؛ آدمِ خوب استحقاقش از بقیه کمتر است؛ آدمِ خوب را کم‌کم می‌شود نادیده گرفت و گفت لابد دلش نمی‌خواهد. موقع نوشتن این کلمات خط‌کشِ فضلیت‌کُشی از جنس روانشناسی به دست نگرفته‌ام. قرار نیست مادرانگی را زیر سوال ببرم. تنها دارم نوری بر مدلی از بودن می‌اندازم. مامان می‌تواند غذای شب قبل را یا نخورد یا بین بزرگتر‌های سر میز (بابا و بچه‌های بزرگ‌تر) تقسیم کند. مامان می‌تواند همه گوشت را به بچه‌ها ندهد، و مامان می‌تواند با شوخی و مهربانی، چند گازی از بستنی یکی یا دو تا از بچه‌ها بزند. مامان می‌تواند به قدر کافی مهربان و مادر باشد و همزمان به بچه‌ها یاد بدهد ‌که عشق یعنی استحقاق و فداکاری توامان، دوست داشتن یعنی خود و دیگری را همزمان دیدن، و مراقبت یعنی مراقبِ خود هم بودن. مامان می‌تواند به بچه‌ها یاد بدهد که آدمِ خوب حق دارد و قرار نیست همیشه نامرئی و خدمتگذار باشد. مامان می‌تواند "خیلی" خوب نباشد و به بچه‌ها یاد بدهد عاشق‌ها و آدم‌های خوب هم آدمند و کسی حق ندارد آن‌‌ها را نادیده بگیرد. دکتر محمود مقدسی @dr_robab_hamedi

صبح است ، باید بلند شد در امتدادِ وقت قدم زد... گل را نگاه کرد، ابهام را شنید باید دوید تا تهِ بودن ... سهراب سپهری @dr_robab
صبح است ، باید بلند شد در امتدادِ وقت قدم زد... گل را نگاه کرد، ابهام را شنید باید دوید تا تهِ بودن ... سهراب سپهری @dr_robab_hamedi

صبح است ، باید بلند شد در امتدادِ وقت قدم زد... گل را نگاه کرد، ابهام را شنید باید دوید تا تهِ بودن ... سهراب سپهری @dr_robab_hamedi

طعم گیلاس از عباس کیارستمی.... @dr_robab_hamedi

می‌خوام یه اعتراف بکنم!! من با واژه "خاطره‌سازی مشکل دارم"،  شایدم کهیر می‌زنم😃 مثل وقتی که یکی میگه " فکر کردیم بریم سفر و خاطره بسازیم" یا " رفتیم تو طبیعت که چند تا عکس بگیریم خاطره بسازیم" یا این که " دور هم جمع شدیم که یه خاطره خوب بسازیم، دعوا بپا شد" و ..... هر وقت این جملات را می‌شنوم، این بخش قضاوت‌گر ذهنم فعال میشه و دلم می‌خواد به کسی که این حرفا رو می‌زنه بگم: " یعنی تو برای این که خاطره‌ای داشته باشی که در آینده اونو یادآوری کنی، بار و بندیل می‌بندی و راه میفتی و میری سفر؟"   یا " این که رفتی طبیعت، فقط برای عکس گرفتن زیر یه درخت یا کنار رودخونه و نگاه کردن به اون در آینده بود؟؟ یا  " دور هم جمع شدین و مهمونی رفتین که بعدا تعریف کنید که اونجا چی گذشت و چقدر حرف زدین و خندیدین؟ آخه خاطره خودش خوب یا بد ساخته میشه، لازم نیست براش اراده کنید. مهم حضور در اون موقعیت و لذت بردن از لحظه‌ای است که اونجا هستید. چرا به جای دیدن/ شنیدن/ لمس کردن/ چشیدن و بوییدن، به فکر ثبت لحظه هستید. چرا به جای دیدن و تجربه یک زیبایی در طبیعت یا لذت بردن از حرف زدن با آدم‌ها به فکر این هستید که چه لباسی بپوشید که تو فیلم و عکس خوب دربیاد یا در اون موقعیت به جای تجربه لحظه اکنون، گوشی رو درمیارین و عکس و فیلم می‌گیرین؟ گویی لحظه را از دست میدیم به امید یادآوری اون لحظه در آینده، در حالی که اگر اون لحظه رو تمام و کمال تجربه و حس نکنیم، یادآوری‌های بعدی هم ناقص میشه. گویی نقد را می‌دهیم که شاید نسیه رو به دست بیاریم. نسیه‌ای که می‌تواند بسیار متفاوت از نقد زمان باشد. شاید دارید فکر می‌کنید که به کلمات گیر دادم اما بیاین کلاه‌تون رو قاضی کنید و در خودتون و اطرافیان جستجو کنید که وقتی در یک موقعیت خوب مهمونی/ طبیعت/ سفر و .... هستید، چه چیزی برای‌تان مهم‌تره. رفتارها نشون میده که چه چیزی اهمیت بیشتری داره: بودن در لحظه و حضور و لذت بردن از وضعیت موجود یا تلاش برای گرفتن ژست‌های مختلف و عکس و فیلم؟؟ واقعیت اینه که کلمات معنا دارند، محتوا دارند و کلماتی که ما به کار می‌بریم، نگرش و دیدگاه ما را نشان می‌دهند، هدف‌های اصلی ما را برملا می‌کنند و احساس ما را آشکار می‌کنند. بنابراین فرق می‌کند که بگوییم میریم سفر در کنار هم خوش بگذرونیم تا این که بگوییم میریم خاطره بسازیم. البته که رفتار ما در این موقعیت‌ها بیشتر از هر چیزی نشان می‌دهد چه چیزی برای‌مان مهم‌تر است.  شما در این مورد چه نظری دارید؟ @dr_robab_hamedi

سلام. اگر مایل هستید در باره تاثیر کمال‌گرایی بر روابط صمیمانه بیشتر بدانید، می‌توانید به مراجعه به کانال یوتوب در آدرس زیر آ
سلام. اگر مایل هستید در باره تاثیر کمال‌گرایی بر روابط صمیمانه بیشتر بدانید، می‌توانید به مراجعه به کانال یوتوب در آدرس زیر آن را مشاهده و گوش کنید.https://www.youtube.com/channel/UCKqwhNQhsDJVh4sGhJM1lGw

با وجود تمام ناتمامی‌ها ادامه دهیم و منتظر کامل بودن و بی‌نقص بودن نشویم! @dr_robab_hamedi

حقّ بستنِ در فردین علیخواه 🔺در بیشتر خانه‌ها یک اتاق هست که درِ آن بسته می‌ماند: اتاق کار پدر. بچه‌ها یاد می‌گیرند که پشت آن در نروند، یا اگر رفتند، آرام بروند و زود برگردند. کسی این قانون را جایی ننوشته؛ همه فقط می‌دانند. اما در همان خانه، اگر مادر هم پشت میزی بنشیند تا کاری فکری انجام دهد، معمولاً چنین دری برایش وجود ندارد. حتی اگر دری هم داشته باشد، انگار همیشه نیمه‌باز است: کسی هست که هر چند دقیقه صدایش می‌زند، از او چیزی می‌خواهد، یا فقط مطمئن می‌شود که هنوز آنجاست. شاید بتوان گفت این تفاوت، چیزی بیش از یک عادت خانگی است؛ نشانه‌ی یک تقسیم نانوشته درباره‌ی اینکه چه کسی حق دارد از دسترس بیرون باشد. 🔺جامعه‌شناس فرانسوی مونیک هیکو، در سال ۱۹۸۴، برای بخشی از این پدیده اصطلاحی به کار برد: «بار ذهنی». منظور از بار ذهنی، آن بخش نامرئی از کار خانه است که کمتر دیده می‌شود؛ نه شستن ظرف یا جارو کشیدن، بلکه به‌خاطر سپردن اینکه کی باید ظرف‌ها شسته شوند، کی نوبت دکتر بچه است، کی یخچال خالی شده. این کار، برخلاف کارهای فیزیکی خانه، تعطیلی ندارد؛ حتی وقتی دست‌ها آزادند، ذهن هنوز مشغول است. و در بسیاری از خانواده‌ها، این بار همچنان بیشتر روی دوش زنان است، حتی وقتی هر دو نفر شغلی تمام‌وقت و فکری دارند. 🔺بار ذهنی درست همان چیزی است که در را نامرئی می‌کند. مرد می‌تواند وارد اتاقش شود و در را ببندد، چون می‌داند کسی هست که به آن بخش نامرئی از زندگی خانه رسیدگی می‌کند. زن، حتی پشت در بسته، هنوز آن بار را با خودش می‌برد؛ گوشی‌اش را کنار دستش می‌گذارد، چون احتمالاً کسی زنگ می‌زند. حتی اگر کسی صدایش نکند، بخشی از ذهنش آماده‌ی شنیدن صداست. 🔺آلیس مونرو در داستان کوتاه «دفتر کار» صحنه‌ای می‌سازد که همین تفاوت را روشن می‌کند. راوی داستان می‌خواهد توضیح دهد چرا نمی‌تواند در خانه بنویسد، و برای شوهرش مثالی می‌آورد: مردی که کارش را به خانه می‌آورد، خانه به‌طور طبیعی حول او سامان می‌گیرد؛ کسی از او توقع ندارد به تلفن جواب بدهد یا دنبال وسیله‌ای گم‌شده بگردد. او به‌سادگی می‌تواند در اتاقش را ببندد، و وقتی کسی می‌خواهد وارد شود، در می‌زند و منتظر می‌ماند تا او اجازه بدهد. اما وقتی راوی همین تصویر را برای خودش تصور می‌کند - مادری پشت در بسته - چیزی در آن تصور نمی‌گنجد. برای زن چنین مرزی وجود ندارد؛ کسی برای ورود به فضای او در نمی‌زند و منتظر اجازه نمی‌ماند، چون از ابتدا فضایی که تنها به او تعلق داشته باشد، به رسمیت شناخته نشده است. 🔺این‌جا شاید بتوان یک نکته را روشن‌تر کرد: مسئله فقط این نیست که زن‌ها کمتر بخواهند در را ببندند. در بسیاری از موارد، آن‌ها به همان اندازه‌ی مردان، یا حتی بیشتر، به خلوت نیاز دارند. مسئله این است که خواستنشان به همان آسانی به رسمیت شناخته نمی‌شود. وقتی مردی می‌گوید سرش شلوغ است، اطرافیانش این را دلیلی کافی می‌دانند. وقتی زنی همین را می‌گوید، اغلب باید توضیح بدهد، جبران کند، یا احساس گناه کند. 🔺این الگو را می‌شود در مقیاس کوچک‌تری هم دید. فرض کنیم زن و مردی، هر دو، شب‌ها بعد از خواباندن بچه‌ها یک ساعت وقت آزاد دارند. مرد احتمالاً همان یک ساعت را صرف کاری می‌کند که برایش مهم است؛ خواندن، نوشتن، فکر کردن. زن، در همان یک ساعت، بیشتر وقت را صرف مرتب کردن چیزهایی می‌کند که فردا لازم است: لباس‌ها، ظرف‌ها، وسایل مدرسه. حتی وقتی هر دو زمان برابر دارند، یکی آن را برای خودش خرج می‌کند و دیگری برای دیگران. 🔺شاید نتوان گفت این وضعیت نتیجه‌ی تصمیمی آگاهانه از سوی کسی است. بیشتر به نظر می‌رسد نتیجه‌ی عادتی قدیمی باشد که هیچ‌کس آن را انتخاب نکرده، اما همه در آن سهیم‌اند: خانواده که بی‌آنکه بخواهد، این تقسیم را بازتولید می‌کند؛ جامعه‌ای که هنوز راحت‌تر می‌پذیرد مردی غایب باشد تا زنی؛ و حتی خودِ زن، که گاهی بستن در را، بدون آنکه کسی از او خواسته باشد، به تعویق می‌اندازد. 🔺آنچه از این مثال‌های کوچک زندگی روزمره بیرون می‌آید شاید این باشد: «حق بستن در»، به همان اندازه که به میل شخصی مربوط است، به این هم مربوط است که اطرافیان چقدر آماده‌اند غیبت ما را بپذیرند. و این آمادگی، دست‌کم در بسیاری از خانه‌ها، هنوز به‌طور نابرابر و غیرمنصفانه تقسیم شده است.

زندگی... در هر حال، نبردی سخت است؛ پس گاهی باید از هیولای اندوه به دلخوشی‌های کوچکِ در دسترس پناه برد. پناه می‌برم؛ به یک فنجان نوشیدنیِ داغ، یک کار کوچکِ عقب‌افتاده‌ی قابل انجام، یک دلگرمیِ عزیز. جیغ زدن، دیوانه بودن، خندیدن. پناه می‌برم به دوست داشتنِ آدم‌های دوست‌داشتنی، به خواستنِ چیزهای کوچکِ خواستنی. پناه می‌برم به دوست، رفیق، کتاب، فیلم... به موسیقی، خیابان، شب... به آغوش یار. آغوش یار... آخرین سنگر، در هجومِ سپاهِ اندوه، وقتی هیچ دفاعی جز پناه گرفتن نیست. و شاید تمام این پناه بردن‌ها برای همین باشد که یادمان بماند: کتابِ زندگی را نباید به نام زخم بست. نویسنده: ناشناس @dr_robab_hamedi