es
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Ir al canal en Telegram
633
Suscriptores
-124 horas
Sin datos7 días
-230 días
Archivo de publicaciones
1_5675030035841417230.mp310.77 MB

4_6028538580542955772.mp34.71 MB

... مهربانی... در چهره‌ات در چشمانت و در صمیمیتِ سلام و احوال پرسی‌ات مهربانی باشد. همیشه به کودکان به نیازمندان و به همه ی کسانی که رنج می‌برند و تنهایند لبخندی شاد بزن. فقط مراقبتت را نثارشان مکن قلبت را نیز. بادا هرگز کسی به نزد تو نیاید مگر آنکه بهتر و شادتر از تو جدا شود. همه باید مهربانی را در چهره‌ات چشمانت و در لبخندت ببینند. #مادر_ترزا مهربانی، پیش از آنکه یک فضیلت اخلاقی باشد، کیفیتِ حضور انسان است. آدمی می‌تواند سخنان بزرگ بگوید، کتاب‌های فراوان بخواند و اندیشه‌های بلند بداند، اما اگر دیگران پس از دیدارش احساس امنیت، آرامش و کرامت نکنند، چیزی از معنویت در او متجلی نشده است. شاید به همین دلیل است که مادر ترزا، مهربانی را نه در نظریه‌ها، بلکه در چهره، نگاه، سلام و لبخند جست‌وجو می‌کند؛ در همان چیزهای کوچکی که هر روز از کنارشان می‌گذریم و گمان می‌کنیم اهمیتی ندارند. گاهی یک لبخندِ صادقانه، یک احوال‌پرسیِ گرم، یا چند دقیقه گوش سپردن به رنجِ دیگری، کاری می‌کند که از عهده‌ی هیچ موعظه‌ای برنمی‌آید. شاید یکی از بهترین پرسش‌هایی که هر شب می‌توان از خود پرسید این باشد: «آیا امروز کسی پس از دیدار با من، اندکی سبک‌تر، امیدوارتر یا شادتر شد؟» @simar50 #مشقهای‌_معنوی #مهربان_باشید

4_6025887383130481175.mp34.71 MB

4_6027347294053993337.mp36.85 MB

...
ما گروگانیم...
#مصطفی_داننده ما گروگانیم. شاید بزرگ‌ترین دروغی که سال‌ها به ما گفته‌اند این بوده که آزادیم؛ آزادیم انتخاب کنیم، حرف بزنیم و زندگی کنیم. اما گروگان همیشه کسی نیست که دست و پایش را بسته باشند. گاهی گروگان کسی است که اجازه ندارد خودش باشد. ما گروگانیم، گروگان کسانی که نه فقط بر امروز ما، که بر فردای ما نیز چنگ انداخته‌اند. کسانی که دین ما را به گروگان گرفته‌اند، وطن ما را به گروگان گرفته‌اند و حتی حق انتخاب کردن را از ما ربوده‌اند. آنان خود را مالک حقیقت می‌دانند، گویی خدا حقیقت را یک‌جا و یک‌باره به‌نام آنان سند زده و دیگران تنها زمانی حق زیستن دارند که نسخه‌ی آنان را برای زندگی بپذیرند. برای ما تصمیم می‌گیرند چه بپوشیم و چه نپوشیم. چگونه حرف بزنیم و چگونه فکر کنیم. حتی برای صندلی‌های یک کافه در پیاده‌رو نیز تصمیم می‌گیرند. از رنگ لباس‌مان نگران‌اند، از مدل موی‌مان خشمگین می‌شوند و از خنده‌های‌مان می‌ترسند. گویی انسان آزاد، بزرگ‌ترین کابوس آنان است. بر صفحه‌ی تلویزیون می‌نشینند و برای میلیون‌ها انسان نسخه می‌پیچند؛ این را بخورید، آن را نخورید، این را ببینید، آن را نبینید، این را بگویید و آن را نگویید. سال‌هاست که به جای ما زندگی می‌کنند و از ما انتظار دارند بابت این لطف خیالی، سپاسگزار نیز باشیم. و امروز نوبت جنگ است. می‌گویند باید بجنگید. اما اگر بگویی جنگ نمی‌خواهم، ناگهان دادگاه تفتیش عقاید برپا می‌شود. باید ثابت کنی وطن‌فروشی نیستی. باید ثابت کنی ترسو نیستی. باید ثابت کنی غیرت داری. باید ثابت کنی که حق داری زنده بمانی. چه کسی گفته است که انسان برای اثبات وطن‌دوستی خود باید مشتاق مرگ باشد؟ چه کسی گفته است که دوست داشتن سرزمین، تنها از لوله‌ی تفنگ می‌گذرد؟ مگر نه این‌که وطن، همان مردمی هستند که باید زنده بمانند؟ مگر نه این‌که آبادانی یک سرزمین، مهمتر از ویرانه‌هایی است که نام پیروزی بر آن می‌گذارند؟ آنان جنگ را انتخاب می‌کنند و دیگران باید هزینه‌اش را بپردازند؛ یکی با جانش، دیگری با جوانی‌اش، یکی با خانه و دیگری با آینده‌اش. سهم آنان، سخنرانی و شعار است و سهم مردم، ترس و خاکستر. سال‌هاست که ما را به گروگان گرفته‌اند؛ آن‌چنان که حتی از حق مخالفت نیز باید دفاع کنیم. اگر با آنان نباشی، علیه آنان هستی. اگر سؤال بپرسی، متهمی. اگر جنگ نخواهی، خائنی. اگر سبک دیگری از زندگی را انتخاب کنی، منحرفی. آنان نه تنها حکومت بر تن‌ها را می‌خواهند، که سودای حکومت بر روح‌ها را نیز در سر دارند. اما حقیقتی هست که همه‌ی گروگان‌گیران تاریخ دیر یا زود با آن روبه‌رو شده‌اند، هیچ انسانی برای اسارت آفریده نشده است. هیچ قدرتی آن‌قدر بزرگ نیست که بتواند تا ابد حق انتخاب را زندانی کند. انسان ممکن است سکوت کند، ممکن است بترسد، ممکن است به اجبار سر خم کند، اما میل به آزادی را نمی‌توان کشت. ما گروگانیم، اما گروگان به دنیا نیامده‌ایم. روزی باید این جمله‌ی ساده را دوباره به یاد بیاوریم و با صدای بلند تکرار کنیم: هیچ‌کس حق ندارد به جای ما زندگی کند. نه برای لباس ما، نه برای اندیشه‌ی ما، نه برای صلح و نه برای جنگ. زندگی، تنها یک‌بار به انسان هدیه می‌شود و هیچ‌کس حق ندارد آن را به گروگان بگیرد. @simar50

...
ما گروگانیم...
صطفی_داننده ما گروگانیم. شاید بزرگ‌ترین دروغی که سال‌ها به ما گفته‌اند این بوده که آزادیم؛ آزادیم انتخاب کنیم، حرف بزنیم و زندگی کنیم. اما گروگان همیشه کسی نیست که دست و پایش را بسته باشند. گاهی گروگان کسی است که اجازه ندارد خودش باشد. ما گروگانیم، گروگان کسانی که نه فقط بر امروز ما، که بر فردای ما نیز چنگ انداخته‌اند. کسانی که دین ما را به گروگان گرفته‌اند، وطن ما را به گروگان گرفته‌اند و حتی حق انتخاب کردن را از ما ربوده‌اند. آنان خود را مالک حقیقت می‌دانند، گویی خدا حقیقت را یک‌جا و یک‌باره به‌نام آنان سند زده و دیگران تنها زمانی حق زیستن دارند که نسخه‌ی آنان را برای زندگی بپذیرند. برای ما تصمیم می‌گیرند چه بپوشیم و چه نپوشیم. چگونه حرف بزنیم و چگونه فکر کنیم. حتی برای صندلی‌های یک کافه در پیاده‌رو نیز تصمیم می‌گیرند. از رنگ لباس‌مان نگران‌اند، از مدل موی‌مان خشمگین می‌شوند و از خنده‌های‌مان می‌ترسند. گویی انسان آزاد، بزرگ‌ترین کابوس آنان است. بر صفحه‌ی تلویزیون می‌نشینند و برای میلیون‌ها انسان نسخه می‌پیچند؛ این را بخورید، آن را نخورید، این را ببینید، آن را نبینید، این را بگویید و آن را نگویید. سال‌هاست که به جای ما زندگی می‌کنند و از ما انتظار دارند بابت این لطف خیالی، سپاسگزار نیز باشیم. و امروز نوبت جنگ است. می‌گویند باید بجنگید. اما اگر بگویی جنگ نمی‌خواهم، ناگهان دادگاه تفتیش عقاید برپا می‌شود. باید ثابت کنی وطن‌فروشی نیستی. باید ثابت کنی ترسو نیستی. باید ثابت کنی غیرت داری. باید ثابت کنی که حق داری زنده بمانی. چه کسی گفته است که انسان برای اثبات وطن‌دوستی خود باید مشتاق مرگ باشد؟ چه کسی گفته است که دوست داشتن سرزمین، تنها از لوله‌ی تفنگ می‌گذرد؟ مگر نه این‌که وطن، همان مردمی هستند که باید زنده بمانند؟ مگر نه این‌که آبادانی یک سرزمین، مهم‌تر از ویرانه‌هایی است که نام پیروزی بر آن می‌گذارند؟ آنان جنگ را انتخاب می‌کنند و دیگران باید هزینه‌اش را بپردازند؛ یکی با جانش، دیگری با جوانی‌اش، یکی با خانه و دیگری با آینده‌اش. سهم آنان، سخنرانی و شعار است و سهم مردم، ترس و خاکستر. سال‌هاست که ما را به گروگان گرفته‌اند؛ آن‌چنان که حتی از حق مخالفت نیز باید دفاع کنیم. اگر با آنان نباشی، علیه آنان هستی. اگر سؤال بپرسی، متهمی. اگر جنگ نخواهی، خائنی. اگر سبک دیگری از زندگی را انتخاب کنی، منحرفی. آنان نه تنها حکومت بر تن‌ها را می‌خواهند، که سودای حکومت بر روح‌ها را نیز در سر دارند. اما حقیقتی هست که همه‌ی گروگان‌گیران تاریخ دیر یا زود با آن روبه‌رو شده‌اند، هیچ انسانی برای اسارت آفریده نشده است. هیچ قدرتی آن‌قدر بزرگ نیست که بتواند تا ابد حق انتخاب را زندانی کند. انسان ممکن است سکوت کند، ممکن است بترسد، ممکن است به اجبار سر خم کند، اما میل به آزادی را نمی‌توان کشت. ما گروگانیم، اما گروگان به دنیا نیامده‌ایم. روزی باید این جمله‌ی ساده را دوباره به یاد بیاوریم و با صدای بلند تکرار کنیم: هیچ‌کس حق ندارد به جای ما زندگی کند. نه برای لباس ما، نه برای اندیشه‌ی ما، نه برای صلح و نه برای جنگ. زندگی، تنها یک‌بار به انسان هدیه می‌شود و هیچ‌کس حق ندارد آن را به گروگان بگیرد. @simar50

4_6023654738870934756.m4a3.21 MB

1_5158991725271713505.mp311.57 MB

1_5156739925458028728.mp310.61 MB

sticker.webp0.41 KB

sticker.webp0.23 KB

...
اظطراب منزلت یه
دوست قدیمی پست گذاشته بود. مدیرعامل یه شرکته ، تازه نامزد کرده و میرفت سفر اروپا منم لایک کردم، تبریک گفتم... ولی ته دلم یه‌جوری شد. نه از روی حسادت از روی ترس. ترس از اینکه نکنه من، اونقدر که باید، پیشرفت نداشتم. این ترس اسم داره: اضطراب منزلت. اضطراب منزلت اضطراب منزلت یا Status Anxiety یعنی ترس از اینکه دیگران ما رو موفق ندونن. یعنی استرس دائمی بابت اینکه در چشم جامعه، کم به‌نظر بیایم، از نظر پول، شغل، محبوبیت یا حتی ظاهر. به قول آلن دوباتن: ما بیشتر از پول، تشنه‌ی احترامیم. این اضطراب از کجا میاد؟ در جامعه‌ی مدرن موفقیت = شایستگی کامل و شکست = بی‌عرضگی پس اگه به جایگاه بالا نرسیدی، تقصیر خودته! همین منطق ظاهرا منصفانه، اما در واقع بی‌رحم، پایه‌ی اضطراب منزلته. -مقایسه دائمی (مخصوصا در شبکه‌های اجتماعی) -انتظار برای زندگی ایده‌آل -تحقیر خاموش توسط آدمای موفق‌تر همش باعث میشه ارزش خودمون رو وابسته به دیده شدن و تایید شدن بدونیم. یسری آدم‌ که فکر میکنی دارن کمکت میکنن دارن نابودت میکنن مثلا سخنرانان انگیزشی. (یکی درمیون بلاگرای اینستا) آلن دوباتن میگه: سخنرانان انگیزشی حرف‌هایی میزنن که در ظاهر دلگرم‌کنندست، ولی در عمل فقط فشار موفقیت رو بیشتر میکنن. مثل چی؟ تو پتانسیل نامحدود داری. هیچ‌کس نباید معمولی باشه. میخوای همیشه اینجوری باشی؟ پاشو و… اگه هنوز موفق نیستی، یعنی به خودت ایمان نداری. ولی واقعا اگه کسی امكانشو نداره چی؟ آیا فقط با ایمان میتونه جایگاه اجتماعی‌اش رو عوض کنه؟ دوباتن بعد از دیدار با سخنران معروف، لس براون، نتیجه میگیره: این حرفا بیشتر از اینکه کمک باشه، باعث احساس ناکافی بودن میشن و این دقیقا باعث اضطراب منزلته. علائم پنهان اضطراب منزلت: ۱)احساس بی‌ارزشی در جمع‌های خاص ۲)انگیزه‌هایی که بیشتر از جنس ترس و رقابتن تا عشق ۳)ناامیدی پنهان، حتی بعد از موفقیت ۴)مقایسه‌ی بی‌وقفه با هم‌سن‌ها ۵)افسردگی یا اضطراب، بی‌دلیل و مزمن راه‌حل‌هایی که دوباتن پیشنهاد میکنه: ۱)فلسفه: یاد بگیر نظر بقیه لزوما حقیقت نیست. ۲)هنر: به زیبایی در سادگی و زندگی معمولی نگاه کن. ۳)سیاست: ساختارهای تبعیض‌آمیز رو بشناس و نقد کن. ۴)معنویت ۵)به جای رقابت، دنبال معنا باش؛ لذت از  خود مسیر. الهام گرفته از کتاب Status Anxiety اثر آلن دوباتن @simar50